موضوع: "خاطرات"

شبی که تابوت امام خمینی رادر آسمان دیدم

امام خمینی به ملوکوت اعلی پیوست

با حیرت به پهنه آسمان نگاه می کردم، که چهار سفید پوش را دیدم که چهار گوشه تابوت سفیدی گرفته بودند و به طرف فضای لایتناهی می بردند.از خواب پریدم به ساعت دیواری نگاه کردم ساعت 20/22  شنبه سیزده خرداد بود.
هنوز همسرم از مسجد برنگشته بود.
از تلویزیون اطلاع داده بودند حال امام خمینی بد شده ،با تجمع در مساجد دعا کنید.
هنوز کنار سجاده ام بودم، با این خوابی که دیده بودم ،اشکم سرازیر شد و ترس و نگرانیم زیاد شد به حدی که دیگر هیچ روزنه امیدی برای سلامتی امام خمینی در قلبم وجود نداشت.


دیر بود که همسرم از مسجد برگشت، حال ملتهب مرا دید، سعی کرد با امیدوار کردن مرا آرام کند.
چیزی از خوابم نگفتم،چون مراحل تعبیر خواب را می دانستم که نباید قبل از طلوع آفتاب به کسی گفت.
سردرد شدیدی همراه با دلشوره داشتم، چون آن روزها فعالیت منافقین داخلی و هماهنگی با خارجی ها، اکثریت مردم را نگران کرده بود که بعد از امام چه خواهدشد.

سردرد شدید همراه با دلشوره مانع از خوابیدنم می شد.


از پنجره حیاط را نگاه می کردم، روی درخت انجیر یک پرچم سبز بود، که با وزش شدید باد پرچم به هوا رفت، در همان لحظه یک پرچم سبز دیگر روی درخت نشست.
از خواب پریدم. به ساعت نگاه کردم چیزی به صبح نمانده بود.


ساعت 7 تلویزیون را روشن کردم، که صدای صوت قرآن پخش می شد، دلم هری ریخت که حتما خوابم تعبیر شده که صدای اخبارگو را شنیدم که می گفت رهبر آزادگان جهان ،روح خدا به ملا اعلی پیوست.


و اما دلشوره من با خواب دومی که دیده بودم التیام یافت، که بدون رهبر نخواهیم ماند.

برای حمایت از کالای ایرانی هدیه خارجی را نگرفت

 

رفته بودیم منزل یکی از اقوام، از قرار معلوم قبلا که آمده بودن منزل ما دیده بودن که جاروی برقی ما خوب کار نمی کنه،تصمیم گرفتن که به ما لطفی بکنند،

برای همین هم یک جاروبرقی LG برامون خریده بودند، ماهم با کمال جسارت قبول نکردیم!

و این فامیل نزدیک دلخور شد! پرسید چرا هدیه را رد می کنید.گفتیم چون خارجیه!

گفت دندون اسب پیشکش و نمی شمارند!

گفتیم حتی اگر شراب باشه؟!

گفت مگر این شرابه؟!

گفتیم به فرمایش امام خامنه ای خرید کالای خارجی وقتی معادلش در ایران تولید میشه جایز نیست!

خندها و گریه هایم در اعتکاف

امسال که کلاس پنجمی هستم ،رفتم نماز جمعه که یکی از همکلاسی هایم گفت برای اعتکاف ثبت نام می کنند.
باهم ثبت نام کردیم که یکی ار دوستان دیگرمون هم اضافه شد.
گوشی یه نفر را گرفتم به مادرم زنگ زدم و اجازه گرفتم، مامانم خیلی خوشحال شد.
پرسیدم من میرم اعتکاف شما چرا خوشحالی می کنی؟!
گفت برای اینکه توی این سن کم موفق شدی بری اعتکاف، زمانیکه من رفتم اعتکاف طلبه پایه اول بودم!


همون روز اول دوستم آمد و در گوشم گفت که دچار یه مشکل شرعی شده که اولین بارش بود ،نمی دوست چه اتفاقی براش افتاده و ترسیده بود!
من که قبلا مامان طلبه ام برام یه چیز هایی را گفته بود بهش دلداری دادم و گفتم الان از مامانم می پرسم که تکلیف توچیه و باید چکار کنی.
خلاصه  همکلاسیمون جول و پلاسشو جمع کرد و با غصه رفت.
ما  دونفری ماندیم ، که شبها بیداری داشتیم و روز هاهم تا اذان ظهر در خواب سپری می کردیم با این بهانه که در حال اعتکاف خواب هم عبادت است.


بعد از ظهر ها هم بعد حفظ قرآن و خواندن چند رکعت نماز قضا های صبح که داشتم و از قبل یاداشت کرده بودم مشغول می شدم،برای رفع دلتنگی سرگرمی داشتیم، مثل بازی پانتومییم، که یه خانم مسنی من را در حال پانتومیم دید ،گفت دوربین های خدا عکستون را می گیره روز قیامت آبروتون میره، بلافاصله در جوابش گفتم ،دوربین ها الآن خاموشه!


روز آخر بعد از گوش دادن به دعای ام داوود، خانم ها رفتند به سجده و با گریه دعا هاشون را می کردند که بعضی با صدا و بعضی از حرکت بدنشون معلوم می شد که گریه می کنند.


من هم که مامانم یه لیست بلند بالایی بهم داده بود که دعا کنم.
در سجده دعاها را کردم و از خدا خواستم که هرچه سریعتر مستجابشون کنه ولی گریه ام نمی گرفت با دوستم که در کنار هم در سجده بودیم تصمیم گرفتیم که بدنمان را حرکت بدهیم که حالت گریه داشته باشد! شروع کردیم به تکان دادن خودمان در سجده همینطور که ادامه دادیم اولش کمی باخنده بود ولی بعدش تبدیل به گریه شد و حالا گریه تمامی نداشت!

دستمالی هم در کنارم نداشتم ، اشکهایم همراه با آب بینی  مثل چشمه سرازیر شده بود و جانمازم خیس شده بود آخرش مجبور شدم همانطور که چادر روی صورتم بود به طرف سرویس بهداشتی بروم.


بعد از افطار که به خانه برگشتم،وارد پذیرایی که شدم، لامپ خانه خاموش بود، تعجب کردم بعد با صدای جیغ برادر کوچولوی یک سال ونیمه ام در فضا پیچید! یه لحظه ترسیدم که چی شده ؟

که معلوم شد برای جذابیت برنامه لامپ هارو خاموش می کنند که داداش کوچولوم از تاریکی می ترسه و جیغ می کشه، چراغ ها روشن شد، دیدم پذیرایی پر از میهمان است همه جا آذین بندی شده و ریسه های چشمک زن و تخم مرغ های رنگین به سقف می خوره و کاغذ های رنگینش روی سرم می ریزه و همه با صلوات از من استقبال کردند.
بعدش هم هر کدام نفری بیست هزار تومان بهم کادو دادند.

واین خاطره اولین اعتکافم است.

خاطرات  دختر م موحده انتظاری

 

خاطره اولین اعتکاف

اعتکاف

سالی که در اعتکاف شرکت کردم،تازه طلبه پایه اول بودم، خیلی پر انرژی و با حرارت برای اجرای برنامه های فرهنگی در مسجد.
با دوستان دانشجو و بسیجی هماهنگ شدیم که برای روز میلاد امام علی علیه السلام سرود و تواشیح بخوانیم.
بعد از کلی تمرین و زحمت ،  وتزئین جایگاه ،به خانم ها خبر دادیم که در برنامه شرکت کنند .
خانم های معتکف گروه گروه باهم بصورت ده نفری دور یک باسواد جمع شده بودند ودعاهایی که توسط او خوانده می شد گوش می دادند تا سوابی نسیبشان گردد و این کار برایشان خیلی مهم بود.
و حالا همه مجبور شده بودند تا در برنامه ما شرکت کنند.
ماهم با مجری و اجرای همه سین برنامه شروع کردیم و سرودمان هم تواشیح عربی بود که بندگان خدا چیزی از آن برایشان مفهوم نداشت.
برنامه که تمام شد اکثرا با غرولند رفتند سر جاهاشون نشستند و اعتراض داشتند که در خواندن دعا هاشون وقفه ایجاد شد وحسشون را ازدست دادند!


وقت سحری شد و خواستم که رادیو را روشن کنم و باصدای مناجات همه را بیدار باش بدهم،چون عده ای بیدار در حال باز کردن سفره بودن و عده ای که شب را بیدار بودند هنوز از رختخواب کنده نشده بودند.
همین که رادیو را روشن کردم و میکرفن را در کنارش گذاشتم ،صدای اذان پخش شد، بی اختیار با صدای بلند گفتم ای وای اذان شده!
همه کسانی که توی رختخواب بودند مثل اینکه اسرافیل در سور دمیده ،ایستادند و کسانیکه مشغول پذیرایی بودند وسط مسجد خشکشان زد، و آنهایی که لقمه در دهان داشتند متحیر بودند که لقمه را چکار کنند!
با دستپاچگی موج رادیو را می چرخاندم و انواع اذان ها از میکرفن پخش می شد تا اینکه موج رفت روی  رادیوتبریز و صدای مناجات قبل از دعای سحری را پخش کرد.
یه نفس عمیقی کشیدم و گفتم خانم ها اذانی که شنیدید مال مشهد بوده ، باخیال راحت سحری بخورید.
از شب های بعد از مسئولیت کار فرهنگی مسجد در اعتکاف انصراف دادم.

موحده انتظاری طلبه سطح سه رشته فلسفه

سفر به روز های خوش و ناخوش

بقیع غربت مدینه

پس از سال ها آرزو خودرا در بین الحرمین می یابی!
این چه سری است ؟! که بین الحرمین ها همیشه پر از حوادث غمباری هستند که یاد و خاطره پنج تن در آن موج می زند؟!
آری چون کارگردان آن فاطمه و فرزندانش علیهما السلام هستند.
به قدم هایت شتاب می دهی تا از سخنان معین کاروان استفاده کنی، قدرت ایستادن نداری (دیسک کمر اجازه ایستادن را ازت گرفته است، به خودت شکوه می کنی، وقتی قدرت بدنی خوب و سالم داشتی قدرت مالی نداشتی و حالا که امکان سفر به شهر پیامبر صلی الله علیه و آله را قسمتت کرده ….بگذریم ناسپاسی کردم)

#######

می گوید اینجا کوچه بنی هاشم بوده است ولی همه در توسعه مسجد النبی در آغوش آن قرار گرفته اند.
اینجا درب خانه حضرت فاطمه سلام الله علیها است.
صدای خنده های کودکانه حسنین را می شنوی که بدنبال هم می دوند و صدای مادر ملکوت را که آندو را برای خوردن چاشت فرا می خواند!
درب خانه زهرا را می بویی، بوی چوب سوخته را از پس قرون احساس می کنی و چادر خاکی را در میان کوچه…!
هق هق گریه امانت نمی دهد تا بقیه صدای معین کاروان را بشنوی!

######
همراهانت رفته اند! بلند می شوی با دستی برکمر گرفته از باب علی علیه السلام وارد مسجد می شوی!
مسیر روضه نبی را می پرسی،،هر کشوری در دسته خود منتظر نشسته اند، لبنانی، ترکها، یمنی، بحرینی، باید در گروه ایرانی منتظر باشم!
آخرین گروه هستیم که اجازه زیارت را می دهند!
بازحمت کشان کشان به روضه می رسی که همه در حال بازگشت هستند، خانم ُشرته حتی اجازه خواندن دو رکعت نماز را در کنار ستون توبه نمی دهد!
اشگبار باز می گردی! صدای گریه های حضرت فاطمه را می شنوی، و شکایت مردم بی وفای مدینه که یا علی ، به فاطمه بگو یا شبها بگرید یا روزها!

###########

کنار ستونی از ستون های مسجد النبی می نشینی تا کمر دردت کمی آرام بگیرد و بتوانی دنبال گروه بگردی!

راهی بقیع می شوی ،کنار  خیابان بقیع می نشینی تا زیارت ائمه بقیع را زمزمه کنی ، یک شرطه با ماشینش به سویت می آید حاجی پاشو پاشو!
گریان بلند می شوی تا جایی را پیدا کنی که در خلوت خود اشک بریزی، تابوتی را می بینی که چهار نفر شبانه برای دفن می برند و حسنین و زینب دستی بر دهان گرفته اند تا صدای گریه شان به گوش بی بصیرتان کوچه بنی هاشم نرسد!

########
امروز نوبت زیارت بقیع برای است،در دلت شوری بر پاست که از نزدیک قبور غریب ائمه بقیع را زیارت می کنی، بعد از کلی ایستادن و انتظار نوبتت می رسد ولی تازه متوجه می شوی که از پشت نرده ها باید قبور را از دور  ببینی!
در بین الحرمین حیرانی که قبر فاطمه سلام الله علیها را کجا بجویی؟!

به روضه پیامبر میروی باز می گردی به بقیع!

##########
با مدینه شهر پیامبر صلی الله علیه و آله خدا حافظی می کنی، از کنار نخلستان ها که ابیار مدینه نام دارد می گذری، جاییکه مولا برای دور شدن از شر منافقان به حفر چاه مشغول است.
صدای واگوییه های غربت امیرالمومنین را در چاه می شنوی!
علی  علیه السلام بعد از فاطمه سلام الله علیها با چاه سخن می گوید!
هر چه گریه می کنی چشم هایت همچون قنات های مولا لب ریز از اشک است و تمامی ندارد….

سفر نامه فطرت

عباس و حرمش

حرکت گروه شروع شد، مقصد سرزمین ستارگانی بود که با جا گذاشتن بدن های پاره پاره و چاک چاکشان به کهکشان سعود کرده بودند.

خلاصه، عبور کاروان به بین الحرمین رسید، روحانی کاروان روضه را شروع کرد. تا این جای سفر حتما دلتان کربلایی شده است و منتظر تلنگری می شوی که تو را به میدان کربلا ببرد.     

                                                                           ######

#در این حال و هوا صدای چکاچک شمشیر ها توام با رجز خوانی یاران امام حسین به گوش می رسد، از لابلای پرده اشک و غبار، میدان نبرد را می نگری نوجوان کوچکی که به سن بلوغ نرسیده است می بینی که عمامه اش نیمی از عمامه ی عمواست که بر سر دارد، رجز می خواند و شمشیری که هم قد اوست دور سرش می چرخاند و هماورد می طلبد ، بغض راه گلویت را می بندد!

                                                                      ############

#گروه حرکت می کند، بدنبالشان راه میافتی، بی اختیار دنبال تل زینبیه ای، زینب را بالای تل می بینی ایستاده و نگران به میدان می نگرد، اندوه و اضطراب را پس چشمان خیس از اشکش می فهمی؛ گریه امانت نمی دهد.

سینه به سینه زائری برخورد می کنی با پوزش از او براه میافتی تا از گروه عقب نمانی.

#روحانی گروه از خیمگاه می گوید، کودکان و زنان دلواپس را می بینی که آسیمه سر بین خیمه ها بی هدف رفت و آمد می کنند و از یکدیگر  در باره آخر جنگ پرس و جو می کنند.

#دختر کوچکی را می بینی که گریان است ، بهانه می گیرد، عمو رفته بود برایم آب بیاورد.

به صحن رسیده ای متوجه پله ها نمی شوی، نزدیک است که زمین بخوری به دیوار چنگ می زنی تا خودت را از افتادن حفظ کنی.

#در کنار در ایستاده اذن دخول می خوانی، بزرگی می گفت: علامت اذن این است که اشک از چشمانت سرازیر می شود،

 با خود می گویی آقاجان مولای سربریده مدتهاست که اذن دخولم داده ای!

#صدای گریه بی تاب کودکی تورا به خیمگاه می برد، رباب اصرار دارد تا علی اصغر سینه بی شیر او را بمکد ولی بی فایده است، او نمی داند علی اصغر شیر نمی خواهد …..بلکه تشنه شهادت  است.

#به کنار ضریح می رسی، صدای شرشر آبی که زائری بروی شبکه های ضریح می ریزد تا تبرک کند، عباس را می بینی که وارد شریعه می شود و دستان بزرگش را که بارها امیرالمومنین بر آنها بوسه زده و گریسته است ،به زیر آب برده و خنکای آن را با تمام وجود حس می کندبا اندوه  تصویر لبهای تشنه مولایش حسین را در آب می بیند…….

#آب را به نهر زلال می ریزد، دهان تشنه مشک را باز می کند و مشک را سیراب می کند، از شریعه خارج می شود…..، دیگر توان ادامه جریان را نداری ، با آب آبی که بر صورتت می پاشند چشمانت را باز می کنی،چشمه های اشک راه را بر دیدگانت می بندد افراد را تار می بینی و در گوشه ای می نشینی ودوست داری تا قیامت گریه کنی……

سفر نامه اشک

 

 

فرزندی عباس گونه

مادر شهید ام البنین

گفت : مادر چرا گریه می کنی ؟

گفتم: نمی خواستم تو را از دست بدهم.

گفت : من دوست داشتم در این راه باشم وشهادت آرزوی من بود،

وقتی تو گریه می کنی من غصه دار می شوم. از آن وقت هیچ وقت گریه نکردم.


گفت: برای اینکه تعطیلات تابستان به  کوچه خیابان نروند و اوقات فراغت شون پر باشه ، براشون دارقالی زده بودم، و هر روز برای بافتن فرش بهشون مزد می دادم و گفته بودم که فرش هم مال خودتون باشه. .


از روحیات پسر شهیدش می گفت: به جای اینکه من مادرش بودم مواظبش باشم اون مواظب من بود. شبها اگر لحافم کنار میرفت میامد می کشید روی من مبادا سرما بخورم.

از قد وبالاش می گفت که چقدر رعنا بود.

از ایثار …..

شهید امینی روحش شاد

دزد هم دزد انقلابی

شب های حکومت نظامی ،هیچکس حق نداشت در خیابان تردد کنه، مردم روز که می رفتند سر کار با مغازه غارت شده ربرو می شدند.
وقتی به کلانتری شکایت می کردند، آنها هم اظهار بی اطلاعی می کردند.
مردم بی پناه نمی دانستند باید به چه کسی حرفشان را بزنند و داد از چه کسی بخواهند.
خلاصه یه مشکل بزرگی برای مردم قم شده بود. که نه حکومت جازه می داد که مردم از اموال خودشون حفاظت کنند نه نیرو های دولتی حمایت می کردند.
تا اینکه دزد های قم دست بکار شدند و یه اعلامیه بلند بالا نوشتند،و به مردم شریف قم اطلاع دادند که تا نابودی شاه هرگز دزدی نمی کنند ، و هر چه دزدی در این شبهای پر التهاب اتفاق افتاده کار خود ساوک و نیروهای دولت شاه است.
ومعلوم شد که که دزدی آن شب ها کار رژیم بوده است.

من عاشق شدم

 

وارد صحن طلا شدیم که مادرم به خواهرم گفت :همینجا وایسا اون آقارو نگاه کن، بهش میگن حاج آقا روح الله، من پنج ساله بودم وسط مادر و خواهرم ایستاده بودم؛ اولین بار بود که می دیدمش!!!

________________________________________

امام خمینی آن زمان به حاج آقا روح الله معروف بود.همراه فرزند شهیدش حاج آقا مصطفی و چند نفر دیگر از علما،از صحن آیینه حضرت معصومه به صحن طلا وارد می شدن. از همان روز و همان دیدار، محبت امام در قلبم نفوذ کرد و طعم عشق به انسان کامل را تجربه کردم و همچنان تصویرش در قلبم حک شده است.

السلام علیک یا روح الله

حتی تاریخ شهادتم در ابهام

شهادت فاطمیه چرا دو تاریخ

(آیت الله مقتدایی)کنار بقیع ایستاده بودم و از پشت نرده ها با حسرت برای زیارت مدفن غریب اهل بیت غصه می خوردم، که یک عالمی با تعدادی از علما که اطراف او را گرفته بودند برای زیارت بقیع آمدند و شرطه ها هم بلافاصله در را برای ورود آنها باز کردند ، هنگام ورود آن عالم بزرگوار به من اشاره کرد که بیا، من هم وارد شدم.


بعد از آشنایی متوجه شدم که فرزند مرحوم کاشف الغطاء است.سر صحبت را باز کرد و خاطره ای از پدر بزرگوارش برایم بیان کرد.


«نیمه شب بود کوبه در به صدا درآمد و من در حال تحقیق بودم، از لابلای کتب بیرون آمدم و به طرف در کوچه رفتم، در حالیکه مضطرب بودم که این موقع شب چه کسی پشت در است؟
در را باز کردم وبا شگفتی مادرم را پشت در دیدم! مادرم وارد شد و با عتاب به من گفت: پسرم چکار کردی که هم اکنون حضرت زهرا سلام الله علیها را در خواب دیدم به من فرمود: به پسرت بگو من خودم می خواهم شهادتم در ابهام دو تاریخ باشد.


آیت الله کاشف الغطاء برای فرزندش نقل کرد که وقتی این پیام را از حضرت زهرا سلام الله علیها توسط مادرم شنیدم ، تمام بدنم یخ کرد.


