من انقلابیم
رفتن به جبهه در تقدیرم نبود، در جنگ نرم برای خدا می‌نویسم





مرداد 1400
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          



رتبه

  • رتبه کشوری دیروز: 21
  • رتبه مدرسه دیروز: 1
  • رتبه کشوری 5 روز گذشته: 42
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 1
  • رتبه 90 روز گذشته: 12
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 1

لطف امام رئوف ...

کرامتش شامل حالم شد

🌸🍃🌸🍃🌸

حبیبه خانم امروز خیلی خوشحال بود. همین شد که بی‌بی طوبی ازش پرسید:
” چه خبره حبیبه جان؟ امروز خیلی خوشحالی”

حبیبه خانم قند توی دلش آب کرد و لبخند زد و گفت:
“بی‌بی طوبی، امروز سالگرد روزی هست که به امام رئوف متوسل شدم و حاجتم را گرفتم.”

بی‌بی طوبی هم از شنیدن این سخن خوشحال شد و با شوق گفت:
” برای ما هم ماجراش رو تعریف می‌کنی عزیزم؟” 🙂

حبیبه خانم با خوشحالی گفت:
” بله حتما.
بی‌بی جان چند سال پیش، در ایام میلاد حضرت رضا همسرم برای اجلاسیه‌ای به مشهد دعوت شده بود. من هم خیلی دلم تنگ شده بود برای زیارت اما دیسک کمرم اجازه نمی‌داد که بروم.
بیشتر دلتنگی‌ام به خاطر این بود که حاج‌آقا قبلا هم رفته بود مشهد و من را به خاطر همین دیسک کمر با خودش نبرده بود. همین شد که پایم را کردم توی یک کفش که من هم میایم.
هرچه کردم حاج آقا قبول نمی‌کرد. می‌گفت فقط اقایان هستند.من هم گفتم باشه من توی حرم می مونم. اما همسرم هرچه تلاش کرد نتوانست بلیت هواپیما برایم بگیرد، و تلاشش برای رزو هتل ولایت که نزدیکترین هتل با حرم است و فقط5 دقیقه فاصله دارد، بی نتیجه بود.

اما من ناامید نشده بودم. گفتم خودم بعد از شما بلیت می گیرم میام مشهد. ولی همسرم قبول نکرد. می‌گفت تنهایی با حال خرابت و دیسک کمر چجوری بیایی و توی حرم بمانی؟ اون هم روز میلاد که حرم جای سوزن انداختن نیست؟!

آخر دست قرار شده بود همسرم تنها برود که بهش زنگ زدند و گفتند بلیت شما دو نفری است! توی هواپیما با هم سرِ اینکه که کجا بمانم نقشه می کشیدیم تا رسیدیم مشهد. از فرودگاه که بیرون آمدیم آقایی آمد و نامه رزو هتل ولایت را به همسرم داد! بی بی از لطف امام رضا توی پوست خودم نمی گنجیدم.
با اینکه از هتل تا حرم پنج دقیقه بیشتر فاصله نیست، ده جا روی زمین می نشستم، تا برای ادامه راه قدرت راه رفتن پیدا کنم.
دیسک کمر باعث می شد بعد از دو سه قدم پای راستم باندازه 50 کیلو سنگین شود. زائرها که عبور می‌کردند می‌پرسیدند خانم مشکل داری کمکت کنیم؟چرا کف زمین ولو شدی؟
مسیری که میرفتم از ماشین زوار خبری نبود، اگر هم بود بخاطر ازدحام نمیتونستم سوار بشم.
وقتی رسیدم به حرم؛ برای خواندن زیارت‌نامه یک طرف افتادم. خادم‌ها بهم تذکر می‌دادند که خانم بلند شو.
میگفتم الهی هیچ وقت کمردرد نگیری، خدا کمرت را سالم نگه داره مثل من نشوی و خادمها منصرف من می‌شدند و می‌رفتند. اما دوبارهدیکی دیگر میامد سراغم. مجبور بودم بلافاصله برگردم هتل.
روزی که زیارت وداع را می خواندم به آقا گفتم: “آقا جان من نمی گم که پشت پنجره فولاد شفام بده. ولی کمرم را چاره کن. با این وضع دیگر نه توان آمدن دارم و نه کسی حاضر به آوردنم هست.”

برگشتیم، به هر دکتری مراجعه کردم حاضر به عمل دیسک من نبود. همه می‌گفتند چون قبلا دوبار عمل دیسک شده‌اید، باید همان دکتر شما رو عمل کند. و من چون از عمل‌های قبلی راضی نبودم نمی خواستم دوباره پیش همان دکتر بروم.
کمر همسرم هم مشکل داشت. قرار بود با دوستانش به یک دکتری مراجعه کند. روزی که قرار بود برود من سر کار بودم. بهش زنگ زدم و گفتم عکس ام آر آی من را هم بیاور شاید این دکتر مشکلم را بتواند حل کند.
وقتی رسیدم بیمارستان؛ دکتر تازه از اتاق عمل بیرون آمده بود تا همسرم را معاینه کند. دوست همسرم به من گفت:” شما بیرون منتظر باشید.”
رفتم طرف نیمکت توی سالن بنشینم، که دکترآمد طرف من و گفت:” بفرمایید توی اتاق.”
دکتر جلوتر از همه من را هدایت کرد روی صندلی معاینه و عکس ام آر آی را ازم گرفت. تا به عکس من نگاه کرد گفت “حاج خانم باید فردا عمل شود!”
از این اتفاق متعجب شده بودم. گفتم:” آقای دکتر حاج آقا را آوردم تا عمل کنید.”

آقای دکتر گفت:” دوماه بعد از عمل شما حاج آقا بیاد.”
دکتر من را عمل کرد. سه میلیون را با بیمه تکمیلی حساب کردیم و قرار شد سه میلیون هم ما بپردازیم. اما وقتی رفتیم حسابداری گفتند پرداخت شده. هرچه اصرا کردم نگفتند کی هزینه عمل من را داده.
بی‌بی طوبی؛
با مزه ترین بخش قضیه اینجاست که دوباره سال بعد برای روز میلاد امام رضا(علیه السلام) برای همسرم دعوت نامه اجلاس آمد. اما این بار برای هر دوی ما بود. من روز میلاد با سلامتی در جشن میلاد امام رضا حرم بودم.”

بی‌بی طوبی با شنیدن این خاطره از کرامت امام رضا علیه السلام؛ اشک در چشمانش حلقه زد و گفت:
“قربون کرم و مهربانی‌ات امام رضا”

🌸🍃🌸🍃🌸

#دورهمی‌های_خانه‌ی_بی‌بی‌طوبی

 

https://eitaa.com/joinchat/4197580908Ca005a3362d

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[سه شنبه 1400-04-01] [ 11:43:00 ق.ظ ]

مسابقه خاطره نویسی من و پژوهش ...

من و پژوهش

اکنون که واژه‌ها را با قلم موس روی صفحه مانیتور ثبت می‌کنم، با کمک خداوند پنجمین کتابم است. از روزی که عاشق پژوهش و قلم زدن شدم و ترس از پژوهش تبدیل به عشق به پژوهش شد، شاید بیست سال می‌گذرد. دیگر روی کاغذ نمی‌نویسم، حتی چرک نویس‌ها و فیش‌هایم را در مانیتور یادداشت می‌کنم.

 روزهایی که تازه مدیر شده بودم، از معاون پژوهش هم خبری نبود. خودم باید به همه کارهای حوزه رسیدگی می‌کردم.بعد از تدریس به طلاب اصرار می‌کردم مطالعه کنید و در موضوعی که مطرح می‌کردم مقاله می‌خواستم.

پاسخی که شنیدم، کوکتاب؟ کجاست؟ به 80 تا انتشارات نامه نوشتم، تا برای کتابخانه حوزه کتاب بفرستند.چون هزینه خرید کتاب نداشتم. کتاب‌ها سرازیر شد و در قفسه ها چیده شد. کتابخانهای با 10000 جلد کتاب آماده شد.

 مطالعه کردن و نوشتن را مطالبه کردم. پاسخم بلد نیستیم بنویسیم بود! گفتم از روی کتاب‌ها رونویسی، چکیده، خلاصه کنید. پله پله شروع کردند و نوشتند. کارگاه نویسندگی گذاشتم با استاد نخبه بسیجی که نه هزینه می‌گرفت و علاوه بر آن کمبود کتابخانه را هم تکمیل می‌کرد.

در تمامی این دوره‌ها خودم با طلاب پا به پا شرکت کردم.تا جایکه وقتی سطح دو را در جامعه الزهرا به اتمام رساندم، مخیرشدم که یک تحقیق پایانی بنویسم یا حلقه ثالثه را امتحان بدهم! تحقیق پایانی را انتخاب کردم تا راه تحقیق کردن را یاد بگیرم، و بتوانم طلاب را راهنمایی کنم.

این روزها گذشت رسیدیم به زمانی که وقت چیدن ثمره علمی طلاب رسید.

از مرکز پروژه‌ای را برای نویسندگی ارسال کردند که یکی از طلاب حوزه که در رشته فقه و اصول مشغول تحصیل بود، انتخاب شد. بعد از نگارش 10 صحفه از کتاب، به علت مادرشدن انصراف داد.

از سوی مرکز اصرار بر تدوین کتاب بود. به هرکسی تحویل دادم نپذیرفتند. آخر به دخترم که  در سطح سه رشته فلسفه مشغول بود سپردم. بعد از مدتی با نگارش 10 صفحه او هم مادرشد!

باز هم کتاب به من بازگشت. این بار دیگر کسی را نیافتم. پاسخشان این بود که ما از ابتدا در تدوین پروژه نبودیم و موضوع آن دغدغه ذهنی ما نیست. می‌گفتند آن دونفر هم لطف کردند، چون رشته آن‌ها هم با این موضوع همخوانی ندارد. موضوع این “کتاب نقش هنر در انتقال مفاهیم اخلاقی قرآن است”

با توجه به اینکه رشته تحصیلی‌ام تفسیر بود، ناچار خودم شروع کردم. اتفاقا آن زمان به علت عمل دیسک کمر دوره نقاهت را می‌گذراندم، در بستر با گذاشتن لبتاب روی خودم و بصورت نیمه دراز کشیده پژوهش را ادامه دادم. قرار بود فقط پنجاه صفحه باشد که 184 صفحه رسید.

الحمدالله در جشنواره علامه حلی استانی رتبه کسب کرد. چون نام هر سه نفر را روی کتاب درج شده بود. جوایز به هردو طلبه اهدا شد. تا برای پژوهش تشویق شوند.

 کتاب دوبار تجدید چاپ شد.

از آن به بعد دیگر پژوهش شده رزق من.بعد از آن کتاب “تاثیر محیط اجتماعی برتربیت ازمنظر قرآن“به چاپ رسید.

این باعث تشویق طلاب شد. برای تحقیقات پایانی موضوعاتشان را به نشر هاجر بفرستند تا تکراری نباشد و در نهایت تبدیل به کتاب شود.

اکنون یکی از همان نویسندگان نقش هنر، در حال تدوین کتابی باعنوان “فلسفه های آبدار” است. و یکی دیگر از طلاب در حال تدوین کتابش است.

الحمدالله سه عنوان جدید برای چاپ آماده شده است. کتاب “توکی هستی” در کرامات شهدای گمنام، کتاب”زنان جمهوری آذربایجان امروز، دیروز، فردا “و کتاب “خاطرات تلخ وشیرین طلبگی“.

همیشه این آیه کریمه در ذهنم تداعی‌گر آن روزهایی می‌شود که برای اتمام کار تدوین کتاب به هر کسی التماس کردم که آن را تحویل بگیرند و کسی نپذیرفت. با حال بیماری روی بستر، کار را تمام کردم. شاید از سختی کار و زحمت بیماری رنج می بردم.عسی عن تکرهوا شیئا هوخیر لکم، واقعا خیر بزرگی بود در زندگیم.

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[جمعه 1399-09-28] [ 07:55:00 ب.ظ ]

طلبه ای که زورکی نویسنده شد ...

کتاب هنر اخلاق قرآنهفته پژوهش مبارک
پژوهش برای من دریچه ای بود به ….

عاشق پژوهش و قلم زدن شدم شاید بیست سال می گذرد. روزهایی که به طلاب اصرار می کردم که مطالعه کنید.

-کوکتاب؟ کجاست؟ به 80 تا انتشارات نامه نوشتم که برای کتابخانه حوزه کتاب بفرستید. کتاب‌ها سرازیر شد، همچون باران علم و در قفسه ها چیده شد.

- مطالعه کنید و بنویسید.

– بلد نیستیم بنویسیم!

- از روی کتاب‌ها رونویسی کنید. پله پله شروع کردند و نوشتند. کارگاه نویسندگی گذاشتیم با استاد اسد پور، که بسیجی وار  نه هزینه می‌گرفت و کمبود کتابخانه را هم تکمیل می‌کرد.

در تمامی این دوره‌ها خودم با طلاب پا به پا شرکت کردم.تا جایکه وقتی سطح دو را در جامعه الزهرا به اتمام رساندم ، مرا مخیر کردند که یا یک تحقیق پایانی بنویس یا حلقه ثالثه را امتحان بده! تحقیق پایانی را انتخاب کردم تا راه تحقیق کردن را یاد بگیرم، و بتوانم به طلاب راهنمایی کنم.

این روزها گذشت رسیدیم به زمانی که وقت چیدن ثمره علم طلاب بود.

از مدیریت استان از من خواستن که یکی از طلاب مستعد را برای یک پروژه پژوهشی معرفی کنم، بعد از تبادل نظر با معاون پژوهش مدرسه و نظر خواهی از طلاب پژوهشگر، سرانجام قرار شد یکی از طلاب مدرسه که در سطح سه در رشته فقه و اصول تحصیل می‌کرد، به مرکز معرفی کنم. طلبه مورد نظر با اشتیاق از طرح استقبال کرد. من مدیر هم بسیار شاد شدم که پژوهش در مدرسه باب می‌شود و یک روش خوبی برای پژوهشگری خواهد شد، و خدا را سپاس گفتم و کلی نذر کردم که این پروژه به ثمر برسد!
پژوهش توسط خانم طلبه ما شروع شد، و مرکز هم مبالغی را برای تهیه منبع واریز کرد تا دست پژوهشگر ما برای تحقیق باز باشد. طی مراحلی طرح اجمالی و تفصیلی برای بررسی به مرکز گزارش شد و استاد راهنما نقاط قوت و ضعف موضوع را گوشزد می‌کرد و پژوهشگر هم کار را پیش می‌برد. تا اینکه طلبه پژوهشگر ما باردار شد، اطلاع داد نمی توانم پروژه را ادامه دهم!! حالا چقدر پیش رفته بود فقط 10 صفحه از متن را نوشته بود!
وقتی به مرکز اطلاع دادیم گفتند چاره‌ای نیست باید پروژه تکمیل بشود. من مدیر دوباره شروع کردم التماس که فلانی بیا این کار و تمام کن تا خلاصه یکی از طلاب را گیر انداختم ، او هم سطح سه فلسفه را می‌خواند. خلاصه به خاطر گل روی من مدیر پذیرفت!! مدتی هم او روی کتاب کار کرد بعد از مدتی این طلبه ما هم باردار شد، از ادامه کار پوزش خواست!!
متن ایشان هم 10 صفحه می‌شد! که روی هم بیست صفحه بود!! دفعه سوم شروع کردم به التماس ، به هرکسی که امید داشتم تقاضا کردم و دریغ از یک جواب مثبت!
خلاصه گرفتار یک کره کور شده بودم بعضی ها می‌گفتند ما کار نیمه تمام را نمی‌توانیم انجام بدهیم و مرکز اتمام کار را می‌خواست.من هم که کمر درد داشتم و بازی روزگار باعث شد که دیسک کمرم را عمل کنم!! و به ناچار مدتی در بستر باشم.
و من مدیر هم که عادت نداشتم بیکار بمانم، تصمیم گرفتم از این فرصت بستر نشینی استفاده بهینه کنم، با معرفی خودم به مرکز شروع کردم به نوشتن، با قرار دادن لب تاپ روی شکمم در حال دراز کشیده کتاب را که قرار بود 50 صفحه باشه در 180 صفحه نوشتم.
کار شیرینی بود دوران نقاهت را نفهمیدم کی گذشت و کتاب تمام شد و نشر هاجر چاپ کرد . نام هر سه نویسنده را روی آن نوشتم ، چون می‌خواستم تشویق شوند و بدانند که می‌توان نوشت. در جشنواره علامه حلی نویسنده دوم را معرفی کردم و رتبه کسب کرد و هدایایی به نفر دوم تعلق گرفت هدیه را به هر دو نویسنده دادم. هردو گفتند اصلا حق ما نبود؛ که اسم ما روی کتاب حک شود و نه جایزه !! گفتم این کار را کردم تا از شما در آینده کارها بیشتری بخواهم.
خلاصه لذت شیرین کتاب، “نقش هنر در انتقال مفاهیم اخلاقی” هنوز هم در ذائقه ما مانده است و دوبار چاپ شده است، این شیرینی منجر به نوشته شدن کتاب “محیط اجتماعی و تاثیر بر تربیت از منظر قرآن شد“، که آنهم داستانی دیگر دارد.این راه همچنان ادامه دارد و من عادت به نوشتن کرده‌ام و در حال نوشتن سه کتاب دیگر هستم، یعنی نمی توانم بیکار بمانم؛ نوشتن رزق روزانه من شده است.

 کتب در دست چاپ: “توکی هستی” “زنان آذربایجان دیروز ،امروز، فردا، “خاطرات تلخ و شیرین طلبگی

عسی عن تکرهوا شیً هو خیرٌ لکم.

 

 

 

 

 

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
[سه شنبه 1399-09-25] [ 01:31:00 ب.ظ ]

روضه پیامبر در حصر ...

 روضه در حصر بغض در گلو

مشغول زیارتنامه هستم.از پشت دیوار زیارت نامه می‌خوانم، دائم مکانم را تغییر می‌دهم؛ تا وهابی به من گیر ندهد .کوچه بنی‌هاشم است پرنده خیالم پر می‌کشد وارد خانه پیامبر می‌شوم . حضرت به دخترش نگاه می‌کند می‌فرماید: دخترم می‌شنوم صدای استغاثه تو را در حالیکه بین در و دیوار هستی، به چهره علی نگاه می‌کند، علی جان بعد از من، سینه‌های پر از کینه محاسن تو را با خون سرت خضاب می‌کند. حسنین وارد شدند خود را بروی سینه پیامبر انداختند. امیرالمومنین می‌خواهد آن‌ها را بلند کند؛ پیامبر می‌فرماید: علی جان بگذار بمانند. به صورت حسن دست کشید فرمود عزیزم با شمشیر به ران تو زخم می‌زنند و سجاده از زیر پایت می‌کشند، و تو حتی در خانه‌ات هم امنیت نداری، بعد گردن حسین را بوسید فرمود حسین تو را تشنه و گرسنه کنار نهر آب شهید می‌کنند. از خانه پیامبر صدای گریه می‌شنوم، پیامبر از دنیارفته است؛ منتظر می‌شوم تا تشیع حضرت را مشاهده کنم اما خبری نیست. همه در سقیفه جمع شده‌اند. امیرالمومنین با سلمان و ابوذر… پیامبر را بدون تشیع دفن کردند. وهابی با ماشین مخصوص، بدون صدا، مثل ابن زیاد رسید بالای سرم، فریاد زد حاجی بلند شو، بلند می‌شوم تا در گوشه‌ای دیگر زیارت نامه را تمام کنم.

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[جمعه 1399-07-25] [ 02:27:00 ب.ظ ]

غربت پیامبر ...

کوچه بنی هاشم

 در کنار مسجد النبی نشسته‌ام، از کوچه بنی‌هاشم از بیرون به نزدیک ترین نقطه از پشت دیوار روضه، اذن دخول می‌خوانم، چون می‌دانم که در داخل مسجد به این زودی‌ها اجازه زیارت نمی‌دهند.

هنوز هم پیامبر غریب است در این شهر، در مکه غریب اینجا غریب. به آسمان ابری و غم گرفته نگاه می‌کنم، می‌گویم پروردگارا غربت تاکی، اینجا نشسته‌ام حدود کوچه‌های بنی‌هاشم است. پیش خودم تصویر کوچه‌ها با دیوارهای کوتاه گلی می‌بینم، پیامر مهربانی‌ها را می‌بینم که در میان چند کودک بازی گوش اسیر شده است . پیامبر اعظم به آن‌ها سواری می‌دهد، وقت اذان شده صدای بلال ‌از مناره مسجد بگوش می‌رسد، ولی بچه‌های بازیگوش حاضر نیستند چنین همبازی محترم و دوست داشتنی را رها کنند.

ابوذر را می‌بینم که با نگرانی از ته کوچه نمایان می‌شود، و بدنبال پیامبر می‌گردد که چرا به مسجد نیامده است.

با دیدن رسول خدا تعجب می‌کند، یا رسول الله مردم همه منتظر اقامه نماز هستند و شما اینجا مشغول….

حضرت دم گوش ابوذر آهسته نجوا کرد، ابوذر دست درجیبش کرد، چند تا گردو درآورد، گفت بچه‌ها من این شتر شما را می‌خرم، می‌فروشید ، حواس بچه‌ها پرت شد و از تمرکز بر پیامبر منصرف شدند، چون ظهر شده بود گرسنه بودند، حاضر شدند معامله کنند. باصدای شرطه که حاجی پاشو برو، از کوچه بنی هاشم بیرون آمدم، و نقطه دیگری را انتخاب کردم و نشستم تا بقیه زیارت را بخوانم، صدای کودکانه حسن و حسین را شنیدم که با خوشحالی از مسجد دوان دوان به خانه برمی‌گشتند و هردو تلاش می‌کردند که زودتر به خانه برسند و موضوعاتی از دهان مبارک پیامبر شنیده بود برای مادر بگوید تا جایزه بگیرد.دوباره به زیارت مشغول می‌شوم .

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
 [ 01:59:00 ب.ظ ]

پرواز با مغناطیس حسینی در سفر عشق ...

السلام علیک یا ابا عبدالله
مغناطیس حسینی ما را هم جذب سفر عشق کرد. و من در این سفر با جهانی دیگر روبرو شدم . در آنجا دنیایی دیدم که با معادلات و قوانین دنیایی که در آن زندگی می کنیم فرق می کرد. آنجا همه چیز بوی فداکاری و ایثار می داد. مردی که مرا به خانه اش برد یک دست نداشت و معلول بود. خانه اش آنچنان محقر و فقیرانه بود که در اتاق مهمانی اش که از ما پذیرایی کرد فقط دو تا پشتی و یک حصیر بود. برای شام آنچه را که در خانه داشت برایم آورد؛ نیمرو . نگران بودم که نکند خانواده اش در اتاق دیگر حتی این را هم نداشته باشند و غذایشان نان خالی باشد. فردایش که از آنجا می رفتم، احساسی داشتم که قابل گفتن نیست .غرق در محبت و مهمان نوازی آن خانواده‌ی فقیر بودم . گویی که میزبانان اربعینی از بارقه‌های بزرگواری و ایثار حضرت ابوالفضل سیراب شده‌اند.

من در اربعین ، جهانی دیگر را دیدم .

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[پنجشنبه 1399-07-17] [ 10:21:00 ق.ظ ]

کرامت حضرت معصومه ...

عید میلادت مبارک بانوی کریمه

روز میلاد بی بی دو عالم بود بهش زنگ زدم گفتم: دورکعت نماز و زیارت نامه حضرت معصومه علیها السلام بخون و از ایشان عیدی بگیر.

همیشه سردرد میگرن داشت و حالا چهل و دوساله شده بود و برای امتثال فرمان امام خامنه ای حفظه الله مبنی بر لزوم افزایش جمعیت، اقدام به فرزندار شدن کرده بود.

اما این سردرد میگرنی که ماهی یکبار به سراغش می آمد؛ سهمیه هر روزش شده بود.

نه می توانست قرص مسکن بخورد و نه داروی دیگری استفاده کند .

خلاصه آن روز عیدیش را از بانوی کریمه فاطمه معصومه علیها السلام گرفت و به سفارش حضرت سردرد میگرن با او خداحافظی کرد و شفا او را در آغوش گرفت. بابی انت وامی یا فاطمه معصومه

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[سه شنبه 1399-04-03] [ 11:43:00 ق.ظ ]

از کرامات معصومه است ...

بابی انت وامی یا فاطمه معصومه

بعداز بیست و دوسال دوباره دچار همون بیماری شدم.

درد پهلو و دنده هایم بسیار دردناک شد، که آن زمان چندین ماه طول کشید و مراجعه به انواع پزشگان از مغز و اعصاب گرفته تا ارتوپد و خوردن دارو های گوناگون، تا اینکه یک پزشک تشخیص داد که به جهت مشکل اعصاب است و ما سلامت را بازیافتیم.

و حالا دوباره همون عارضه گرفتارم کرد و من دیگه آن توان گذشته را نداشتم و یافتن آن دکتر برایم مشکل بود.

باز دوباره تجویز دارو های گوناگون شروع شد ولی هیچ اثری نداشت .

که شب شهادت بانوی کرامت رسید و من باز به پیشگاه بانو از راه دور زیارت نامه خواندم، و با این بیان از ایشان درخواست شفا کردم؛ ایشان را به پهلوی شگسته مادر گرامی شان حضرت زهرا علیها السلام قسم دادم و عرض کردم، بی بی جان من مجاور خودتان در قم بودم ، حالا که از قم مرا به هجرت و ماموریت فرستادی، شفای این درد را کرامت بفرما!


و بعد از زیارت با درد خوابیدم و نیمه شب که بیدار شدم هیچ دردی در پهلویم احساس نکردم.


بابی انت و امی یا فاطمه معصومه

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
 [ 11:40:00 ق.ظ ]

بیا تا مثل آبکش سوراخت کنم ...

 زن مسلح

 

 باکلت مثل آبکش سوراخت می کنم

اون وقت‌ها یعنی سال‌‌های دهه 60 تلفن‌ها شماره‌گیر نداشت. اگر کسی مزاحم می‌شد نمی تونستیم مچ‌گیری کنیم. طبق معمول همسرم رفته بود جبهه. هر وقت اعزامی داشتیم چون خودش جوونارو تشویق می‌کرد برای رفتن به جبهه، برای همین آنها را همراهی می‌کرد. بنابراین ما درآن شهر غریب تنها بودیم. وقتی صدام تهران و شهرهای بزرگ را بمباران می‌کرد بعضی از تهران به شهرهای کوچک هجوم می‌آوردند. بعضی از این افراد با تلفن بازی می‌کردند و به منزل امام‌جمعه زنگ میزندن آنهم نیمه شب، فقط فوت می‌کردند توی گوشی.

من از خواب می‌پریدم با این فکر که شاید همسرم از جبهه زنگ زده است، اما طرف فقط فوت می‌کرد! بهش گفتم  ترسو، تو حتی حرف نمیزنی که شاید بشناسمت، تو اینقدر بزدلی که حاضر نیستی از ناموست در برابر دشمن دفاع کنی . فرار کردی و در سایه امنیت رزمندگان خوش می‌گذرونی.اگر مردی که مرد نیستی، غیرت و شرف هم نداری، راست میگی جرات داری بیا دم در، تا با کلت مثل آبکش سوراخ سوراخت کنم.

از ترسش گوشی را گذاشت، و از آن روز به بعد دیگر هیچ وقت کسی مزاحم تلفن نشد.

 

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[دوشنبه 1399-03-26] [ 02:27:00 ب.ظ ]

دخترک سیزده ساله شاهد کشتار ...

 انتظار فرج از نیمه خردادکشم

خانه ما درست روبروی مدرسه فیضیه بود، یعنی این طرف رودخانه بود، برای همین هر سخنرانی که می شد ما صداشو می شنیدیم؛ خوب یادم میاد وقتی امام 13 خرداد به شاه گفت کاری نکن که  مردم بیرونت کنند.

بچه‌ها صبح پانزده خرداد رفتن بیرون، بعد سر و صدای شعار مردم« یا مرگ یا خمینی »و بعد هم صدای تیر و گلوله میاد حتی چند تا تیر هم می خوره به دیوار حیاطمون، خواهرم برای اینکه گلوله به ما نخوره مارو برد توی اطاق و بعد از تموم شدن سر صدای تیرخودش رفت از پنجره که به کوچه بود سرک کشید تا خبری از بچه ها پیدا کنه، که یه گلوله از کنار دماغش رد شد!!!

ادامه »

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[چهارشنبه 1399-03-14] [ 03:19:00 ب.ظ ]

رهبر آزادگان جهان ...

امام خمینی به ملوکوت اعلی پیوست

با حیرت به پهنه آسمان نگاه می‌کردم، که چهار سفید پوش را دیدم که چهار گوشه تابوت سفیدی گرفته بودند و به طرف فضای لایتناهی می‌بردند.از خواب پریدم به ساعت دیواری نگاه کردم ساعت 20/22  شنبه سیزده خرداد بود.
هنوز همسرم از مسجد برنگشته بود.
از تلویزیون اطلاع داده بودند حال امام خمینی بد شده ،با تجمع در مساجد دعا کنید.
هنوز کنار سجاده‌ام بودم، با این خوابی که دیده بودم ،اشکم سرازیر شد و ترس و نگرانیم زیاد شد به حدی که دیگر هیچ روزنه امیدی برای سلامتی امام خمینی در قلبم وجود نداشت.

ادامه »

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[دوشنبه 1399-03-12] [ 08:23:00 ب.ظ ]

بقیع و یک بغض گلوگیر ...

بقیع بغضی گلوگیر

اینجا مسجد النبی است، فقط نامش برای پیامبر  اسلام هست، اجازه نداری با خودت مهر نماز داشته باشی، در ورودی در کیفت را می‌گردند، نه برای اینکه ممکن است داعشی یا‌ تروریست باشی، برای اینکه از بمب بزرگتری مثل مُهر تربت امام حسین می‌ترسند، که بوی مِهر  اهل بیت می‌دهد، می‌گویند سجده بر مهر شرک است، اما خودشان حتما باید بر سجاده سجده کنند، شرک نیست، می‌گویم، چه فرقی می‌کند، اگر سجده بر چیزی شرک می‌شود، مُهر باشد یا سجاده! می‌گویند نباید به پیامبر متوسل شوی و شفاعت بطلبی، ولی خودشان مجازن که بعد از نماز واجب دورکعت نماز برای مردگان بخوانند و طلب رحمت و شفاعت کنند، یعنی خودشان را لایق شفاعت کردن می‌دانند و مرده‌ها را سزاوار دریافت رحمت و شفاعت می‌دانند اما شفاعت طلبیدن ِ از پیامبر شرک است!  از پیامبر نباید توقع شفاعت داشت، در حالیکه خداوند در قرآن می فرماید: وقتی مردم از تو درخواست شفاعت کردند، و تو قبول کنی ماهم می پذیریم.

ادامه »

موضوعات: خاطرات, دلنوشته  لینک ثابت
[یکشنبه 1399-03-11] [ 02:23:00 ب.ظ ]

اذان مشهدی حسن ...

اذانگوی مسجد

پیرمرد با صفایی بود، مستخدم مسجد و اذان‌گو بود غریب. کسی را نداشت؛ یعنی هیچ کس نمی دانست آیا کس و کاری دارد یانه!پیرمردی که یک حرف سواد خواندن نداشت، اما نورانیتی بسیار عحیب  داشت؛ عشق به پروردگار قلبش را پر کرده بود.

مردم محله با اذان او افطار می‌کردند و با اذان او از سحری خوردن دست می‌کشیدند. از اذان تلوزیون سایر رسانه‌ها هم خبری نبود.

پیرمرد مشهدی حسن نام داشت. خانه او مسجد بود. بخاری‌های‌ هیزمی مسجد را روشن می‌کرد تا شبهای رمضان اهالی مسجد سردشان نشود. بوی چای و سماور ذغالی او فضای مسجد را پر می کرد.

به شدت به روحانیت علاقه داشت.  بسیارمهربان با همه اهل مسجد، برخلاف بعضی سرایدارهای مساجد که کودکان را از مسجد فراری می کنند.

تا اینکه یک شب سرد زمستان در کنار منقلی که از ذغال گداخته برای گرمای کرسی آماده کرده بود، در همان مسجد بر اثر گاز ذغال دچار گاز گرفتگی شد و در خانه بسوی خدا پرواز کرد.

حق او بود که پس سالها خدمت به مسجد و اهالی آن مکان عروجشخانه خدا باشد.

شگفتانه تر وقتی روحانی مسجد او را در عالم رویا دید؛  ملبس به لباس علما بود با وقار، شخصیتی عالی داشت.

پ ن

چه خوب گفته اند در ادبیات دین که هرچه را در دنیا دوست بداری در آخرت با همان محشور می‌شوی. پس باید بسیار زیرک باشیم، دوست داشتنی های متعالی انتخاب کنیم. مشهدی حسن مسجد ما خیلی به علما علاقه داشت، با همان لباس در برزخ محشور بود.خدا بیامرزادش. دلمان برای صدای اذانش تنگ شده است.

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[چهارشنبه 1399-02-10] [ 06:48:00 ب.ظ ]

علی الحساب پانزده تا صلوات بفرستید ...

 طنز های خنده دار برای سرور مومنین

اولین بار بود که رفته بود تبلیغ، رفت بالای منبر وقتی نشست، همینکه از بالای منبر چهره‌ی مستمعین را دید، همه چیز را فراموش کرد. هرچه به ذهنش فشار آورد هیچ نکته‌ای از موضوعی که مطالعه کرده بود به یادش نیامد، شروع کرد که به فرستادن صلوات برای وجود مقدس پیامبر، یکی دوتا سه تا یادش نیامد، همه چهارده معصوم تمام شد، یادش نیامد. شروع کرد به صلوات فرستاد برای اموات حاضرین، باز هم چیزی به ذهنش خطور نکرد! آخر گفت: علی الحساب پانزده تا صلوات بفرستید.


پ ن

نباید به ذهن اعتماد کرد باید نوشته و یاداشتی همراه داشت، امام معصوم فرموده است: دانش را با نوشتن در بند کنید.حتی اگر کتاب را در دست بگیرد هیچ ایرادی ندارد، بزرگان معروف معاصر با کتاب بالای منبر میروند؛ بهترین کار است که سخنان را مستند ارائه می کنند.

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[یکشنبه 1399-02-07] [ 05:25:00 ب.ظ ]

مبلغی که روضه یادش رفت ...

منبری بدون یاداشت
ماه محرم رسید، طلاب برای تبلیغ اعزام شدند،  ریش سفید عشایر آمد  طلبه را سوار الاغش کرد برد به ده، و به خانه که رسید، همسرش را صدا زد برای جناب چای و غذا بیار، تا برای مسجد شب تقویت شود. طلبه با شنیدن مسجد ضربان قلبش شدید می‌شد. خلاصه میزبان، گفت: باید جوری منبر بری تا چشم ده بالای‌ها را دربیاری. مسجد و ملای ما باید از همه سرتر باشه. طلبه متوجه شد که دو قبیله هستند که رقابت دارند. قرعه قهرمانی مسابقه به نام او خورده است.بعد از شام پیرمرد اورا به طرف مسجد برد، در راه بازهم سفارش‌کرد که باید مارا روسفید کنی تا آبروی ده بالایی‌ها بره!
وارد مسجد که شدیم، نفهمیدم مسیر در تا منبر را چگونه رفتم، از لابلای دست و پای زن و مرد بچه چجوری رد شدم. فقط دیدم که پای منبر هستم. نشستیم نفهمیدم چای را چجوری نوشیدم، قطره ای از چای پرید توی گلویم و میخواست خفه‌ام کند. دلم نمی‌خواست بالای منبر برم. پیرمرد نهیب زد جناب برو بالا و شروع کن. بلند شدم، دو طرف دسته منبر را گرفتم، فقط دوتا پله داشت، احساس می‌کردم که هزار پله است  وباید برم بالای کوه قاف، قدرت بالا رفتن نداشتم، روح از تنم داشت خارج می‌شد. به زحمت خودم را کشیدم بالای دوپله . وقتی چشمم از آن بالا به مردمی افتاد که هر کدام با ده تا چشم به من نگاه می‌کردند، مسجد و مردمش دور سرم می چرخیدند، احساس کردم چشمهام سیاهی میره. نشستم، پیرمرد که پای منبر نشسته بود و به من نگاه می‌کرد، گفت: جناب شروع کن. صدای زمزمه مردم را می‌شنیدم هرکسی چیزی می‌گفت:
یکی می‌گفت: چقدر لاغره، نون پیدا نکرده بخوره! آن یکی می‌گفت چقدی داره بره بالای منبر سقف مسجد سوراخ میشه! سقف مسجد کوتاه بود! باز پیرمرد نهیب زد جناب شروع کن! به حد خفگی رسیده بودم، هیچ چیزی در ذهنم نبود همه چیز پاک شده بود. حتی اسم خودم! «با اینکه تحصیلات دانشگاهی داشتم حوزه را هم خوب می خواندم نمراتم قابل تحسین بود»خلاصه با فشار به ذهنم یه جمله یادم آمد، گفتم: توی محل ما رسمه که روز اول محرم روضه علی اکبر می خوانیم، «الکی گفتم»دیگه چیزی به ذهنم نیامد، که باز نهیب پیرمرد را که گفت:فلان فلان شده، بخون بیا پایین، نکنه پایین آمدن هم یادت رفته؟ دستم را گرفت از منبر پایین کشید، و بطرف بیرون مسجد می‌برد ، روح به تنم برگشته بود، احساس می‌کردم در حال پرواز هستم!
آمدیم به سیاه چادر، چندتا فحش نثار من کرد، و چندتا فحش به زنش داد که فلان فلان شده برای جناب رخت خواب بینداز تا صبح جنازه‌اش را برسانم به شهر. صبح علی الطلوع باز سوار الاغ شدم تا نزدیکی‌های شهر رساند و گفت: بی عرضه تو حق نداری ملا بشی! آمدم و برای همیشه با حوزه و طلبگی خدا حافظی کردم.

پ ن

1-هر کاری که می‌کنیم باید برای رضای خدا باشه، نه چشم هم چشمی. پیرمرد میزبان برای ریا کاری مجلس روضه خوانی برپا کرد تا چشم هم محلی‌هایش را دربیاورد؛ نتیجه‌اش چشم خودش درآمد.

2-مبلغ یه یاداشتی از  مطالب خود باید داشته باشد، تا با نگاه به موضوع بتواند سخنرانی کند.فقط رؤوس مطالب باشد.

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[جمعه 1399-02-05] [ 11:56:00 ق.ظ ]

روضه خوانی به سبک فلسفی ...

عاشورا خیمه های سوخته
تازه طلبه شده بود، اتفاقی روز عاشورا رفت پای منبر خطیب مشهور مرحوم فلسفی در تهران، فلسفی موقع روضه خواندن که می‌خواست پا منبری‌های صدهزارنفریش حس بگیرند. گفت: مردم بوی آتش میاد! بوی دود و سوختن میاد! صدای گریه حضار بلند شد، خطیب ادامه داد مردم خیمه‌های اهلبیت را آتش زدند! صدای ضجه مردم در فضا پیچید.شور عجیبی برپاشد، انگار که بوی دود آتش خیمه‌های کربلا را احساس می‌شد و زبانه آتش را جلو چشمان نظاره می‌کردند.
طلبه‌ی ما از این روضه خیلی لذت برد و احساس کرد که قساوت عمر سعد را در کربلا با چشم دیده است. فصل محرم رسید برای تبلیغ به روستای خودشون آمد. و روز عاشورا در مسجد خواست به سبک تهرانی‌ها همان و روش آقای فلسفی، خطیب مشهور روضه بخواند، بعد از سخنرانی، وقت روضه خواندن گفت: مردم بوی دود میاد! بو ی آتش میاد، به یک باره همه اهل مسجد به بیرون دویدند و هرکسی بسوی کاه و یونجه‌ای که روی بام خانه‌اش انبار کرده‌بود می‌دوید و به سر خود می‌زد، دیدی بدبخت شدم ،همه زندگیم دود شد، بعد از چند لحظه متوجه شدند که خبری از آتش سوزی نیست و دودی از بامی به هوا نمی‌رود. همه مردم با عصبانیت برگشتن به طرف مسجد تا حساب طلبه را برسند که فلان فلان شده مگر مرض داری روز عاشورا دروغ بگویی!!!!

پ ن

منبر هم یه رسانه است، باید سواد رسانه‌ای داشت. تعامل با افراد یه روستا و شهر هر کدام ذوق هنری مخصوص خودش را می‌طلبد.ادبیاتی که برای جوان بکار می‌بری با کودک تفاوت دارد، دانشجو با طلبه ادبیاتشان جداست. نتیجه هر منطقه‌ای فرهنگ خودش را دارد و با کلم الناس قدر عقولهم باید سخن گفت.

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[سه شنبه 1399-02-02] [ 07:52:00 ب.ظ ]

ماشه را چکاندم ...

روزهای جنگ دفاع

روزهای بیقراری و غربت، بدتر از کرونا بود، هجرت از قم به شهری که همه جور تیپی داشت . از مجاهدین‌خلق گرفته تا  کمونیست‌های فدایی.

با دوتا بچه هشت ساله و چهارساله تنها بودم. همسرم رفته بود جبهه؛سال خرداد 61 بود، درست دوران پیروزی خرمشهر. دختر یکی از همسایه‌ها که دبیرستانی بود، اصرار کرد شب‌ها بیام که تنها نباشید. با نارضایتی قبول کردم؛ چون اصلا نمی‌دونستم ترس یعنی چی!

سپاه برای محافظت همسرم یه اسلحه کلت بهش داده بود تا از خودش محافظت کنه! سال 60 که ما تازه واردشده بودیم، هر روز اتفاقهایی توی شهر می‌افتاد؛ گاهی اعدامی‌های کمونیست را برای دفن می‌آوردند. وقتی شهید بهشتی با یارانش شهیدشد یکیشون شیرینی پخش کرده بود!

همسرم وقتی رفت اسلحه کلت را تحویلم داد تا اگر لازم شد استفاده کنم.

من خودم مربی آموزش اسلحه برای بچه حزب الهی‌ها بودم، طرز استفاده‌اش را می‌دونستم. خانه ما نه کمد داشت و من هم هیچ وسیله زندگی با خودم نبرده بودم. چون قرار بود فقط برای یک سال شوهرم امام جمعه باشه.جایی برای پنهان کردن اسلحه نداشتم. اسلحه روی تاقچه بود. دختر همسایه به اسلحه گیرداده بود که من این اسلحه را یه نگاهی بهش بییندازم! خلاصه من ترسیدم که یه وقت برداره یه اتفاقی بیفته؛ خودم کلت را برداشتم، گفتم اول باید خشاب را در بیاریم، بعد برای اینکه به کسی نخوره به طرف آسمون می‌گیریم ماشه را می‌چکانیم که اگر گلوله داشت به کسی اصابت نکنه! با چکاندن ماشه گلوله شلیک شد و خورد به سقف و غبار گچ توی اتاق پخش شد که چشم چشم را نمی‌دید، من یک مرحله را فراموش کرده بودم که باید گَلنگِدَن را می‌کشیدم تا اگر گلوله‌ای داخل لوله بود خارج بشه. دختر همسایه افتاده بود روی زمین جیغ میزد و فکر می‌کرد کشته شده است. الباقی ماجرا که دختر همسایه دیگه ترسید بیاد و مراقب ما باشه که نترسیم!