مدتی بود که شیعیان به مراجعه می کردند و از شماتت اهل سنت مبنی بر اینکه شیعیان ادعا دارند بر شهادت حضرت زهرا، ولی خودشان هم نمی دانند تاریخ شهادت چه روزی است؟
و از من خواستند در میان احادیث جستجو کنم و واقعیت را مشخص نمایم.
من هم برخود لازم دانستم که تحقیق کنم ، و بعد از پیغام حضرت زهرا سلام الله علیها تحقیق موضوع را کنار گذاشتم.»

 

خانمها شعار می دادند

خانه مان با خیابون فاصله کمی داشت. برای همین هر اتفاقی توی خیابون می افتاد من بدون اطلاع خانواده بسرعت سر خیابون می رسیدم. خانوم هایی را دیدم که با یک دست قرآن داشتند و با دست دیگرشان به سینه می زدن و شعار می دادن «ما تابع قرآنیم رفراندم نمی‌خواهیم»،«اسلام پیروز است، استبداد محکوم است.»، «مرگ بر این دولت قانون‌شکن»، و به طرف حرم حضرت معصومه سلام الله علیها می رفتند.

خانه ما این طرف رودخانه بود و حرم حضرت معصومه سلام الله علیها آن طرف رودخانه.
مغازه دارها بلافاصله در مغازه هاشون را بستن و تعطیل کردن.و من دوان دوان آمدم به خواهرم خبر دادم که چه اتفاقاتی رو دیده بودم که بعد از یکی دوساعت باز صدای شعار دادن جمعیت زیادی را شنیدم دوباره به سر خیابون دویدم ،این بار چماقدارهای اوباشی که از طرف شهربانی اجیر شده بودن با شعار جاوید شاه با چماق هایی به طول یک متر و نیم به شیشه ها و درب مغازه می زدن دو همه چیز را می شکستن!!!
برای بار دوم به خانه آمدم تا این خبر رو هم به خواهرم بگم، که دیدم همسایه مان آمده توی حیاط و گریه می کند و به سرو صورت خودش می زنه و اسم پسرهاش رو می گه و طبق معمول باز مادرم رفته بود تظاهرات ، و خواهرم که 12 ساله بود بهش دلداری می داد ولی او آروم نمی گرفت و از حال رفت، و با آب قند حالش بهتر شد !!!
خواهرم دیگه اجازه نداد برم سرخیابون ،تا اینکه مادرم از تظاهرات برگشت.چون شش ساله  بودم خیلی از علت حادثه مطلع نشدم! با تحلیلی که از بزرگترها شنیدم  فهمیدم آن اتفاقات مربوط به سوم بهمن و ماجرای رفراندم انقلاب سفید شاه و طرح انجمن‌های ايالتی و ولايتی بوده و مردم با فرمان اعتراض امام خمینی به خیابان ریختن و اعتراض به آمدن شاه دارند و می خواهند از تصویب  لایحه جلو گیری کنن!که در آن روز طلاب و مردم شهید و زخمی شده بودن.

 

مستشار آمریکایی با شرت

مستشار  را کشتند

با مادرم رفته بودیم بازار،بازار سقف دار قم، اون زمان ده سالم بود .سال 1344 بود . چند نفر از مستشار های آمریکایی وارد بازار شدند. به جای شلوار شُرت داشتند، شرتی که بالای رانشون بود . با زنهاشون که با موهای زرد و لباس نیمه برهنه. مردم که از دست شاه و مزدور هاش خسته شده بودند . تازه دو سه سالی از تبعید حاج آقا روح الله می گذشت ،

و بعد از کشتار 15 خرداد، شاه و آمریکایی ها فکر می کردند که حساب مردم را رسیده اند خصوصا مردم قم، دیگه باخیال راحت می آمدند قم و توی بازار گشت گذار می کردند.قم یه شهر مذهبی بود برای آمریکایی چیز دیدنی نداشت ، نه زنهای بی حجاب داشت «چون هر بی حجابی وارد قم می شد کسبه و مردم همه با هم فریاد می زدند و می گفتن (الیوک) مسافر های بی حجاب فوری فرار را بر قرار ترجیح می دادند »نه مشروب فروشی داشت،مشروب فروشی هارو بچه های باغیرت آتش می زدنند«آتش باختیار» من هاج واج   قیافه های آمریکایی ها و لباسشون شده بودم و نگاه می کردم، یه مرتبه یه جوون با یه میله آهنی محکم کوبید توی سر مستشار و بلافاصله خم شد و ازلا به لای خانمها که جلوی مغازه پارچه فروشی بودند فرار کرد تا پاسبان هایی که محافظ مستشار ها بودند با خبر شدند ، مردم هم اون جوون را حمایت کردند تا بتواند فرار کند. سر مزدور آمریکایی شکسته بود خون روی صورتش را گرفت! گفتیم وقتی شما در کشور ما علاوه بر حقوق حق توحش هم می گیرید لاقل کتکی بخورید .

آمریکایی مست به خواهرم حمله...

 

سال 1362به عنوان روحانی گروه توپخانه رفته بود اهواز؛ با یه فرمانده ارتشی آشنا شد که بعضی وقت ها که خبری از عملیات و حمله نبود از خاطراتش می گفت و خیلی خدا رو شکر می کرد که در زمان انقلاب خدمت می کنه می گفت اگر همیشه در جبهه باشه هیچ وقت خسته نمیشه، برای اینکه مردم از سلطه خارجی و تجاوزات شون راحت باشند، برای اینکه مردم احساس ذلت نکنند، می گفت از تحقیر شدن در زمان شاه خسته شده بودم و از دوران بد کودکی و نوجوانی اش می گفت: که آمریکایی ها در شهرشون جولان می دادند و بد مستی می کردند و هیچ دختر پسر و زنی جرات نداشت تنهایی در روز روشن در کوچه خیابونای اهواز رفت و آمد کنه! هرچه که خوب بود مال آمریکایها بود! خونه خوب با کولرهای مجهز،  سربازای ایرانی هم یا گماشته آدمهای شاه بودند یا محافظ آمریکایها! و علاوه بر حقوقشان از مالیات مردم حق توحش می گرفتند!!!!
و یه روز از انگیزه ارتشی شدنش گفت:

ادامه »

مرگ بر شاه بازی کودکان...

شب های حکومت نظامی سال 1357 بود.
شاه برای جلوگیری از تکبیرهای شبانه ملت تو هر محله چندتا تانگ مستقر کرده بود.از جمله محله ما ،آنهم کجا ،ته خیابون نیروگاه قم ،تو محوطه نیروگاه برق!
آخه ملت شب ها می رفتند بالای پشت بوم ها و یکی می گفت بگو، “مرگ بر شاه"همه پاسخ می دادن .یکی از لیدرهای محله دختر 5ساله من بود!
با صدا ی تیز و بلندی که داشت فریاد می زد بگو؛ همه کوچه می گفتند: “مرگ بر شاه"! که یهو صدای شلیک تیر های هوایی شروع می شد، قرار بود که هروقت صدای شلیک تیر اومد همه بریم پایین تا گلوله بهمون اصابت نکنه که این دختر کوچولوی ما گرم شعار دادن شده بود که هرچه اصرار می کردیم بیا بریم ، حاضر نبود پایین بیاد!
ازهاری که نخست وزیر بود رفت تو مجلس و گفت : هیچ کس بالای پشت بوم ها نیست این ها نواره که ضبط کردن و پخش می کنند!

فردای اون روز ملت ریختند تو خیابونا و شعار دادن، ازهاری گوساله بازم میگی نواره نوار که پا نداره !

بعد از “مرگ بر شاه بازی “به قول بچه ها، از ساعت دوازده شب به بعد تا صبح صدای دلخراش شنی های تانگ ها تو خیابان تا صبح خواب مان را خراب می کرد !

احساسی که از آن صدا در ذهنم تصور می شد؛ صدای شنکجه شدن مردم بی دفاعی بود که در زندان ها بودن.خلاصه شبها را با کابوس به صبح می رساندیم!

کودکانی که تقریبا سه چار سال بزرگتر از دخترم بودن توی این همایش همکاری می کردن،  مجتبی و عباس رازینی دوتا داداش بودند ، وقتی انقلاب پیروز شد و جنگ شروع شد  وبه سن سیزده چهارده سالگی رسیدند عازم جبهه شدند و در نهایت شربت شهادت را چشیدند ،روحشان شاد

مادر مدارک دستگیری پدر توسط ساواک

مادرهنوزهم مدارک دستگیری وقراربازداشت های پدر توسط ساواک رانگه داشته،

وهمیشه ازآن روزهامی گوید.

از دل نگرانی ها و اضطراب روزهایی که پدر اعلامیه ها و نوارهای امام را لای پارچه ها از مغازه می آورد،ازمحاصره همیشگی خانه مان بخاطرحضور روحانیان درخانه و از شکستن شیشه های مغازه مان توسط مخالفان و از بالابردن عکس امام وسط عزاداری توسط پدر،

از پرتاب سنگ به خانه توسط مخالفان که یادم هست و از اولین روز خرید تلویزیون که امام را نشان داد. وسرانجام پدر با زخم ها  و جراحت  هایی که بعد انقلاب در جبهه ها به او اصابت کرده بود به شهادت رسید . اما هرگز اجازه نداد نام او را جزءجانبازان ثبت کنند و وصیت کرد که روی سنگ قبرش هم نام شهید ننویسند.

خدایاشکرت که فرزندپدرو مادرانقلابی هستم.

روحش با امام شهدا شاد باد

معین فر

مخفی کردن اعلامیه ها

 اعلامیه امام خمینی علیه شاه تکثیر وپخش

 سال 1356 بود اعلامیه های امام را باید تکثیر می کردیم و شبانه به دیوارهای کوچه و خیابان می چسباندیم.
این کار با امکانات ابتدایی صورت می گرفت. اولین کار، بدست آوردن نوار سخنرانی امام بود. که دست بدست می چرخید تا بدستمان می رسید.
برای مخفی کردنش از دست ماموران ساواک، همه نوارها را داخل یه کیسه کرده بودیم، با یک نخ محکم کیسه را می بستیم از پشت بام داخل لوله دودکش بخاری آویزان می کردیم. چون ساواک وقتی به خانه کسی که مشکوک می شد، هجوم می برد و از خاک توی باغچه گرفته تا گونی برنج را جستجو می کرد!

بعد از تهیه نوار سخنرانی های امام، باید چند نفری گوش می کردیم و پیام امام را می نوشتیم. محتواي اين پيام ها افشاگري امام خميني(ره) از جنايات شاه و دولت و دعوت از مردم براي ادامة مبارزه بود. امام خمینی براي مناسبت هاي مختلف مذهبي و حوادث پيش آمده مانند كشتار مردم  قم و به دنبال آن شهرهاي مختلف پيام هاي عمومي يا اختصاصي صادر مي كردند و يا به دليل همزماني با ماه هاي مذهبي از آن استفاده كرده و مردم را براي مبارزه و اتحاد و همبستگي دعوت مي كردند.
برای تکثیر اعلامیه ها از کاربن استفاده می کردیم.برای اینکه کار سرعت بیشتری داشته باشد، قرار شد دوستان همسرم شبها بعد از نماز مغرب، در منزل ما جمع شوند تا اعلامیه ها ی بیشتری نوشته شود. ولی معلوم نبود دقیقا چند نفر می آیند.من هم باید شام شون را تهیه می کردم.اول شب همسرم می گفت به اندازه سه نفر شام بپز بعد نیم ساعت می آمد می گفت برای دو نفر دیگر هم در نظر بگیر، خلاصه این اضافه شدن یه وقت به ده نفر یا بیشترمی رسید!!!

نارنجک قنبیتی گاردی های شاه را فراری داد

کودکان بزرگ سربازان در گهواره امام خمینی

سال 1357بود بری خریدن سبزی آمدم سر کوچه بچه های محله دور هم جمع شده بودن و معلوم بود که یه نقشه ای  داشتن، یه تایر ماشین آورده بودن سر کوچه آتش زده بودن و داخل کوچه مرگ برشاه می گفتن،  گاردی ها هم نمی تونستن با ماشین وارد کوچه بشن؛ بچه تا گاردی ها را می دیدن تو پس کوچه ها قایم می شدن. دلشون می خواست تظاهراتشون رو به خیابون بکشن از ترس گاردیها نمی تونستن از کوچه خارج بشن.

از صبح چند بار بچه ها به سر خیابون سرک کشیده بودن،ولی هنوز ماشین گاردی های شاه با مامورای مسلح ایستاده بودن. بچه ها دیگه حوصلشون سر رفته بود.تا سرانجام به فکر شون افتاد با یه نقشه گاردی هارو به ترسونن!

یکی رفت از بقالی محله چندتا قنبیت(نوعی کلم) که به اندازه نارنجک بود گرفت آمد،یکی یه قوطی رنگ بنفش آورد، سریعا رنگش کردن.هرکه می دید خیال می کرد نارنجکه!یکی از بچه ها کلم رو برداشت رفت به نزدیکترین کوچه که به سر خیابون می رسید ،از کنار کوچه یکی از کلم هارو به طرف گاردی ها پرتاب کرد ،پرتاب کردن کلم همان ،رو زمین خوابیدن گاردی ها همان!!

کلم  چرخید و افتاد توی جوی کنار خیابون و همراه فشار آبی که توی جوی آب بود رفت زیر پل و از دید ماموران گم شد.گاردی ها که خیلی ترسیده بودند سریعا سوار ماشین ها شون شدند و فرار و برقرار ترجیح دادند .

بچه ها یه نفس راحتی کشیدند و آماده مرگ برشاه بازی شدند. من هم برای سبزی خریدن  از کوچه خارج شدم وبه سبزی فروشی رفتم.

بچه ها از 6-7-8-9 ساله

جنایاتی که روز 15 خرداد دیدیم

 

خونه ما درست روبروی مدرسه فیضیه بود، یعنی این طرف رودخونه بود، برا همین هر سخنرانی که می شد ما صداشو می شنیدیم؛ خوب یادم میاد وقتی امام 13 خرداد به شاه گفت کاری نکن که  مردم بیرونت کنند.


بچه ها صبح پانزده خرداد رفتن بیرون ، بعد سر و صدای شعار مردم« یا مرگ یا خمینی »و بعد هم صدای تیر و گلوله میاد حتی چند تا تیر هم می خوره به دیوار حیاطمون، خواهرم برای اینکه گلوله به ما نخوره مارو برد توی اطاق و بعد از تموم شدن سر صدای تیرخودش رفت از پنجره که به کوچه بود سرک کشید تا خبری از بچه ها پیدا کنه، که یه گلوله از کنار دماغش رد شد!!!

بعد از چند لحظه دوباره سرک کشید که با یه کماندو روبروشد!!!! با عصبانیت گفت می خواهی بکشمت؟؟؟!!!!خواهرم با لکنت گفت می خوام بچه هارو پیدا کنم، گفت بیا برو پیداکن.
خواهرم رفت تو کوچه ،ازخونه ما تا سرخیابون 50 متر می شد.خواهرم راه افتاد بطرف خیابون،کماندو هم با نشانه گرفتن اسلحه به طرف اون دنبالش راه افتاد!!!
خواهرم می رسه سر خیابون می بینه جنازه ها کف خیابون افتادن،جوی کنار خیابون بجای آب پراز خونه !!!!تاحال این قدر خون ندیده بود!!! یهو چشماش سیاهی میره می شینه روی زمین دوباره بلند می شه و با پاهای لرزون به طرف چهار راه میره از میون جنازه ها می بینه یه نفر شلوار قهوه ای داره، بطرفش میره ،ولی اون برادرم نبوده یه نوجون12 ساله بوده که مادرشو صدا می کرده، درست همسن برادرم بود؛ که در این حال و هوای خون و کشتار؛ با صدای نکره کماندو«پیداکردی» یادش میاد که اون تعقیبش می کنه!!!!ناامید می شه و برمی گرده خونه، و تا شب گریه و زاری می کنه که جواب مادرم رو چی بده که نتونسته از سه تا پسر بچه 12 -11-9 ساله مواظبت کنه!!!که دم دمای غروب بچه ها از راه پشت بوم یکی یکی پیداشون می شه!!!
که قصه اونا خودش یه فصل دیگه است.
و فردا ی پانزده خرداد همه خیابون شسته شده بودن، نه از جنازه ها خبری بود و نه از خون توی جوی!!!!

خاطراتم از انقلاب

روز19 دی ماه سال 56 13بود همسرم بعد از اینکه وصیت هاش  و کرد گفت: یه وسیله ای می خوام تا از خودم دفاع کنم، رفتم تو زیر زمین هرچه گشتم چیزی پیدا نکردم، جز یه ساطور سبزی خورد کنی، آوردم  بهش دادم ،گذاشت تو جیبش، گفتم جیب قبات بدرد خورد .وقتی رفت وسوسه شدم که منهم برم مسجد اعظم؛ قرار بود مردم اعتراض کنن، اون روز برای شهادت آقا مصطفی مجلس ختم گرفته بودند، و اون یه بهانه بود تا به شاه و ایادیش اعتراض کنند، چون روز 17 دی ماه به بهانه روز کشف حجاب توی روزنامه به امام خمینی توهین شده بود، شاه فکر می کرد که مردم بعداز 15 سال تبعید بودن امام ؛دیگه فراموش کردن و ترسیدن ، توخونه ها نشسته اند.

بچه هارو شال و کلاه کردم مادر شوهرم پرسید: (بالا هارا گدیر سن )کجا میری گفتم میرم مسجد اعظم گفت (بیز ده گلیریخ)ماهم میاییم گفتم زود باش بریم؛ از خونه که بیرون اومدیم یکی از مردای همسایه مون مارو دید گفت همشیره این روزها بهتره از خونه بیرون نرید خطرناکه ، خدا رحمتش کنه بعد از انقلاب امام جمعه شبستر شد، کمی این پا و اون پا کردیم تا اینکه رفت، اومدیم سر خیابون تایه ماشین بگیریم اون زمون نیروگاه  قم تاکسی نداشت چون خیابان شنی بود !!سوار یه وانت شدیم ما عقب نشستیم مادر شوهرم جلو نشست، رسیدیم جلوی پل آهنچی که درگیری شروع شده بود تظاهرکنندگان به طرف بانک صادرات سنگ می زدند و شعار می دادند، کماندوهاهم به اونها گاز اشک آور می زدند راننده وانت همینکه درگیری رو دید از ترسش وسط خیابون ترمز کرد، گفت :زود پیاده شین هرچه مادر شوهرم گفت: مارو ببر جلوتر پیاده کن قبول نکرد و اصلا فرصت کرایه گرفتن هم نکرد من با یه دست بچه رو بغل کرده بودم و با دست دیگه دخترم را می کشیدم و با دندونام چادرم رو گرفته بودم می دویدم وقتی رسیدم سر کوچه آبشار برگشتم دیدم مادر شوهرم عقب مونده داد زدم بیا الان می کُشَنِت اون بیچاره چند روز بود که از ده اومده بود قم که مثلا زیارت کنه ؛ به من که رسید گفتم همراه من بدو. منزل پدرم توی خیابون آبشار بود دویدیم همینکه نزدیک کوچه رسیدیم از ته خیابون آبشار کماندوها دنبال یه عده تظاهر کننده می دویدن که ماهم مجبور شدیم به طرف خیابون برگردیم خلاصه اون روز ما چندین بار از سرخیابون به ته خیابون دویدیم و در تعقیب و گریز بودیم و مخصوصا که مادر شوهرم می ایستاد و به اونها نفرین می کرد، من باید او را صدا می زدم که بیا می کشنت!! من جواب بچه هات روچی بگم بعد از کلی فرار و گریز به خانه پدرم پناه بردیم. مادرم بعد از نیم ساعت رسید او هم به مسجد اعظم برای شنیدن سخنرانی رفته بود .در جمع تظاهرکنندگان گرفتار کماندوها شده بود .به زحمت فرار کرده بود، به من گفت دختر برای چه بیرون اومدی گفتم به همان دلیلی که شما بیرون رفتی. صدای گلوله ها و فریادهابه گوش می رسید چون خونه ما نزدیکترین محل به مسجد اعظم بود در همون لحظه بود که همسرم هم اومد اونجا با تعجب دید ماهم اونجا هستیم. گفت بریم خونه ما مجبور شدیم از بیراهه به نیروگاه برگردیم همینکه رسیدیم همسرم رفت بهم سفارش کرد در خونه را نبند تا هرکسی خواست پنهان شود بتونه. اون روزها همه در خونه هارا باز می گذاشتن و شیر آب را با شلنگ در کوچه می گذاشتیم تا کسانی که گرفتار گاز اشک آور شدند بتونن خود شون رو نجات بدهن. نتونستم توی خونه آروم بگیرم بچه ها رو به مادرشوهرم سپردم ، از خونه بیرون اومدم که برم به خیابون تا از تظاهرات خبری بگیرم که همسایه دیوار به دیوارمان دم در وایساده بود تا منو دید پرسید: همشیره کجا می ری ؟گفتم میرم تا از همسرم خبری بگیرم گفت شما برو توی خونه من می رم دنبالش. من برگشتم و توی حیاط ایستادم بعد از 5 دقیقه دوباره رفتم بیرون باز او را دم در ایستاده دیدم دوباره همان سوال و پاسخ تکرار شد.  هربار خواستم به خیابون برم اون همسایه از رفتنم جلوگیری کرد نه خودش رفت نه گذاشت من برم تا اینکه غروب شد ،دیدم مادر شوهرم نیست دنبالش گشتم دیدم از پشت بام صدای فریادش می آد. رفتم روی بالکن دیدم از نردبان رفته بالا با ناله و نفرین به خدا، از شاه از و کشتارها ی او شکایت می کنه، گفتم مگر نمی دونی که با تیر هوایی می زنن، بیا پایین اون روزها هرکس شبها از پشت بامها مرگ برشاه می گفت با تیر می زدنش، آخرای شب بود که همسرم خسته و زخمی اومد و از شهادت تظاهر کنندگان خبر آورد و فردای آن روز به خونه ها هجوم بردند تا زخمی ها رو دستگیر کنن ،هرکسی که دنبال شهدا به بیمارستان می رفت جسدش را نمی دادند می گفتند پول گلوله ها را باید بدید. و 19  دی قم جرقه ای شد برای پیروزی انقلاب.