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[شنبه 1399-01-23] [ 06:54:00 ب.ظ ]

ماجرای احیای نیمه شعبان ...

احیای نیمه شعبان

اوایل تاسیس حوزه بود که در خانه‌ای کنار مصلی دو کلاس داشتیم.با آن وضع کم امکانات می‌خواستیم مردم شهر را با حوزه آشنا کنیم.

قرار شد شب نیمه شعبان را احیا بگیریم و مهمانان را هم دعوت کردیم.  شام  و سحری هم آماده کردیم منتها خودمان امکانات آشپزی نداشتیم و حوزه هم روزانه بود. طلاب سبزی قرمه‌سبزی را خوردکردند فرستادند به آشپز حوزه برادران تا خورشت را آماده‌کند.

هنگام خوردن شام متوجه مشکلی در خورشت نشدیم، اما خدا روز بد نشونتون نده  وقت سحری خوردن بود که موقع خوردن غذا دیدم شن زیر دندانهایم خش خش می‌کنه؛ ناچار شدم غذا را خوردم؛ در طول عمرم اونقدر گل وشن نخورده بودم! نگاهی به بشقابهای مهمانها انداختم دیدم خورش هایشان را کنارزده‌اند و فقط برنج خالی می خورند، اما من تا دوماه درد معده گرفتم!

معلوم شد که آشپز حوزه برادران سبزی های خوردشده را شسته فرض کرده و توی خورش ریخته بود. موقع شام شن ها ته‌نشین شده بوده و معلوم نشد اما وقت سحری خورش به ته دیک رسیده بود آمد رو و آبروی مان را برد.

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[چهارشنبه 1399-01-20] [ 09:42:00 ب.ظ ]

مانند مادرم مظلوم شدم ...

یکی از علما در هنگام مرگ گریه‌می‌کرد و می‌گفت من که در راه اسلام یک سیلی هم نخورده‌ام چگونه در قیامت در محضر پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله حاضر شوم، در تمام مدت عمرم هرکجا رفتم مورد احترام بودم.بعد از خواندن سخن آن عالم دچار غم و اندوه شدم که چرا از مادرم حضرت زهرا سلام الله‌علیها هیچ نشانی از مظلومیت ندارم. خب طبیعیه در دوره‌ای زندگی می‌کنم که حکومت اسلامی بوده است. درسته که بیست یک سال از عمرم در زمان طاغوت سپری شد ولی پیش نیامد کسی به من اهانت کند چون در جامعه فعالیت مخفی داشتیم لذا مورد غضب مسؤلین طاغوت قرارنگرفتم.

اما این غم روی دلم تلنبار شده‌بود که فردای قیامت چگونه نزد حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها در محضر ایشان خود را از ذریه‌اش بدانم، در حالیکه هیچ توهینی و آسیبی برای اسلام ندیده‌ام. تا اینکه سرانجام بعد از بیست سال خدمت در حوزه علمیه و تربیت طلاب نخبه‌ای که در اکثر مدارس علمیه مشغول تدریس و فعالیت هستند و رسیدن به بازنشستگی که معمولا در همه دنیا مرسوم است از تجربیات بازنشستگان به عنوان اتاق فکر و مشورت استفاده می‌کنند، متهم به دخالت در مدرسه‌ای شدم که از آجر روی آجر گذاشتن آن کمر همت بسته بودم.

دعوت شدم که بیا مرکز، در فرصتی که بعد از دیدار امام خامنه‌ای «روحی فداه» پیش آمد عازم قم شدم و بعد از زیارت حضرت معصومه سلام الله‌علیها در حالیکه مست زیارت رهبری و بانوی کریمه بودم به مرکز و اتاق معاون امور حوزه‌ها رفتم.

امام رضا علیه السلام:
وَقِّرُوا کِبارَکُمْ …
به بزرگترها احترام بگذارید …عیون اخبار الرضا، ج. ۲، ص. ۲۶۵ـ

«پیامبر گرامی اسلام صلی‌الله علیه و آله و سلم»:اِنَّ حُرمَةَ عِرض المُؤمِنِ كَحُرمَةِ دمِهِ و مالِهِ.حرمتِ حیثیت و آبروی مؤمن همانند حرمتِ جان و مال اوست.(لئالی الاخبار، ج ٥، ص ٢٢٦)

ـ «مولی امیرالمؤمنین علیه‌السلام»:

اَلله اَلله فی‌الضَّیف، لایَنصَرِفَنَّ اِلاّ شاكِراً لَكُم.

خدا را ! خدا را ! در نظر بگیرید و حُرمت مهمان را رعایت کنید! مهمان جز اینکه خشنود و سپاسگزار شما باشد نباید از نزد شما خارج شود. (مستدرک، ج ١٦، ص ٢٤١)

با اینکه مهمان بودم از جهت سنی بزرگتر از معاون محترم امور حوزه‌ها هستم و سابقه عبادتم از ایشان بیشتر است و از جهت خانوادگی رتبه بیشتری دارم . هم پدر بزرگم از علمای مبارز زمان رضا شاه و هم پدرم از علمای نویسنده صاحب سی جلد کتاب بود و خودم سابقه 50 سال تبلیغ دارم و نویسنده دو جلد کتاب  و مادر سه طلبه موفق و همسر امام جمعه‌ای که از دست امام‌خمینی«ره»حکم امامت جمعه‌اش را گرفته بود، هستم.شما فکر می‌کنید که چگونه تقدیر شدم؟!

ابتدا معاون محترم از اینکه تنها فرزند خانواده است که شرف طلبگی دارد و چون به شرف سیادت مفتخر است هیچ وقت حاضر نیست دست غیرسید را حتی اگر مرجع تقلیدش باشد ببوسد! و زن برادری دارد چون طلبه است حرمت زیادی برای او قائل است، خود را ستود!

بعد خانم همکارش شروع کرد از اتهامات طلاب مدرسه گزارش شده بود، گفت. اجازه خواستم که از طلاب دفاع کنم که این گزارشات واقعیت ندارد. معاون محترم با تشر گفت شما ادب نداری چرا توی حرف ایشان افتادی! خطاب به خانم …گفتم شما بگید. باز معاون محترم گفت: تو چقدر بی‌ادبی این چه نحو حرف زدن است. شما می‌دانی با چه کسی حرف میزنی ؟این خانم دکترا دارد و در دانشگاه مدرس است و در حوزه سطح سه تدریس دارد! پرسیدم مگر من چه گفتم؟ گفت باید بگویی بفرمایید یا فرمودند!!! بعد رو کرد به من گفت شما فتنه‌گر هستید و رگباری توهین‌ها از جنس عقده به طرفم رها می‌شد، در نهایت تحریم شدم، منتها نه از طرف ترامپ بلکه از طرف مرکز مدیریت حوزه علمیه قم در جمهوری اسلامی که به تازگی سردار دلها، سپهبد شهیدش را تشیع کرده است که وصیت کرده روی سنگ قبرش بنویسند سرباز اسلام!!!بعد از آشنایی با سردار، مسئولین را در ترازوی حاج قاسم عزیز مقایسه می‌کنم.در تمامی مدت 17 - 19 سال گذشته شخصیتی این گونه در مرکز ندیده بودم. همیشه بزرگوارانی مودب که رفتاری برادرانه و پدرانه داشتند. هروقت مشکلات سنگینی می‌کرد با سخنان دلگرم کننده آرامش خاصی را برای ادامه کار به مدیران می‌بخشیدند.از رفتار ایشان نتیجه گرفتم الناس علی دین ملوکهم شده‌اند. مسئولین جدیدی که جای قبلی هارا گرفته اند ویژگی شخصیتی یکسانی دارند.

با حالت خلسه‌ای که سومین مستی در وجودم احساس می‌کردم، و دلخوش از این که مانند مظلومیت مادرم برایم پیش آمده بود و به آرزویم رسیده بودم؛ دوباره به حرم کریمه اهل بیت رفتم و سجده کردم و خدا را سپاس گفتم که همه فعالیتم در مدت بیست سال فقط برای خدا بوده است چون اگر غیر این بود باتوجه به سنم که بالای 60 سال دارم و وضعیت جسمیم هنگام توهین‌های معاون در حضور همکارانش باید سکته می‌کردم، ولی اصلا انگار نه انگار؛ خیلی بی‌خیال  و سبک بال بودم.و خوشحال که مانند مادرم حضرت زهرا سلام الله‌علیها  مظلوم شدم. و گفتم چقدر خداوند حکیم است اگر قیامتی و پل صراطی نبود انسان حق داشت که از ناراحتی قالب تهی کند. گفتم پرودگارا همانگونه که با دروغ و حسادت بعضی در باره من قضاوت کردند سر پل صراط به جد بزرگوارم موسی بن جعفر علیه السلام از این رفتار حرمت شکنانه‌اش شکایت خواهم کرد.

خوشبختانه نه از تشویق شدن خوشحال می‌شوم و نه از تنبیه شدن می‌ترسم تنها ترس من از خداست.این خاطرات را نوشتم تا حواستون جمع باشد هرکاری که می‌کنید برای رضای خدا باشد و گرنه خسران زده می شوید.

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[پنجشنبه 1398-12-01] [ 10:20:00 ق.ظ ]

پایان‌نامه‌ای که کتاب شد ...

پایان نامه نویسی کتاب
اندر خاطرات پژوهش
در پست های قبلی ماجرای طلبه شدنم را گفتم
خلاصه نوبت به پایان نامه رسید که باید می‌نوشتم. دنبال استاد راهنما می‌گشتم ،چون از قم دور بودم دسترسی به استاد برایم مشکل بود. چون مدیر بودم با مرحوم آقای سلطان محمدی که در معاونت پژوهش مرکز بود، آشنایی داشتم؛ از ایشان خواهش کردم استاد راهنما برایم معرفی کند. ایشان گفت خودم استاد مشاورت می‌شوم و از آقای دکتر مریجی ریاست دانشگاه باقر العلوم تقاضا می‌کنم تا استاد راهنمایت بشود. در باره موضوع پیشنهادی پرسید گفتم دغدغه ذهنی من تاثیر محیط بر اجتماع است. قرار شد من چند تا موضوع را پیشنهاد بدهم. خلاصه بعد از پذیرش موضوع از طرف جامعه‌الزهرا و طرح اجمالی، قرار شد طرح تفصیلی و مدارک استاد را بفرستم. مرحوم استاد سلطان محمدی گفت طرح تفصیلی را بفرست، می‌دهم استاد مریجی امضا می‌کند با مدارک می‌فرستم جامعه‌الزهرا.
بعد ماهم دست به قلم شدیم و نوشتیم و نوشتیم و استاد راهنماهم راهنمایی می‌کرد و با زحمات مرحوم سلطان محمدی در رد و بدل پایان نامه بودم، که کار تقریبا به اتمام می‌رسید که متاسفانه در سایت مرکز مدیریت، پیام تسلیت فوت مرحوم سلطان محمدی را دیدم!!!!
آه از نهادم برآمد، با اندوه بسیار به بخش تحصیلات تکمیلی جامعه‌الزهرا زنگ زدم و در باره تکلیف پایان نامه سوال کردم، مدیر بخش گفت: شما جز طرح اجمالی ثبت شده هیچ چیز دیگری در کامپیوتر ندارید!!
از تعجب فقط شاخ در نیاوردم! گفتم استاد راهنما آقای دکتر مریجی، پایان نامه، استاد مشاور آقای سلطان محمدی، گفت هیچ خبری از مطالبی که می‌گویی نیست!!! گفتم: آقای محترم شتر دیدی ندیدی، من از سر خیر پایان نامه نویسی هم گذشتم! مدتی به همین منوال گذشت. پیامکی از جامعه برایم آمد، مبنی بر اینکه طلبه محترم وقت شما برای نوشتن پایان نامه تمام می‌شود.
تلفن زدم جناب آقای محققیان پشت خط بود، گفتم می‌خواهم انصراف بدهم. پرسید چرا؟ ماجرا را توضیح دادم و گفتم قصد من از تحصیلات تکمیلی افزایش اطلاعات بود که کسب کردم و نوشتن پایان نامه هم که باعث دریافت بقیه اطلاعاتم بود کسب کردم، دنبال مدرک هم که نبوده‌ام؛ در نتیجه به هدفم رسیده‌ام.
ایشان گفت: این همه زحمت کشیده‌ای، شاید خواستی ادامه تحصیل بدهی، حیف است. گفتم: من از مرز ایران و جمهوری نخجوان با شما صحبت می‌کنم، با این همه مشغله کاری، تبلیغ، و اکنون هم در بستر استراحت از عمل جراحی دیسک کمر هستم! به چه کسی بگویم استاد راهنمایم شود و راه‌های رفته را دوباره شروع کنم!
خدا حفظشون کند گفت: من خودم استاد راهنمایت می‌شوم، طرح تفصیلی را به من ارسال کن، از روی همان پایان‌نامه که نوشته‌ای طرح تفصیلی را بنویس.
خلاصه سرتان را درد نیاورم، همان‌پایان نامه با کمی جابجایی فصول این دفعه تمام شد. خلاصه بگویم دفاع کردیم و رتبه عالی را هم دریافت نمودیم، چون موضوع بروز بود تبدیل به کتاب شد.این حادثه اتفاقی نبوده است بلکه رزقی بود که باید توسط مرحوم آقای سلطان محمدی حادث می شد. چون وقتی موضوع را به ایشان پیشنهاد دادم از اینکه منبعی برایش نمی یافتم مایوس بودم از انتخابم ، ایشان برایم منابع را معرفی می‌کرد. همین امر باعث دلگرمی بنده می‌شد برای نوشتن. بعدا فهمیدم که لازم نبوده دنبال استاد راهنما بگردم خود جامعه‌الزهرا استاد را معرفی می‌کرده است.
هنوز نمی دانم استاد سلطان محمدی مرحوم مطالب مرا به کجا داده بود، ولی احتمال می،دهم چون ایشان در پژوهش مرکز مدیریت فعالیت داشت اشتباها در آنجا ثبت کرده بوده است. و این باعث شده همیشه هروقت حرفی از پایان‌نامه به میان آید ذکر خیر و رحمت استاد هم در یاد باشد.
خدایش بیامرزد

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
[شنبه 1398-09-23] [ 04:35:00 ب.ظ ]

با شهدای گمنام در قطار ...

با شلوار جین پاره به پهنا صورت برای شهدای گمنام اشک می ریخت

بعد از مدتها توی قطار ویژه خوهران بودم. دونفر خانم مانتویی از جنس شلوارجین با سوراخ روی شلوار! موهای زرد بیرون از شال مثلا. ناخن‌های بلند رنگی! وقتی آن دو را دیدم باخودم گفتم یعنی میشه با این‌ها ارتباط برقرار کرد؟

از چه راهی با چه جنس و ادبیاتی؟ راه طولانی باشه و در یک محیط کوچک وروبروی هم ساعت‌ها بیکار در سکوت نشستن سخته.

یکی با هندزفری توی گوشش موسیقی گوش می کرد ! تا اینکه از مراغه یه خانم مسن با کلی سوغاتی محلی از کشک گرفته تا روغن حیوانی و گردو…وارد کوپه شد. حرف از پا درد و مشکلات زد. رشته سخن را گرفتم از سفر اربعین، کمک خواستن از شهدای گمنام و موفق شدن در پیاده روی اربعین و در نهایت شفای درد زانوهایم گفتم. آنکه هنذ فری داشت از گوشش بیرون کشید و با دقت گوش می داد. نفر دوم که در حال مکالمه تلفنی بود، تلفنش تمام شد؛ گفت: از اول تعریف کن. با شنیدن ماجرای شهدا گمنام به پهنای صورت اشک می‌ریخت. و آن یکی می‌گفت مردم اگر بفهمند ماجرای حاجت دهی شهدای گمنام را می ریزند سر قبر شهدا!

وقتی خانم مسن که اهل نماز بود و تسبیح هزار دانه دشت، گفت: وقتی ذکر می گویم به خواننده های قدیمی مثل معین هم گوش می‌دهم! من گفتم: چرا ذکر صلواتت را با موسیقی فاسد می کنی؟ آن دیگری گفت: ما که به هیئت میرویم خانم جلسه ای می گوید: اگر موسیقی شنیدی و تو را به رقص نیاورد اشکالی ندارد!

نمیدانم این گروه افراد خودشان به خویش ظلم می‌کنند و رسانه‌ای جز ماهواره ندارند، یا ما کوتاهی کرده‌ایم و به اینها نزدیک نشدیم! درحالیکه قلب‌هایشان مملو از رقت قلب است.

خلاصه مشاوره و سوالات شروع شد. علی الحساب کتاب ابراهیم هادی را معرفی کردم که تهیه کند و بخواند. وقت خدا حافظی خیلی اظهار خوشحالی می‌کرد و شماره تلفنم را هم گرفت تا هروقت سوالی داشت بپرسد.

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
[دوشنبه 1398-09-18] [ 06:59:00 ب.ظ ]

شبیه خوانی اجنه برای نقش رقیه ...

 

روز تاسوعا بود، قرار بود شبیه خوان ها در میدان ده شبیه خوانی حضرت عباس را اجرا کنند.همگی رفته بودیم به میدان ده.کنار جمعیت  جایی پیدا کردم و همانجا روی زمین نشستم، رحیمه توی بغلم نشست و شبیه خوانی شروع شد و من همراه شبیخوان ها به کربلا کشیده شده بودم، صدای گریه جمعیت بلند شده بود.
 شبیخوانی به آخرهاش رسیده بود که متوجه شدم رحیمه نیست ،کی از بغلم رفته بود یادم نیامد! دنبال رحیمه گشتم از هرکسی پرسیدم رحیمه را ندیده بود!؟ گفتم حتما رفته  است خانه، آنجا هم نبود.رفتم خانه همسایه ،آنجاهم نبود.

برادرهاش را فرستادم خانه فامیل بپرسند؛  کم کم خبر گم شدن رحیمه توی ده پیچید.و همه مسئولیت پیدا کردن رحیمه را به عهده گرفتند.از باغ ها گرفته تا چاه ها و تنور ها و تمام زاغه ها راگشتند ولی اثری از رحیمه سه ساله نبود!!
دست آخر به روستاهای اطراف رفتند، و از بلندگوی مساجد خبر گمشدن را به مردم اطلاع دادند.کم کم همه آن هایی که  برای پیدا کردن رحیمه رفته بودند آمدند، فامیل هم آمده بودند، صدای گریه من و خواهرای رحیمه بلند شد و بقیه هم شروع کردند به خواندن لالایی برای رقیه امام حسین، یک مراسم رسمی عزاداری شده بود. و به جمعیت  هم افزوده می شد دیگر داخل اتاق ها جا نبود، حیاط هم پر شده بود!
دم دمای غروب بود که از کوچه صدای یا حسین بلند شد و به خانه نزدیک می شد.جمعیت زن ها همه  یا حسین گویان به طرف کوچه دویدند. آقایی که رحیمه را پیدا کرده بود، گفت امروز نوبت آبیاری مزرعه ام بود، رفتم به طرف اتاقک داخل مزرعه تا بیل را بردارم که راه آب را باز کنم که دیدم دخترکوچولویی توی اتاقک خوابیده  ترسیدم اگر

بیدارش کنم بترسد؛  برگشتم دخترم را آوردم و با کمک او بیدارش کردیم، نشست و کف پا هاش را نشان داد دیدم پر از تیغه.
خبر گم شدن کودک را از مسجد شنیده بودم.مردهای ده همه گفتند آن روستا راه جاده ای طولانی است راه کوتاه آن  بیراهه ای است  که رحیمه از آن راه رفته یک راه خطرناک و پر از دره و تپه است که محال این بچه بتواند برود.

یک هفته طول کشید تا خارهایی که در پای رحیمه بود خارج کنیم.خلاصه  مطمئن شدیم که رحیمه سه ساله دنبال دسته عزاداری اجنه رفته بوده!!!

__________________________

پ.ن

همیشه شنیده بودم که روز عاشورا همه موجودات عزادری می کنند ، هر چند که ما نمی بینیم؛ ولی نمی دانستم شبیه خوانی هم دارند تا برای گم شدن حضرت رقیه و فرو رفتن خارمغیلان به پاهای کوچکش گریه کنند !!!

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[جمعه 1398-07-12] [ 03:50:00 ب.ظ ]

همزاد شهیدان بودند ...

نردبانی از جنس نور

 دوتا داداش بودند، البته سه تا از برادرشون بزرگ بودند، موضوع خاطره، این دو تا هست.به نام عباس و مجتبی، در خانواده روحانی زندگی می کردند.طبق معمول، خانواده های متدین بچه ها را به مدرسه زمان طاغوت نمی فرستادند. این دوتا داداش هم شاگرد پدر بودند، دفترشون یک تخته بود و مدادشون هم گچ، روی آن مشق می نوشتند!!سال 1354 بود.پشت خانه شان مدرسه بود. هر روز مجتبی را می دیدم که نشسته روبروی مدرسه و با حسرت بچه ها را تماشا می کند! همسایه ما بودند، گاهی که کاری برایم پیش میآمد،همسرم برای تبلیغ اعزام می شد، به عباس که شاید 9 ساله بود می گفتم برایم خرید می کرد؛ موقع رد و بدل پول و وسایل هیچ وقت تو چشم‌هایم نگاه نکرد، نگاهش به زمین بود!!!

 پدرشان روحانی بود، وقتی غبای پدر مندرس می شد مادر از قسمت های سالم غبا چیزی شبیه کت می دوخت، آن دو می پوشیدند.

به شدت به روحانیت علاقه داشتند، شب‌هایی که روحانیون در منزلشان مهمان بودند، طنابی را در یک اتاق وصل می کردند و با عشق و ذوق عمامه ها را داخل آن می کردند.

تا اینکه انقلاب شد این دوتا تا داداش هر کدام امتحان دادند و رفتند مدرسه یکی رفت کلاس سوم و عباس رفت کلاس پنجم. تازه به آرزویشان رسیده بودن که جنگ شد!!!

من بزرگ شدنشان را ندیدم؛ البته 15- 17 ساله بودند که به جبهه اعزام شدند.
ماهم از قم هجرت کردیم. سال1361 بود، روی ایوان خانه آن‌ها نشسته بودیم و به کوچه نگاه می کردیم.
من به مادر این دو تا داداش گفتم: «می بینی حضرت زینب سلام الله علیها میاد خانه شما»، حضرت زینب سلام الله علیها با امام سجاد علیه السلام با تعدادی کودک، می آمدند به طرف خانه آن‌ها؛ هاله ای نقره ای رنگ روی زمینی که قدم می گذاشتند باقی می ماند. با خودم گفتم« باید برم و از آن خاک زیر پاهاشون که نقره ای شده به عنوان تبرک بردارم.» همون لحظه این دوتا داداش را هم دیدم که تو حیات شان که مثل یک باغ شده بود منتظر حضرت زینب و امام سجاد بودند!!
یهو از خواب پریدم. بعد از مدت ها یک سفر آمدم قم رفتم دیدن همسایه. تا برایش خوابی را که دیده بودم، بگویم فهمیدم این دو تا داداش زمانی که جنگ شروع می شود از مدرسه ای که آرزوشو داشتن دست کشیده بودند و رفتند جبهه و شهید شده بودند. و تعبیر خواب من هم شهادتشون بوده است.

مادر شهید در شهادت پسرانش گریه نمی کرد، ولی از صورتش آب می چکید!! می گفت: نمی دانم چرا از صورتم آب می آید !!!  فهمیدم که چرا حضرت زینب سلام الله علیها بدیدنش آمده بود!!!
همینطور که با مادر این دو شهید گرم صحبت بودیم ،دوتا پسر بچه وارد اتاق شدن که اسم یکی مجتبی بود و اسم دیگری عباس بود! درست در همان سنی ( 7ساله و 9 ساله)  که مجتبی و عباس شهید را در کودکی دیده بودم، بطور عجیبی به عمویشان شباهت داشتند؛ من آن‌ها را در کودکیشان دیده بودم و همان قیافه درذهنم مانده بود!!!
با تعجب به مادر شهید گفتم: الله اکبر چه شباهتی! اینها که همزاد  مجتبی و عباس هستند!!
گفت: «اینها برادرزاده های مجتبی و عباس هستن که برادراشون اسم آن دوتا رو روی بچه هاشون گذاشتند.» خواستم به عباس یک هدیه بدهم، وقتی می خواست بگیرد، مثل عموی شهیدش چشم‌هایش فقط به زمین نگاه می کرد!!!

روح شهدا با مادرشون شاد

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[پنجشنبه 1398-06-28] [ 11:01:00 ب.ظ ]

شب امتحان مقتل ...

 

شب امتحان بود وقتی وارد سالن مطالعه شدم، تعجب کردم دیدم بیشتر کسانی که مطالعه می کنند، اشک می ریزند !!!
خوب که دقت کردم متوجه شدم امتحان سوگنامه «آل محمد صلی الله علیه و آله »دارند. بعد از کمی مطالعه اشعار کتاب از یک نفر پرسیدم :شما اشعار را حفظ می کنی؟
با تعجب به من نگاهی کرد گفت مگر آیین نامه را ندیدی که اشعار جزو حذفی هاست!!! تازه متوجه شدم که من فقط اشعار را خوانده ام!!! خلاصه آن شب تا صبح متن را با اشک و آه خواندم!!

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
[چهارشنبه 1398-06-13] [ 09:15:00 ب.ظ ]

تجربه نگاری مدیر ...


وقتی موسس که همسرم بود پیشنهاد داد که مدیر حوزه شوم گفت :«حقوقت هم هر ماه بیست و پنج هزارتومان میشه،» سال 1378 بود.پذیرفتم.در ضمن تعدادی از درس ها را تدریس می کردم. بعد از اینکه دوهفته ای از حقوق گرفتنم گذشت، وقتی لیست ارزاق منزل را دید گفت:« کمی پول بده تا برم خرید! »این قضیه گذشت تا ماه بعد همین اتفاق تکرار شد! و ماه سوم رسید، و باز همین صحنه و تقاضای پول! دیگر نتواستم خودم را کنترل کنم، گفتم : این کار شما مرا به یاد شکایت خانم هایی که به شما مراجعه می کنند و از گرفتن حقوقشان، توسط شوهران گله دارند، می اندازه!و شما به آنها  توصیه می کنید ، نفقه خانم هر چند که خودش مالی داشته باشد؛ به عهده شوهر است. حالا شماهم!!! فقط خندید، وقتی اصرار کردم گفت: حقوقِ منِ امام جمعه پنجاه هزار تومانه که نصف آن را به شما حقوق دادم تا تشویق بشی!!!
گفتم این که شد از این دیگ به آن دیگ. کی از شما حقوق خواسته .

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
[چهارشنبه 1398-06-06] [ 08:55:00 ب.ظ ]

تجربه نگاری فرار از خانه پدرزن ...

اولین سفر
قرار شد بریم کاشان، ما طوری تربیت شده بودیم که هنگام راه رفتن در خیابان هم با شرم حیا حرکت می کردیم .
من با 4 متر فاصله از همسرم به دنبالش میرفتم، و گمان می کردم که بقال و نانوای محله به ما نگاه می کنند و می دانند که نامزد هستیم.
البته خواهر و برادر کوچکم همراهمان بود. شاید افراد ناشناس گمان می کردند که این دو فرزاندان ما هستند، که عجیب بود زن وشوهری با این سن کم بچه 10 و 7 ساله دارند!
پدر مادرم هرکدام به سفر رفته بودند، و قرار شده بود که در نبود آنها همسرم مراقب ما باشد.
سال 1350 بود، رفتیم چهار راه بازار، کاراج ماشین های قم-کاشان آنجا بود.
خلاصه همه صندلی های مینی بوس پر شد.
هدف سفر به کاشان از نگاه همسرم زیارت قبرملا محسن فیض کاشانی بود، که از شاگردان ملاصدرا و داماد او بوده است.
چون علاقه زیادی به ملاصدرا داشت، لذا برای شاگردش حرمت خاصی قائل بود.
دومین هدف سفر دیدار از محل شهادت امیرکبیر شهید بود.
بعد از زیارت این دوبزرگوار که یکی در فلسفه مشهور بود و عالم دین و آن دیگری مبارزی نستوه در برابر انگلستان و وطن دوست و طرفدار علما.
قرار شد در هوای گرم تابستان کاشان مارا به پالوده ای پذیرایی کند.
چون شرم و حیا اجازه نمی داد در انظار مردم پالوده بخوریم و شاید غریبی و بی کسی و طفلی هوس پالوده کند، به ناچار حجره ای را برای 2ساعت کرایه کردیم که به دور از اغیار جای دوستان خالی نوش جان کردیم.
بعد از صرف غذا و تماشای باغ فین،  باغ خلوت بود، چند تا نیمکت چوبی اطراف نهر آب چیده بودند، من هم نشسته بودم روی نیمکت که همسرم امد کنارم بنشیند، مثل جن زده ها از جا پریدم، خواهر برادر کوچکم را نشان دادم ،گفتم این ها می بینند، بنده خدا همسرم فکر کرد که من درست می گویم رفت و روی یک نیمکت دیگر نشست.

خانواده همسرم هم رسوم خاصی برای نامزدها داشتند و تا زمان عروسی حق نداشتند یک دیگر را ببینند، برای همین از کار من شگفت زده نشد!

به کاراج ماشین های قم –کاشان برگشتیم ،در کنار کاراج دستفروشی خیار می فروخت، خیار های بزرگ و کاملا رسیده بود که پوستشان زرد شده بود. می خواستیم با خوردن خیار در طول سفر رفع تشنگی کنیم.
خیارها همچنان سنگینی سفر شدند، به خاطر اینکه بوی خیار در میان مسافران منتشر می شود از خوردن آن ها هم خودداری کردیم.
وقتی رسیدیم به خانه، در را که باز کردم، پرده در حیاط را کنار زدم، با کمال ترس دیدم پدرم توی حیاط روی گلیم نشسته مشغول نوشتن است.
-گلیم ها از نوارهای پارچه ای بود که از لباس ها و چادرهای مندرس که قابل استفاده نبود تهیه می شد.
خانم هایی بودند که با نخ چله(نخ مخصوص لحاف دوزی)گلیم می بافتند.چون از پارچه های پنبه ای بود که برای نشستن در تابستان خنک بود.- فوری پرده را رها کردم و به همسرم گفتم: آقام توی حیاط نشسته، چکار کنم؟

همسرم خیارها را از جیب های قبایش در آورد، و ریخت توی دامنم و فرار را بر قرار ترجیح داد.
با شرمی آمیخته با ترس از پشت پرده بیرون آمدم، نفهمیدم پله ها را دوتا یکی کردم، رسیدم سر حوض خیار ها را ریختم توی حوض که خنک شود.
به پدرم سلام کردم، همانطور که سرش توی کتاب و تفسیر بود؛ گفت علیک السلام ، کجابودید؟ گفتم : صبح رفته بودیم کاشان. گفت نباید خانه را تنها می گذاشتید.
من آهسته عقب عقب رفتم تا از سنگینی نگاه نکرده پدر فرار کنم.
پدرم  معروف به دختر دوستی بود، ولی روش تربیتی اش به گونه ای بود که ابهت خاصی داشت.

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[جمعه 1398-05-25] [ 08:46:00 ق.ظ ]

تجربه نگاری طلبه دهه پنجاه ...


رفته بود خونه پدرزن تا نامزدش را ببینه،می دونست که وقتی پدر زن خونه نیست، باید به دیدن نازگل بره.
این از قوانین لایتغیر دهشون بود.
نازگل سرِ چشمه راپُرت بابا رو داده بود، که امشب بابا میره آبیاری باغ و تا صبح نمیاد.
مادر نازگل هم براش کوفته آماده کرده بود.
ننه چراغعلی هم برای عروسش نان گردویی پخته بود و گذاشته بود توی یه دستمال گل دوزی شده که دخترش تازه تموم کرده بود.
چراغعلی نمی دونست کوچه ‌هارو چه جوری طی کنه که زود تر برسه، چون زمان به سرعت در حال گذر بود و احساسش می گفت همین الآن صبح میرسه و ممنوع الورود میشم.
نزدیک بود با سر بخوره به درخت کهنسال توت وسط میدون ده و یکی دوبار هم پایش لیز خورد و نزدیک بود بیفته توی نهرآب وسط کوچه.
به هر زحمتی بود رسید و خوشبختانه ناز گل هم پشت در منتظرش بود.
مادر زن مهربونش هم با سلام احوال پرسی بخچه نان داغ را گرفت و از چراغعلی تشکر کرد.
خلاصه سر سفره با خوشی کوفته ها با نان داغ میل شد.
بعد از شام نوبت شب نشینی، تخمه و چای…. رسید.
آنهم با خوشدلی گذشت، مادر نازگل به دخترش گفت پاشو رختخواب ها را ولو کن بخوابیم.
همگی مثل سرباز خونه کنار هم دراز به دراز خوابیدند، خونه نازگل فقط یه اتاق داشت، اکثر خونه های ده یک اتاقه بود.
تازه مادر نازگل فتیله چراغ گردسوز را پایین کشیده بود، که صدای پای پدر ناز گل که از پله ها بالا می آمد، بگوش چراغعلی رسید.

ادامه دارد

 

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
 [ 08:41:00 ق.ظ ]

تجربه نگاری طلبه از حج ...

سفر به سرزمین آرزوها

سفر به سرزمین آرزوها

اولین مکانی که باید در آن جا حاضر می شدیم میقات جحفه بود. در مسجد جحفه بعد از غسل احرام، لباس های زیبای ظاهری را از تن کندیم، و با تن پوشی سفید مثل کفن  خود را ملبس کردیم.

خانه خدا یکی از بهترین مکان ها برای بازسازی انسان است، خداوند ما را از دنیا کَند و در میقات جحفه ملافه‌ای که یادگار کفن است بر تن ما کرد……

. از پس سالها انتظار، پژواک اذان ابراهيمى در سراپردۀ عالم انسانى: وَ أَذِّنْ فِي النّٰاسِ بِالْحَجِّ ، مرا واله و حيران خود كرده است.

در اين فراخوان، با شوق لقاءْ به حجاز عشق و ميقات مى‌كشاندم، با احرام به حرم الهى و بلد امن مكّه مى‌برد، به زمزم و صفا مى‌رساند، در عرفان عرفات غرق مى‌كند، در شب روشن مشعرْ روشنایی بدون غروب خورشيد حق را مى‌نماياند، به مُناى عشق مى‌كشاندم و تا در مسلخ آرزوها، دوستىِ غير او را ذبح کنم و شيطان و نفس سركش انسانى را رمى نمایم تا آنگاه كه مرا خالص گرداند و واصل نماید و به درون كعبه بخواندم و آنگاه خداى تعالى خود به كعبۀ دلم درآيد؛ كه «القلب حرم الله» ، و شاید که مرا به محضر احبابْ بار دهد و نهال محبت و مودّت اهل‌بيت نبوت علیهم السلام را در جانم غرس كند، و خسی شوم در میقات.

ساعت پروازمان ساعت 3 نیمه شب بود، نگران نماز صبح شدیم، که باید نماز را در هواپیما اقامه کنیم، خلاصه دست به دامن شهدای گمنام شدیم که مشکل نمازمان حل شود که خوشبختانه هواپیما از جده با تاخیر به فرودگاه رسید؛ درست بعد ازاقامه نماز حجاج در فرودگاه.

صفحات: 1 · 2

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
[دوشنبه 1398-05-21] [ 09:26:00 ق.ظ ]

ازدواج دختر یک طلبه ...

همگی وارد اتاق شدیم.خانم ها ایستاده بودند، گفتم: بفرمایید بنشینید، چرخی به دور خود زد گفت:کجا بشینیم!
پتو های رنگ و رو رفته را نشان دادم گفتم: بفرمایید.
در این خانه هم سکونت داشتیم، هم یک اتاقش دفتر کار امام جمعه بود.
اتاقی برای پذیرایی مهمان نداشتیم، زندگی مان متوسط بود. اتاق نشیمن بچه ها با فرش ماشینی بیست سال کار کرده مفروش بود. اتاق کار امام جمعه هم با یک موکت زبر مثل اسکاچ ظرف شویی و پتو های زرد رنگ و رو رفته مفروش شده بود!
من فکر کردم این خانم ها برای مساله شرعی آمده اند، وقتی نشستیم، پرسیدم بفرمایید: موضوع چیه؟

که یکی از خانم ها که خواهر داماد بود، گفت: ما برای خواستگاری آمده ایم!
پرسیدم: چه کسی ما را معرفی کرده است؟ گفت: فلان شخصیت که برایم معتبر بود، بعد شروع کرد به تعریف کردن از داماد که: مهندسه، سیده، رزمنده بوده و… در ادامه اضافه کرد که: من پنج تا دختر دارم اگر یک همچون کسی بیاید روی کف دستم دختر بهش میدهم!
من از این نکته اش خوشم نیامد، که برای برادرش دختر خودش را که خواهر زاده ی داماد می شد، مثال زد.
دخترم را صدا زدم. آمد تا خواستگار، او را ببیند. شیرینی را در یک بشقاب ملامین آورد،
نخوردند. روز میلاد پیامبر صلی الله علیه وآله بود، گفتم: این شیرینی میلاد پیامبر و سالگرد ازدواج خودم و تولد پسرم هست، میل کنید، نخوردند و بلند شدند رفتند. برای بدرقه تا دم در حیاط دنبالشان رفتم، توی حیاط طنابی که بچه ها با آن بازی می کردند افتاده بود ، از پشت به چادر خواستگار گیر کرده بود و با او کشیده می شد، پایم را روی طناب گذاشتم تا همراهشان نبرند!

با توجه به امتیازات و شخصیت معرف اگر می پسندیدند حتما برای دامادی می پذیرفتم!
بعد از چهار ماه دوست آن آقا برای خواستگاری از دخترم آمد و توی همان اتاق و همان دکور، ازدواج صورت گرفت.
بعد ها دخترم گفت: مامان خدا به ما رحم کرد که وضع مارا نپسندیدند!
با همان خواستگار که دوست داماد ما بود رفت و آمد داشتند. همسرش از خواهر شوهرش و زخم زبان ها و دخالت های او در زندگیش خیلی شکایت داشت، به طوری که اشک میریخت که دل آدم براش کباب می شد.
آن خواهر شوهر برای زندگی مبلمان و فرش دست باف و دکوراسیون خانه امام جمعه آمده بود، که وضع جگر خراش خانه امام جمعه را دید، فرار را بر قرار ‌ترجیح داد.
دیدم آیه کریمه چقدر زیبا بیان کرده است: “عَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ"، شاید به علت نداشتن امکانات تجملی زندگی از فرار خواستگار نا امید شویم و آرزوی زندگی با تجمل را داشته باشیم، ولی آن زندگی می توانست برای ما شری باشد که قابل تحمل و باعث خوشبختی نبود. و این زندگی خیلی متوسط که باعث کراهت ما بود، بهترین خیر را برایمان داشت.
وقتی جهیزیه ای که در حد متوسط بود را به خانه داماد بردند، داماد اعتراض داشت که من یک بسیجی هستم چرا این همه وسایل آورده اید!

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
[شنبه 1398-05-12] [ 09:43:00 ق.ظ ]

تجربه زندگی طلبگی2 ...

با خودم گفتم، ابوالزوجه خیلی بی رحم نبوده. ماهگل را فرستاده تا دلتنگیم را برطرف کند…. که نزدیک بود از وحشت سکته کنم، منتظر پوست لطیف ماهگل بودم؛ که دستم پر از ریش شد، چشماهاش باز شد.

توی تاریکی فهمیدم که به کاه دون زده ام!

فوری دستم را برداشتم و سرم را بردم زیرلحاف، فکر می کردم که ابوالزوجه بوده از شدت شرم و ترس بدنم به لرزه افتاده بود.

برای توجیه شرمندگی توجیهات زیادی را ساختم که خودم را خلاص کنم ولی نمی شد.

دست آخر بعد از نماز صبح بدون خداحافظی فرار را بر قرار ترجیح دادم، هنوز که هنوز است از روبرو شدن با ابوالزوجه کراهت دارم.

http://blog101.kowsarblog.ir/%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B2%D8%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D8%B4%D8%B5%D8%AA%DB%8C

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[سه شنبه 1398-05-08] [ 02:59:00 ب.ظ ]

تجربه نگاری یک استاد ...

 

تا چراغعلی از رختخواب کنده بشه، مادر ناز گل گفت: دیدی چه خاکی بسرم شد! نازگل گفت: بدو برو توی پستو قایم شو.

چراغعلی بلند شد دوید به طرف پستو، دوباره برگشت کلاه طلبگی و قبای مخصوصش را ورداشت دوید توی پستو.

پستوی تاریک مثل فضایی پر از قیر، افتاد لابلای دیک و تشت و خلاصه وسایل انباری.همونجا گیر کرد نه راه پس داشت، نه راه پیش!

ضربان قلبش به شدت می تپید، گمان می کرد الآن که پدر نازگل بشنوه!

کم کم سکوت بر اتاق مسلط شد، چراغعلی آهسته پایش را که کج شده بود، کمی دراز کرد؛ خدا روز بد نیاره، ملاغه بزرگ سمنوپزی سر خورد و افتاد روی دیک و صدای وحشتناکی تولید کرد.انعکاس صدا آنقدر بلند بود، که چراغعلی یه لحظه گمان کرد که دچار ایست قلبی شده است!

چند ثانیه طول نکشید که پدر ناز گل با فانوس بالای سرش ایستاده بود، دستش را به طرف چراغعلی دراز کرد و گفت: بالام (پسرم) چرا اینجا؟!

رنگت چرا اینطور سفید شده؟!روکرد به مادر نازگل، آرواد(زن) مهمان را توی پستو پذیرایی می کنی؟!

بعد به چراغعلی گفت: برو توی رختخوابت بخواب، الآن صبح میشه.

خدا رحمتش کنه بنده خدا استاد خوبی بود.

نام ها مستعار هستند .

 

 

 

 

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
 [ 01:24:00 ب.ظ ]

تجربه زندگی طلبگی1 ...