همان روز حسین خزعلی تو کوچه آبشار شهید شد.

روح شهدا شاد.

پژوهش پربرکت

کتاب هنر اخلاق قرآن
پژوهش برای من دریچه ای بود به ….
از مدیریت استان از من خواستن که یکی از طلاب مستعد را برای یک پروژه پژوهشی معرفی کنم، بعد از تبادل نظر با معاون پژوهش مدرسه و نظر خواهی از طلاب پژوهشگر، سرانجام قرار شد یکی از طلاب مدرسه که در سطح سه در رشته فقه و اصول تحصیل می کرد، به مرکز معرفی کنم. طلبه مورد نظر با اشتیاق از طرح استقبال کرد. من مدیر هم بسیار شاد شدم که پژوهش در مدرسه باب می شود و یک روش خوبی برای پژوهشگری خواهد شد, و خدا را سپاس گفتم و کلی نذر کردم که این پروژه به ثمر برسد!
پژوهش توسط خانم طلبه ما شروع شد، و مرکز هم مبالغی را برای تهیه منبع واریز کرد تا دست پژوهشگر ما برای تحقیق باز باشد. طی مراحلی طرح اجمالی و تفصیلی برای بررسی به مرکز گزارش شد و استاد راهنما نقاط قوت و ضعف موضوع را گوشزد می کرد و پژوهشگر هم کار را پیش می برد. تا اینکه طلبه پژوهشگر ما باردار شد، اطلاع داد نمی توانم پروژه را ادامه دهم!! حالا چقدر پیش رفته بود فقط 10 صفحه از متن را نوشته بود!
وقتی به مرکز اطلاع دادیم گفتند چاره ای نیست باید پروژه تکمیل بشه. من مدیر دوباره شروع کردم التماس که فلانی بیا این کار و تمام کن تا خلاصه یکی از طلاب را گیر انداختم ، او هم سطح سه فلسفه را می خواند. خلاصه به خاطر گل روی من مدیر پذیرفت!! مدتی هم او روی کتاب کار کرد بعد از مدتی این طلبه ما هم باردار شد، از ادامه کار پوزش خواست!!
متن ایشان هم 10 صفحه می شد! که روی هم بیست صفحه بود!! دفعه سوم شروع کردم به التماس ، به هرکسی که امید داشتم تقاضا کردم و دریغ از یک جواب مثبت!
خلاصه گرفتار یک کره کور شده بودم بعضی ها می گفتند ما کار نیمه تمام را نمی توانیم انجام بدهیم و مرکز اتمام کار را می خواست.من هم که کمر درد داشتم و بازی روزگار باعث شد که دیسک کمرم را عمل کنم!! و به ناچار مدتی در بستر باشم.
و من مدیر هم که عادت نداشتم بیکار بمانم، تصمیم گرفتم از این فرصت بستر نشینی استفاده بهینه کنم، با معرفی خودم به مرکز شروع کردم به نوشتن، با قرار دادن لب تاپ روی شکمم در حال دراز کشیده کتاب را که قرار بود 50 صفحه باشه در 180 صفحه نوشتم.
کار شیرینی بود دوران نقاهت را نفهمیدم کی گذشت و کتاب تمام شد و نشر هاجر چاپ کرد . نام هر سه نویسنده را روی آن نوشتم ، چون می خواستم تشویق شوند و بدانند که می توان نوشت. در جشنواره علامه حلی نویسنده دوم را معرفی کردم و رتبه کسب کرد و هدایایی به نفر دوم تعلق گرفت هدیه را به هر دو نویسنده دادم. هردو گفتند اصلا حق ما نبود؛ که اسم ما روی کتاب حک شود نه جایزه !! گفتم این کار را کردم تا از شما در آینده کارها بیشتری بخواهم.
خلاصه لذت شیرین کتاب، نقش هنر در انتقال مفاهیم اخلاقی، هنوز هم در ذائقه ما مانده است و دوبار چاپ شده است، که منجر به نوشته شدن کتاب محیط اجتماعی و تاثیر بر تربیت از منظر قرآن شد که آنهم داستانی دیگر دارد.

عسی عن تکرهوا شیً هو خیرٌ لکم.

 

 

 

 

 

اندر خاطرات پژوهش


اندر خاطرات پژوهش
در پست های قبلی ماجرای طلبه شدنم را گفتم
خلاصه نوبت به پایان نامه رسید که باید می نوشتم. دنبال استاد راهنما می گشتم ،چون از قم دور بودم دسترسی به استاد برایم مشکل بود. چون مدیر بودم با مرحوم آقای سلطان محمدی که در معاونت پژوهش مرکزبود، آشنایی داشتم؛ از ایشان خواهش کردم استاد راهنما برام معرفی کنه. ایشان گفت خودم استاد مشاورت می شوم و از آقای دکتر مریجی تقاضا می کنم که استاد راهنمایت می شود. در باره موضوع پیشنهادی پرسید گفتم دغدغه ذهنی من تاثیر محیط بر اجتماع است. قرار شد من چند تا موضوع را پیشنهاد بدهم. خلاصه بعد از پذیرش موضوع از طرف جامعه الزهرا و طرح اجمالی، قرار شد طرح تفصیلی و مدارک استاد را بفرستم. مرحوم استاد سلطان محمدی گفت طرح تفصیلی را بفرست ،میدهم استاد مریجی امضا می کند با مدارک میفرستم جامعه الزهرا.
بعد ماهم دست به قلم شدیم و نوشتیم و نوشتیم و استاد راهنماهم راهنمایی می کرد و با زحمات مرحوم سلطان محمدی در رد و بدل پایان نامه بودم ،که کار تقریبا به اتمام می رسید که متاسفانه در سایت مرکز مدیریت، پیام تسلیت فوت مرحوم سلطان محمدی را دیدم!
با اندوه بسیار به بخش تحصیلات تکمیلی جامعه الزهرا زنگ زدم و در باره تکلیف پایان نامه سوال کردم، مدیر بخش گفت :شما جز طرح اجمالی ثبت شده هیچ چیز دیگری در کامپیوتر ندارید!!
از تعجب فقط شاخ در نیاوردم! گفتم استاد راهنما آقای دکتر مریجی ،پایان نامه ،استاد مشاور آقای سلطان محمدی ،گفت هیچ خبری از مطالبی که می گویی نیست!!! گفتم آقای محترم شتر دیدی ندیدی، من از سر خیر پایان نامه نویسی هم گذشتم!مدتی به همین منوال گذشت. پیامکی از جامعه برام آمد، مبنی بر اینکه طلبه محترم وقت شما برای نوشتن پایان نامه تمام می شود.
تلفن زدم جناب آقای محققیان پشت خط بود، گفتم می خواهم انصراف بدهم ،پرسید چرا؟ ماجرا را توضیح دادم و گفتم قصد من از تحصیلات تکمیلی افزایش اطلاعات بود که کسب کردم و نوشتن پایان نامه هم که باعث دریافت بقیه اطلاعاتم بود کسب کردم، دنبال مدرک هم که نبوده ام؛ در نتیجه به هدفم رسیده ام.
ایشان گفت :این همه زحمت کشیده ای، شاید خواستی ادامه تحصیل بدهی،حیف است. گفتم: من از مرز ایران و جمهوری نخجوان با شما صحبت می کنم، با این همه مشغله کاری ، تبلیغ، و اکنون هم در بستر استراحت از عمل جراحی دیسک کمر هستم! به چه کسی بگویم استاد راهنمایم شود و را های رفته را دوباره شروع کنم!
خدا حفظشون کنه گفت من خودم استاد راهنمایت می شوم، طرح تفصیلی را به من ایمیل کن، از روی همان پان نامه که نوشتی طرح تفصیلی را بنویس.
خلاصه سرتان را درد نیاورم، همان پایان نامه با کمی جابجایی فصول این دفعه تمام شد. بعدا فهمیدم که لازم نبوده دنبال استاد راهنما بگردم خود جامعه الزهرا استاد را معرفی می کرده است.
و هنوز نمی دانم استاد سلطان محمدی مطالب مرا به کجا داده بود ولی احتمال می دهم چون ایشان در پژوهش مرکز فعالیت داشت اشتباها در آنجا ثبت کرده بوده است. و این باعث شده همیشه هروقت حرفی از پایان نامه به میان آید ذکر خیر و رحمت استاد هم در یاد باشد.
خدایش بیامرزد

اذن دخول امام


بعد از پایان جنگ همسرم خواست مارا به زیارت ببرد. البته تا زمانی که جنگ بود هروقت زیارت را پیشنهاد کردم، گفت: هر روز جوانان

شهید را تشییع می کنیم و بقیه درجبهه ها می جنگند و تو می خواهی بروی زیارت،چه گونه از خدای امام رضا اذن دخول می گیری؟

ادامه »

صفحات: 1· 2

امام مهربان ضامن ما هم شد!

 

مدتی بود که دلم هوایی حرمش شده بود .اما دیسک کمرم اجازه نمیداد به زیارت برم. اولا باید نزدیک ترین هتل به حرم می شد تا بتونم به حرم برم.سال قبلش هم بخاطر دوری هتل مشهد نرفته بودم. این بار گفتم هتل نزدیک هم نباشد می رم و  حرم می مونم. گفت: کجا استراحت می کنی گفتم یه گوشه ای پیدا می کنم. هتلی که قرار بود همسرم برای اجلاس ساکن باشه که از حرم دور بود. قرار شد من در حرم بمونم و او در هتل . وقتی از فرود گاه مشهدخارج می شدیم یکی از مسئولین آماده سازی اجلاس آمد و نامه ای را به همسرم داد.سفارش اتاق همان هتل نزدیک حرم بود که مدتها برای رزرو آن تلاش کرده و موفق نشده بودیم. روز تولد امام رضا (ع) مهمانش بودیم.با هر مشقتی بود از هتلی که فاصله پنج دقیقه ای با حرم داشت را طی می کردم چندین جا روی زمین می نشستم تا به حرم می رسیدم. در حرم برای خواندن زیارت نامه از پا می افتادم.خادمین حرم مرا از افتادن هشدار می دادن و باورشان نمی شد که من حالم خراب است!
موقع وداع با امام صحبت کردم گفتم آقا جان اگرخوب نشم دیگر قدرت زیارت آمدن را ندارم. به امام گفتم مگر شما ضامن آهو نشدی یعنی من از آهو کمترم?!همین که از مشهد برگشتیم دکتری را معرفی کردند که دیسک مصنوعی را برایم تجویز کرد، جراحی کمرم انجام شد ، رفت و برگشت و هزینه هتل و هزینه بیمارستان همه رایگان بود، دیدم امام مهربان ضامن ما هم شد!

____________________

بابی انت و امی یا علی بن موسی الرضا

#تجارب_طلبگی



بالای کوه ایستاده بودم، همه جا سفید بود،جفت پاهام توی برف فرو رفته بود؛، جوراب ها و قسمتی از پاچه شلوارم خیس شده بود باد و بوران، برف را مانند شلاق به صورتم می زد،احساس می کردم که باد به گوشم فرو می رود و از گوش دیگرم بیرون می آید! صدای زوزه باد من رابه یاد زوزه گرگ در فیلم ها می انداخت .تردید می کردم صدای باد است یا گرگ! چادر و به خود می پیچیدم که باد نبره. آن زمان تلفن همراه نداشتم شاید هم هنوز نبود که به همسرم خبر بدم تا ماشینی برای بردنم بفرسته. سال1377 هجرتمان از زنوز به جلفا بود، - بچه قم هستم و از سال 60 از قم به زنوز هجرت کرده بودیم- .ماه رمضان بود، بهار تبلیغ داغ بود. صبح از خانه بیرون می رفتم بعد از افطار برمی گشتم.مخاطبان اولین باری بود که مبلغ خانم را تجربه می کردند، خیلی مشتاق بودند! هر روز راننده جهاد کشاورزی می آمد و مرا به روستا ی زاویه می رساند.آن روز هم مثل همه روزها حرکت کردیم، هوای جلفا با اطرافش تفاوت دمایی زیادی دارد، لذا لازم به پوشیدن لباس گرم و چکمه نبود. اما وقتی رسیدیم به نزدیکی روستا کم کم بارش برف شروع شد.

ادامه »

#چی_شد_طلبه_شدم


اون روزا با خودم درگیری ذهنی داشتم…نمیدونستم شروع کنم برای کنکور یا نه ولی این راخو ب می دونستم که اون چیزایی که من از زندگی می خوام توی دانشگاه به دست نمیان… از قضا چند روز بعد رفتیم مشهد… من همیشه عاشق حرم امام رضاعلیه السلام و خادمی توی حرم بودم… تو حس و حال معنوی و مذهبی مشهد و با دیدن خادمای امام رضا علیه السلام یه جرقه ای تو ذهنم خورد. طی مدتی که تو مشهد بودیم از آقا خواستم تو انتخاب راه زندگیم کمکم کنه…
یه روز مثل همیشه داشتم شبکه خبر نگاه می کردم.. یه خانومی داشت درمورد ثبت نام حوزه های علمیه خواهران حرف می زد … بابام گفت فاطمه چرا نمی روی حوزه؟ برای آینده ات چه برنامه ای داری؟ رفتم تو فکر…  از اینترنت درمورد حوزه و طلبه شدن تحقیق کردم… داشتم تصمیم میگرفتم برای ثبت نام که یه شب خواب دیدم تو حرم امام رضاعلیه السلام لباس خادمی پوشیدم و تو رواق امام خمینی(ره) ایستادم… دیگه تصمیمم رو گرفتم. صبح به بابام گفتم می خوام ثبت نام کنم… بابام خیلی استقبال کرد و موافق بود ولی مامانم به شدت مخالف بود دلیلش هم این بود که مردم چی میگن… میگن حتما درسش خوب نبوده … من واقعا درسم خوب بود معدلم همیشه بالای 18 بود و اگر کنکور می دادم حتما رشته های پیراپزشکی قبول می شدم اما خب با علاقه ای که به حوزه پیدا کرده بودم دیگه نمی تونستم به دانشگاه فکر کنم … مامانم تا آخرین لحظه مخالفت می کرد ولی وقتی برای ثبت نام آمدیم حوزه نظرش عوض شد…
و این شد که من طلبه شدم.

فاطمه جوادی طلبه پایه اول فاطمیه جلفا

#چی_شد_طلبه_شدم


پنج ساله بودم،که با توصیه مدیر مدرسه محله که با مادرم دوست بود ، ثبت نام شدم.سال 1339 بود. مادرم بدون اطلاع پدر که مخالف مدرسه رفتن دختر به مدارس زمان طاغوت بود، در فاصله زمانی که پدر در تبلیغ بود، به صورت مستمع آزاد به مدرسه فرستاد.همکلاسی هایم از من بزرگتر بودن!! از هشت سال تا دوازده سال!!هرروز قبل از شروع کلاس دختری با دامن کوتاه و جورابی تا مچ پا، بالای ایوان ترانه می خواند و همه از آموزگاران و دانش آموزان باید گوش می دادن! اون زمان باید یقه سفیدی به گردن گره می زدیم و روبان سفید هم سرروی سرمان می زدیم این علامت دانش آموزیمان بود و هرکسی با هر لباسی به مدرسه می رفت!!!
البته من از سن پنجسالگی با چادر به مدرسه می رفتم و مدیر به مادرم قول داده بود که هنگام حضور بازرسان، اجازه می دهم که دخترت چادر سر کنه.

من در آن سن می فهمیدم ترانه خوانی آن دختر کار زشتی است ولی به علت علاقه زیادی که به مدرسه رفتن داشتم هیچوقت از این موضوع با مادرم حرفی نزدم.البته کسی هم در باره مدرسه ازم چیزی نمی پرسید! تا اینکه پدر از مسافرت تبلیغی برگشت و متوجه مدرسه رفتنم شد اجازه نداد.برم،دلیلش هم پرورش بی دینی مدارس بود .از مدرسه به مکتب خانه منتقل شدم بعد از مدتی پدر متوجه شد که معلم مکتب خانه هم نمی تواند قرآن بیاموزد،بنابراین قرار شد نزد پدر درس بخوانم.باید اول قرآن را فرا می گرفتم بعد دروس دیگر را آموزش می دیدم. بعد از قرآن، کتاب جامع المقدمات را شروع کردم در حالیکه هشت ساله بودم!ولی من به شدت به کتاب های ابتدایی که در مدارس رواج داشت علاقه داشتم.؛به عکس ها و مطالب آسان برای یادگیری مثل «سارا انار دارد و آن مرد در باران آمد»و از موضوعاتی مثل مفرد و صیغه و عین الفعل . مفتوح و …چیزی نمی فهمیدم و جرات پرسیدن آن را هم نداشتم که مفتوح یعنی چه؟!
و همیشه در درونم این حس مرا آزار می داد که حتما کند ذهنم !
شنیده بودم که بانو امین در اصفهان برای دختران متدین مدرسه ای تاسیس کرده است، همیشه در دعاهای کودکانه ام از خدا می خواستم که مراجع عظام هم در قم مدرسه ای برای دخترای خانواده های مذهبی تاسیس کنند تا منهم به مدرسه برم.
تا اینکه به سن دهسالگی رسیدم در جلسات هفتگی محلمان شرکت کردم و قرار شد هفته ای یک روز نزد خانم نور الحاجیه درس صرف و نحو آقای انصاری را بخوانیم . وقتی کتاب را مطالعه کردم، از خوشحالی می خواستم پرواز کنم، چون فهمیدم فتحه ،کسره و ضمه همان زبر، زیر و پیشی بود که به آن_َ____ِ_____ُ_می گفتن!!

با شناختن اسم این سه علامت به صرف و نحو علاقمند شدم. درس را ادامه دادم تا سن 16 سالگی آخرین استادم سرکار خانم زهره صفاتی بود.با تولد اولین فرزند درسم تعطیل شد.تا اینکه انقلاب شکوه مند اسلامی پیروز شد.. با دو فرزند تصمیم گرفتم درس خواندن را به صورت کلاسیک ادامه بدم. برای این هدف به مکتب توحید ،آن زمان که بعدها جامعه الزهرا نام گرفت، مراجعه کردم. گفتن باید گواهی دیپلم داشته باشی،با شنیدن این حرف آه از نهادم برآمد!
من حتی گواهی اول ابتدایی هم نداشتم!!!!مدتی گذشت تا اینکه شنیدم یکی از همدوره ای های مکتب خانه، که با هم بودیم در کلاسهای نهضت که آن زمان تازه تاسیس شده بود درس می خونه. دوباره علاقه به خواندن در وجودم شعله ور شد.به اداره آموزش و پرورش مراجعه کردم، گفتم می خوام در پایه سوم راهنمایی ثبت نام کنم و امتحان بدهم. مسئول آموزش گفت :باید از پنجم ابتدایی شروع کنی.
گفت :که به کلاسهای نهضت سواد آموزی مراجعه کنم تا بوسیله مربی نهضت برای امتحانات نهایی معرفی شوم..فردای آن روز رفتم دنبال مدارسی که کلاس نهضت دارن. .خلاصه بعد از چند روزپیدا کردم.رفتم دفتر ، آدرس ته سالن را داد! دیدم بیست نفر روی زمین نشسته اند و خانم معلم هم در حال درس دادنه. گفتم اومدم ثبت نام کنم؛ خانم معلم گفت :برو تو اون کلاس ثبت نام کن. فهمیدم که فرستاده دنبال نخود سیاه. رفتم به کلاسی که اشاره کرده بود، اجازه گرفتم برای ثبت نام، گفت ای بابا بعد از چهار ماه آمدی ثبت نام!من برای این ها چهار ماه زحمت کشیدم تا به اینجا رسیدن.گفتم شما اجازه بده دو سه روز بیام اگر خوشتون نیومد میرم.،اصلا یادم نبود بگم مبتدی نیستم ،.خانم معلم قبول کرد. با کودکم رفتم کنار خانمها روی زمین نشستم؛کلاسشون نیمکت نداشت!خانم معلم گفت: آماده بشید برای امتحان علوم.به خانم ها گفتم:یه خودکار و برگه بدید امتحان بدم.با این حرف ،پچ پچ خانمها شروع شد، این نیومده میخواد امتحان بده!خلاصه راضی شدن یه خودکار سبز با یه ورق که از دفتر کنده شده بود بهم داد وقتی ورقه امتحان را گرفت و خطم را دید گفت از همین امروز میتونی ثبت نام می شوی ، بعد از یکهفته کلاس را به من سپرد و خودش دنبال کارهاش می رفت و من شده بودم معلم. خلاصه بعد از اینکه گواهی کلاس پنجم را گرفتم تا سال چهارم دبیرستان در رشته تجربی به صورت متفرقه خواندم ، بدون معلم . سال 1372 درجامعه الزهرا شرکت کردم تا سطح سه را تمام کردم.و هم زمان دانشگاه را در رشته ادبیات فارسی تا کارشناسی خواندم. در طول طلبگی و دانشجویی بچه داری خانه داری تبلیغ، مدیریت حوزه؛تدریس ، همه را به نحو احسن پیش بردم، فرزندانم که اول دوتا بود به چهار تا رساندم سه نفرشان طلبه شدند دونفرشان از دخترها در رشته فلسفه سطح سه را تمام کردند و پسرم هم در رشته فقه و اصول و علوم سیاسی تحصیل کرد و اکنون استاد حوزه ودانشگاه است. و اینهاهمه از لطف پروردگارم بود.