شال و کلاه کردم که به دیدن ماهگل بروم چندین بار به آینه نگاه کردم، تا همه چیز مطابق میل او باشد.
تازه نامزد شده بودیم ولی هنوز نتوانسته بودم چهره‌اش را در ذهنم هک کنم.
روانه خانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شان شدم. با خوشامد گویی ابوالزوجه محترم در اتاق پذیرایی منتظر و چشم به در نشستم.
صدای دستگیره در مرا به هیجان آورد، با خوشحالی به پرده آویخته جلوی در نگاه کردم، که ابوالزوجه با سینی چای ظاهر شد.
از جا پریدم که حاج آقا چرا شما زحمت کشیدی، سینی چای را گرفتم و روی پتو نشستیم.
از همه چیز و همه جا پرسید و من مثل یک شاگرد نمونه جواب دادم.
حتی از درسم سؤالاتی کرد و تبحرم در صرف و  نحو را ستود.از استاد و حوزمان پرسید، از خاطرات طلبگی خودش گفت.
پذیرایی به همین منوال گذشت و من تمام گل های روی پرده را هم شمارش کردم و هیچ باری ماهگلم را پس پرده ندیدم.

با خودم فکر می کردم که نگاه کردن به چهره عالم  و روی زیبا از چند تا موضوعاتی است که عبادت حساب می شود، در این شب فقط دیدن روی عالِم قسمتم شده است.
بعد از شام ابوالزوجه سفره شام را هم جمع کرد و برد. با خودم گفتم این دفعه حتما می آید و او را می بینم، که صدای دستگیره مثل آهنگی خوش و روح نواز از تخیلات خارجم کرد.
می خواستم به طرف در پرواز کنم، و پرده را کنار بزنم تا زودتر ببینمش،که تشک و لحاف به داخل اتاق افتاد و پشت سرش جناب ابوالزوجه با یک بالشت وارد اتاق شد.
بلند شدم با شرمندگی رختخواب را پهن کردم، با شب بخیر گویی ایشان رفت و من آماده خواب شدم.
خوابم نمی برد، هرچه تلاش می کردم تا چهره ماهگلم را تصور کنم نمی شد، فقط یک لحظه بعد از عقد چادرش سُر خورد و چشمم به چشم های پر از حیای او افتاده بود.از آن روز چند ماه می گذشت.
بافکرش خوابم برد، نیمه شب بود که از خواب پریدم، در تاریکی اتاق رختخوابی را کنارم دیدم، از خوشحالی می خواستم فریاد بکشم که با دستم جلوی دهانم را گرفتم، آروم دستم را بردم تا صورتش را لمس کنم که از ….

ادامه دارد

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
 [ 01:18:00 ب.ظ ]

کرامت امام رضا به طلبه ...

 

مدتی بود که دلم هوایی حرمش شده بود .اما دیسک کمرم اجازه نمیداد به زیارت بروم.

اولا باید نزدیک ترین هتل به حرم می شد تا بتوانم به حرم بروم.

سال قبلش هم بخاطر دوری هتل مشهد نرفته بودم.

این بار گفتم هتل نزدیک هم نباشد می‌رم و  حرم می‌مونم. گفت: کجا استراحت می‌کنی؟ گفتم یک گوشه‌ای پیدا می‌کنم.

هتلی که قرار بود همسرم برای اجلاس ساکن باشه که از حرم دور بود.

قرار شد من در حرم بمونم و او در هتل . وقتی از فرودگاه مشهد خارج می‌شدیم یکی از مسئولین آماده سازی اجلاس آمد و نامه‌ای را به همسرم داد.

سفارش اتاق همان هتل ولایت که نزدیک حرم بود که مدتها برای رزرو آن تلاش کرده و موفق نشده بودیم.

روز تولد امام رضا علیه السلام مهمانش بودیم.با هر مشقتی بود از هتلی که فاصله پنج دقیقه‌ای با حرم داشت را طی می‌کردم چندین جا روی زمین می‌نشستم تا به حرم می‌رسیدم.

در حرم برای خواندن زیارت نامه از پا می‌افتادم.

خادمین حرم مرا از افتادن هشدار می‌دادن و باورشان نمی‌شد که من حالم خرابه!


موقع وداع با امام صحبت کردم گفتم آقا جان اگر خوب نشم دیگر قدرت زیارت آمدن را ندارم.

به امام گفتم مگر شما ضامن آهو نشدی یعنی من از آهو کمترم?!

همین که از مشهد برگشتیم دکتری را معرفی کردند که دیسک مصنوعی را برایم تجویز کرد، جراحی کمرم انجام

شد، رفت و برگشت و هزینه هتل و هزینه بیمارستان همه رایگان بود، دیدم امام مهربان ضامن ما هم شد!

____________________

بابی انت و امی یا علی بن موسی الرضا

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[دوشنبه 1398-04-17] [ 10:00:00 ق.ظ ]

برات زیارت امام رضا ...

برات زیارت

بعد از پایان جنگ همسرم خواست ما را به زیارت ببره. البته تا زمانی که جنگ بود هر وقت زیارت را پیشنهاد کردم، گفت: «هر روز جوانان شهید را تشییع می‌کنیم و بقیه در جبهه ها می‌جنگند و تو می‌خواهی بری زیارت، چه گونه از خدای امام رضا اذن دخول می‌گیری؟»

ادامه »

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
 [ 09:54:00 ق.ظ ]

امام رضا براتم داد ...

 

 از آذربایجان حرکت کردیم به سمت قم، مجله حرم دستم بود، خاطرات یک نفر زرتشتی را از الطاف امام رضا علیه السلام را می خواندم.

زرتشتی گفته بود که هر سال از آمریکا به مشهد می‌آم‌ برای انجام نذری که دارم؛ می‌آم و فرش چند میلیون تومانی را به حرم اهدا می‌کنم، باز گفته بود که از کودکی مورد لطف امام رضاعلیه السلام بوده‌ام.

دلم هوایی شده بود و مدتها بود توفیق زیارت نسیبم نشده بود .

بغض راه گلویم را بسته بود.

در حالی اشکم سرازیر شده بود گفتم امام رضا علیه السلام برای چه مرا به طلبد!

نه فرش چند میلیونی دارم که اهدا کنم.

اگر مرا نطلبد هم از او دست نمی‌کشم.

پس بگذار مسیحی، یهودی… را حاجت روا کنه!

شیعه همیشه باید غصه بخوره!

همسرم گفت استغفار کن وسوسه شیطان را به خود راه نده .

ولی من تا قم همین طور اشک ریختم.

همینکه وارد منزل شدم.

بچه‌ها گفتند مادر بزرگ گفته که پدر بزرگ یک سواری کرایه کرده، تا با هم به مشهد برن، و مادربزرگ می‌گه اگر دخترم بیاد مشهد میرم.

و فقط همان یکبار پدرم با مادرم با سواری دربست از قم به مشهد رفتند!

خلاصه کرامت امام مهربانی ها ما را هم طلبید تا دلمان نشکند .

بابی انت وامی یا ثامن الحجج

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
 [ 09:42:00 ق.ظ ]

#نامه‌ای _به_حضرت_معصومه«س» 1 ...

بهترین همسایه دنیا
روبری ضریح نشسته‌ا‌م، آمده بودم برای تشکر و ارائه گزارش عملکرد چهل‌ساله.
گذشته را مرور کردم، تقویم چهل سال پیش را ورق میزنم؛ بارش اشک شوق همچون پرده‌ای جلوی چشمانم را می‌گیرد. یاد روز هایی می‌افتم که قرار بود هجرت کنیم، حرف ها و نصیحت ها از هر طرف شروع شده بود . همه فامیل وظیفه خود می دانستند که من را از این سفر منصرف کنند. یکی می گفت:«چجوری دخترت رو توغربت شوهر می دی»؟ آن یکی می گفت:«راس میگه اصلا کی تورو میشناسه که بیاد دخترت رو بگیره»
مادرخدابیامرزم می گفت:«شوهرت وقتی اومد خاستگاری به من قول داده بود که تو رو از قم بیرون نبره» اون یکی می گفت: «خونه زندگی به این خوبی رو کجا می‌زاری میری، اونجا نه خونه ای نه فامیلی نه آشنایی، وای از دست این، به هیچ صراطی مستقیم نیست»
همه رفتند خانه خالی شد ولی حرف هاشون روی دلم تلنبار شده بود، مثل نوار توی ذهنم هی مرور می شد. و من هی جواب می‌دادم، ما که برای خانه و مادیات نمی رویم.تاقتم تمام شد، واقعا دل کندن از وطن، بهترین همسایه دنیا، مهربان و محترم، حضرت معصومه، سخت بود.
فکر کردم باید با  خودش مشورت کنم، پناهگاه همه است، کسی که بزرگان علمی مثل ملاصدرا آن فیلسوف بزرگ هر وقت در مساله ای ناتوان می شد، می آمد خدمت بانو و جواب دریافت می کرد.مرحوم علامه طباطبایی افطارش را با بوسه بر ضریح باز می کرد.
باید مشورت کنم، و از محضرش کمک بخواهم. وضو گرفتم، رفتم حرم، بعد از زیارت و نماز، بغض راه گلویم را بسته بود، عرض کردم خانم جان قربان شکل ماهت بروم،- این گونه سخن گفتن با بی بی را از یک زن عوام یاد گرفته بودم وقتی صورتش را روی در ورودی حرم گذاشته بود و اشک می‌ریخت، از حضرت میخواست این بار که مادرش را دکتر می برد ، دکتر بگوید مادرت خوب شده است._من از همسایگی شما هجرت می کنم، برای خدا و تبلیغ دین خدا از قم از کنار شما و پدر مادر و فامیلم دور می شوم ، هرکسی یک جوری توی دلم را خالی کرده است . آمده ام تا قوتی به قلبم بدهی، وسوسه هارا خنثی کنی، تا با آرامش، در این سفر قدم بگذارم.

وقتی حرف هایم را گفتم، احساس سبکی می کردم. حدیث نفسم پاک شده بود،
سال ۱۳۶۰بود، ما برای تبلیغ به آذربایجان رفتیم. غربت و سختی هایش شروع شد، خانه ای که اجاره کردیم با دو تا اتاق نمور و سرویس بهداشتی توی حیاط که شیر آب گرم نداشت؛ منطقه سردسیر که شش ماه سال زمستانی بود. بعضی وقت ها یاد نصیحت هایی که می گفتن،« خانه به این بزرگی و تازه ساز داری، چرا می روی»، شاید اگر تسلیم عقل ابزاری می‌شدم، حرف آنها درست بود.
 خانه قم، نزدیک حرم بی بی، یک پذیرایی بزرگ با چهار تا اتاق و حیاطی با درختان میوه و باغچه ای پر از سبزی های گوناگون.

اما اینجا در غربت، باید برای این خانه با آن وضع کرایه زیادی هم می دادیم.
همسرم امام جمعه شهر شده بود ، چهل سال پیش، بیشتر شهریه هایش را عده زیادی از مراجع قطع کردند، فتوای آنها بود که هرکس از قم خارج شود دیگر نباید شهریه بگیرد. فقط امام خمینی شهریه می‌داد چون ایشان معتقد بود که طلاب در قم نمانند بلکه برای تبلیغ مهاجرت کنند.حقوق امام جمعه هم پنج هزار تومان بود.
خوشبختانه هیچ وقت حسرت خانه قم را نخوردم، آن زمان شیعیان عراقی را صدام حسین از عراق بیرون کرده بود، خانه تازه ساز را رایگان در اختیار آنها گذاشتیم.خلاصه حضرت معصومه دست با برگتش را روی سرم گذاشت، مشغول درس خواندن شدم، غربت را با تمام سختی هایش فراموش کردم.  ادامه دارد

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[پنجشنبه 1398-04-06] [ 05:57:00 ب.ظ ]

رمضان کودکیم ...


خاطره اولین روزیکه روزه گرفتم
وقتی که بعد از ظهر شد،خورشید رو دنبال می کردم که کی غروب می کنه؟
از یه طرف.بوی دود سماور ذغالی از طرف دیگه بوی سنگگ تازه توی فضا پرشده بود ،فکر چایی شیرین با نون داغ گرسنگی مو بیشتر می کرد مادرم وقتی بی طاقتیمو دید برام یه استکان چایی ریخت گفت چایی رو هم بزن تا شکرش حل بشه اما یه وقت نخوری کفاره به گردنت بیاد.صدای قاشق چایخوری هم برام قشنگ شده بود، که صدای اذان از بلندگوهای مناره های حرم بلند شد،از ته دل خوشحال شدم.
بعضی روزها که آب حوض خونه تازه پر شده بود، برای رفع تشنگی همه صورتم را توی آب زلال می کردم و با چشم های باز و دهان باز شناکردن ماهی هارو تماشا می کردم ولی می دوسنتم که نباید آب و قورت بدهم اون زمان آب لوله کشی نبود؛ باید از چاهی که هفته ای یه بار تو جوی کوچه جاری می شد از راه آب که   بهش گنگ می گفتن، حوض را پر می کردیم. برای همین فقط همون یه لحظه می شد باچشم و دهان بازصورت توآب فرو کنم .
سحری هم شیرینی خودشو داشت، وقتی می خوابیدم اگر سرمو زیر لحاف کرسی می کردم بوی پلوی دم کرده ایرانی با روغن حیوانی که مادرم برا گرم موندن زیرکرسی گذاشته بود ذائقه مو حساس می کرد وقتی لحاف رو کنار می بردم بوی قرمه سبزیی که رو سه پایه ای که روی چراغ گرد سوز بود و غلغل می کرد برا سحری خوردن خوشحال می شدم.
صدای طبل مش باقر خدا بیامرزرا هم خیلی دوست داشتم، وقت سحر با صدای طبلش محله را بیدار می کرد.
مادر خدا بیامرزم توی نور چراغ گرد سوز آهسته قرآن می خواند خلاصه همه اینها برای من خاطره شد .در حالیکه قبل از رمضان بعضی آن اتفاقات بود ولی برام مهم نبود.مثل صدای اذان، چایی شیرین، بوی سنگگ، بوی سماور ذغالی، بوی پلو و قرمه سبزی، صورت توی آب حوض فرو کردن … ولی باروزه گرفتن همه اونها برام معنا پیدا کرد!

_______________________________________________

 

حالا وقتی بچه های این زمان را می بینم،  متوجه می شم چقدر شادی هامون ساده و بی آلایش بوده.!!!!

 

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
[پنجشنبه 1398-03-09] [ 11:54:00 ق.ظ ]

نسبت همسایگی ...

قدیما کوچه ها افقی بود، و همه همسایه ها با هم رفت و آمد داشتند. یعنی زندگی دوبخش داشت، یکی خانوادگی و دومی زندگی همسایگی.

اگر یکی سفره نذری داشت همه باهم توی پخت پز سفره کمک می کردند، برای جهیزیه دوختن و زایمان های پشت سرهم ، حتی تعمیرات جزئی خانه به هم کمک می کردند. مثلا یکی موزائیک کردن بلد بود و کار اندک بود نمی‌شد برای اون بنا آورد، میآمد یک روزه کف تاقچه را موزائیک می کرد.تا جایئکه اگر نوزاد یه همسایه فوت می کرد و پدر نوزاد در تبلیغ یا ماموریت بود، مرد همسایه کفن و دفن نوزاد را به عهده می گرفت.

تقریبا یک نسبتی به بقیه نسبت ها اضافه شده بود و مشهور به نسبت همسایگی بود.

خبر بدی بود،مثل بمب توی محل پیچید. همه نگران شدند، چرا این اتفاق افتاد. همین هفته قبل بود که براشون صحبت کرده بود. همسایه ها بیقرار رفتن تا به مادر بینوا تسلیت بگویند. دیدند در خانه بسته است نه از پرچم سیاه خبری هست و نه اطلاعیه برای ختم.

یکی از همسایه ها که از جهت مالی هم وضعش روبراه بود، چهار تا پسر داشت؛ و سه تا دختر.

اسم پسر ها محمد و کاظم ومیثم و نبی بود.پدر بعد از یه دوره ابتدایی بهشون گفت: برید خودتون کار کار کنید خرج خودتون رو در بیارید.

محمد رفت شاگرد خیاط شد و بعد ها خودش خیاطی باز کرد.

کاظم ومیثم هم رفتند شاگرد نانوایی شدند.

کاظم از شاگردی نانوایی به تجارت فرش مشغول شد، با اینکه وضع مالی پر و پیمونی داشت، طمع کر دستش داد و گرفتارقاچاق فرش و کتاب خطی شد.

سرانجام لو رفت و دستگیر شد، یک روز که برای مرخصی به خانه رفته بود، باخوردن قرص خودش را از دست خودش راحت کرد.

میثم که اهل درس و بحث و دانشجو بود، او هم مرگ خود را جلو انداخت؛ بیچاره پدر، حتی حاضر نشد براشون مجلس ترحیم بگیرد.

شایع شد که مسئله عشقی داشته است.

پ ن

فرزندان رها شده، بدون تربیت نتیحه اش میشود نسل سوخته و ابتر.

 

 

 

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
[چهارشنبه 1398-02-11] [ 08:10:00 ب.ظ ]

زنان زلیخا صفت ...

همسایه کوچه های خاطرات

زکیه خانم زن مومنی بود، همیشه تسبیح به دست در حال ذکر گفتن بود. شوهرش هم مرد متدینی بود. پنج تا فرزند داشتند، سه تا پسر و دوتا دختر.
سوژه مورد نظر قیافه اروپایی داشت و مجرد بود به نام عاصف که توی دام چند تا زن شیطون افتاد.
عاصف با یک زن شوهر دار به نام منیژه رابطه دوستی برقرار می کند، به دلایلی نامعلوم ارتباطشون قطع می شود.
یک روز منیژه با چند تا از زنهای هم تیپ خودش گعده داشتند، از زنها می پرسه که چه کسی حاضره با یک مرد دوست باشه؟
زلیخا از این پیشنهاد استقبال می کند.
عاصف هم هر وقت شوهر زلیخا میرفت ماموریت، مهمون زلیخا بود.
تا اینکه یک روز شوهر زلیخا فهمید که او خیانت کرده است.
فورا زلیخا را طلاق داد و پسر و دخترش را برداشت از آن شهر کوچ کرد و رفت.
پدر عاصف وقتی فهمید پسرش با زن شوهر دار ارتباط داشته است هرچه به او گفت این زن برای تو حرام ابد شده است؛ بگوش عاصف نرفت که نرفت.
عاصف با زلیخا ازدواج کرد و فرزند معلولی حاصل ازدواجشان بود.
زلیخا عادت کرده بود که هر از چند سالی مرد عوض کند؛ این بار با مرد صاحبخانه ارتباط داشت!
پ ن
اشتباه پدران و مادران، وقتی فرزندشان بزرگ می شود؛ به سن بلوغ می رسد، به فکر ازدواج فرزندشان نیستند.
اگر پدر مادر عاصف به موقع برای او همسر انتخاب می کردند، او هرگز گرفتار زنهای شیطان صفت نمی شد.

 

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
[سه شنبه 1398-02-10] [ 08:23:00 ب.ظ ]

نسل سوخته ...

همسایه های کوچه

وقتی به روز های گذشته فکر می کنم، گاهی خیلی غصه می خورم؛ بخش اعظم خاطراتم به زمان قبل از انقلاب بر می‌گرده.

بنده خدا زن همسایه زمیله خانم هر دوسال یه پسر به دنیا میاورد، دل زنهای همسایه غنج می زد که بازهم بچه پسره، و بعضیها هم حسادتشون تحریک می شد.

زمیله خانم ویار یخ جویدن داشت، برای همین تمام دندانهاش ریخته بود. خلاصه سر جمع هشت تا پسر و چهار تا دختر از مجموع زایمانهایش به ثمر نشست.

عباس در سن سیزده سالگی مریض شد و بدنش کهیر زد و دکتر ها نتوانستند تشخیص بِدن که چه بیماریی داره و به گفته زمیله خانم بینوا عباسش را کشتند.

حسن و حسین و سجاد و مقداد هم به بهانه مبارزه با طاغوت عضو مجاهدین خلق (منافقین )شدند که به تدریج تبدیل شدن به طاغوتی جدید، حسن و حسین و سجاد تو ی خانه های تیمی کشته شدند.

مقداد هم  که با دختر عمویش ازدواج کرده بود، فرار کرد رفت اروپا و نماینده منافقین در یکی از کشور های اروپایی شد، دوری از خانواده باعث افسردگی  او شد.

احمد و مرتضی و جواد هم که توفیق عضویت در گروه منافقین را نداشتند،آدم های بی هویتی شدند.جواد هم بر اثر تصادف از نعمت فرزند معیوب شد.دختران  این خانواده هم از نظر فکری نیم بند بودند .

 

خلاصه تنها فرزندی که احتمالا از فساد و بی هویتی نجات یافت و پرونده اش سفید ماندعباس بودکه با بیماری از دنیا رفت.

خدا مادرشان را رحمت کنه.

پ ن

خدا طاغوت و منافقین را لعنت کند که نسلی از جوانان را گمراه کرد و شدن نسل سوخته. بچه دارشدن تنها بدنیا آوردن نیست بلکه تربیت دینی و دعا برای خوش عاقبتی از مهمترین نکته هاست که باید هواسمون بهش باشه.

 

 

 

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
[دوشنبه 1398-02-09] [ 03:47:00 ب.ظ ]

فرزندی عباس گونه تربیت کرد ...

مادر شهید ام البنین

گفت : مادر چرا گریه می کنی ؟

گفتم: نمی خواستم تو را از دست بدهم.

گفت : من دوست داشتم در این راه باشم وشهادت آرزوی من بود،

وقتی تو گریه می کنی من غصه دار می شوم. از آن وقت هیچ وقت گریه نکردم.


گفت: برای اینکه تعطیلات تابستان به  کوچه خیابان نروند و اوقات فراغت شون پر باشه ، براشون دارقالی زده بودم، و هر روز برای بافتن فرش بهشون مزد می دادم و گفته بودم که فرش هم مال خودتون باشه. .


از روحیات پسر شهیدش می گفت: به جای اینکه من مادرش بودم مواظبش باشم اون مواظب من بود. شبها اگر لحافم کنار میرفت میرفت می کشید روی من مبادا سرما بخورم.

از قد وبالاش می گفت که چقدر رعنا بود.

از ایثار …..

شهید امینی روحش شاد

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[سه شنبه 1398-01-20] [ 09:22:00 ب.ظ ]

راز ماندگار انقلاب و ظلم ...

 


از انگیزه ارتشی شدنش گفت:«خواهرم 15 ساله بود هر وقت می‌خواست بیرون برود باید یکی از برادرن او را همراهی می کرد آن روز قرار شد من باهاش بروم نزدیک پارک شهر که رسیدیم، دو نفر از ماشین بنز پیاده شدن که یکی آمریکایی بود از لباسش معلوم می شد، آخه آمریکایی ها توی شهر با شلوارک لی بالای زانو رفت و آمد می کردند! یک پاسبان هم از او محافظت می کرد، همینکه به ما رسیدند به طرف خواهرم حمله کرد و به طرف ماشین می کشید خواهرم جیغ کشید من خواهرم را می کشیدم تا از دستش نجات بدهم، چادرش از سرش افتاد با مشت به جون آمریکایی افتادم پاسبان با باتومش به جان من افتاد تا اونجایی که می توانست کتکم زد خواهرم از دست آمریکایی فرار کرد، آمریکایی مست کرده بود .
مردم هم با این نا امنی ها عادت کرده بودند و جرات نداشتند اعتراض کنند چون ساواک حسابشون رو می رسید! آمریکایی جسور شده بود می خواست دنبال خواهرم برود که پاسبان دستش را گرفت برد طرف بنز و سوار شدند و رفتند.
آن سال من کلاس ششم طبیعی رو تموم می کردم وهمیشه آرزو داشتم که پزشکی بخوانم ولی از آن روز تصمیمم عوض شد. در ارتش استخدام شدم تا اینکه درجات ارتش رو پشت سر گذاشتم، هدفم از ارتشی شدن این بود جلوی افرادی که به مردم خیانت می کنند را بگیرم.
یک روز باماشین از خیابونی رد می شدم که همان پاسبان را دیدم جلوش ترمز کردم در ماشین را باز کردم ازاو خواستم که سوار شود، او هم با خوشحالی سوار شد احساس غرور می کرد که سرهنگ ارتش او را سوار کرده است. رسیدیم روی پل کارون توقف کردم از ماشین پیاده شدم از او خواستم که پیاده بشود، گفتم:هدف تو از شغل پاسبانی چیست؟
- قربان برای حفظ ناموس وطن!
- حقوقت را از کجا می گیری؟
- از مالیات مردم.
- یادت میاد که از مردم حفاظت کرده باشی؟
- بله قربان
- می توانی یکی از آن هارا برایم تعریف کنی؟
- بله.
-کمی فکر کرد.
- اگر یادت نیست من برایت می گویم تا یادت بیاد!
- چند سال پیش یک دختری از کنار پارک رد می شد که آمریکایی مست به او حمله کرد یادت هست؟درحالیکه دچار شک و تردید شده بود که منظورم از این سوال چیست.
- آره یادم هست
- تواز آن دخترچه جوریی دفاع کردی. شروع کرد که بگوید زبانش به من ومن افتاد.
- خوب به چهره من نگاه کن شاید به یاد بیاری؟ حق داشت من را نشناسد آن زمان من جوان 17 ساله بودم؛اما حالا با لباس ارتشی ورشد قد و قیافه نمی توانست من را بشناسد
- آن دختر یک برادرهم داشت توحسابی به او کتک زدی ومی‌خواستی دختر را با آمریکایی ببری من برادر دختره هستم، رنگش پرید، افتاد به پایم که من را ببخش، اگر من از تو خواهرت دفاع می کردم آمریکایی من را می‌کشت، من زن و بچه دارم.
-حتما دختر داری، می دهی به دست آمریکایی مست ؟
- حالا از این پل میاندازمت توی رود کارون تا خوراک کوسه ها بشی؟
-یا اینکه همون کتک هایی که به من زدی بهت بزنم؟
-خودش انتخاب کرد، شروع کردم به کتک زدنش تا می خورد بهش زدم.
-یادت باشه اسم تو پاسبان این مردم است، نه پاسبان آمریکایی!

خاطرات سرهنگ ارتش
سال 1362به عنوان روحانی گروه توپخانه رفته بود اهواز؛ با یک فرمانده ارتشی آشنا شد که بعضی وقت ها که خبری از عملیات و حمله نبود از خاطراتش می گفت و خیلی خدا رو شکر می کرد که در زمان انقلاب خدمت می کند می گفت: اگر همیشه در جبهه باشد هیچ وقت خسته نمی‌شود، برای اینکه مردم از سلطه خارجی و تجاوزات آنها راحت باشند، برای اینکه مردم احساس ذلت نکنند، می گفت از تحقیر شدن در زمان شاه خسته شده بودم و از دوران بد کودکی و نوجوانی اش می گفت: که آمریکایی ها در شهرشان جولان می دادند و بد مستی می کردند و هیچ دختر پسر و زنی جرات نداشت تنهایی در روز روشن در کوچه خیابانهای خرمشهر رفت و آمد کند! هرچه که خوب بود مال آمریکایها بود! خانه خوب با کولرهای مجهز، سربازای ایرانی هم یا گماشته آدم‌های شاه بودند یا محافظ آمریکایی ها! و علاوه بر حقوقشان از مالیات مردم حق توحش می گرفتند!!!!

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
[پنجشنبه 1397-11-18] [ 01:10:00 ب.ظ ]

راز ماندگاری انقلاب، چگونه انقلاب شد ...

 

 

 

 

 

توی زیر زمین دنبال ساطور سبزی خورد‌کنی می گشتم. باخودم فکر می‌کردم با این ساطور می‌خواهد با کماندو‌های شاه بجنگد! تا بخواهد ساطور را بالا ببره آن ملعون‌ها با تیر به حسابش خواهند رسید.

روز19 دی ماه سال‌ 1356بود همسرم بعد از اینکه وصیت هاش را کرد گفت: یه وسیله ای می خواهم تا از خودم دفاع کنم، خلاصه به هر زحمتی بود پیداش کردم. آوردم  بهش دادم، گذاشت تو جیب قبایش . وقتی رفت وسوسه شدم که منهم بروم مسجد اعظم؛ قرار بود مردم اعتراض کنند، آن روز برای شهادت آقا مصطفی مجلس ختم گرفته بودند، و یک بهانه شده بود تا به شاه و ایادیش اعتراض کنند، چون روز 17 دی ماه به بهانه روز کشف حجاب توی روزنامه به امام خمینی توهین شده بود، شاه فکر می کرد که مردم بعد از 15 سال تبعید بودن امام خمینی؛ دیگه فراموشش کردن و ترسیدن، توخونه‌ها نشسته اند.

 

بچه هارا شال و کلاه کردم مادر شوهرم پرسید: (بالا هارا گدیرسن )کجا می‌روی گفتم می‌روم مسجد اعظم گفت: (بیز ده گلیریخ)ماهم میاییم گفتم زود باش بریم؛ از خانه که بیرون آمدیم یکی از مردای همسایه مان مارا دید گفت همشیره این روزها بهتره از خونه بیرون نروید خطرناکه، خدا رحمتش کنه بعد از انقلاب امام جمعه شبستر شد، کمی این پا و آن پا کردیم تا اینکه رفت، آمدیم سر خیابون تا یک ماشین بگیریم آن زمان نیروگاه  قم تاکسی نداشت چون خیابان شنی بود !!سوار یک وانت شدیم ما عقب نشستیم مادر شوهرم جلو نشست، رسیدیم جلوی پل آهنچی که درگیری شروع شده بود تظاهرکنندگان به طرف بانک صادرات سنگ می زدند و شعار می دادند، کماندوهاهم به آنها گاز اشک آور می زدند راننده وانت همین که درگیری را دید از ترسش وسط خیابون ترمز کرد، گفت :زود پیاده شین هرچه مادر شوهرم گفت: مارا ببر جلوتر پیاده کن قبول نکرد و اصلا فرصت کرایه گرفتن هم نکرد من با یه دست بچه رو بغل کرده بودم و با دست دیگه دخترم را می کشیدم و با دندانهایم چادرم را گرفته بودم می دویدم وقتی رسیدم سر کوچه آبشار برگشتم دیدم مادر شوهرم عقب مانده فریاد زدم بیا الان می کُشَنِت آن بیچاره چند روز بود که از ده آمده بود قم که مثلا زیارت کند ؛ به من که رسید گفتم همراه من بدو. منزل پدرم توی خیابون آبشار بود دویدیم همینکه نزدیک کوچه رسیدیم از ته خیابون آبشار کماندوها دنبال یه عده تظاهر کننده می دویدند که ماهم مجبور شدیم به طرف خیابون برگردیم خلاصه اون روز ما چندین بار از سرخیابون به ته خیابون دویدیم و در تعقیب و گریز بودیم و مخصوصا که مادر شوهرم می ایستاد و به آنها نفرین می کرد، من باید او را صدا می زدم که بیا می کشنت!! من جواب بچه هات روچی بگم. بعد از کلی فرار و گریز به خانه پدرم پناه بردیم. مادرم بعد از نیم ساعت رسید او هم به مسجد اعظم برای شنیدن سخنرانی رفته بود .در جمع تظاهرکنندگان گرفتار کماندوها شده بود .به زحمت فرار کرده بود، به من گفت دختر برای چه بیرون آمدی؟ گفتم به همان دلیلی که شما بیرون رفتی. صدای گلوله ها و فریادها به گوش می رسید چون خانه ما نزدیکترین محل به مسجد اعظم بود در همان لحظه همسرم هم آمد با تعجب دید ماهم آنجا هستیم. گفت: برویم خانه ما مجبور شدیم از بیراهه به نیروگاه برگردیم همینکه رسیدیم همسرم رفت، به من سفارش کرد در خانه را نبند تا هرکسی خواست بتواند پنهان شود. آن روزها همه در خانه‌ها را باز می گذاشتند. شیر آب را با شلنگ داخل کوچه می گذاشتیم تا کسانی که گرفتار گاز اشک آور شدند بتوانند خود شان رو نجات بدهند. نتوانستم توی خانه آرام بگیرم بچه ها رو به مادرشوهرم سپردم، از خونه بیرون آمدم که بروم به خیابان تا از تظاهرات خبری بگیرم که همسایه دیوار به دیوارمان دم در ایستاده بود تا من را دید پرسید: همشیره کجا می روی ؟گفتم میروم تا از همسرم خبری بگیرم، گفت: شما برگرد؛ من می روم دنبالش. من برگشتم و توی حیاط ایستادم بعد از 5 دقیقه دوباره رفتم بیرون باز او را دم در ایستاده دیدم. دوباره همان سوال و پاسخ تکرار شد.  هربار خواستم به خیابون بروم آن همسایه از رفتنم جلوگیری کرد نه خودش رفت نه گذاشت من بروم تا اینکه غروب شد، دیدم مادر شوهرم نیست دنبالش گشتم دیدم از پشت بام صدای فریادش می آید. رفتم روی بالکن دیدم از نردبان رفته بالا با ناله و نفرین به خدا، از شاه از و کشتارها ی او شکایت می کند، گفتم مگر نمی دانی که با تیر هوایی می زنند، بیا پایین آن روزها هرکس شب‌ها از پشت بام‌ها مرگ برشاه می گفت با تیر می زدنش، آخرای شب بود که همسرم خسته و زخمی آمد و از شهادت تظاهر کنندگان خبر آورد و فردای آن روز به خانه ها هجوم بردند تا زخمی ها رو دستگیر کنند، هرکسی که دنبال شهدا به بیمارستان می رفت جسدش را نمی دادند می گفتند پول گلوله ها را باید بدهید. همان روز حسین خزعلی تو کوچه آبشار شهید شد.

و 19دی قم جرقه ای شد برای پیروزی انقلاب.

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
 [ 01:08:00 ب.ظ ]

راز ماندگاری انقلاب در هویت دینی ...

زادگاهم حاجی آباد قم بود. در یک خانواده سید روحانی بدنیا آمدم و رشد کردم.
با مشکلات روستا با اینکه نزدیک به شهر بود ولی برق روستا غروب ها روشن می شد و یک ساعت بعد از نماز مغرب قطع می‌شد. باید تا برق قطع نشده کارهایمان انجام می دادیم.
مثلا تلمبه آبی که از چاه آب می کشیدیم، باید از امشب تا فردا غروب آب ذخیره می کردیم.
وضع مدارس هم که مشخص بود ، معلم های سپاه دانش درس می دادند.
در سال مناسبت هایی که به تولد شاه و تاج گذاری می‌رسید، معلم سپاه دانش، به پدرم گیر می داد که باید برای دعاگویی شاهنشاه به مراسم بیایی .
پدرم بناچار قول می داد، ولی آن روز را یا خودش بیمار می شد و یا مشکلی برای اهالی خانه پیش می آمد که کارش به بیمارستان می کشید!
خلاصه درس مان تمام شد و نوبت سربازی بود که عده ای از ژاندارم ها آمدند، من و چند تا از پسران ده را مانند دزدان دستگیر کردند و به سربازی بردند.

همان روز اول مافوق فهمید که پدرم روحانی است سید هستم، برای نماز پرسیدم کجا بخوانم، گفت: تا تورا بی‌دین نکنم نمی گذارم خدمتت تمام شود!
وقتی سرباز بودیم از ما بیگاری می کشیدند، باید برای مافوق نوکری می کردم؛ آنهم در خانه یک ارتشی که فرم زن و بچه اش برای یک جوان خیلی خطرناک بود.
گاهی گرفتار تقاضاهای نامشروع زن مافوق می شدم که باید با مکر حیله از دامشان فرار می کردم.
تا اینکه یک روز مافوق مرا به اتاقش صدا کرد، یک ماه مانده بود که خدمتم تمام شود.
سالهای 51-52 بود، عمان در ظفار گرفتار جنگهای قومی شده بود، و شاه دوست داشت ارتش در خارج از ایران هم خودی نشان بدهد، ارتش ایران باید به نفع سلطنت شاه عمان با مردم ظفار می جنگید.
رفتم به اتاق مافوق بعد از سلام نظامی، گفت: ما به سربازان خوبمان افتخار می کنیم و چون در این مدت کارت را خوب انجام داده ای، تو را برای اعزام به عمان انتخاب کرده ایم.
و پول خوبی هم خواهی گرفت.
پرسیدم عمان کجاست، برای چی باید بروم؟
قیافه اش از مهربانی به عصبانیت تغییر کرد، گفت: حرف اضافی نباشه.
خداحافظی نظامی کردم و می‌خواستم از اتاق خارج شوم که آمد یک سیلی محکم به گوشم نواخت.
رگ سیادتم ورم کرد، دستم را دور گردنش انداختم و گوش بزرگش را گاز گرفتم و تکه ای را کندم!
مافوق غش کرد و افتاد روی زمین، بلافاصله از پادگان فرار کردم و یک راست رفتم شیراز، تا پیروزی انقلاب مخفیانه زندگی کردم. در این سال‌ها خانواده را از مکانم بی خبر گذاشتم.
اگر نامه می فرستادم، در پست خانه بررسی می شد، تلفن هم که نداشتیم، اگر داشتیم، شنود می شد.
هر ماه ساواک و ژاندارمری برای دستگیری من به روستا میآمدند و پرس وجو می‌کردند، بلکه ردپایی ازمن بیابند.
و هر بار خانواده اعتراض می‌کردند پسرمان را بردید و سربه نیست کردید، تا می خواهیم یاد او را فراموش کنیم؛ شما زخم مارا تازه می کنید.

سرانجام بعد از پیروزی انقلاب به روستا برگشتم.

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[شنبه 1397-11-13] [ 12:53:00 ب.ظ ]

راز ماندگار انقلاب و مردم ...


بسم الله الرحمن الرحیم

 

بابام می گفت: قرار بود فردا امام رحمت الله به ایران بیایند.در شهرهای بزرگ خبر از درگیری های شدید خیابانی بود اما در شهر ما که شهر کوچکی بود درگیری به آن معنا وجود نداشت. البته تب و تاب انقلاب و راهپیمایی در شهر ماهم مشهود بود حتی چندی پیش مردم به صورت خود جوش خانه ی یکی از ساواکی های شهر را به آتش کشیده بودند. اما درگیری رسمی وجود نداشت و خلاصه شهر ما نیز حال و هوای انقلابی به خود گرفته بود.

بعضی ها می گفتند قرار است با آمدن امام خمینی رحمت الله ارتش وارد شهرها بشه و نبرد خونینی بین مردم و ارتش صورت بگیرد حتی در شهرهای کوچک.

در نیمه های شب دوازدهم بهمن با جمعی از دوستان که جزو انقلابیون شهر بودند جمع شدیم و یک بمب دست سازی که خودم با سه راه شیرآب و دینامیت درست کرده بودم را در یکی از محله ها به صورت آزمایشی منفجر کردیم! می خواستیم اگر از عملکردش مطمئن شدیم برای مقابله با ارتش به تولید انبوه برسانیمش! خلاصه چشمتان روز بد نبیند از موج انفجارش ظرف و ظروف اهل محل همگی شکسته بودند!

جالب اینجاست که فردا صبح شنیدیم که توده ای ها و کمونیست های شهرمان مدعی شده بودند انفجار دیشبی کار آن ها بوده برای مقابله با ورود امام!

خاله ام می گفت: به یمن ورود حضرت امام خمینی رحمت الله خیلی از کسانی که توان مالی مناسبی داشتند می خواستند گوسفندی و یا گاوی را قربانی کنند. وضع مالی پدرم تعریفی نداشت و من خیلی غصه می خوردم که چرا ما نمیتوانیم گوسفندی را برای امام رحمت الله قربانی کنیم. آنقدر عاشق حضرت امام خمینی رحمت الله بودم که دلم می‌خواست خودم قربانیشان شوم. تصمیم گرفتم هرطور که شده خودم را به تهران برسانم و هنگام ورود امام رسما قربانیشان شوم!

اما شنیدم که ایشان مردم را از قربانی کردن گاو و گوسفند نهی کرده اند و همین نهی ایشان باعث شد اندکی دلم آرام بگیرد و قید رفتن به تهران را بزنم!

رامیان

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[جمعه 1397-11-12] [ 10:26:00 ق.ظ ]

فاطمیه اول یا دوم ...

شهادت فاطمیه چرا دو تاریخ

(آیت الله مقتدایی)کنار بقیع ایستاده بودم و از پشت نرده‌ها با حسرت برای زیارت مدفن غریب اهل بیت غصه می خوردم، که یک عالمی با تعدادی از علما که اطراف او را گرفته بودند برای زیارت بقیع آمدند و شرطه ها هم بلافاصله در را برای ورود آنها باز کردند ، هنگام ورود آن عالم بزرگوار به من اشاره کرد که بیا، من هم وارد شدم.

بعد از آشنایی متوجه شدم که فرزند مرحوم کاشف الغطاء است.سر صحبت را باز کرد و خاطره ای از جدبزرگوارش برایم بیان کرد.

«نیمه شب بود کوبه در به صدا درآمد و من در حال تحقیق بودم، از لابلای کتب بیرون آمدم و به طرف در کوچه رفتم، در حالیکه مضطرب بودم که این موقع شب چه کسی پشت در است؟
در را باز کردم و با شگفتی مادرم را پشت در دیدم! مادرم وارد شد و با عتاب به من گفت: پسرم چکار کردی که هم اکنون حضرت زهرا سلام الله علیها را در خواب دیدم به من فرمود: به پسرت بگو من خودم می خواهم شهادتم در ابهام دو تاریخ باشد.

آیت الله کاشف الغطاء برای فرزندش نقل کرد که وقتی این پیام را از حضرت زهرا سلام الله علیها توسط مادرم شنیدم ، تمام بدنم یخ کرد.

مدتی بود که شیعیان به مراجعه می کردند و از شماتت اهل سنت مبنی بر اینکه شیعیان ادعا دارند بر شهادت حضرت زهرا، ولی خودشان هم نمی دانند تاریخ شهادت چه روزی است؟
و از من خواستند در میان احادیث جستجو کنم و واقعیت را مشخص نمایم.
من هم برخود لازم دانستم که تحقیق کنم ، و بعد از پیغام حضرت زهرا سلام الله علیها تحقیق موضوع را کنار گذاشتم.»

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[چهارشنبه 1397-11-03] [ 03:55:00 ب.ظ ]

راننده پرسید جنگ زده‌ای ...

دچار بیماری شده بودم، سال 60بود، همسرم رفته بود جبهه، اتفاقا شب از راه رسید.

صبح حالم بدتر شد، قبل از صبحانه رفت بیمارستان نوبت بگیرد.

حالم وخیم شد، فکر کردم تا بیاید از دست میروم! بچه ها هنوز خواب بودند.

با حال زار و نزار خودم را رساندم سر خیابان و یک تاکسی ایستاد، سوار شدم، گفتم: بیمارستان، وقتی پول دادم  راننده نگرفت، پرسید: جنگ زده‌اید؟

بیشتر شهر ‌های مرزی جنوب وغرب کشور گرفتار بمباران صدامیان بودند.