ارزش طلبگی, بچه داری, تربیت فرزند بهتر, درس دینی, کاردر منزل

زندگی به سبک عاشورا

 

 

برای مراسم عروسی دعوتم کرده بود، نرفتم، گله کرد چرا نیامدی اگر مرده بودم حتما برای عزا می آمدی؟

گفتم: عزیز دلم، بیام توی عروسیی که پر از گناهه چکار کنم؟

گفت: دوماهه محرم و صفر سیاه پوشیدم و گریه کردم، برای دسته عزاداری گوسفند قربانی کردم، خب برای ازدواجم شادی کردیم، کی گفته شادی گناهه؟!

در حالیکه چشمم به تابلوی زیبای « کل یوم عاشورا وکل ارض کربلا »که بالای سرش خودنمایی میکرد نگاه می کردم،

گفتم :پس معنای کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا که بالای سرت به دیوار کوبیده ای چی می شه؟!

گفت: تو میگی که همیشه سیاه بپوشیم و گریه کنیم؟!

گفتم: من کی چنین حرفی زدم؟!فدات بشم، چون به معنای عاشورا و کربلا توجه نکردی؛.ازش پرسیدم امام حسین علیه السلام برای چی از مدینه خارج شد و به طرف کربلا رفت ؟

گفت : برای اینکه با یزید بیعت نکنه.

گفتم : چرا نخواست با یزید بیعت کنه؟

گفت:چون یزید اهل گناه و ظلم بود و خودش را جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله می دانست.

گفتم: یعنی امام حسین علیه السلام برای دوماه محرم و صفر با یزید بیعت نکرد؟!

گفت: چرا مسخره می کنی؟!

گفتم تو خودت این حرف را زدی، دوماه گریه کردم وسیاه پوشیدم کافیه،.در حالیکه امام حسین علیه السلام با قیامش تا قیامت به همه مردم پیام داد که زندگی شون بدون ظلم باشه.و حالا تو می گی که ما تو عروسی کدام ظلم را انجام دادیم .در حالیکه گناه یعنی ظلم، یعنی ضد عدالت. و عدالت یعنی قرار دادن هر چیزی سر جای خودش،.گناه کردن و انجام ندادن واجب، یعنی قرار ندادن کار در جای خودش، می شه ظلم، وقتی در عروسی شما رن ومرد نامحرم درهم می شوند و با آهنگ نامشروع مجلس آلوده می شه. و انجام گناهان دیگر مثل اسراف در خوردنی ها و …، این یعنی بر خلاف کل یوم عاشورا….،من همین طور پشت سرهم از تخلفاتشان در سایر کارهایشان می گفتم که دیدم با دهان باز و چشم های گرد شده به من نگاه می کنه!

گفت: اینها رو که گفتی همه کارهای گناه و حرام و ظلم بود!

گفتم: بله پس خیال کردی ثواب می کنی!

گفت: پس چطور شادی کنیم و عروسی و جشن بگیریم؟!اصلا چطوری زندگی کنیم؟!

گفتم: آفرین حالا شدی مثل یه آدم عاقل و بالغ. .کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا به ما می گه در تمام زندگی با ظلم مبارزه کن. یعنی، این ظلم چه از طرف دوست تو باشه یا از طرف همسایه ات باشه و یا از طرف هر کسی دیگری باشه. حتی خودت!

گفت: خودم!

گفتم بله خودت، اگر سرکار میری نباید کم کاری کنی، باز تعجب کرد این دیگه کجاش ظلمه؟!

گفتم باز که رفتی سر خونه اول، مگر نگفتم: عدالت یعنی قرار دادن هرچیزی سر جای خودش، کم کاری هم، از مصادیق ظلمه مثلا شما باید در یک روز به 10 تا پرونده رسیدگی کنی ولی با دیر رفتن و سر کار؛ چرت زدن و غیره…، و در نتیجه رسیدگی نکردن به پرونده ها، این یعنی ظلم و به شعار کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا عمل نکرده ای! اگر در تمامی ابعاد زندگی این شعار مقدس ساری و جاری باشه . از درونش اقتصاد مقاومتی، انقلابی عمل کردن و جهادی عمل کردن، حفظ کانون خانواده متولد می شه. کارگر باتولید کیفیت دار و تاجر در واردات و صادرات حلال، پزشک در معالجه، دانشجو در آموختن، استاد در آموزش دادن، معلم در تربیت کودک و نوجوان و همینطور از پایین ترین رده تارده بالای مسئولین کشوری در معاهدات و مذاکرات با کفار و خارجی و غیر خارجی تحت تاثیر قرار می گیرند. اینها رو که گفتم:عمل به تکالیف بود، در حالیکه عاشورا و کربلا درس های مهمتری هم داشته از جهت انسانیت، آزادگی، ایثار، فداکاری و رسیدگی به محرومان، گذشت، دلسوزی و هدایت گمراهان، همه و همه روش زندگی عاشورایی است.

زمانی که به سبک زندگی عاشورایی عمل کردیم یعنی در لبیک گویی به هل من ناصر حسینی صادق بوده ایم، در غیر این صورت خودمان و دیگران را فریب داده ایم وخدای ناکرده به روش یزیدیان عمل کرده ایم.

در آخر گفت: متاسفم برای خودم، فکر می کردم هم در عاشورا خیلی ثواب کرده ام و همینطور در عروسیم؛ در حالیکه با جهالتم ثواب عاشورا را در عروسی پر از گناه سوزاندم، و کارهای اشتباه دیگرم سر جای خودش!!

باز جای شکرش باقیه که تا دیر نشده سبک زندگیم را عوض کنم، و ممنونم که بهم تذکر دادی!

فهمیدم ته کیسه ها بهانه است ...

روز عید غدیر بود اتاق ها پرمی شد و تا غروب جمعیت می آمدند و با مادرم که از سادات بود مصافحه می کردند و دعای روز غدیر ،

«الحمد لله الذی جعلنا من متمسکین بولایه امیرالمومنین علی بن ابی طالب سلام الله علیه »را می خواندند و شیرینی می خوردند  و

سکه می گرفتند. دیدم مادرم بر روی ایوان خانه مان ایستاده و برای جمعیتی که در حیاط جمع شده اند سکه میریزد ولی کسی سکه هارا برنمی دارد، بعد مادرم برگه های سبزی که رویش نوشته بود ولایت امیرالمومنین ،برای جمعیت پخش کرد، همه جمعیت مشغول جمع کردن برگه ها شدند، از خواب پریدم .فهمیدم ته کیسه ها بهانه است ؛هدف همان تمسک به ولایت امیرالمومنین است .این جشن غدیر

مدت پنجاه سال ادامه داشت تا اینکه مادرم به رحمت خدا رفت.

امر به معروف یه دختر کوچولو

  زهرا و زینب

 سه ساله بود توی اتوبوس روی پای باباش نشسته بود.

یه آقایی که دوست باباش بود داشت با باباش صحبت می کرد.

این دختر کوچولو که  مقنعه سرش بود کمی از موهاش از مقنعه بیرون بود.

در حالیکه موهاشو می کرد زیر مقنعه، به اون آقا گفت: کاشکی مامانم موهام رو می تراشید!

اون آقاپرسید: برای چی بتراشه؟!

دختر کوچولو گفت: آخه پیداست!

اون آقا گفت خب پیدا بشه!

دختر کوچولو گفت:آخه نامحرم ها می بینند!

اون آقا گفت اینجا نامحرها همه پشتشون به طرف شما است!

دختر کوچولو گفت : مگر تو نامحرم نیستی همش من را نگاه میکنی!

اون آقا تا آخر سفر دیگه به طرفش نگاه نکرد یعنی دیگه با باباش هم نتونست صحبت کنه!

 

وقتی یه دختر چهار ساله نهی از منکر می کند

زهرا زینب

هنوزچهار سالش تموم نشده بود فرستادمش مهد کودک بعد از یه هفته گفت :خانم معلمم رو دست ندارم!

پرسیدم :چرا گفت:موهاش و میزاره بیرون ،گفتم دخترم شماها همه دخترید نامحرم نیستید!گفت: بابا آمده بود دفترش، پیش بابا موهاش بیرون بود!گفتم خب بابات که بهش نگاه نمی کنه برا همین موهاش بیرون بوده!

گفت بابا نگاه نکنه اون باید موهاش و می پوشوند!

گفتم من میام مهد بهش میگم که موهاشو بپوشونه!

گفت خودم بهش میگم!

باورم نشد که جدی میگه!

بعد از مدتی رفتم مهد کودک تا از وضعش پرس وجو کنم، دیدم معلمش مقنعه شو کشیده پایین ابروهاش، منهم فکر کردم حتما نامحرمی اون دور برهاس ولی متوجه شدم که از نامحرم خبری نیست!

خانم معلمش گفت: چه دختر بی تربیتی داری؟!

با تعجب پرسیدم مگر چکار کرده؟!

گفت: اومده راست راست توی چشم من نگاه می کنه میگه خانم معلم من تورا دوست ندارم چون تو موهات رو پیش نامحرم بیرون میزاری!!

هر خواستگاری میاد دیگه برنمی گرده

خواستگار،ازدواج، زندگی،شهدا

دختر خانمی بود با 33 سال سن با تحصیلات بالا آمد مشاوره گفت: همیشه برام خواستگار میاد ولی بدون هیچ علتی میرن  ودیگه برنمی گردن!بهش چند تا ختم وذکر یاد دادم گفت انجام دادم چون خبری نشد دیگه ادامه ندادم. بهش گفتم نباید از دعا مایوس بشی خدا امتحانت می کنه،براهمین تا به مقصود نرسیدی باید ادامه بدی. بعد بهش گفتم از امام صادق علیه السلام روایت هست که فرموده اگر حاجتی دارید هرشب 100 مرتبه ذکر استغفار را بگید قبل از پایان سال حاجت برآورده میشه. وخصوصا این ذکر: استغفرالله الذی لا اله الا هو الحی القیوم بدیع السوات و الرض ذوالجلال والاکرام و اسسئله ان یتوب علی  که آدرسش در مفاتیح الجنان با عنوان صیغه استغفار و فضیلت آن وجوود داره. خلاصه این خانم رفت دنبال انجام ذکر،بعد از مدتی آمد پیشم گفتم در ادامه کارت برو پیش شهدای گمنام، بگو با غیرتها شما برای حفظ ناموس ملت رفتید و ماهم ناموس شما هستیم و با هرکسی نمی توانیم ازدواج کنیم یه فکری برایم بکنید .یه نفر در که از جهت فکری و اعتقادی مثل خودتون باشه برام بفرستید.خلاص یه آقا داماد که فرمانده توی سپاه بود آمد و ازدواج کرد. منتها این آقای خوب یه ازدواج ناموفق داشت که خیلی زود بهم خورده بود.

آمد گفت: این اتفاق رو داشته گفتم مشکلی نیست، همسرش بی لیاقت بوده و توهم که همسری در شان شهدا می خواستی برات فرستاده.

روز های خوش رمضان


خاطره اولین روزیکه روزه گرفتم
وقتی که بعد از ظهر شد،خورشید رو دنبال می کردم که کی غروب می کنه؟
از یه طرف.بوی دود سماور ذغالی از طرف دیگه بوی سنگگ تازه توی فضا پرشده بود ،فکر چایی شیرین با نون داغ گرسنگی مو بیشتر می کرد مادرم وقتی بی طاقتیمو دید برام یه استکان چایی ریخت گفت چایی رو هم بزن تا شکرش حل بشه اما یه وقت نخوری کفاره به گردنت بیاد.صدای قاشق چایخوری هم برام قشنگ شده بود، که صدای اذان از بلندگوهای مناره های حرم بلند شد،از ته دل خوشحال شدم.
بعضی روزها که آب حوض خونه تازه پر شده بود، برای رفع تشنگی همه صورتم را توی آب زلال می کردم و با چشم های باز و دهان باز شناکردن ماهی هارو تماشا می کردم ولی می دوسنتم که نباید آب و قورت بدهم اون زمان آب لوله کشی نبود؛ باید از چاهی که هفته ای یه بار تو جوی کوچه جاری می شد از راه آب که   بهش گنگ می گفتن، حوض را پر می کردیم. برای همین فقط همون یه لحظه می شد باچشم و دهان بازصورت توآب فرو کنم .
سحری هم شیرینی خودشو داشت، وقتی می خوابیدم اگر سرمو زیر لحاف کرسی می کردم بوی پلوی دم کرده ایرانی با روغن حیوانی که مادرم برا گرم موندن زیرکرسی گذاشته بود ذائقه مو حساس می کرد وقتی لحاف رو کنار می بردم بوی قرمه سبزیی که رو سه پایه ای که روی چراغ گرد سوز بود و غلغل می کرد برا سحری خوردن خوشحال می شدم.
صدای طبل مش باقر خدا بیامرزرا هم خیلی دوست داشتم، وقت سحر با صدای طبلش محله را بیدار می کرد.
مادر خدا بیامرزم توی نور چراغ گرد سوز آهسته قرآن می خواند خلاصه همه اینها برای من خاطره شد .در حالیکه قبل از رمضان بعضی آن اتفاقات بود ولی برام مهم نبود.مثل صدای اذان، چایی شیرین، بوی سنگگ، بوی سماور ذغالی، بوی پلو و قرمه سبزی، صورت توی آب حوض فرو کردن … ولی باروزه گرفتن همه اونها برام معنا پیدا کرد!

_______________________________________________

 

حالا وقتی بچه های این زمان را می بینم،  متوجه می شم چقدر شادی هامون ساده و بی آلایش بوده.!!!!


خاطره اولین روزه

وصف خاطره ای از ماه رمضان
بنام خدای سختی ها
رمضان ماه مناجات و دعا رمضان پر بود از شور و صفا
ماه خالص شدن از کبر و ریا رمضان ماه رسیدن به خدا
فصل تابستان بود، فصل رسیدن زردآلوها و گرمای هوا سوزناک بود از طرف دیگر هم ماه رمضان، ماه روزه داری و انسانیت بود. روز اول رمضان خیلی برایم سخت گذشت چون یازده ماه روزهای خود را با خوردن و خوابیدن و غفلتی به سر کرده بودم. ظهر با صدای الله اکبر از جا برخاستم و وضو گرفته و چادر بر سر کردم و برای خواندن نماز راهی مسجد شدم. نسیمی که می وزید و روح روزه دارم را نوازش می کرد و این باعث می شد جوارح مرده ی وجودم زنده شود. چنان با عجله راه می رفتم که گویی در باغ بهشت می دوم وقتی به خانه رسیدم با عشق به خدا به نشانه ی احترام بر سر سجاده ام ایستادم و نماز شکر به جا آوردم قرآن هایی که در قفسه کتابخانه به ردیف صف کشیده بودند مرا سوی خود فرا می خواندند، برخاستم و قرآنی را برای تلاوت برداشتم ورق که زدم نور یبر چهرهام تابید احساس کردم آن نور، نور بهشتی است که در باغ هایش وجود دارد مدتی با قرآن انس گرفتم بعد از گذشت زمان، وقت وداع بود باید با مسجد و قرآن ها وداع می کردم و به خانه بر می گشتم در بین راه گرمای هوا تاب و توانم را از وجودم ربود. جسم ضعیف و ناتوانم را به زور به خانه رساندم و ساعتی چند استراحت کردمع عصر با صدای دلنواز مادرم بیدار شدم خواب مرا در خود احاطه کرده بود و توان برخاستن نداشتم با گفتن جمله « خدایا پناه میبرم به خودت از شر شیطان رانده شده» برخاستم و پشت سر آن تکرار کردم «الهی به توکل نام اعظمت» بلند شدم و همراه با خانواده به باغ رفتیم ساعت حدود 6:30عصر بود که با اعضا روزه دار به باغ رسیدیم . طراوت و نسیمی که از طریق درختان پراز میوه که در حال آواز خواندن بودند بر وجودم اصابت و روحم را تازه می کرد . در میان چمن ها در حال قدم زنان زیر لب با آوایی دلنشین که دم افطار با صدای قاری ها خود را برای افطاری آماده می کنیم زمزمه می کردم:
«الملک القدوس سلام مؤمن المهیمن العزیز الجبار المتکبر، الخالق البارئ المصور له الاسماء الحسنی» آنقدر این آیه کوتاه و زیبا را اعاده کردم که دوباره حس وجودم احساس کرد در باغ بهشت هستم و قدم می زنم ولی ای بار خیلی زود با صدای پدرم از این حس بیرون آمده و خودم را به پدرم رساندم لبخندی که بر لبش نشسته بود به من قوت قلب داد و گرسنگی و تشنگی ام را به فراموشی سپردم و در کنار عزیزترین عضوی از خانواده ام به راهمان ادامه داده و قدم زدیم. او حرف می زد و من گوش می دادم در اصل قصد او این بود که من گرسنگی را احساس نکنم و هرازگاهی متلک هایی بارم می کرد. مادرم با سبدی که در دست داشت مقداری میوه چیده بود من هم با برادرم هم بازی آب زلالی که در باغمان جاری بود شده بودیم. کمکم افطار نزدیک بود و صدای الله اکبر بلند می شد. به خانه برگشتیم و من سفره افطاری را پهن و با وسایل هایش رنگین کردم. قرآن در دست سر سفره نشستم و به دلخواه قرآن را باز کردم قلب قرآن باز شد نیت کرده و شروع به خواندن کردم آرامش عجیبی داشت بعد از اینکه سوره یس تمام شد با صدای الله اکبر مؤذن دعایی کردم و روزه ام را با نام خدا باز کردم.

کبری تقی زاده

به یاد آن روزها ی پیروزی...


بسم الله الرحمن الرحیم

 

بابام می گفت: قرار بود فردا امام رحمت الله به ایران بیایند.در شهرهای بزرگ خبر از درگیری های شدید خیابانی بود اما در شهر ما که شهر کوچکی بود درگیری به آن معنا وجود نداشت. البته تب و تاب انقلاب و راهپیمایی در شهر ماهم مشهود بود حتی چندی پیش مردم به صورت خود جوش خانه ی یکی از ساواکی های شهر را به آتش کشیده بودند. اما درگیری رسمی وجود نداشت و خلاصه شهر ما نیز حال و هوای انقلابی به خود گرفته بود.

بعضی ها می گفتند قرار است با آمدن امام خمینی رحمت الله ارتش وارد شهرها بشه و نبرد خونینی بین مردم و ارتش صورت بگیرد حتی در شهرهای کوچک.

در نیمه های شب دوازدهم بهمن با جمعی از دوستان که جزو انقلابیون شهر بودند جمع شدیم و یک بمب دست سازی که خودم با سه راه شیرآب و دینامیت درست کرده بودم را در یکی از محله ها به صورت آزمایشی منفجر کردیم! می خواستیم اگر از عملکردش مطمئن شدیم برای مقابله با ارتش به تولید انبوه برسانیمش! خلاصه چشمتان روز بد نبیند از موج انفجارش ظرف و ظروف اهل محل همگی شکسته بودند!

جالب اینجاست که فردا صبح شنیدیم که توده ای ها و کمونیست های شهرمان مدعی شده بودند انفجار دیشبی کار آن ها بوده برای مقابله با ورود امام!

خاله ام می گفت: به یمن ورود حضرت امام خمینی رحمت الله خیلی از کسانی که توان مالی مناسبی داشتند می خواستند گوسفندی و یا گاوی را قربانی کنند. وضع مالی پدرم تعریفی نداشت و من خیلی غصه می خوردم که چرا ما نمیتوانیم گوسفندی را برای امام رحمت الله قربانی کنیم. آنقدر عاشق حضرت امام خمینی رحمت الله بودم که دلم میخواست خودم قربانیشان شوم. تصمیم گرفتم هرطور که شده خودم را به تهران برسانم و هنگام ورود امام رسما قربانیشان شوم!

اما شنیدم که ایشان مردم را از قربانی کردن گاو و گوسفند نهی کرده اند و همین نهی ایشان باعث شد اندکی دلم آرام بگیرد و قید رفتن به تهران را بزنم!

رامیان

مشق زیبای طلبگیم

پنج ساله بودم،که با توصیه مدیر مدرسه محله که با مادرم دوست بود ، ثبت نام شدم.سال 1339 بود. مادرم بدون اطلاع پدر که مخالف مدرسه رفتن دختر به مدارس زمان طاغوت بود، در فاصله زمانی که پدر در تبلیغ بود، به صورت مستمع آزاد به مدرسه فرستاد.همکلاسی هایم از من بزرگتر بودن!! از هشت سال تا دوازده سال!!هرروز قبل از شروع کلاس دختری با دامن کوتاه و جورابی تا مچ پا، بالای ایوان ترانه می خواند و همه از آموزگاران و دانش آموزان باید گوش می دادن! اون زمان باید یقه سفیدی به گردن گره می زدیم و روبان سفید هم سرروی سرمان می زدیم این علامت دانش آموزیمان بود و هرکسی با هر لباسی به مدرسه می رفت!!!
البته من از سن پنجسالگی با چادر به مدرسه می رفتم و مدیر به مادرم قول داده بود که هنگام حضور بازرسان، اجازه می دهم که دخترت چادر سر کنه.

ادامه »

ایشان را به پهلوی شگسته مادر گرامی شان

بعداز بیست و دوسال دوباره دچار همون بیماری شدم. درد پهلو ودنده هایم بسیار دردناک شد، که آن زمان چندین ماه طول کشید و مراجعه به انواع پزشگان از مغز و اعصاب گرفته تا ارتوپد و خوردن دارو های گوناگون، تا اینکه یک پزشک تشخیص داد که به جهت مشکل اعصاب است و ما سلامت را بازیافتیم. و حالا دوباره همون عارضه گرفتارم کرد و من دیگه آن توان گذشته را نداشتم و یافتن آن دکتر برایم مشکل بود. باز دوباره تجویز دارو های گوناگون شروع شد ولی هیچ اثری نداشت . که شب شهادت بانوی کرامت رسید و من باز به پیشگاه بانو از راه دور زیارت نامه خواندم، و با این بیان از ایشان درخواست شفا کردم ؛ ایشان را به پهلوی شگسته مادر گرامی شان حضرت زهراعلیها السلام قسم دادم و عرض کردم، بی بی جان من مجاور خودتان در قم بودم ، حالا که از قم مرا به هجرت
و ماموریت فرستادی، شفای این درد را کرامت بفرما!
و بعداز زیارت با درد خوابیدم و نیمه شب که بیدار شدم هیچ دردی در پهلویم احساس نکردم.
بابی انت و امی یا فاطمه معصومه

از بانوی کریمه عیدی بگیر

روز میلاد بی بی دو عالم بود بهش زنگ زدم گفتم: دورکعت نماز و زیارت نامه حضرت معصومه علیها السلام بخون و از ایشان عیدی بگیر. همیشه سردرد میگرن داشت و حالا چهل و دوساله شده بود و برای امتثال فرمان امام خامنه ای حفظه الله مبنی بر لزوم افزایش جمعیت، اقدام به فرزندار شدن کرده بود. اما این سردرد میگرنی که ماهی یکبار به سراغش می آمد؛ سهمیه هر روزش شده بود. نه می توانست قرص مسکن بخورد ونه داروی دیگری استفاده کند . خلاصه آن روز عیدیش را از بانوی کریمه فاطمه معصومه گرفت و به سفارش حضرت سردرد میگرن با او خداحافظی کرد و شفا را در آغوش گرفت. بابی انت وامی یا فاطمه معصومه

یا فاطمه معصومه«علیها السلام » بابی انت و امی

در پستی که در باره «دستم به دامانت یا فاطمه معصومه» ماجرای تهیه زمین برای حوزه را گفتم. بعد از این که زمین تهیه شد چند سالی زمین راکد ماند.
چون پولی برای ساخت و ساز نداشتیم. طبق قرارداد باید ساختمان به سقف می رسید تا از اعتبارات مرکز برخوردار می شدیم.
دوباره راهی قم شدم، با نامه سربرگ دار و مهر مدرسه، رفتم حرم نامه را نوشتم با این بیان: که خانم جان تشکرمی کنم از تهیه زمین ولی قربونت شکل ماهت برم زمین بدون پول را چکنم؟
وقتی برگشتم مؤسس گفت مدیر کل منطقه آزاد 50 تن میلگرد ساختمان را فرستاد. از طرف دیگر یک کاندیدای نمایندگی مجلس 10میلیون تومان اهدا کرد.
ساختمان ساخته شد. برای مخارج مدرسه نیاز مند منابع پایدار بودیم.
که باز هم الطاف بانوی کریمه اهل بیت دست مان را گرفت، پارکینگ منطقه ای به نام آسیاب خرابه که آبشار زیبایی دارد و هر روزگردشگران زیادی را جذب می کند؛ به مدت چهل سال در اختیار مدرسه قرار گرفت.

اضافه قیمت جنس ایرانی را برای سلامتی امام زمانم صدقه میدهم

رفته بودم پالتو بخرم، فروشنده دو نوع پالتو را معرفی کرد، ایرانی ودیگری ترک! با این تفاوت که پالتوی ترک 10000تومان ارزانتر بود. گفتم من ایرانی می خرم؛ فروشنده تعجب کرد؟! گفتم برای این که کارگر تولید پالتو ایران بیکار نشود. پالتو گرانتر را می خرم و اضافه قیمت را برای سلامتی امام زمانم صدقه در نظر می گیرم!
فروشنده گفت کاش همه مثل شما فکر کنند!!
گفتم کاش همه جنس ایرانی را تولید کنند!!

شبیه خوانی اجنه برای نقش رقیه

 

روز تاسوعا بود، قرار بود شبیه خوان ها در میدان ده شبیه خوانی حضرت عباس را اجرا کنند.

همگی رفته بودیم به میدان ده.کنار جمعیت  جایی پیدا کردم و همانجا روی زمین نشستم، رحیمه

توی بغلم نشست و شبیه خوانی شروع شد و من همراه شبیخوان ها به کربلا کشیده شده

بودم، صدای گریه جمعیت بلند شده بود.

ادامه »

من طلبه ام، با اجازه رهبرم آتش میزنم

 

قرار بود در پایان راهپیمایی جلوی مصلی پرچم آمریکا را در آتش خشم ملت ایران  بسوزانیم. این کار هرساله ما طلبه ها بود. اصلا متصدی این کار بودیم .کلی برای تهیه اش زحمت کشیده بودیم .به نجار دم مدرسه سفارش یه چوب بلند دومتری داده بودیم. ازمدیر برای خریدن چند نوع رنگ هزینه درخواست کردیم و خلاصه پارچه هم آماده کرده بودیم.
و چند نفر هم مسئول کشیدن شکل پرچم بودن. مسئول آتش زدن هم من بودم . روزموعود رسید، با کبریت و نفت در کنار میدان مصلی ایستاده بودم ؛ تا راهپیمایان به میدان برسند.
سالهای دولت اصلاحات بود. از فرمانداری به همه ادارات اطلاعیه داده بودن که هیچ کس حق ندارد پرچم آمریکا را آتش بزنه! معاون سیاسی فرمانداری با ماشین شاسی بلند اداره در شهر چرخ می زد و مراقب بود که کسی تخلف نکنه، رسید جلوی من ترمز کرد و با سرعت از ماشین پیاده شد؛ بدون سلام علیکی گفت: چه کسی به شما اجازه داده پرچم را آتش بزنی؟
گفتم من طلبه هستم و رهبرم به من دستور داده تا پرچم نحس آمریکارا آتش بزنم!
اصلا باورم نمی شد، به این زودی از هدف باطلش دست بکشد،بلافاصله برگشت و با سرعت از میدان فرار کرد! شاید فکر کرده  آتش جرقه های آتش اورا هم در بر بگیرد!

فهمیدم که حق پا برجا است و ناحق بر فنا است. امام راحل فرمود آمریکا هیچ غلطی نمیوته بکنه راست است.

جاء الحق و زحق باطل

معصومه نویدی

 

شعار طلبه انقلابی، مرگ بر آمریکا...

 

 






صدای مکبر بلند شد: “السلام علیکم و رحمة الله و برکاته، تکبیر” و جماعت با صدای بلند گفتند: “الله اکبر الله اکبر الله اکبر، خامنه‌ای رهبر،مرگ بر ضد ولایت فقیه، مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل غارتگر". من هم با بقیه گفتم، اما بغل دستیم ساکت نشسته بود و ذکر می‌گفت.متوجه نگاه من شد.
رو به من کرد و گفت: “چرا فحش می‌دی؟”با تعجب گفتم: “من، من کی فحش دادم”گفت: “همین الان، همین که گفتی مرگ بر آمریکا. این فحش و توهین به مردم آمریکاست. دوست داری اونها هم بگن مرگ بر ایران"…گفتم: “اولا که منظور ما مردم آمریکا نیستن و دولت‌

صفحات: 1· 2

اقتدا ی شهید باهنر به شهید رجایی

بعد از شهادت این دو یار غار که تولدشان هم در یک سال بود و کوچ شان به بهشت و عند ربهم یرزقون شان هم در یک زمان حادث گردید. موسس محترم ما در عالم رؤیا دیده بود این شهیدان بزرگوار اقامه نماز جماعت کرده اند و شهید باهنر به شهید رجایی اقتدا کرده است.
روحشان شاد

مسجد حضرت معصومه علیها سلام

 

اولین باری که به جلفا رفتم، در ورودی شهر چشمم دنبال مناره مسجدی می گشت!؟ از همسرم پرسیدم مسجد شهر کجاست؟ گفت یک مسجد دارد که داخل شهر است. گفتم اینجا یک شهر مرزی است باید نماد دینداری مردم در بدو ورود چشم نواز باشد نه اینکه مردم به دنبال مسجد در شهر بگردند!

از همسرم تقاضای ساختن یک مسجد در آن نقطه مورد نظر کردم، ایشان گفت اوقاف مسئول ساختن مساجد می باشد؛ باید  از آنها بخواهیم. و این اتفاق نیفتاد تا اینکه بنده به عنوان مدیر واحد آموزشی تربیتی جلفا انتخاب شدم و برای ساختمان حوزه از حضرت معصومه کمک خواستم و با کرامت بانوی کریمه اهل بیت همان زمینی که برای مسجد در نظر گرفته بودم برای حوزه انتخاب گردید. و سر انجام مسجد هم در همان نقطه توسط منطقه آزاد ساخته شد. لذا نامش مسجد حضرت معصومه گردید!

در ادامه فعالیت های مسجد با کانون فرهنگی مساجد تفاهم نامه امضاکردیم واین مسجد کانون فرهنگی هم دارد.

و اکنون در ورودی شهر مناره های فیروزه ای این مسجد چشم نواز مسافران است. ومهمتر از همه نمازگزاران این مسجد همه بانوان هستند.!!!

 

امام مهربانی ها طلبید تا دل شیعه نشکند

 

 از آذربایجان حرکت کردیم به سمت قم،

مجله حرم دستم بود،

خاطرات یک نفر زرتشتی را از الطاف امام رضا می خواندم.

زرتشتی گفته بود که هر سال از آمریکا به مشهد می آیم

برای انجام نذری که دارم ؛

صفحات: 1· 2

بی بی شفام داد


درد شدیدی در ناحیه پاشنه ام مرا به شدت آزار می داد.


به هر دکتری مراجعه کردم گفتند که شما گرفتار خار پاشنه شدی و باید با عمل جراحی استخوان اضافه

برداشته شود.

با توجه به این که قبلا چندین بار عمل جراحی در اعضای دیگر بدن زیر تیغ رفته بودم، دیگر تحمل این جراحی

نداشتم

رفتم حرم حضرت معصومه بعد زیارت نشستم روبروی ضریح صدای درخواست دونفر دعا کننده را شنیدم، که نحوه

صفحات: 1· 2

این روش ازدواج آسان شاید ...

این روش ازدواج آسان را شاید هرکسی تحمل نمی کند!! همین طور که در بین اقوام  خودمان هم حاضر نیستند انجام دهند لذا سن پسرانشان از 35 هم گذشته مجرد مانده است در حالیکه امکانات زندگی شان از ماهم بهتر بوده داست!

بزرگواری نسبت به ازدواج آسانی که برای فرزندم رقم زدم معترض است و آن را مصداق ازدواج آسان نمی داند. درست است ازدواج آسان شامل بخش های دیگر زندگی هم می شود که من از آنها نام نبردم. تنها از تجربه ای که داشتم عمل کردم نوشتم ، حتما در جایگاه تئوری خیلی چیزها می شود گفت؛ از سخن تا عمل از زمین تا آسمان فاصله است.

مثلا آن چیز های که مربوط به ما که خانواده پسر بودیم می شد. یکی از مسائل مهم ازدواج جهیزیه است. که جهیزیه را خودمان تهیه کردیم گفتیم فراهم کردن وسایل منزل از وظایف مرد است که در طول زمان برعکس شده است. برای خرید وسایل عروس خودمان به اندازه ای که در توانمان بود خرید کردیم،  برای سیسمونی خودمان وسایل را آماده کردیم،  حتی برای زایمان خودم در بیمارستان حاضر شدم وبعد از زایمان هم تا مدتی که بتواند از نوزاد مراقبت کند در کنار زائو بودم ، وقتی کاملا سرحال شدند به منزل خودشان رفتند.پس در کارهاییکه به ما مربوط می شد در ازدواج را آسان گرفتیم.

مهریه را هم متوسط  در نظر گرفتیم.

خواننده بزرگوار گفته اگر برای دختران خودت هم خواستگار بیاید با همین روش ؛ دختر می دهی ؟

اگر کارهایی که من انجام دادم طرف مقابل هم انجام دهد حتما دختر می دهم ! یعنی مخارج زندگی زوج و وسایل زندگیشان را فراهم کند. واطمینان دهد که همانند دختر خودش از او حمایت می کند.

البته من هیچ وقت از خواستگاران دخترانم نپرسیدم شاغل هستند یانه و هزینه زندگی شان را ازکجا تامین می کنند.

منزل دارند یانه! فقط از تقوای دینی و شخصیت و اصالت شان تحقیق کردم!

ومهریه را 14 سکه تعیین کردیم ومراسم جشن نخواستیم ولی داماد ها خودشان برگزاری مراسم را خواستند آنهم در حد متوسط  و ساده ؛  دخترها هم طلبه بودند به شرطی مراسم را پذیرفتند که کارهای فرهنگی انجام دهند.لذا برای مراسم بروشور هایی با احادیثی که مبنی بر حرام بودن رقص در برابر زنان و نواختن موسیقی و آرایش بانوان در معرض نامحرم بود؛ به میهمانان داده شد و علاوه بر آن خانم مداحی برای شعر خوانی در مدح اهل بیت و در کنار آن برای عروس دعوت شد.  وبرای خرید دختر هاهم ما دخالت نکردیم ونگفتیم چی بخرید چی نخرید؛ اصلاچیزهایی که بخرند در خانه خودشان مصرف می شود، بنابراین دخالت نکردیم، در ضمن دامادهای ما در مراسم زنانه شرکت نمی کنند.

نوه ای که دارم هم بر همین منوال  ازدواج کرد . البته من که عروس را به خانه بردم پسر دیگری در خانه نبود

که نامحرم باشد. اگر پسر دیگری داشتم حتما روش دیگری انتخاب می کردم.

_________________________________

پ ن

ازدواج آسان

http://blog101.kowsarblog.ir/?p=165627&more=1&c=1&tb=1&pb=1

کرامت کریمه اهل بیت

 

طلبه شده بود در بین فامیل و دوستان برای ازدواج هم شان نداشت، در قم هم غریب بود.مهر دختر ترشیده به پیشانی اش هک شده بود .

یک روز که با جمعی گفت گو می کردند،پیشنهاد دادند که تو باید با مرد متاهل ازدواج کنی! این حرف مانند تیشه ای قلبش  را شکست.

رفت حرم بی بی و حسابی گریه کرد و گفت خانم جان یا میل به ازدواج را از ذهنم پاک کن یا برایم همسری مناسب انتخاب کن.

در حال گریه بود که خانمی به او می گوید لطفا شماره تلفن تان رابدهید،با بی میلی و گراهت شماره دوستش را می دهد.فردا ی آن روز

به دوستش تلفن می زنند و شماره دختر خانم را می خواهند.

طرف یه خواستگار پر و پا قرص بود، که هرچه دختر رد می کرده او بیشتر اصرار می کرده.تلفنی گفته من زیبا نیستم و از شما بزرگترم ،

خواستگار گفته من مشتاق همسر طلبه هستم.

خلاصه بی بی فی المجلس همسرهم کفو را  معرفی می کند.


بابی انت وامی یا فاطمه معصومه


به نقل از: م.ج

معصومه بانو دستم به دامانت

 

 

سال 78 بود که مدیر شدم تو یه خونه کوچک با یه اطاق و یه حال و با12  نفر طلبه که باقیمانده ازسال های گوناگون گذشته بودند.برای این که مدرسه رسمی باشه از طرف مرکز گفتند باید یه قطعه زمین بنام حوزه با سندش بفرستی تا ما مجوز پذیرش بدیم.

ماهم که نه هزینه خرید زمین داشتیم و نه خیری که بخواهد زمین اهدا کند.

منطقه هم نقطه صفر مرزی بود، با مشکلات خاص خودش!!!

وقتی به موسس محترم گفتم همانطور که در شهر قبلی شما اقدام به ساختن دانشسرای تربیت معلم کردید

؛برای حوزه هم دراین شهر یک ساختمان بسازید،ایشان گفتند در آن شهر خیرین همکاری زیادی داشتند، و در

اینجا  چنین زمینه ای رو نمی بینم.

نا امید نشدم، تصمیم گرفتم از حضرت معصومه درخواست کنم.

تو یکی ازسفرها که رفتم قم ،با نامه سربرگ دار و مهر مدرسه به صورت رسمی برای حضرت معصومه نامه

نوشتم!

بعد از احترامات خاص معصومین،نوشتم(خانم جان ما می خواهیم به نام مادرتون حضرت زهرا علیها سلام مدرسه ای تاسیس کنیم ،باید سند زمین را به مرکز بفرستیم ؛منهم تو اون شهر غریبم،اصلا خودت من را از قم به اون شهرفرستادی، برا ی همین امکان خدمت گزاری رو برام فراهم کن تا بتونیم شیعه های جدتون رو

آماده کنیم.

نامه رو مهر زدم و با امضا به داخل ضریح انداختم.وقتی که از قم برگشتم، موسس گفت شما در قم چه کارکردید؟از اون روزی که شما رفتید من پیگیر زمین برای حوزه هستم!!!

به موسس محترم گفته بودم:اولا زمین رایگان باشد ،اگر پولی باشد برای ساخت ساز هزینه می کنیم،

دوم زمین معارض   نداشته باشد، زمین های بزرگ همه مشکل وارث داشتند،سوم مکان مدرسه باید در ورودی شهر جلوی چشم باشد، چون حوزه ها تبلیغات شون کمه،چهارم مکان مدرسه اشراف نداشته باشد…

شورای شهر زمینی به مساحت 70 هزار متر دراختیار حوزه گذاشت.و مدرسه در سال 89 افتتاح شد.

اکنون فضای سبز مدرسه 3000 درخت میوه دارد.مسجد دارد.ساختمان 6 واحده برای اسکان اساتید دارد.

در طول تابستان پذیرای مهمانان وگردشگران از مرکز حوزه های علمیه خواهران و برادران می باشد.

و در طول ماهای اردیبهشت میزبان اردوهای طلاب  و بسیجیان می باشد.

همه این الطاف از ناحیه بانوی کریمه اهل بیت می باشد.

مرده شور چاردت ببره!!!


دم مدرسه منتظر بود، تا مادر ش بیاد دنبالش یکی از همکلاسی ها ش هم منتظر مادرش بود،منتها با ابن تفاوت که این با پوشش کامل

و او با بد حجابی کامل ! کلاس پنجمی بودند.

وقتی مادر دوستش آمد دنبال دخترش؛و او را با چادر دید به چادر ش توهین کرد،گفت:مرده شور  چادرت ببره.

دختر چادری  گفت: تو به چادر حضرت زهرا توهین کردی، فقط همین را گفت!!!

فردا وقتی منتظر مادرش بود؛ اون خانم هم آمد که دخترش ببرد چادر سر کرده بود ،در حالیکه اشک تو چشماش بود آمد گفت :دختر

جان معذرت می خواهم ، تا صبح نتوانستم بخوابم ، از حرفی که زدی موبه تنم سیخ شد.

منو حلال کن.