مردم آن شهرها به قم هجوم آورده بودند، حال بد، و تنهابودنم باعث شده بود که راننده گمان کند که من جنگ‌زده هستم.

آن زمان از تاکسی تلفنی خبری نبود، و حتی تلفن توی اکثر خانه‌ها وجود نداشت.

رسیدم بیمارستان، خانم دکتر هندی بود، دکتر ایرانی نداشتیم، در قم فقط یک خانم ماما بود که مطب داشت! دکتر های مرد هم دوسه تا بیشتر نبودند!

قرار شد پرونده‌ام را تکمیل کنم، خانم‌های متصدی پرونده، با تعجب به همدیگر، می گفتند: بیمار خودش آمده پرونده‌اش را تکمیل کند!

چون اتاق عمل آماده نبود، تا ظهر با حال وخیم منتظرماندم، خدا خیلی رحم کرد که نمردم!خلاصه بدون بیهوشی عمل شدم! و بستری شدم.

نزدیک‌های غروب بود که گفتند: ملاقاتی داری، چون وقت ملاقات نبود، از شانس خوبم اتاق یک ایوان داشت که به حیاط راه داشت، از طبقه دوم نگاه کردم، دیدم همسرم با بچه ها آمده بود.

تا من را دید گفت زن، مردم وزنده شدم! از صبح منتظر شدم که میآیی، پچه را فرستادم مدرسه،  تمام بیمارستان‌های قم را دنبالت گشتم، پیدایت نکردم.

اینجا هم آمدم گفتند: چنین مریضی نداریم!

با توسل به حضرت معصومه، یادم افتاد که اسم شناسنامه ‌ایت را بگویم.

من دوتا اسم داشتم، نام طاهره که مادرم انتخاب کرده بود،  نامی که پدرم انتخاب کرده بود، نرجس خاتون بود.

علت آن هم، زمانی که رفته بودند کربلا، مادرم بار دار بود، در سامرا، پدرم سر قبر نرجس خاتون، عهد کرده بود اگر نوزاد دختر باشد اسم او را نرجس خاتون بگزارد.

مادرم مخالفت کرده بود، که مردم نرگس صدامی زنند و دوست نداشت.

پدرم در شناسنامه نرجس خاتون را ثبت کرده بود ولی مادرم طاهره صدا می کرد.

همسرم هرجا رفته بود، گفته بود مریضی به نام طاهره محمدی دارید، شنیده بود ،نداریم.

 

 

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[دوشنبه 1397-10-24] [ 10:50:00 ق.ظ ]

چراغ گردسوز بخار ی اطاق بود ...

گسترش موج اعتصابات در سراسر کشور، بخصوص صنعت نفت، مملکت را به حال فلج کامل در آورد و درآمد ارزی کشور به صفر رسید و این حکوت شاه را با بحران رو به رو می‌کرد و به شاه اجازه نمي داد تا با تكيه بر نفت به كار خود ادامه دهد.این اعتصابات نقش تعيين كننده اي در استمرار نهضت اسلامی داشت.

اما موضوع قحطی نفت و بنزین از جمله مشکلاتی بود که زمستان 1357به شدت ظاهر شد و مشکلات بسیاری برای مردم خصوصا در هوای سرد زمستانی بوجود آورد.بخاطر همین موضوع امام خمینی (ره)  دستور فوری صادر کرد، و طی حکمی از کارکنان خواست تا به‌اندازه مصرف داخلي نفت توليد کنند، تا مردم در سرما نمانند.

پ ن

روزهای سختی بود. روزهای مبارزه با شاه، جنگ و گریزهای خیابانی، دستگیری‌ها؛ بی‌خبری از سرنوشت زندانیان.
صدای شنی تانگ‌ شب‌ها، کابوس مردم شده بود.مناسب صدا خواب هم می‌دیدیم، شبیه ناله زندانیان زیر شکنجه بود.
خبرها از این قرار بود که ناخن می‎کشند، با اره برقی دست کودکان را جلوی چشم پدر و مادر ها قطع می کنند.تصاویر را پنهانی دست بدست می‌کردند.
کارکنان شرکت نفت به دستور امام خمینی از صدور نفت جلوگیری کردند. مردم با کمبود نفت مواجهه شدند، امام دستور داد به اندازه مصرف مردم نفت استخراج کنند. زمستان 1357 بود.آن روزها مردم ازخود گذشتتگی می‌کردند، نفت خودشان را به پرجمعیت‌ها می دادند.

با کمبود می‌ساختند، با هم مدارا می کردند، توی صف گالن نفت زنان پیرمردان را جلو می‌انداختند.کاری نداشتند که طرف آشنا است یا غریبه!
ماهم که دچار بی‌نفتی بودیم، شب‌ها همگی زیر یک لحاف کرسی می خوابیدیم تا از گرمای بقیه گرم شویم.
برای دمای اتاق یک چراغ گردسوز روشن می کردیم تا با آن گرم شویم.
خلاصه زمستان 1357 تمام شد و روسیاهی برای ذغال ماند.
اتاق ‌هایی که با یک چراغ گردسوز گرم می شد، ولحافی که همه زیر خودش جمع می کرد، چه برکتی داشت زندگی‌ها. بدون اسراف با همدلی، بدون تجمل و تفاخر.
چرا به این روز افتاده‌ایم، نه ژوفاژها نه بخاری ها و نه رختخواب‌ها نمی تواند زندگی‌ها را گرم کند!
مردم یکدیگر را نمی شناسند، به هرنحوی سر یک دیگر کلاه می گذارند.

 

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[چهارشنبه 1397-10-19] [ 12:42:00 ب.ظ ]

ژن لجبازی و قانون شکنی ...

لجبازی، کارشکنی و سد راه شدن، از ویروس‌های طلبه‌های گمراه است.

امام سجاد در حدیثی طولانی  در باره حقوق می‌فرماید: حق کسی که بر دانایی تو می‌افزاید این است که احترام او را حفظ نمایی. به سخنان او گوش کنی و صدایت را از او بلندتر نکنی. پشت سر او بدگویی نکنی، واگر کسی از او بدگویی کرد، از ایشان دفاع کنی.

عیب های اورا بپوشان و فضیلت هایش را آشکار کن.  با بدخواهانش همنشین نشو.هرگاه چنین کنی فرشتگان خداوند گواهی می دهند توبرای خدا پیرو دانشمند بوده‌ای.

سال1378 بود، تازه مدیریت را تجربه می کردم، طلابی که پایه سوم را تحویل گرفتم.

تمام تلاشش برای قانون شکنی‌ بود. یک از دوستانش همیشه 20 می‌گرفت، گفت: در امتحان شخصیت زن شرکت نمی کنم. گفتم مشکلی ندارد. روز امتحان رسید، سرجلسه وقتی سوالات را دید، اجازه خواست تا به دوستش بگوید که سوالات راحت است می‌تواند 20 بگیرد.دوستش حاضر نشد، به تحریک او با چند نفر حاضر به امتحان دادن نشدند!

شهریور ماه با سوالات سخت تری مواجهه شدند!

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[دوشنبه 1397-10-17] [ 12:09:00 ب.ظ ]

حجاب و راه بهشت ...

حجاب شناخت محرم و نامحرم از کودکی

وقتی دیدم تزریقاچی آقاست،  یواشکی به خواهرم گفتم، نمی خوام این آقا به من آمپول بزنه.

خواهرم اصرار کرد، من توی این محله غریبم، آمپول زن خانم نمی شناسم.

گفتم  نامحرمه من نمی خوام نامحرم بهم آمپول بزنه.

بدنم از تب می سوخت، به خواهرم حق می دادم، سال 1345 بود و من 11 ساله بودم؛ همراه خواهرم رفته بودم تهران.

آقای تزریقاتچی مشغول روشن کردن چراغ الکلی و ضد عفونی کردن سر سوزن و سرنگ قدیمیش بود.

معلوم نبود تا آنوقت با آن سرنگ ها به چند نفر آمپول زده بود، حتما خیلی کُند شده بود.

آمپول زن اول فکر می کرد که می ترسم، سعی می کرد که با دلداری دادن از ترس من کم کند.

گفتم من نمی ترسم، شما نامحرمید.

آمپول زن در یک لحظه با یک التماسی روکرد به من گفت: خانم کوچولو هر وقت بهشت رفتی ما را هم ببر!

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
 [ 10:58:00 ق.ظ ]

حجابم را تایید کرد ...


 

خلبان شهید شیرودی را با سر باند پیچی شده  و خاکی دید، آماده رفتن بود؛ گفت: فهمیدم که شهید شده، دنبالش دویدم، بهش گفتم از خدا بخواه شهادت قسمت من هم بشه؛ دستش آورد جلو و گوشه چادرم را بوسید.
فهمیدم که می خواهد بگوید حفظ حجاب بانوان تداوم حفظ ارزش های شهید است.

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
 [ 10:54:00 ق.ظ ]

راز ماندگاری انقلاب و خواص خائن ...

 

جمعیت خیلی زیاد بود. از همه جای کشور دبیران کمسیون بانوان را جمع کرده بودند. به خاطر اتفاقات ضد ارزشی و سنت شکنی که در دولت اصلاحات دیده بود، دبیر کمسیون جلفا دوست نداشت شرکت کند. با اصرار همسرش و تشویق بنده، که با این مبنا شرکت کن و هر چه را شنیدی فقط گوش کن.

اولین سخنران خانم اشراقی، همسر محمد رضا خاتمی(نوه دختری امام خمینی«ره») بود.

البته با پوشش چادر نصف و نیمه، هرچه دلش خواست علیه مراجع سخن گفت: خانم‌ها تمام ظلم‌هایی که به شما می شود، تقصیر مجتهدها است!

با شنیدن این سخنان ضد دین، آن‌هم از سوی نوه بنیان گزار جمهوری اسلامی نزدیک بود خفه شوم، بغضی مانند توپ راه گلویم را بسته بود.

بعد از سم پاشی هایش، نُک پیکان حمله را از مجتهدان به سوی دبیران کمسیون برگرداند.

گفت: حواستان جمع باشد، قرار نیست کسی شما را استخدام کند، بیچاره‌هایی که به امید استخدام شدن در فرمانداری‌ها مشغول شده بودند، انگار آب سردی را رویشان ریخته باشند؛ روحیه شان را باختند.

بعد نوبت سید محمد خاتمی شد که قرار بود برای دور دوم انتخابتش سخنرانی کند، وقتی آمد پشت تریبون، جمعیت  چنان در سکوت بود؛ که گمان می‌کردی همه خواب هستند.

کسی تشویقش نکرد، تا اینکه یک یا دونفر صدا بلند کردند، خاتمی خاتمی حمایتت می کنیم!

در همین کش و قوس‌ها بودیم که رئیس جمهور از همان راهی که آمده بود، برگشت رفت!

بی اختیار آیه مکروا و مکر اللَّه واللَّه خیر الماکرین« 54 آلعمران »بغض گلویم را باز کرد.

آهی از ته دل کشیدم و با خودم گفتم: پروردگارا شکرت که نقشه‌های شومشان را خنثی کردی!

در حاشیه اجلاس، مشاور استانداری تبریز دست مرا گرفت تا برای چای سر میز مشاور استاندار قم با هم باشیم.

بعد از معرفی من، مشغول صحبت با خانم عباسقلی زاده که او هم حوزوی بود، شد.از او پرسید: شما در چه حالی هستید؟

او گفت: ما نزدیک است، عمامه ملاها را بپیچیم دور گردنشان و از گردونه خارج شان کنیم.

دوباره بغض گلویم را بست، اشکم می خواست سرازیر شود، با زحمت بغضم را فروخوردم، تا اشک خشک شود.

وقتی از تهران برگشت، ماجرا را تعریف کرد، ماهم بقیه ماموریت را به عهده گرفتیم و به مسئولین اداره اطلاعات خبر دادیم؛ تا به حساب مشاور استانمان رسیدگی شود.

بعدها دانستیم که خانم عباسقلی زاده بعد ازدستگیری، به خارج فرار کرده است و درمستند خارج از دید او را دربرنامه شبکه‌های دشمن دیدم که می گفت مشکل زنهای ایران غیرت مردان است!  

پ ن

این گونه بود که بعد از سی سال از گذشت انقلاب از جهت فرهنگی روز بروز رنگ وبوی جامعه تغییر کرد،که اکثر مادران چادری در کنارشان دختر بی حجاب دارند!

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[شنبه 1397-10-15] [ 04:54:00 ب.ظ ]

به مجلس ضد انقلابی‌ها پاتک زدیم ...

سال 78-79 بود، که عضو کمسیون بانوان شهر جلفا شدیم.  دبیری کمسیون را هم به یک از بانوان حوزوی که دبیر آموزش و پرورش بود محول شد.
یعنی خانم دبیر به شرطی دبیری کمسیون را پذیرفت که بنده هم در کنارش باشم. به ظاهر کار کمسیون برنامه‌های فرهنگی شهرستان بود.
با همکاری بنده و دبیر کمسیون برنامه ریزی می‌شد، مثل سخنرانی در مدارس و ادرات، برگزاری نمایشگاه‌های با محتوای دینی و….
ولی هدف اصلی کمسیون‌ها استفاده فرهنگی و سیاسی از NGO ها که تشکل ‌های زنان نام داشت بود.
بنابراین گاه جلساتی را در استان تشکیل می‌دادند، و شرکت اعضا هم الزامی بود.
در یک از این جلسات که در سالن استانداری بود، شرکت کردیم، سخنران جلسه مشاور زنان رئیس جمهور اصلاحات «خاتمی» بود.
از همه کمسیون‌ها آمده بودند، از همه شهر‌های استان که فرمانداری داشتند. خانم اشرف بروجردی، که همسر شهید معتمدی از شهدای دفتر حزب جمهوری اسلامی بود، شروع کرد به سخن.
گفت: باید در جامعه زنان سنت شکنی کنیم، دبیران محترم بگویند تا کنون چه فعالیتی کرده اند؟
دبیر کمسیون تبریز گفت: ما فعالیت ورزشی زنان در ملا عام فرهنگ سازی کردیم که خانم‌ها هم مانند آقایان در پارک‌ها و بلوار های شهر با لباس راحت بتوانند ورزش کنند!
دبیر کمسیون اهر گفت: در شهر رانندگی بانوان را فعال کردیم تا زنان هم بدون خجالت رانند گی کنند!!

هدفشان حیازدایی و از هم پاشیدن خانواده بود!

آموزش هایی که به زنان می دادند، که شما می‌توانید تا هرزمان که خواستید شب‌ها بیرون از خانه بمانید و همسر شما حق ندارد به شما اعتراض کند؛ در صورت اعتراض پول وطلا و مهریه خود را همراه داشته باشید و از خانه بگریزید!
ماهم که از جلفا رفته بودیم و تمام تلاشمان برای تقویت حیای بانوان بود و کُدمان اصلا با آن‌ها همخوانی نداشت، مات و متحیر تماشا می کردیم و همچنان تقیه می کردیم؛ چون اگر با اعتقاد ما آگاه می‌شدند، فورا دبیرمان را حذف می کردند و کسی را مانند خودشان می‌گماشتند.
در یک جلسه‌ای دیگر که روز میلاد حضرت زهرا (س) بود، در تبریز همه اعضا‌ی کمسیون‌ها را که تقریبا هزار نفر می‌شد دعوت کردند.
سخنران جلسه شخص استاندار و خواهر سید محمدخاتمی نماینده اردکان بودند.
استاندار از آزادی ‌هایی که اسلام به زنان داده سخن گفت: مثال زد که در حج زن و مرد در کنار هم طواف می کنند و بدن‌هایشان به تماس پیدا می‌کند و زنان باید گردی صورتشان آشکار باشد،این‌ها همه مجاز است و حلال؛ ما چرا به زنان سخت می گیریم و فضا را برای زنان تنگ می کنیم!
بعد هم دونفر نوازنده و خواننده آمدند که یکی می نواخت و یکی می خواند وقتی خوب گوش کردم دیدم شعر خواننده مربوط به ترانه‌های ترکی زمان طاغوت است، صدای آهنگ هم گوشخراش بود.
دیگر نتواستم در جلسه بمانم با اشاره به اعضا که بیست نفر می شدیم، جلسه را ترک کردیم . پشت در سالن حراست استانداری ایستاده بودند، وقتی خروج بانوان چادری را دیدند پرسیدند چرا خارج شدید؟ گفتم: با این صدای گوش خراش می خواهید مغز مردم بترکانید، بلافاصله برق سالن را قطع کردند، و محترمانه از ما خواهش کردند که بفرمایید توی سالن.
ما برگشتیم، دیدیم آن دو نفر می‌خوانند ولی صدایشان به کسی نمی رسد، استاندار و خواهر خاتمی هم متعجب شده بودند که چرا برق قطع شده است.
خلاصه پاتکی به جلسه آن‌ها زدیم و دلمان خنک شد.

#راز_ماندگاری_انقلاب

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
 [ 12:56:00 ب.ظ ]

نباید های طلبه ...


بچه‌ها اصرا کردند که ما را ببر اردوی زیارتی قم، گفتند برای تغذیه از ارزاق حوزه می بریم، پخت و پز هم را خودمان انجام می دهیم؛ کرایه را هم از موسس می‌گیریم.
سال 1378 بود، تازه یک سال بود که مدیر شده بودم. تعدادی طلبه از سال‌های گذشته را تحویل گرفته بودم.
در باره کرایه ایاب ذهاب با موسس صحبت کردم، ایشان پذیرفت.
به وعده‌های طلاب امیدوار شدم و راهی قم شدیم.چون اهل قم بودم از زائرسراها و نزدیک بودن به حرم اطلاع داشتم؛ توانستم زائر سرایی رایگان روبروی حرم تهیه کنم.
زائرسرا امکانات پخت و پز داشت. برای خرید گوشت و بقیه مایحتاج از پسرم که در قم زندگی می‌کرد، کمک ‌می‌گرفتم، تا جایی که از دیگ و ظروف عروسم استفاده کردیم.
برای هر وعده فقط اعلام می‌کردم که داوطلب‌های پخت نهار آماده باشند تا غذا را آماده کنیم، هر روز قرارمان بود که غذا را آماده می کردیم و داخل اتاقمان می گذاشتیم و برای زیارت و دیدن اماکن گردشی قم می رفتیم.
در چند روز تمام زیارتگاه‌های قم را زیارت کردیم، دیدار از جامعه الزهرا و گفتگو با طلاب خارجی، کتابخانه آیت الله نجفی مرعشی و دیدار از منزل امام راحل داشتیم. دیدار از مرکز مدیریت و پرسش درباره تهیه نشریه به مسئول آن، اتفاقا از ما پرسید: نشریه دارید که ماهم اولین نشریه را چاپ کرده بودیم، در ادامه گفت: سردبیر دارید؟ یکی از طلابی که در نشریه همکاری می کرد را معرفی کردم، که ایشان است.
همین قضیه باعث دلخوری لیدر فتنه ماشد.یعنی تحریک ژن حسادت.
من در خانه پدر که بودم هرگز برای خرید به بازار نمی رفتم، یعنی قانون تربیتی خانواده ما به این روش بود.
وقتی ازدواج کردم هم همین روش ادامه داشت، خرید نان و غیره به عهده مردان منزل بود.
در آن اردو اجبارا برای تهیه یخ و امثال آن در بازار گذرخان با یک سبد دنبال یخ قالبی بودم تا طلاب آب یخ بنوشند.
طلاب هم از جهت سنی بزرگ بودند، یک شب بعد از شام رفتم منزل پسرم تا سری به عروسم بزنم، وقتی صبح برگشتم دیدم در نبود من، لیدر گروه، فتنه ای را تنظیم کرده است.
از روزی که به عنوان مدیر معرفی شدم این طلبه همیشه کار شکنی می کرد، چون چند سالی بود که طلبه بودند و مدیر نداشتند، زیر نظر مدیر حوزه برادران در یک حجره در گوشه مصلی درس می خواندند.
نه استادی داشتند نه آقا بالاسری داشتند، هر استاد آقایی که از آنجا عبور می کرد مدیر حوزه درخواست می کرد که به آن‌ها درس بدهد.
ماجرا این بود که یکی از طلبه ها را زنبور گزیده بود، لیدر او را بر خلاف عقیده اش با اصرار به بیمارستان برده بود.
تا به همه ثابت کند که مدیری ناتوان است!
خلاصه این جریان گذشت، زمان برگشت رسید. قرار بود در برگشت برای زیارت مرقد امام خمینی «ره»در تهران توقف کنیم؛ قبل از ظهر تا عصر در حرم باشیم؛ بعد از ظهر هم به ترمینال غرب برای حرکت به تبریز برویم.
تازه رسیده بودیم مرقد امام خمینی و زیارت کردیم، لیدر فتنه با همکلاسی‌هایش برنامه ریزی کرد؛ نتیجه این بود که ناهار را در خانه خواهر یک طلبه که منزلشان شهر ری بود برویم.
مخالفت کردم، چون تهیه ماشین برای بیست و چند نفر و پرداخت کرایه آن را نداشتم؛ برنامه ما برای مرقد امام و ترمینال تنظیم شده بود.
اما مخالفت من اثر نکرد چون همه را برای رفتن تحریک کرده بود.
برای همه چیز فکر کرده بودند، گرایه و تهیه ماشین را هم میزبان می‌داد. کاملا مرا خلع صلاح کردند.
رفتیم شاه عبدالعظیم، بعد از زیارت و سیر شدن شکمشان؛ نق زدن‌های یک عده شروع شد.
چرا قبول کردی؟ چرا آمدیم خانه خواهر طلبه؟ همه اصرار هایشان برای رفتن به شهر ری را فراموش کرده بودند.
بهر حال زمان برگشت شد، کسی برای تهیه ماشین اقدام نمی کرد! گفتم: مگر قرار نبود که رفت و برگشت را خواهرت به عهده بگیرد؟
خلاصه با یک آبروریزی برایمان یک مینی بوس تهیه کردند و ما را به ترمینال فرستادند.
وقتی برگشتیم، موسس نامه‌ای را به من داد که پر از شکایت از من بود، این چه اردویی بود که ما رفتیم، مدیر بطور ناشایستی از ما کار کشید.
سه نفر امضا کرده بودند، یک نفر همان لیدر فتنه بود و نفر دوم خواهر خانمی بود که میزبان ما در شهرری و سومی هم طلبه ای بود که به علت بی بصیرتی در دام انها افتاده بود.
تعجب کردم، فقط خدارا سپاس گذار بودم که همه زحماتی که برایشان تحمل کرده بودم فقط برای خدا بود. چون اگر غیر از آن بود حتما دچار افسردگی می شدم.
نامه را بردم حوزه، در جمعشان خواندم، و گفتم این نامه را به مرکز می فرستم؛ تا مرکز بداند مدیری که انتخاب کرده است صلاحیت مدیریت ندارد.
شروع کردند به داد و فریاد که چرا به مرکز می فرستی؟ گفتم: مرکز به من اعتماد کرده است، وقتی من توانایی ندارم، ماندن در این پست خیانت است؛ باید صدای شما را به آن‌ها برسانم.
نمی دانم چرا حاضر نشدند تا نامه را به مرکز بفرستم! شاید مطمئن بودند که خلاف آن ثابت می شود؟
پرسیدن چرا مارا یک شب تنها گذاشتی؟
گفتم: اولا که محل اسکانتان امن بود، دوم که از جهت سنی بزرگ هستید، وقتی درسن شما بودم فرزند داشتم. سوم که از مرکز به من گفته اند سه نفر معاون انتخاب کن،
برای اینکه توان مدیریتی شما را بسنجم که می توانید یک شب خودتان را مدیریت کنید؛ تا از میان شما سه معاون انتخاب کنم.
تا این حرف را زدم همان سه نفر که شکایت نامه امضا کرده بودند، شروع کردند به گریه و شیون که چرا از اول به ما نگفتی چنین هدفی داری!