بهشتی در حال صعود و پرواز دیدم

دیدم

پس از فاجعه هفتم تیر، به علت کسالت علامه طباطبایی از خبر رسانی به ایشان جلوگیری می کردند.
در همان لحظات علامه به یکی از شاگردانش فرمود:«چه بگویید چه نگویید ،من آقای بهشتی را در حال صعود و پرواز می بینم»
پیش از شهادت آیت الله بهشتی، حضرت امام خمینی «رح»در خواب دیده بودند که عبایشان سوخته بود.
و این خواب خود را به آقای بهشتی گفته بودند و سفارش کرده بودند که مواظب خود باشد و افزوده بودند: «شما عبای من هستید که در خواب سوخته بود.»

 زمهر افروخته:ص223

شهید تنها، رسول روستا


بسم الله الرحمن الرحيم
به سادگي ديده نمي شد،‌ بايدكمي گردنت را كج مي كردي تا از پشت درختان انبوه و قد كشيده ي كنار چشمه،‌ پرچم مزار شهيد را بر روي تپه ي مجاور روستاي متروك مي ديدي.
باورش كمي سخت بود! چطور ممكن است در روستاهاي منطقه ي محروم قره آغاج كه محروميت را با تمام وجود لمس ميكني نشاني از شهيد بيابي!
مزار«‌شهيد رستمي»‌ بر روي تپه ي كنار روستاي زادگاهش قرار داشت. زادگاهي كه ديگر نه تنها خالي از سكنه بود بلكه جز خرابه هاي روستا چيزي از آن باقي نمانده بود.
اما مزار شهيد با پرچم سه رنگ ايران هنوز هم ميعادگاهي بود براي عاشقان راهش.
اهالي روستاهاي اطراف مي گفتند همه ساله در شب عاشورا به همراه برادر زاده ي شهيد رستمي كه از تهران مي آيد،‌ بر سر مزار شهيد جمع مي شوند و با ذكر فاتحه و پخش نذري يادي از شهيد مي نمايند.
براي ما بچه هاي جهادي كه هيچ شناختي از آن روستاها نداشتيم ،‌مزار شهيد رستمي مانند مزار ديگر شهدا با نماد «پرچم» و قفسه ي فلزي دور مزار شناخته شده بود و از پارسال اين سوال ذهن مرا درگير كرده بود كه ميبيني فرمان حضرت امام خميني ره كي و چگونه به گوش شهيد رستمي در آن روستاي دور افتاده رسيده بود كه بدون فوت وقت راهي جبهه شده بود؟!اما چنديست سوال ديگري هم ذهن مرا مشغول كرده!
اگر طرح همسان سازي مزار شهدا به مزار شهيد رستمي هم برسد،‌ ديگر چه كسي با عبور از جاده ي كنار روستاي زادگاه شهيد رستمي،‌ مزار بدون پرچم و فاقد نماد او را خواهد شناخت؟
ديگر چه كسي با ديدن مزار يك شهيد در دل روستايي محروم به عمق باور ديني مردمي پي خواهد برد كه براي اجراي دستورات خميني ره جز سمعاً و طاعتاً بر زبان نمي راندند؟

________________________________________

حکمت۲۲: خود را به بى خبرى نماياندن از بهترين كارهاى بزرگواران است.

رامیان

حضرت زینب سلام الله علیها میاد خونه شما...

 دوتا داداش بودن، البته سه تا از برادرشون بزرگ بودن، موضوع خاطره، این دو تا هستن.به نام عباس و مجتبی، در خانواده روحانی زندگی می کردن.طبق معمول، خانواده های متدین بچه هارا به مدرسه زمان طاغوت نمی فرستادن. ای دوتا داداش هم شاگرد پدر بودن، دفترشون یه تخته بود و مدادشون هم گچ ،روی اون مشق می نوشتن!!سال 1354 بود.پشت خونشون مدرسه بود. هر روز مجتبی را می دیدم که نشسته روبروی مدرسه و با حسرت بچه هارو تماشا می کنه! همسایه ما بودن ، گاهی که کاری برام پیش میآمد، به عباس که شاید 9ساله بود می گفتم برام خرید کنه؛ موقع رد و بدل پول و وسایل هیچ وقت تو چشمام نگاه نکرد،نگاهش به زمین بود!!!تا اینکه انقلاب شد این دوتا تا داداش هر کدام امتحان دادن و رفتن مدرسه یکی رفت کلاس سوم و عباس رفت کلاس پنجم. تازه به آرزوشون رسیده بودن که جنگ شد!!!
ماهم از قم هجرت کردیم. سال1361 بود، روی ایوان خانه آنها نشسته بودیم و به کوچه نگاه می کردیم.
من به مادر این دو تا داداش گفتم: می بینی حضرت زینب سلام الله علیها میاد خونه شما؛ حضرت زینب سلام الله علیها با امام سجاد علیه السلام با تعدادی کودک ، می آمدن به طرف حونه آنها؛ هاله ای نقره ای رنگ روی زمینی که قدم می گذاشتن باقی می موند. با خودم گفتم باید برم و از اون خاک زیرپاشون که نقره ای شده به عنوان تبرک بردارم. همون لحظه این دوتا داداش رو هم دیدم که تو حیات شون که مثل یه باغ شده بود منتظر بودن!!
یهو از خواب پریدم. بعد از مدت ها یه سفر آمدم قم رفتم دیدن همسایه . تا براش خوابم بگم فهمیدم این دو تا داداش زمانی که جنگ شروع می شه از مدرسه ای که آرزوشو داشتن دست کشیده بودن و رفتن جبهه و شهید شده بودن. و تعبیر خواب من هم شهادتشون بوده.

مادر شهید در شهادت پسراش گریه نمی کرد، ولی از صورتش آب می چکید!! می گفت نمی دونم چرا از صورتم آب می آد !!!  فهمیدم که چرا حضرت زینب سلام الله علیها بدیدنش آمده بود!!!
همینطور که با مادر این دو شهید گرم صحبت بودیم ،دوتا پسر بچه وارد اتاق شدن که اسم یکی مجتبی بود و اسم دیگری عباس بود!درست در همان سنی که مجتبی و عباس شهید را در کودکی دیده بودم!!!
با تعجب به مادر شهدا گفتم: اینها که همون دوتا دادشند!!
گفت: اینها برادر زاده های مجتبی و عباس هستن که برادراشون اسم اون دوتا رو روی بچه هاشون گذاشتن.خواستم به عباس یه هدیه بدم ، وقتی می خواست ازم بگیره عین عموی شهیدش چشماش فقط به زمین نگاه می کرد!!!

روح شهدا با مادرشون شاد

 

شهدا همه جا رنگشون الهیه!!!

شب بود.بارون می بارید.با یه بچه تو بغلم و دست یه بچه تو دستم، سر خیابون منتظر یه وسیله بودم تا سوار بشم برم خونه. خونه ما تو خیابونی بود که هنوز آسفالت نشده بود؛ براهمین تاکسی ها سوار نمی کردن،باید سوار وانت می شدیم!!!
قبل ازمن یه آقایی هم منتظر بود، که اگر یه وانت می رسید ، باید اون آقا اول سوار می شد!!!
با اینکه بچه رو زیر چادرم کرده بودم ولی خیس شده بود! سرانجام یه وانت جلوی اون آقا توقف کرد، صدام زد گفت : خانم تو بارون نمونید، مارو سوار کرد و باز خودش تو بارون موند، در حالیکه مسیرش بامن یکی بود!!
راننده وانت از این کارش تعجب کرده بود، پرسید اون آقا شما رو می شناخت ؟ گفتم نه. گفت حتما اهل قم نیست، چون اهل قم این کار رو نمی کنن!!!
بعد از پیروزی انقلاب و شروع جنگ عکس اون آقارو که همون روزهای اول جنگ شهید شده بود توی خیابون دیدم و فهمیدم چراغ ساز محلمون بوده!!!

شهدا ، همه جا، رنگشون الهیه!!!

روحش شاد!

روز های خوش همدلی و همزبانی..

بسم الله الرحمن الرحیم

1- انقلاب مردمی یعنی این!

می گفت: جمعیت زیادی اعم از زن و مرد به صورت یکپارچه علیه شاه شعار می دادیم و به پیش می رفتیم. ناگهان ماموران شاهنشاهی شروع به تیراندازی به سمت مردم بی پناه کردند .جمعی با بدن های خونین بر زمین افتادند و برخی دیگر عقب نشینی کردند.

ماموران پشت سرهم تیراندازی کرده به پیش می آمدند . متفرق شده در کوچه و محله های اطراف دنبال پناهگاهی بودیم تا در فرصتی دوباره به صورت جمعی تظاهرات را شروع نماییم.

 

در این هنگام پیرزنی را با یک کاسه در دستش کنار خیابان دیدم. کاسه پر بود از سکه های یک قِرانی! تصور کردم در حال گدایی است آن هم در این بگیروببند! باعجله نزدیکش رفته و با عتاب گفتم مادر جان! الان چه وقت گدایی است؟! مگر نمیبینی به پیر و جوان رحم نمی کنند!

پیر زن گفت: مادر جان! گدا نیستم.این سکه ها را آماده کرده ام تا به شماهایی که از مهلکه جان سالم به دربرده اید بدهم تا در اولین فرصت با خانواده هایتان تماس بگیرید و خبر سلامتیتان را داده، آن ها را از نگرانی دربیاورید.این حداقل کاری است که من پیرزن برای انقلابم می توانم انجام دهم.

۲- مثل خیلی از سربازان دیگر!

می گفت: وقتی حضرت امام خمینی رحمت الله علیه دستور داد سربازها از پادگان ها فرار کنند تا در جنایت های رژیم شاه شریک نباشند، من هم از پادگانمان در تهران فرار کردم. مثل خیلی از سربازان دیگر.

بعد از فرار از پادگان جایی برای ماندن نداشتیم.خانواده ام در تبریز بودند و من در تهران. آن هم با جیب خالی! مثل خیلی از سربازان دیگر! سرهای تراشیده مان گواه سربازیمان بود.

جمعی از بازاریان انقلابی تهران وقتی متوجه وضعیت و جیب خالی ما شدند، دست به دامن کسبه و بازاریان شدند و در کمتر از ساعتی یک کیسه پر از پول جمع شد! سپس ما سربازان را یکی یکی با مبلغی پول که کفاف مقصد و یکی دو وعده غذایمان را بدهد بدرقه شهرهایمان نمودند!

شادی روح امام بزرگوار و شهدای عزیز فاتحه ای قرائت کنیم. بسم الله لرحمن الرحیم. الحمد لله …

رامیان

حسین خزعلی تو کوچه مون شهید شد

روز19 دی ماه سال 56 13بود همسرم بعد از اینکه وصیت هاش  و کرد گفت: یه وسیله ای می خوام تا از خودم دفاع کنم، رفتم تو زیر زمین هرچه گشتم چیزی پیدا نکردم، جز یه ساطور سبزی خورد کنی، آوردم  بهش دادم ،گذاشت تو جیبش، گفتم جیب قبات بدرد خورد .وقتی رفت وسوسه شدم که منهم برم مسجد اعظم؛ قرار بود مردم اعتراض کنن، اون روز برای شهادت آقا مصطفی مجلس ختم گرفته بودند، و اون یه بهانه بود تا به شاه و ایادیش اعتراض کنند، چون روز 17 دی ماه به بهانه روز کشف حجاب توی روزنامه به امام خمینی توهین شده بود، شاه فکر می کرد که مردم بعداز 15 سال تبعید بودن امام ؛دیگه فراموش کردن و ترسیدن ، توخونه ها نشسته اند.

بچه هارو شال و کلاه کردم مادر شوهرم پرسید: (بالا هارا گدیر سن )کجا میری گفتم میرم مسجد اعظم گفت (بیز ده گلیریخ)ماهم میاییم گفتم زود باش بریم؛ از خونه که بیرون اومدیم یکی از مردای همسایه مون مارو دید گفت همشیره این روزها بهتره از خونه بیرون نرید خطرناکه ، خدا رحمتش کنه بعد از انقلاب امام جمعه شبستر شد، کمی این پا و اون پا کردیم تا اینکه رفت، اومدیم سر خیابون تایه ماشین بگیریم اون زمون نیروگاه  قم تاکسی نداشت چون خیابان شنی بود !!سوار یه وانت شدیم ما عقب نشستیم مادر شوهرم جلو نشست، رسیدیم جلوی پل آهنچی که درگیری شروع شده بود تظاهرکنندگان به طرف بانک صادرات سنگ می زدند و شعار می دادند، کماندوهاهم به اونها گاز اشک آور می زدند راننده وانت همینکه درگیری رو دید از ترسش وسط خیابون ترمز کرد، گفت :زود پیاده شین هرچه مادر شوهرم گفت: مارو ببر جلوتر پیاده کن قبول نکرد و اصلا فرصت کرایه گرفتن هم نکرد من با یه دست بچه رو بغل کرده بودم و با دست دیگه دخترم را می کشیدم و با دندونام چادرم رو گرفته بودم می دویدم وقتی رسیدم سر کوچه آبشار برگشتم دیدم مادر شوهرم عقب مونده داد زدم بیا الان می کُشَنِت اون بیچاره چند روز بود که از ده اومده بود قم که مثلا زیارت کنه ؛ به من که رسید گفتم همراه من بدو. منزل پدرم توی خیابون آبشار بود دویدیم همینکه نزدیک کوچه رسیدیم از ته خیابون آبشار کماندوها دنبال یه عده تظاهر کننده می دویدن که ماهم مجبور شدیم به طرف خیابون برگردیم خلاصه اون روز ما چندین بار از سرخیابون به ته خیابون دویدیم و در تعقیب و گریز بودیم و مخصوصا که مادر شوهرم می ایستاد و به اونها نفرین می کرد، من باید او را صدا می زدم که بیا می کشنت!! من جواب بچه هات روچی بگم بعد از کلی فرار و گریز به خانه پدرم پناه بردیم. مادرم بعد از نیم ساعت رسید او هم به مسجد اعظم برای شنیدن سخنرانی رفته بود .در جمع تظاهرکنندگان گرفتار کماندوها شده بود .به زحمت فرار کرده بود، به من گفت دختر برای چه بیرون اومدی گفتم به همان دلیلی که شما بیرون رفتی. صدای گلوله ها و فریادهابه گوش می رسید چون خونه ما نزدیکترین محل به مسجد اعظم بود در همون لحظه بود که همسرم هم اومد اونجا با تعجب دید ماهم اونجا هستیم. گفت بریم خونه ما مجبور شدیم از بیراهه به نیروگاه برگردیم همینکه رسیدیم همسرم رفت بهم سفارش کرد در خونه را نبند تا هرکسی خواست پنهان شود بتونه. اون روزها همه در خونه هارا باز می گذاشتن و شیر آب را با شلنگ در کوچه می گذاشتیم تا کسانی که گرفتار گاز اشک آور شدند بتونن خود شون رو نجات بدهن. نتونستم توی خونه آروم بگیرم بچه ها رو به مادرشوهرم سپردم ، از خونه بیرون اومدم که برم به خیابون تا از تظاهرات خبری بگیرم که همسایه دیوار به دیوارمان دم در وایساده بود تا منو دید پرسید: همشیره کجا می ری ؟گفتم میرم تا از همسرم خبری بگیرم گفت شما برو توی خونه من می رم دنبالش. من برگشتم و توی حیاط ایستادم بعد از 5 دقیقه دوباره رفتم بیرون باز او را دم در ایستاده دیدم دوباره همان سوال و پاسخ تکرار شد.  هربار خواستم به خیابون برم اون همسایه از رفتنم جلوگیری کرد نه خودش رفت نه گذاشت من برم تا اینکه غروب شد ،دیدم مادر شوهرم نیست دنبالش گشتم دیدم از پشت بام صدای فریادش می آد. رفتم روی بالکن دیدم از نردبان رفته بالا با ناله و نفرین به خدا، از شاه از و کشتارها ی او شکایت می کنه، گفتم مگر نمی دونی که با تیر هوایی می زنن، بیا پایین اون روزها هرکس شبها از پشت بامها مرگ برشاه می گفت با تیر می زدنش، آخرای شب بود که همسرم خسته و زخمی اومد و از شهادت تظاهر کنندگان خبر آورد و فردای آن روز به خونه ها هجوم بردند تا زخمی ها رو دستگیر کنن ،هرکسی که دنبال شهدا به بیمارستان می رفت جسدش را نمی دادند می گفتند پول گلوله ها را باید بدید. و 19  دی قم جرقه ای شد برای پیروزی انقلاب.

همان روز حسین خزعلی تو کوچه آبشار شهید شد.

روح شهدا شاد.

روز های خوش دهه فجر

بسم الله الرحمن الرحیم دهه فجر حال و هوایی در مدارسمان داشت. هرسال از نقاشی بچه های مدرسه نمایشگاهی بر دیوار سالن مدرسه برگزارمی شد. نقاشی بچه ها اغلب تابلویی بود از راهپیمایی و تظاهرات مردم در زمان شاه . بچه ها در نقاشی هایشان شعارهای روی پارچه نوشته های آن زمان را هم می نوشتند!

حتی یادم است روی یکی ازپارچه نوشته ی نقاشی بچه ها شعار« توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد به مادرم بگویید دیگر پسر ندارد» نوشته شده بود. البته وقتی این شعار را در خانه زمزمه می کردم نمیدانم چرا برادرانم اصرار عجیبی داشتند که اصل شعار این است:« توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد به مادرم بگویید دیگر دختر ندارد!»

 سرود «به لاله ی در خون خفته شهید دست ازجان شسته» هم هرسال چندین بار در مدرسه اجرا می شد و بدون استثنا در همه گروه های سرود قسمت«جاویدان ایران عزیز ما» با سرعت و عجله خوانده میشد!

آذین بندی کلاس ها و انتخاب کلاس نمونه ، درست کردن روزنامه دیواری و دکلمه خوانی شعر« مثل غنچه بود آن روز غنچه ای که روئیده» همگی با شعف وصف ناشدنی اجرا می شد و حال و هوای روزهای انقلاب در مدارس حس می شد.

ایام الله دهه فجر را خیلی دوست دارم و شنیدن سرودهای ناب دوران انقلاب و هر مستندی که آن روزها را برای نسل ما به تصویر می کشد را دوست دارم و تقریبا محال است شرح حال روزهای انقلاب را بخوانم اما قطره اشکی از چشمانم نبارد.

روح تمام شهدای عزیز که شکنجه ها و سختی های دوران شوم شاهنشاهی را تحمل نمودند ، شاد باد که هرچه داریم از امام بزرگوار و آن شهدای عزیز داریم.


——————————————————————————–


پ.ن: چند سال پیش که اتفاقا مصادف با ایام دهه فجر هم بود، به یکی از مدارس ابتدایی شهرمان رفته بودم تا به بچه ها نماز و احکام یاد بدهم. وقتی از نمازخانه خارج می شدم بچه های کلاس سوم اصرار کردند به کلاسشان بروم تا نمایشگاه دهه فجرشان را ببینم. قبل از ورود به کلاس به یاد دهه فجر مدارس خودمان افتادم. با همان ذهنیت وارد شدم ولی جایتان خالی! نمایشگاهشان، کلکسیونی بود از عروسک های باربی آوازخان و گوریل های پشتک وارو زن که بچه ها از خانه هایشان آورده بودند! خلاصه نفهمیدیم به اوضاع بخندیم یا بگرییم!

حکمت259: وفاداری با خیانتکاران نزد خدا نوعی خیانت و خیانت به خیانتکاران نزد خدا نوعی وفاداری است.

رامیان

شب امتحان تا صبح متن رابا اشک و آه خواندم!!

شب امتحان بود وقتی وارد سالن مطالعه شدم، تعجب کردم دیدم بیشتر کسانی که مطالعه می کنن، اشک می ریزن !!!
خوب که دقت کردم متوجه شدم امتحان سوگنامه «آل محمد صلی الله علیه و آله »دارن. بعد از کمی مطالعه اشعار کتاب از یه نفر پرسیدم :شما اشعار را حفظ می کنی؟
با اتعجب به من نگاهی کرد گفت مگر آیین نامه را ندیدی که اشعار جزو حذفی هاست!!! تازه متوجه شدم که من فقط اشعار را خوانده ام!!! خلاصه آن شب تا صبح متن رابا اشک و آه خواندم!!

خاطره شب امتحان...

شب امتحان اصول، دیدم یکی از خانم ها کتاب شرح اصول داره؛ گفتم بعداز اینکه مطالعه کردی بده منهم بخونم گفت سه فصل مونده تموم کردم بهت میدم . با تعجب پرسیدم مگر امتحان ازدوفصل نیست!؟ گفت : پنج فصله!!
اتفاقا آماده میشدیم بریم کلاس رفع اشکال اصول. مشکلم رابه استاد گفتم، که من اشتباها فقط دوفصل را از نوار گوش کردم ! استاد گفت :وقت گذشته نمی تونی حذف کنی .خلاصه آن شب نتونستم سه فصل بقیه رو بخونم.وقتی خواستم برم سر جلسه امتحان ؛دو رکعت نماز خوندم از خدا خواستم کمک کنه.برگه سوال را دادن، به سوالات تستی نگاه کردم احساس کردم سرم داغ شد.شروع کردم به ذکر صلوات و یونسیه.کم کم حالم طبیعی شد. نگاهی به سوالات تشریحی انداختم. باز چیزی یادم نیامد! شروع کردم به ترجمه متن سوال. متوجه جواب شدم .سوالات تستی را که نگاه کردم دیدم همه را بلدم!!!
عجیبتر اینکه غلط هایم مربوط به دو فصل اول و دومی بود که خونده بودم، بقیه فصل هایی که نخونده بودم همه را درست نوشته بودم!!!

بگو با غیرتها، بخاطر ناموس ، به شهادت رسیدید من هم ناموس شما هستم.

 آمده بود عروسی بهش گفتم کی آستین بالا میزنی و ما را به عروسی دعوت می کنی؟! گفت : داماد مومن که در شان طلبه باشد

معرفی کن برروی چشم.گفتم چرا سراغ شهدای گمنام نمی روی؟ آنها که زنده اند و عند ربهم یرزقون هستند و برای مادرانشان هم حرمت

زیادی قائل هستند؛

همین فردا برو سر مزار شهدای گمنام شهرمون بهشون بگو با غیرتها، شماهایی که بخاطر ناموس این مرزو بوم رفتید جنگیدید و به

شهادت رسیدید من هم ناموس شما هستم. شما را قسم می دهم به دل سوخته  و  چشم بارانی و منتظر مادرانتان؛ همسری در شان

و قیاس خودتان برای من و امثال من بفرستید. بعد برای مادر شان یک سوره یسن بخوان.

____________________________________________________________
چهار ماه نگذشته بود که برای عروسیش دعوتمان کرد و گفت بعداز آن توسل به شهدا 30 نفر از دختران فامیل ازدواج کردند!!!

اخلاص رسولان نماز

سال 1381 سومین دوره ای بود که پذیرش طلبه داشتیم که جمعا 50 نفر می شد.
تصمیم گرفتم به مدارس ابتدایی و راهنمایی پیشنماز اعزام کنیم. برای مردم شهر موضوع جدیدی بود هم .مدرسه تازه تاسیس و  هم اقامه نماز در مدارس و مهمتر از همه اقامه نماز توسط طلاب خانم !
طلاب را با معرفی نامه به مدارس با عنوان رسولان نماز اعزام کردیم، با عکس العمل متفاوتی روبرو شدیم.بعضی از مدیران زود می پذیرفتن، بعضی ها مقاومت می کردن، که باید اداره اجازه بده.ناچار از اداره درخواست کردیم که به مدیران موضوع اقامه نماز را ابلاغ کند، با تعلل بعض از مسئولین اداره آموزش و پرورش روبرو شدیم.تصمیم گرفتیم مشکل را با فرمانداری در میان بگذاریم، خلاصه در نهایت با مداخله امام جمعه و فرمانداری، اجازه اقامه نماز صادر شد.
این بار با مشکل مکان برای نماز جماعت روبرو شدیم، با بررسی اتاق های مدرسه متوجه شدیم از بعضی از اتاق ها به عنوان انباری استفاده شده است؛ از مدیر مدرسه خواهش کرد یم که اجازه بده تا وسایل را در گوشه اتاق جمع کنند و با یک موکت تبدیل به نماز خانه شود.
اقدام بعدی نوشتن مطالب در باره اهمیت نماز و نماز جماعت بود که با تهیه روزنامه دیواری و ترسیم احکام نماز فرهنگ سازی می کردیم.
مشکل بعدی روبرو شدن با شبهه قبول نبودن پیشنمازی بانوان برای بانوان بود.با تهیه فتاوای مراجع در مجاز بودن اقامه نماز بانوان و نصب در تابلوی اعلانات مدارس بر طرف شد.
تقریبا در همه مدارس شهر و روستاهای اطراف پیشنماز اعزام کردیم، که این بار با مشکل هزینه ایاب ذهاب و هزینه تشویق دانش آموزان برای جذب بیشتر مواجه شدیم.
مدرسه آهی در بساط نداشت و هزینه اداره خود را به زحمت جور می کرد، طلاب هم از جیب خودشان برای رفت و آمد به مدارس هزینه می کردند!
به ناچار دست به دامن یکی از اقوام شدم، و تقاضای کمک کردم ، مدتی ماهیانه مبلغی را فرستاد و با آن هزینه ایاب ذهاب رسولان نماز را تامین کردیم  و همچنین هدایای دانش آموزان را هم تهیه کردیم.
 برای جذب دانش آموزان به شرکت در نماز جماعت در پایان نماز یک معمای پنج دقیقه ای مطرح می کردیم این کار باعث شده بود که نماز خانه جا برای بقیه نداشت، همه پشت در نماز خانه می ایستادند!!!
برای جذب مدیر و معلمین در نماز جماعت با پیشنهاد پیشنماز شدن آنها حل شد؛ از مدیر و یا معلم پرورشی تقاضا می کردیم که امروز  شما پیشنماز شوید!!
به حمدالله اخلاص این رسولان باعث شده که اول مهر هر سال از اداره رسما نامه درخواست پیشنماز به حوزه می رسد که هرچه زودتر اسامی مبلغین را بفرستید.

_______________________
بعدها از کسی که کمک می فرستاد پرسیدم: این پول را از کجا آوردی و به اعزام مبلغ کمک کردی گفت: همسرم در فرودگاه پیشنماز بود و مدتی تعطیل کرد و نرفت،  ولی هزینه ایاب ذهاب را به حسابش می ریختند، وقتی متوجه این حساب شد درخواست برگرداندن حقوقش به خزانه دولت شد، گفتند دیگر نمی توانیم برگردانیم ،این همان پولی بود که به رسولان نماز شما پرداختیم.

عشق حسین با عشق امام صادق تنیده...

 

روز شهادت امام صادق (ع)بود، از صبح تو فکرش بودم که زیارت جامعه رو با نیت امام صادق(ع) بخونم اما نشد؛تا اینکه شب شد خوابیدم در عالم رؤیا دیدم ایستاده ام جلوی یه تابلو ی عکسی که تمثال امام حسین(ع) هست ،اما از همان تمثال ها که به نام امام حسین(ع)، تو عزاداری ها و حسینیه ها استفاده می کنند.

در همان حال اون تمثال از دیوار کنده شد و افتاد و به جاش یه تابلوی عکسی که یه آقایی با عمامه مشکی داشت قرار گرفت، و من زیارت امام حسین رومی خوندم.

______________________________________________________

پ ن

از خواب که بیدار شد دو تا چیز برام معلوم شد، یکی اینکه اون تمثال ها که کشیده اند شکل امام حسین(ع) نیست و دوم اینکه روز شهادت امام صادق(ع)خوندن زیارت عاشورا خیلی خوبه.

 

السلام علیک یا اباعبدالله

روز میلاد صادق آل محمد مبارک باد.

 

من فقط پیرو امام هستم و مریدهرکسی که پیرو امام باشد...

همسایه ای داشتیم که از اقوام داماد امام راحل بود و از اینکه با طلبه هسایه بود ناراحت بود چرا که منزل طلبه به بزرگی و وسعت خانه آنها نبود. باعث کسر شان آنها می شد ،یک روز برای اعتراض به خانه ما آمد و چون می دانست ما امام را بسیار دوست داریم،گفت شما منو می شناسی ؟گفتم بله شما همسایه محترم ماهستی. گفت من فامیل داماد امام هستم!!! گفتم همسایه محترم ، من فقط پیرو امام هستم و مرید هرکسی که پیرو امام باشد، اما بقیه را نمی شناسم!!!

_______________________________________

پ ن

این خاطره را نوشتم تا مدعیانی که خود را منسوب یه امام بزرگوار می نامند بدانند که امام بر قلب ملت ایران

حکومت می کرد، بنفسی انت یا حضرت روح الله.

...من میل ندارم که یک روز اگر بخواهند تو بروی؛ همه شکر کنند...

معلم مکتب خونه که بهش می گفتیم «خانم باجی»داد بلندی زد و گفت ساکت باشید!گفت: می خوام حرف های حاج آقا روح الله را گوش بدم.بعدش رفت طرف راه پله ها تا بره بالای پشت بام و از اونجا گوش کنه.مکتب خونه توی محله مون بود، اینور رودخونه روبروی مدرسه فیضیه که جنب حرم حضرت معصومه(ع) است.صدای سخنرانی حاج آقاروح الله رو می شنیدیم.سال 1342 بود، در مدرسه فیضیه علیه شاه سخنرانی می کرد .شش ساله بودم، کنجکاو شدم که خانم باجی سخنرانی چه کسی رو می خواد گوش کنه؟ آهسته در حالی که به دیوار تکیه داده بودم، خودم رو به طرف پله رسوندم و با دقت گوش دادم .این سخن امام رو شنیدم که فرمود: «آقا! من به شما نصيحت مي کنم، اي آقاي شاه! اي جناب شاه! من به تو نصيحت مي کنم؛ دست بردار از اين کارها….من ميل ندارم که يک روز اگر بخواهند تو بروي، همه شکر کنند».این اولین باری بود که صدای امام خمینی را شنیدم!!!

_____________________________

پ ن

و زمانی رسید که وقتی شاه ملعون رفت شاهد خوشحالی مردم بودم.روح امام شاد !

وقتی اولین حقوق را گرفتم...


وقتی موسس که همسرم بود پیشنهاد داد که مدیر حوزه شوم گفت :حقوقت هم هر ماه بیست و پنج هزارتومان میشه، سال 1378 بود.پذیرفتم.در ضمن تعدادی از درس ها را تدریس می کردم. بعد از اینکه دوهفته ای از حقوق گرفتنم گذشت، وقتی لیست ارزاق منزل را دید گفت: کمی پول بده تا برم خرید! این قضیه گذشت تا ماه بعد همین اتفاق تکرار شد! و ماه سوم رسید، و باز همین صحنه و تقاضای پول! دیگر نتوستم خودم را کنترل کنم، گفتم : این کار شما مرا به یاد شکایت خانم هایی که به شما مراجعه می کنند و از گرفتن حقوقشان، توسط شوهران گله دارند، می اندازه!و شما به اونها  توصیه می کنید ، نفقه خانم هر چند که خودش مالی داشته باشد؛ به عهده شوهر است. حالا شماهم!!! فقط خندید، وقتی اصرار کردم گفت: حقوقِ منِ امام جمعه پنجاه هزار تومانه که نصف آن را به شما دادم تا تشویق بشی!!!
گفتم این که شد از این دیگ به آن دیگ. کی از شما حقوق خواسته .

نهی منکردسته جمعی شون حرف نداشت...

همینکه یه زن بی حجاب وارد قم می شد و ماشینش کنار خیابون توقف می کرد و پاشو از ماشین بیرون می گذاشت. تمام مغازه دارها بیرون میریختن ودستاشون میگذاشتن بغل گوششون فریاد میزدن با لهجه قمی و میگفتن اَلیُوک! زن بی حجاب بدبخت چنان دست پاچه می شدکه نصف دامنش از در ماشین می موند بیرون و با سرعت فرار می کرد!!! مردای صاحب مغاز یا پنچرگیری داشتن یا تعمیرکار ماشین بودن، خلاصه سرتاسر خیابون مغازه ها همه مربوط به کار ماشین بود! خیلی مرد بودن، و نهی منکرشون حرف نداشت.براهمین هیچ وقت زمان طاغوت زنان بی حجاب بی حیا جرات نداشتن پاشون تو قم بزارن!! این یه فرهنگ بود.
حالا غیرت دانشجویان، این قشر فرهیخته کجا گم شده که باید خواننده زن معلول الحال به آنهاآموزش ترانه نویسی بده!!! وای برما که نفوذ از هر زاویه ای مانند سیل بنیان برانداز بر پیکره این خطه شهید پرور ، ایران عزیز روان شده!

مامان های کودک صفت!!!!


در حالیکه نوزادش را شیر می داد و از درد عمل سزارین ناله می کرد، با یک دستش هم با زحمت مشغول بازی در موبایلش بود!!! خیلی زود از شیر دادن خسته می شد و نوزادر به همراهش تحویل می داد!!اخیلی برای هر دویشان متاسف شدم، برای نوزاد بیشتر ،که گرفتار مادری  شده  که هنوز کودک است! 

_____________________________________________________________________

از دستورات تربیتی دین مان است که هنگام شیر دادن به نوزاد: اولا با وضو باشید دوم نام خدا را زمزمه کنید، سوم به صورت نوزاد بنگرید.

وقتی ارزش های اعتقادی تغییر کنه!!!

پرسید چه مدتی است که سردرد داری ؟ گفتم یک سالی هست.گفت چرا این قدر دیر آمدی برای معالجه؟

گفتم وقت نکردم .پرسید :مگر شاغل هستی؟گفتم مبلغم، گفت اشتباه می کنی نباید خودت را فراموش

کنی.کاری که من کردم، زمان جنگ رفتم جبهه وقتی برگشتم پسرم بزرگ شده بود، حالا از من گله داره

که زمانی که باید مرا به پارک می بردی کجا بودی؟!

__________________________________

پ ن
قبل از جنگ معلم بود بعد از جنگ پزشک شده بود!

خیلی متاسف شدم که به همین سادگی سرمایه معنوی ماندگار زیبایش را هدر می دهد.در حالی که زمان جنگ اکثر اوقات مردم در پناهگاه ها و شب ها در خانه های با لامپ خاموش زندگی می کردند! کسی جرات رفتن به پارک و تفریح نداشت!  اصلا پارکی  وجود نداشت!!

بعد ازمدت کوتاهی بنده خدا در تصادفی ساده جان باخت و باز هم پسرش را تنها گذاشت، روحش شاد!!!

________________________________________________

وقتی امیرالمومنین از صفین مراجعت می کرد، شخصی خدمت ایشان عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! دوست داشتم برادرم هم همراه ما و در رکاب شما بود و به فیض درک رکاب شما نائل می شد. حضرت فرمود: بگو نیتش چیست؟ در دلش چیست؟ تصمیمش چیست؟ آیا این برادر تو معذور بود و نتوانست بیاید، یا معذور نبود و نیامد؟ اگر معذور نبود و نیامد، بهتر همان که نیامد و اگر معذور بود و نیامد ولی دلش با ما بود، میلش با ما بود و تصمیم او این بود که با ما باشد، پس با ما بوده. گفت: بله یا امیرالمؤمنین! این طور بود. فرمود: نه تنها برادر تو با ما بوده، بلکه با ما بوده اند افرادی که هنوز در رحمهای مادرانند، با ما بوده اند افرادی که هنوز در اصلاب پدرانند. تا دامنه ی قیامت اگر افرادی پیدا شوند که واقعاً از صمیم قلب، نیت و آرزویشان این باشد که ای کاش علی را درک می کردم و در رکاب او می جنگیدم، ما آنها را جزء اصحاب صفّین می شماریم.

آزادی معنوی : شهید مطهری ص 172

به كوچه هاي كودكي برمي گردم...

به كوچه هاي كودكي برمي گردم. شبهاي ماه محرم. منبر و روضه و چاي آخر مجلس. مي گفتند اين چاي، نوشيدن دارد. و راست مي گفتند. چاي را كه مي خوردي، روشن مي شدي. سبك مي شدي و احساس مي كردي برايت از بهشت نوشيدني آورده اند.
مسجد روستا لباس سياه مي پوشيد و سراپا عزادار مي شد. هرچه از روزهاي اول محرم مي گذشت، دل و جانت به تاسوعا و عاشورا نزديكتر مي شد. آماده مي شدي. آماده آماده تا صبح روز تاسوعا، زودتر از خواب بيدار شوي. لباس سياهت را بپوشي و بروي دنبال بچه ها آنها را جمع كني تا همه با هم به مسجد برويد. آنها كه زنجير داشتند زنجير مي زدند و بقيه هم در دسته سينه زنها بودند. و ما هم دنبال اونها راه می‌افتادیم نوحه خوان تمام راه را تا سر روستا می رفت ، از عباس(ع) مي گفت و تو براي دستهاي آب آورش سينه مي زدي.
و شب، شب عاشورا بود. تا نيمه هاي شب عزاداري، و باز صبح زود ، سينه زني، زنجير زني، صداي طبل و آواي محزون نوحه خوان مسجد كه امروز امام حسين(ع) مي خواند و تو باز به فطرت سبز كودكي ات باز مي گردي…
اما بعد عاشورا غم اسیری زینب فقط سکوت هست و سکوت …

به قلم پ ح

خون شهدای ایران از خون امام حسین غلیظ تر بود؟!

فریب افکار افراد نق زن را خورده بود، نسبت به جنگ، و این که چرا وقتی آمدند برای آتش بس و امام

نپذیرفت! سنش به زمان جنگ نمی رسید، شاید هم کودک بوده .افسوس می خورد این همه شهید دادیم

و جوانان پاک را از دست دادیم؛ دیگر چگونه جای این شهدا پر خواهد شد. فقط با یکی دو جمله او را متقاعد

کردم.گفتم خون این شهدا از خون امام حسین غلیظ تر بود؟آیا جای خالی امام حسین پر شد؟آیا خون امام

حسین اسلام را بیمه نکرد؟! و خون شهدا هم ایران را بیمه نکرد؟! که دشمنان جرار هرگز جرات نگاه کج به ایران ندارند.

خیلی زود متوجه اشتباهش شد.

 

...آخرین نائب نگفتم: در زمان غیبت کبرا از ولایت فقیه پیروی کنید!

وقتی بچه بودم شبها به مسجد اعظم قم می رفتیم پای سخنرانی مرحوم کافی، و ایشان درباره امام زمان

«عج» صحبت می کرد و در آخر این غم نامه را می خواند :مولا جان بچه ها جوان شدند ،جوان ها پیر شدند

و پیرها مردند و تو را ندیدند. فقط این سه جمله در خاطرم مانده، از بقیه سخنانش چیزی به یاد ندارم!
َ
این غم نامه را خیلی دوست داشتم! و در طول زمان و گذر عمر همیشه تکرار می کردم و این اواخر غصه

می خوردم که بچه بودم جوان شدم و پیر شدم و در آینده خواهم مرد!!ولی امام زمانم را ندیدم ،تا اینکه فکر

کردم فرض می کنیم که امام را دیدم !

چند حالت دارد. یا امام از من رو برمی گرداند که مرگ برایم بهترین خواهد بود یعنی دق می کنم ! یا مرا

بگرمی می پذیرد که احتمالا خودم را می بازم و دچار غرور می شوم و یا خواسته ای دارم از ایشان که مرا

راهنمایی کند که چگونه زندگی کنم؟! حتما خواهد فرمود مگر در سفارش به آخرین نائب نگفتم در زمان

غیبت کبرا از ولایت فقیه پیروی کنید! ویا می فرماید: مگر به سید رشتی نگفتم زیارت جامعه ، زیارت

عاشورا، و نافله را فراموش نکنید!!!


نتیجه گرفتم ظهور ایشان یک آرزوی فطری ماست که من و امسال مرا بی قرار کرده است.

با توسل به سالار شهیدان گرگ نگهبان...

پدرم با ترساندن کودکان مخالف بود!به مادرم هم توصیه می کرد که برای آرام کردن کودکان از حربه

ترس مثل لو لو و … استفاده نکند.

لذا برایمان از خاطرات تبلیغ و حوادث آن می گفت:حدودا 60 سال پیش ماه محرم   رفته بود تبلیغ

به روستایی که قرار بود از آنجا هم به ده بالایی برود.


آن زمان روستا ها مثل حالا امکانات جاده و برق …نداشتند .روستاها در این زمان به برکت خون

شهدا روبراه شده اند.

ده بالا هم چند کیلومتری فاصله داشته است.هنگام حرکت با پای پیاده، برف هم شروع به بارش

کرده بود.راه مالرو ده بالا هم در دامنه کوه بود که یک طرفش دره بود و طرف دیگرش کوه

قرارداشت.پدرم می گفت:

مقدار یک کیلومتر که رفته بودم از دور یک لکه قهوه ای  دیدم، فکر کردم که حتما تخته سنگی از زیر

برف بیرون مانده است. کمی که نزدیکتر شدم دیدم لکه قهوه ای گاهی تکان می خورد.به خودم

گفتم حتما تکه گونی یا شبیه آن از برف بیرون مانده و بر اثر باد تکان می خورد. وقتی که نزدیکتر

شدم که  توانستم تشخیص بدهم که دیگر خیلی دیرشده بود !دیدم یک گرگ وسط راه نشسته

است! اگر راه را ادامه می دادم مسافت باقی مانده زیاد بود بنابراین تصمیم گرفتم که برگردم.در راه

برگشت شروع کردم به خواندن آیت الکرسی و توصل به سالار عاشورا…به پشت سرم هم نگاه

نکردم بعد کمی حرکت دیدم گرگ در طرفی که کوه قرار دارد بالاتر از من است و من در طرف دره

هستم در کنارم می آید طوری که بدن گرگ به عبایم تماس داشت! منهم بدون هراس به راهم

ادامه دادم تا رسیدم به روستا ،گرگ به علت ترس از سگ های ده جرات وارد شدن به روستا را

نداشت .تا زمانی که داخل کوچه پس کوچه های ده شوم ایستاده بود و من را نگاه می کرد.

خلاصه گرگه نگهبان ما شده بود!!!

وقتی زندگی برای پز دادن باشد...

مهمانی هایی با جمعیت همه اهالی محله می داد ، وقتی همسرش بعد از رفتن مهمانان برای افطاری به منزل می آمد حتی یک لقمه هم برایش نمانده بود که افطار کند!

هنگام دم کردن برنج وقتی دیگ لبریز می شد، با کفگیر برنج ها را در سطل زباله می ریخت!!

اسباب بازی های گران قیمت فرزندش را در مهمانی ها باخود می برد و هنگام بازگشت اسباب بازی در منزل میزبان جا می گذاشت!

لباس های گران قیمت می خرید وقتی اقوامش نعریف می کردند به آنها می بخشید.

درآمدشان خوب بود، یعنی وقتی ماهیانه ما 60 تومان بود؛ ماهیانه آنها 400هزار تومان بود.

پسرانش بزرگ شدند ، و آن درآمدها هم ته کشید و کسی خانه بهشان اجاره نمی داد.

سرانجام فامیل جمع شدند، پولی تهیه کردند و برایشان خانه خریدند!

___________________________________________________

امام صادق (ع) به عبید فرمود : اسراف و زیاده روی باعث فقروتنگدستی می گردد و میانه روی موجب ثروت و بی نیازی می شود.

وسائل الشیعه جلد۱۵صفحه ۲۵۸

فرمود بگو پسرم را آورده ام تا پیامبر شود!

برای طلبگی ثبت نام کرده بود ،از هفت خوان آزمون و مصاحبه با موفقیت عبورکرده بود.


مادرش گفت : دامادم به تحریک مادرش مانع تحصیل او در حوزه است! شما یک کاری کن که

به دخترم اجازه بدهد.گفتم از من چه کاری  ساخته است ؟گفت : مجلس ختم پدر یکی از دوستان است .

مادرشوهر دخترم قرآن خوان آن مجلس است.شما بیا در آنجا سخنرانی کن.

ادامه »

برای شهادت همسرش نذر کرد!!!

 

برادر زاده  همسرش با سن کمی که داشت جذب منافقین شده بود .هر روز با خوشحالی از انفجارها

و کشته شدن مسئولین خبر می آورد به هیچ صراطی هم مستقیم نبود.به ناچار او به نیروهای کمیته

معرفی کردیم تا بلکه آنها او را هدایت کنند متاسفانه فایده ای نکرد!

نوجوان دوست داشتنی بود همه فامیل او را دوست داشتند. بعد از دستگیری او و بعد اعدامش همه

انگشتهابه سوی من و همسرم نشانه رفت که اینها اورا لو داده اند.

ادامه »

سر موفقیت مان اقتصاد مقاومتی...

با قیمه و یا قرمه سبزی از مهمانان پذیرای می کردیم، که هم خوشمزه بود و هم تهیه آن ارزان ، هم

می توانستیم بارها مهمانی بدهیم؛چون روکم کنی نبود.


یک دست لباس مجلسی می دوختیم تا آنجا که اندازه تنمان بود در مجالس جشن و مهمانی می پوشیدیم

و ابایی نداشتیم که تکراری است چون لباس را برای پز دادن به اقوام و دوستان نمی پوشیدیم؛ وقتی هم

ادامه »

یکی از ده ها آسیب بالارفتن سن ازدواج


بحثشان سر شاغل شدن خانم تازه عروس بود و دانشجوی رشته شیمی محض می گفت پس برای چه درس

می خوانم وقتی نباید سرکار بروم.

آقای همسر گفت : من نمی گویم شاغل نباش! شغلی انتخاب کن که باعث بالا رفتن سن ازدواج نشود!

خانم همسر که چشمهایش گردشده گفت: سرکار رفتن من باعث بالا رفتن سن ازدواج می شود!؟

گفت: شما جای یک مرد را اشغال می کنی که نتیجه آن خانه نشینی یک مرد و بی شوهری یک دخترمی باشد.

خانم:پس به نظر شما هیچ خانمی شاغل نشود؟

ادامه »

استفاده از مراعات نظیر در عروسی...

خاله عروس برایمان چای آورد و گفت بفرمایید برویم زیر زمین!

به گروه همراهم گفتم خستگی این همه راه را برخودمان هموار کردیم که در شادی اینها شریک باشیم ما را به

زیر زمین که جای بیل و کلنک … دعوت می کنند!

 باز خاله عروس آمد که استکان های خالی شده را ببرد دوباره رفتن به زیر زمین را تکرار کرد! رفت بار سوم آمد

که همان سخنان را تکرار کند مادرش که روبروی ما نشسته بود،گفت بس است اینها تورا مسخره می کنند.

تا این که عروس میانجیگری کرد و گفت هر وقت وقتش شد به شما خبر می دهم بروید!

ادامه »

شهدای گمنام و اخطار ....

 


وقتی درجلفا ساکن شد، برای مرتب کردن حیاط مسجد که خیلی به هم ریخته بود اقدام کرد.

درخت های کهنسال بی بر را بریدندخس و خاشاک که باعث تجمع حیوانات موذی شده بود را پاکسازی کرد.

موش و حیوانات موذی داخل مسجد می شد و باعث ترس نماز گزاران می شدند.بعضی از افراد تنگ نظر

ادامه »

تربیت و رشد مدیریت در خانواده پر جمعیت



سه سال و نیمه بودم که یک سال و نیم از برادرم بزرگتر بودم،

مادرم  او را برای نگه داری به من می سپرد.

یادم میاد که کهنه او را عوض کردم و با کمک همبازیم که یک سال از من بزرگتر بود پاهایش را تمیز کردم.

او با آفتابه آب می ریخت و من می شستم!

این ظرفیت ها در خانواده های پر جمعیت رشد می کرد.

صفحات: 1· 2

در مذاکرات هسته ای نباید ترسو بود!!!



سال 1341پنج ساله بودم.

وضع مالی خانواده زیر متوسط بود البته بیشتر مردم یا زیر خط فقر بودند یا مثل ما!

و پدرم  روحانی و مخالف مدرسه رفتن دختر به مدارس زمان طاغوت بود.

برا همین من را به مکتب خانه ای که در کوچه خودمان دایر شده بود فرستادند.

البته بانی دایر شدن آن هم یکی از روحانیونی که همسایه ما بود و سه تا دختر داشت و او هم نمی خواست

آنهارا به مدرسه بفرستد ایجاد شد.

چون وضع اقتصادی خوب نبود براهمین من باید از باقی مانده مدادهای برادرانم استفاده می کردم !

یکی از دوستان مادرم یک بسته مداد دوازده رنگی سوسمار نشان که از مرغوب ترین مداد های آن زمان بود به

من داد.

صفحات: 1· 2

بعد ازفتنه88 باهام مهربان شده بود!


بعد ازفتنه88 باهام مهربان شده بود!
برام پیامک می فرستاد،

«نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران»!

مثلا مدعی وطن پرستی بود! 

برا وطنش چی کار کرد؟

جمع وجور کرد رفت استرالیا!

این همه از بیت المال براش هزینه شده تا تحصیلاتش تکمیل شده بود؛

خونه و شغل همه چیزش هم براه بود!

اونجا که رفت نه خودش شاغله نه همسرش!

اونا از راهپیمایی روز قدس بدشون میامد!

در حالیکه نه تنها در استرالیا بلکه هر جاییکه انسانی با فطرت پاک وجود داره روز قدس هم جاریه!

در حقیقت اونا از فطرتشون فراریند.

 

شب آخر بود...

شب آخر بود،دیگه باید کوله بار سفر را

می بستم،روی تخت خوابی که آرام بخش خستگی هایم بود

دراز کشیدم.ساعتی که رو برویم بود تیک تاک می کرد

وسکوت اتاقم را می شکست دیگر آزارم نمی داد.امروز همه چیز دست به دست هم داده بودند

تا حال وهوای مرا عوض کنند.به همه چیز اتاقم خیره شدم ودر ذهنم مجسم کردم .انگار می خواستم

منصرف شوم!چه روزهای خوبی توی این چها دیواری داشتم، بیشتر اوقات

مخفی گاهم بود.از فردا ،اتاق من خالی از من وحرفهایم خواهی بود، ودیگر صدای مادرم را

که مرا صدا می زند؛نمی شنوی.ناخود آگاه قطره ی گرمی از چشمانم سر خورد

وروی دستم افتاد. من چم شده بود؟من همون دختری بودم که با اصرا ر

خودم می خواستم برم اونجا! حالا چرا دو دل شدم!چه صدایی شنیدم!یه لحظه

ترسیدم،همه خوابیده بودند!صدا ی کی بود؟ دیدم صدا از قطره اشک است.گفت دختر خوب

میری که سربازی کنی ؟مگر تو آرزو نداشتی،
کاش پسر بودی و سربازامام زمانت می شدی؟ امام زمان هم سرباز پسر می خواد

هم سرباز دختر. یاد آروهام افتاد م… وحالم خوب شد، وبهترین شبی شد که به خواب رفتم.

معصومه حاجی زاده

یعنی خودش بود!

شب بود ، ناگهان صدای مهربانی مرا از خواب بیدار کرد.آهسته جشمانم را باز کردم. باورم نمی شد!یعنی خودش بود!او به من لبخند می زد و من غرق تماشای او، با محبت دستم را گرفت واز رختخواب جدایم کرد.

خودرا در میان باغ خرمی با درختان سر به فلک کشیده در کنار آبشار ی زیبا دیدم که صدای موسیقی آب روحم را نوازش می کرد. احساس عجیبی داشتم از شدت خوشحالی زبان توان سخن گفتن نداشت.و او از نگاه چشمانم شنید که از نبودن هایش می پرسم ؟گفت: من هر لحظه در کنار تو بودم وهستم.ناگهان صدای مادرم مرا از خواب بیدار کرد.آری او پدرم بود که در عملیات خیبر به شهادت رسید.

سجودی

خداحافظ حوزه فاطميه جلفا

انگار همين ديروز بود كه با بهترين رتبه براي دانشگاه سراسري قبول شدم و همه خانواده و دوستانم را خوشحال نمودم و بعد از انتخاب رشته و قبولي وارد دانشگاه شدم. با خيال اينكه به همه آرزوهاي دنيايي و روياهاي شيرينم خواهم رسيد ولي دانشگاه با همه زرق و برق و مقام و به قول معروف پز كاذبش هرگز روح مرا آرام نكرد و بيش از هميشه نا آرام تر شدم و بي قرار، نه درس برايم لذت آور بود و نه مدرك و نه پز كاذبش، دانشگاه را در شب هاي تاريكش جهنمي تاريك حس مي كردم و قفسي تنگ كه آروزي پروازم را محدودتر مي كرد تا اينكه تصميم گرفتم از

ادامه »

یه روز با یه سنی همسفر شدم.به من گفت شما بت پرستید!!!!

یه روز با یه سنی همسفر شدم.به من گفت شما بت پرستید!!!!

پرسیدم چرا؟؟!!گفت چون روی مهر سجده میکنید.

در پاسخش گفتم: اولا ما ازخلفای شما یاد گرفتیم.

با تعجب پرسید: چه جوری؟؟!!

گفتم :وقتی از دنیا رفتند درکنار قبر حضرت رسول(ص) دفنشون کردند تا از خاک قبر پیامبر تبرک بگیرند.

ماهم روی خاک تربت نوه او سجده می کنیم تا تبرک بگیریم.


دوم: اگر ما باسجده رومهر بت پرستیم که بت مون خاکیه شماهم بت پرستید!!!!

باتعجب پرسید چه جوری ؟؟؟!!!

گفتم بت شما هم از جنس سجاده اس!!!!

بعد سکوت کرد یا شایدم فکر …!!!!!

خواستیم ثواب کنیم که... !!!

  
 (این خاطره واقعی دو طلبه پایه اول ناشی  است)
ساعت 12 و 30 دقیقه است . مریم و نرگس ریاکار پچ پچ می کنند . مریم ! ببین ، فردا اکثر بچه ها به خانه می روند بیا این گرد و خاک کفش ها را بگیریم تا وقتی به شهرهاشان می روند مردم آن ها را با گرد و خاک کفشهایشان نشناسند         
نرگس: باشه من حاضرم . 
مریم و نرگس ساعت 1 نصف شب واکس و پارافین و دستمال کاغذی و … حاضر می کنند برای کفش های بیچاره ، و منتظر نشسته اند تا بچه ها بخوابند . امان از دست این پایه دوم ها . خدا بگم این امتحان موجزشان را چه کند ، برای یک امتحان ساده تا صبح بیدار بودند!
 یکی می خوابید یکی بیدار می شد. حالا ساعت 2 است. مریم و نرگس کنار کفش ها نشسته اند و چراغ را خاموش کرده اند و خیلی بی سر و صدا مشغول واکس زدن کفش ها هستند ، یک دفعه صدایی آمد . مریم یواشکی پرده را بالا زد که ببیند چه صدایی است که در این هنگام فریده را دید که بسیار ترسیده و از ترس مثل درخت چنار میخ شده است . از پشت پرده بیرون آمدیم  و از فریده قول گرفتیم  که به کسی حرفی نزند و دوباره به مقر اصلی برگشتیم و در تاریکی تند و سریع مشغول کار شدیم.
ساعت 3 است . نصف کارمان تمام شده است که صدایی از  خوابگاه توجه ما را به خود جلب کرد.ساکت شدیم تا کسی متوجه ما نشود و با زحمت تمام خنده مان را خفه کردیم به طوری که سرخ سرخ شدیم . لحظاتی بعد که مریم می خواست از اوضاع سر دربیاورد پرده را کنار زد و ناگهان حکیمه شلوغ را دید که در کنار در خوابگاه ایستاده و به سمت پرده خیره خیره نگاه می کند و سپس بی هیچ پرسشی ، بدون سر و صدا بالا رفت ولی نگو که حکیمه از قضیه سر در آورده و رفته بالا اتفاقا هم زینب را دیده و آن چه دیده بود را گزارش داده و تصمیم گرفتند بعد از نیم ساعت به پایین آمده نتیجه کار را بعد رفتن ما ببینند .
 و اما ما که از کار کردن در تاریکی کلافه شده بودیم چراغ را روشن کردیم تا مشغول کار شویم ، ناگهان متوجه شدیم کفش های نوی هاله ی حساس را که نباید واکس از دو متری اش رد می شد را واکس زده ایم آن هم نه این که به کفش واکس زدیم بلکه انگاری واکس را قالب کفش گرفتیم . بگذریم از این که فردا صبح چه بلای خانمان سوزی قرار است هاله بر سرمان بیاورد.
بعد از نیم ساعت صدای پایی از راه پله ها آمد . نرگس پرید سریع چراغ را خاموش کرد تا  کسی متوجه مان نشود و این بار تصمیم گرفته بودیم هیچ صدایی نکنیم و به آن طرف   پرده سرک نکشیم . در تاریکی تمام نرگس تپل با دو تا از کفش ها در دستش چمباتمه زد به طوری که فرقی با مجسمه نداشتیم حتی نفسمان را حبس کرده بودیم تا کسی متوجه ما نشود . یک دفعه متوجه شدیم کسی به سمت پرده می آید . وای خدا ! چشمتان روز بد نبیند همین که حکیمه پرده را کنار زد و چشمش به ما افتاد دیدن همان و جیغ کشیدنش همان . زینب که از پشت سر حکیمه می آمد با جیغ حکیمه ترسید و او هم در جیغ کشیدن حکیمه را یاری کرد . زلزله صدا به خوابگاه رفت . ولی متاسفانه یا خوشبختانه کسی از خواب بیدار نشد . البته دیگر نیازی به بیدار شدن آن ها نبود چون که فریده ، حکیمه و زینب از قضیه باخبر شده بودند و کمی نامردی از طرف آنها برای لو رفتن قضیه واکس زدن کفش ها علی الخصوص کفش های مفتضح شده هاله کافی بود .
حکیمه مانند میت نقش بر زمین شده بود ما هم که خودمان را گم کرده بودیم با نمکدانی در دست بر سر آن ها نازل شدیم و مثل این که سوزنمان گیر کرده باشد مدام به آن ها می گفتیم نمک بخورید ، نمک ! (بعدا برای خودمان هم سوال شد که کِی به آشپز خانه رفتیم و نمک آوردیم !!!) .
زینب از شدت ترس به گریه افتاده بود . بالاخره با هزار بدبختی و نمک و نمکدان اوضاع را آرام کردیم . کمی بعد مریم جمع وحشت زده را به خوردن تخمه دعوت کرد . آرام آرام که خواب از سر مان پرید نطقمان باز شد ، حکیمه گفت : نمی دانید که چه حالی شدم ، وقتی نرگس را دیدم هر چیزی که فکرش را بکنید  به ذهنم رسید الا این که شاید این موجود چمباتمه زده انسی باشد . دقایقی بعد دو وحشت زده و دو ایثار گر از اتفاقات افتاده آن قدر خندیدند که همه دل درد گرفتند . چندی بعد هر چهار نفر با هم به مقر رفتند و با همکاری هم کار ایثار را به پایان رساندند.
اما چه ایثاری شد !، آن از شب ، که گیر کنجکاوی بچه ها افتادیم و ایثار مان کَمَکی له شد؛ و آن هم از فردا صبح بکه ا لعن و نفرین های هاله که کفش هایش را پژمرده می دید ایثارمان پژمرد.


 نویسنده: خدیجه جوادی طلبه پایه سوم  

 

حياط‌مان: به گوش باشيد!!

حياط‌مان مثل آدم‌هاي ديلاق دراز به دراز گوشه خزينه* بي‌حال افتاده است. طويله دام‌ها درست صدرنشين حياط است و خانه مسکوني ما هم کنار آن است، انگار طويله به خانه و حياط  فخر فروشي مي‌کند که اي خانه ! با اين که تو جايگاه انسان‌ها هستي ولي من بالاتر از تو هستم و مانند انسان هاي بي لياقت که صدر نشين کارهاي مهم دولتي مي شوند، من هم بالا نشين هستم .در کنار طويله و  درست روبروي اطاق محل نگهداري گوسفندان قرار دارد ،آن ها بي ادعا هستند و بعضي از آن ها خيلي مرا حرص مي دهند.به خاطر اين که مانند انسانهايي که مقام هاي مهم را ميدزدند آن ها هم با سرشان در اطاق را باز مي کنند و داخل مي آيند و خراب کاري مي کنند .
   قابل ذکر است که اطاق هاي مسکوني ما همه روبه قبله يعني طرف جنوب هست و طويله و جايگاه گوسفندان پشت به قبله .
   از زاويه ديگر که به حياط نظر کني، هتل بره ها و گوسفندان  و گاو ها درست پشت سر هم رديف شده اند .در هر سه آن ها باز است و انگار پلکاني را به نمايش مي گذارند.
   درست رو به قبله منزل مسکوني مان قرار دارد که يک دست سرويس و يک خانه جديد بزرگ با سالن پذيرايي که  تازه ساخته ايم .چون انشاء الله کار هاي خير زيادي در پيش داريم .پدرم مکه مي رود ،دختر هاي مان شوهر مي کنند ، يک پسر باقي مانده راهم  زن مي دهيم و جشن هاي همه آن ها را در اين اطاق بر پا مي کنيم .بعد از خانه بزرگ، حياط ديگر کمي از دست آجر و سنگ رها مي شود مانند انساني که مي خواهد خود را از دست متعلقات زندگي رها کند، محيطي باز به خود مي گيرد تا اين سر حياط که در غرب آن و انتهايش حمام و اطاق تنور دستشويي قرار دارد. البته انبار کاه و در بزرگ حياط هم همان جا است.
   يادم مي آيد سالهاي دبيرستان در اطاق تنور ، بر سر تنور مادر مي نشستم  و درس مي خواندم چه قدر هم حال مي داد! از جمله درس تاريخ که خيلي آن را دوست دارم .ان شا الله مي خواهم بعد از اتمام دروس حوزه وارد دانشگاه شوم و در رشته تاريخ ادامه تحصيل دهم.
   همسايه هاي مان از طرف شمال خانه ؛ خاله ام ،از طرف جنوب خانه عمو يم ،از طرف غرب برادر بزرگم و از طرف شرق خانه پسر عمو يم هستند . يکي از برادرانم ساکن روستاي ديگري است.البته او با رضايت خود روستاي ما را ترک نکرد بلکه با تهاجم فرهنگي خانواده زنش روبرو شد ودر نهايت با چشماني اشک بار ديار پدري خود را  وداع گفت.
نکته اخلاقي اين شرح حال!: اين که زير بار زور نرويم وبا تهاجم فرهنگي مقابله کنيم !!!!!!

* خزينه: نام روستايي در شهرستان مياندواب .                                                                           

پديد آورنده اثر: بستي نو يدي خزينه انبار قديم واقع در شهرستان مياندواب استان آ.غربي ،طلبه مدرسه علميه فاطميه هادي شهر

 
ایده های درآمد زا