خلاصه ما هم از همان ها معاون انتخاب کردیم و سالها در کنار هم کار کردیم و هرگز برویشان نیاوردم، ولی مشکل این طلبه، حسادت ، کینه، ناسپاسی بود.

 

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[سه شنبه 1397-10-11] [ 03:55:00 ب.ظ ]

تربیت به سبک انقلابی ...

آن روزها کودکان را به سبک انقلاب تربیت می‌کردیم. نترس، شجاع، ضد ظلم، طرفدار مظلوم…

چه روزهای پر برکتی نسل اولی ‌ها نسل دومی ‌ها را تربیت ‌می‌کردند.

وقتی موقع تقسیم نفت می‌شد، پسرای 10-12 ساله راه میافتادند توی محله برای بیوه زن‌ها وافراد مسن نفت تحویل می‌دادند. چون کوچک بودند قدرت بدنی شان کم بود یک گالن نفت را حمل کنند، توی بغلشان می‌بردند.

خانه که می‌رسیدند تمام لباسشان بوی نفت می‌داد، مادر ها هم فرزندشان را تشویق می‌کردند.

شب های حکومت نظامی سال 1357 بود.
شاه برای جلوگیری از تکبیرهای شبانه ملت تو هر محله چندتا تانگ مستقر کرده بود.از جمله محله ما، آنهم کجا ،ته خیابون نیروگاه قم ،تو محوطه نیروگاه برق!
ملت شب ها می رفتند بالای پشت بام ها و یکی می گفت بگو، “مرگ بر شاه"همه پاسخ می دادن .یکی از لیدرهای محله دختر 5ساله من بود!
با صدا ی تیز و بلندی که داشت فریاد می زد بگو؛ همه کوچه می گفتند: “مرگ بر شاه"! که یهو صدای شلیک تیر های هوایی شروع می شد، قرار بود که هروقت صدای شلیک تیر آمد همه برویم پایین تا گلوله بهمان اصابت نکند، این دختر کوچولوی ما گرم شعار دادن شده بود که هرچه اصرار می کردیم بیا بریم، حاضر نبود پایین بیاید، به گمانم می‌خواست کار شاه را همانجا یکسره کند!
ازهاری که نخست وزیر بود رفت تو مجلس و گفت : هیچ کس بالای پشت بام ها نیست این ها نواره که ضبط کردن و پخش می کنند!

فردای آن روز ملت ریختند تو خیابانها و شعار دادن، «ازهاری گوساله بازم میگی نواره نوار که پا نداره »!

بعد از “مرگ بر شاه بازی “به قول بچه ها، از ساعت دوازده شب به بعد تا صبح صدای دلخراش شنی های تانگ ها تو خیابان تا صبح خواب مان را خراب می کرد !

احساسی که از آن صدا در ذهنم تصور می شد؛ صدای شکنجه شدن مردم بی دفاعی بود که در زندان ها بودن.خلاصه شبها را با کابوس به صبح می رساندیم!

کودکانی که تقریبا سه چهار سال بزرگتر از دخترم بودن توی این همایش همکاری می کردند،  مجتبی و عباس رازینی دوتا داداش بودند ، وقتی انقلاب پیروز شد و جنگ شروع شد و به سن سیزده چهارده سالگی رسیدند عازم جبهه شدند و در نهایت شربت شهادت را چشیدند، روحشان شاد.

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[شنبه 1397-09-24] [ 05:09:00 ب.ظ ]

نمک انقلاب ...

 اعلامیه امام خمینی علیه شاه تکثیر وپخش

آن روز‌ها همه چیز بوی انقلاب می‌داد. اگر مهمان هم داشتی به قرار انقلاب بود. شاید توی سفره‌ات غذای موجهی وجود نداشت، اما تنها چیزی که داشت نمک انقلاب بود.

قرار شد دوستان همسرم شبها بعد از نماز مغرب، در منزل ما جمع شوند تا اعلامیه ها ی بیشتری نوشته شود. ولی معلوم نبود دقیقا چند نفر می آیند.من هم باید شام شان را تهیه می کردم.اول شب همسرم می گفت به اندازه سه نفر شام بپز بعد نیم ساعت می آمد می گفت برای دو نفر دیگر هم در نظر بگیر، خلاصه این اضافه شدن یه وقت به ده نفر یا بیشترمی رسید!!!

با هر صدای زنگ در خانه،و اعلام همسرم، برنج را چند استکان اضافه می‌کردم اما یادم نیست که خورشش چی بود؟

 سال 1356 بود اعلامیه های امام را باید تکثیر می کردیم و شبانه به دیوارهای کوچه و خیابان می چسباندیم.
این کار با امکانات ابتدایی صورت می گرفت. اولین کار، بدست آوردن نوار سخنرانی امام بود. که دست بدست می چرخید تا بدستمان می رسید.
برای مخفی کردنش از دست ماموران ساواک، همه نوارها را داخل یه کیسه کرده بودیم، با یک نخ محکم کیسه را می بستیم از پشت بام داخل لوله دودکش بخاری آویزان می کردیم. چون ساواک وقتی به خانه کسی که مشکوک می شد، هجوم می برد و از خاک توی باغچه گرفته تا گونی برنج را جستجو می کرد!

بعد از تهیه نوار سخنرانی های امام، باید چند نفری گوش می کردیم و پیام امام را می نوشتیم. محتواي اين پيام ها افشاگري امام خميني(ره) از جنايات شاه و دولت و دعوت از مردم براي ادامة مبارزه بود. امام خمینی براي مناسبت هاي مختلف مذهبي و حوادث پيش آمده مانند كشتار مردم  قم و به دنبال آن شهرهاي مختلف پيام هاي عمومي يا اختصاصي صادر مي كردند و يا به دليل همزماني با ماه هاي مذهبي از آن استفاده كرده و مردم را براي مبارزه و اتحاد و همبستگي دعوت مي كردند.
برای تکثیر اعلامیه ها از کاربن استفاده می کردیم.برای اینکه کار سرعت بیشتری داشته باشد، قرار شد دوستان همسرم شبها بعد از نماز مغرب، در منزل ما جمع شوند تا اعلامیه ها ی بیشتری نوشته شود. ولی معلوم نبود دقیقا چند نفر می آیند.من هم باید شام شون را تهیه می کردم.اول شب همسرم می گفت به اندازه سه نفر شام بپز بعد نیم ساعت می آمد می گفت برای دو نفر دیگر هم در نظر بگیر، خلاصه این اضافه شدن یه وقت به ده نفر یا بیشترمی رسید!!!

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
 [ 05:02:00 ب.ظ ]

بچه ها هم انقلابی شدند ...

کودکان بزرگ سربازان در گهواره امام خمینی

سال 1357بود بری خریدن سبزی آمدم سر کوچه بچه های محله دور هم جمع شده بودن و معلوم بود که  نقشه ای  داشتن، یک تایر ماشین آورده بودن سر کوچه آتش زده بودن و داخل کوچه مرگ برشاه می گفتن،  گاردی ها هم نمی تونستن با ماشین وارد کوچه بشن؛ بچه تا گاردی ها را می دیدن تو پس کوچه ها قایم می شدند. دلشون می خواست تظاهراتشون رو به خیابون بکشن از ترس گاردیها نمی تونستن از کوچه خارج بشوند.

از صبح چند بار بچه ها به سر خیابون سرک کشیده بودند، ولی هنوز ماشین گاردی های شاه با مامورای مسلح ایستاده بودند. بچه ها دیگه حوصلشان سر رفته بود.سرانجام به فکر شون افتاد با یک نقشه گاردی هارا به ترسونند!

یکی رفت از بقالی محله چندتا قنبیت(نوعی کلم) که به اندازه نارنجک بود گرفت آمد، یکی یک قوطی رنگ بنفش آورد، سریعا رنگش کردن.هرکسی می دید خیال می کرد نارنجکه!

یکی از بچه ها کلم رو برداشت رفت به نزدیکترین کوچه که به سر خیابون می رسید، از کنار کوچه یکی از کلم هارا به طرف گاردی ها پرتاب کرد، پرتاب کردن کلم همان، رو زمین خوابیدن گاردی ها همان!!

کلم  چرخید و افتاد توی جوی کنار خیابون و همراه فشار آبی که توی جوی آب بود رفت زیر پل و از دید ماموران گم شد.گاردی ها که خیلی ترسیده بودند سریعا سوار ماشین ها شون شدند و فرار و برقرار ترجیح دادند .

بچه ها نفس راحتی کشیدند و آماده مرگ برشاه بازی شدند. من هم برای سبزی خریدن  از کوچه خارج شدم و به سبزی فروشی رفتم.

بچه ها از 6-7-8-9 ساله

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
[جمعه 1397-09-23] [ 10:10:00 ب.ظ ]

هوو بیارجایزه بگیر ...


ما بعد از سال ها نذر و نیاز و توسل به حضرت ابالفضل، با لطف خداوند صاحب پسری شدیم . امسال تصمیم گرفتیم به سفر اربعین برویم . در راه با چند نفر از اهالی کرمان دوست شدیم ؛ یک جمع کوچک و صمیمی .  همگی سبکبار بودیم به سرعت حرکت می کردیم و عمودها را پشت سر می گذاشتیم . در قسمتی از مسیر به مادری برخوردیم که بر روی ویلچر بود و دختر نوجوانش به سختی او را هل می داد و هر از چند گاهی می ایستاد و کمرش را می گرفت و دوباره حرکت می کرد . دلمان برایش سوخت .کمی عربی دست و پا شکسته بلدم ، تعارف کردیم که کمکشان کنیم . البته تعارفمان حسابی گرفت و من و دوستانم مجبور شدیم تا خود کربلا آن ویلچر را ببریم . ان شااللّه که خدا قبول کند . ☺
در طول مسیر بقیه ی اعضای خانواده ی آنها نیز به ما پیوستند ولی همه شان زن بودند و هیچ مردی نداشتند که ویلچر را به او بسپاریم . آنها که دیده بودند من کمی عربی بلدم از من سوالاتی در مورد فرهنگ مردم ایران می پرسیدند . از سخنانشان فهمیدم که خیلی به ایران علاقه دارند . همان دختر نوجوان با تعجب از من پرسید چرا مردان ایرانی یک زن می گیرند ولی در عراق مردان بیش از یک زن دارند ؟

او می گفت که در عراق زن اول خود اقدام به زن گرفتن برای شوهرش می کند تا مقام اجتماعیش بالاتر برود و بتواند در خانه سروری کند و به طور مثال در صندلی جلوی ماشین بنشیند و در خانه کمتر کار کند .

من که عربی زیادی بلد نبودم که بتوانم برایش توضیح بدهم که ای بابا در ایران زنها همینطوری هم در خانه سروری می کنند و نیازی ندارند که برای اثبات این موضوع ، برای خودشان هوو بیاورند و خودشان را از هستی ساقط کنند؛ برای همین با عربی دست و پا شکسته گفتم : اللّه واحد، زوجه واحد .😉

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
[دوشنبه 1397-08-28] [ 05:07:00 ب.ظ ]

دعای ضد اجنه ...

اوایل مدیریتم بود .از طلبه های مدرسه یکی از شاگرد هایش را معرفی کرد و گفت: سؤال دارد. گفتم بفرست،. گمان کردم برای مشاوره ی خانوادگی و یا برای فرزندش مراجعه کرده است .
گفتم : بفرمایید ! گفت : خانم من هر وقت نام ائمه را می شنوم ، گریه ام می گیرد . پرسیدم کجاها و کِی می شنوی که به گریه می افتی ؟ گفت : در کلاس درس نهضت سوادآموزی ، وقتی معلم هنگام درس دادن از ائمه نام می برد ، من به گریه می افتم .
قضیه برایم جالب شد که چرا این خانم در کلاس درس و در مقابل چشم بقیه ی شاگردان و در مکانی که جای گریه کردن نیست به گریه می افتد . گفتم : خب، من الان نام ائمه را برایتان می گویم تا ببینم که حال شما چگونه عوض می شود؟

فوری حرف را عوض کرد و گفت : من با اینکه سواد ندارم اما قرآن را حفظ هستم . گفتم : پس من اسم سوره را می گویم ، شما هم بخوان . جواب داد آیت الکرسی را حفظ هستم .  گفتم : این را که کودکان در شکم مادرشان حفظ می کنند . دوباره حرف را عوض کرد و گفت : ما اتاقی در خانه داریم که پنجره ی کوچکی دارد و هر روز از آن پنجره نوری وارد اتاق می شود و با من سخن می گوید ! ( نه دیگه نشد ، این جوریشو نداشتیم ، قرار نیس دو سه تا شاگرد را تو کلاس نهضت با این حرف ها مُرید خودت کردی فکر کنی بقیه هم گول می خورن ) گفتم : پس معلوم می شود ، مشکل شما جدی است . فردا بیا دعای ضد اجنه برایت می نویسم تا مشکلت حل شود . تا این سخن را شنید فرار را بر قرار ترجیح داد و رفت و دیگر آن طرفها پیدایش نشد . بیچاره مدعی تازه کار بود.

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[سه شنبه 1397-08-22] [ 02:48:00 ب.ظ ]

جیغی که ما را از مرز عبور داد ...


 اربعین امسال به همراه همسرم و پسر دو ساله ام عباس با اتوبوس از مرز جلفا به سمت مرز مهران حرکت کردیم . یک ساک پر از اسباب بازی های کوچولو و لوازم التحریر نیز تهیه کردم تا بین کودکان عراقی پخش کنم تا خاطره ی خوبی از ماها برایشان بماند .

خلاصه حرکت کردیم و برخلاف تصورم که فکر می کردم پسرم قرار است در اتوبوس گریه کند، کاملاً آرام بود و خیلی هم خوش سفر بود. وقتی به مهران رسیدیم با دیدن دریایی از جمعیت شوکه شدم. ما چگونه می توانیم از مرز رد شویم، کاملاً غیر ممکن به نظر می رسید.

انگار که راه پیمایی بزرگی به یک نقطه ختم شده باشد و تمامی هزاران نفر جمعیت آن در مقابل یک گذرگاه جمع شده باشند و بخواهند از آن جا رد شوند.

هرگز فکرش را هم نمی کردم با چنین وضعی روبرو شوم. به هر حال وسایل را همسرم برداشت و من بچه را بغل کردم و در قسمت خانم ها به انتظار ایستادم. من در آخر جمعیت بودم ولی پس از چند لحظه من در وسط جمعیت قرار داشتم و صف طویلی نیز پشت سرم تشکیل شده بود.

هوا گرم بود و فشار جمعیت آن را گرمتر هم می کرد . پسرم تپل مپل است ( ما شا اللّه )🙂 و تحمل وزنش آن هم برای شش ساعت کمرم را به شدت به درد آورده بود .
تمام مدت برایش در آن وضعیت قصه تعریف می کردم تا دچار هراس نشود و حوصله اش هم سر نرود و گریه نکند. دیگر تحمل خودم هم تمام شده بود مخصوصا وقتی که می دیدم جایم در صف تغییر محسوسی نکرده است و همچنان دریایی از جمعیت در مقابلم قرار داشت، آهی از ته دل کشیدم و برای شهدای این مسیر که راه کربلا را باز کرده اند صلواتی فرستادم و از امام حسین خواستم عبور از مرز را برایم آسان کند.
ناگهان پسرم جیغی از ته دل کشید و شروع به فریاد زدن بی وقفه کرد، طوری که رنگ سبزه اش به سیاهی گرایید.

ترسیده بودم که چه شده است ؟ بقیه ی خانم ها نیز ترسیده بودند و می گفتند الان است که این بچه در اثر جیغ زدن شدید از دست برود.

ناگهان در بین جمع ولوله ای افتاد و انگار که عصای حضرت موسی به رود نیل خورده باشد، مردم برایم راهی باز کردند و مرا دست به دست به جلو راندند و من همچون توپی غلطان بر روی امواج جمعیت به سمت جلو حرکت می کردم .
آری در عرض چند لحظه جمعیت مرا همچون گلوله ای به سمت درب عبوری شلیک کردند و من در کمال ناباوری خیلی سریع از مرز رد شدم . همینکه رد شدم، گریه ی عباس هم تمام شد.

حالا حکمت گریه ی ناگهانی فرزندم را می فهمیدم. امام شهیدان مرا از مرز رد کرده بود.

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[دوشنبه 1397-08-21] [ 03:55:00 ب.ظ ]

سفر اربعین و دایره امن زیارت ...

. خاطره ی من از سفر اربعین مربوط به سه سال قبل است .

در آن زمان، دانش آموز سال آخر دبیرستان بودم و به همراه اقوام و چندنفر از مردان فامیل به سفر اربعین رفتیم . بعد از زیارت کربلا تصمیم گرفتیم که به سامرا هم برویم . به ما گفته بودند که راه سامرا بسته است ولی ما هر طور شده می‌خواستیم برویم بنابراین سوار یک ماشین وانت بدون اتاقک شدیم . همگی سوار شدیم و از شانس خطرناکترین قسمت ماشین به من رسید که درست منتهی الیه ماشین بود و در هر دست انداز و پیچی، نزدیک بود از ماشین به بیرون بیفتم.

و چیزی که از رانندگی در عراق فهمیدم این بود که اگر در جاده‌های آنجا، راننده ای قوانین و مقررات رانندگی را رعایت کند حتما تصادف می‌کند چون ماشین ها همگی در سمت مخالف رانندگی می‌کردند و راننده‌ی ما هم همینطور و فقط در آخرین لحظات برخورد با ماشین روبرو، جاخالی می‌داد و خطر را رد می‌کرد .

دست آخر هم ما را کنار جاده پیاده کرد و گفت که از این بیشتر نمی‌تواند برود و ما باید بقیه‌ی راه را پیاده می‌رفتیم . در آن گرما بدون آب در یک جاده ی ناشناس کار سختی بود . با دیدن هر ماشینی که از دور می‌آمد سریعاً به درختان و نیزارهای کنار جاده رفته و پنهان می‌شدیم چون به ما گفته بودند که اگر گرفتار پلیس بشوید که دیگر هیچ و دستگیر و بازگردانده می‌شوید و اگر گرفتار داعش بشوید که دیگر هیچ، دستگیر و به آن دنیا بازگردانده می‌شوید . خلاصه پس از مدتی راه رفتن در اثر گرما و تشنگی و خستگی و البته ترس مجبور شدیم همه‌ی راه را برگردیم و به کربلا پناه ببریم .
راستی چیزی که در این سفر خیلی جالب بود این بود که من می‌توانستم بدون نظارت مادرم از هر غذایی که دوست داشتم بخورم ، چه بهداشتی و چه غیر بهداشتی . مثلا در موردی یک پسربچه‌ی ده ساله ، برایمان فلافل درست کرد، آن هم چه فلافل‌های خوش مزه‌ای، جایتان خالی. البته جای مامانم هم خالی که می‌دید چطور یک پسربچه دست در تشت خمیر می‌کرد و فلافل درست می‌کرد . خلاصه خدا قسمتتان کند، سفری است پر از مهربانی و مهمان نوازی . در ضمن چیزی که برایم عجیب بود این بود که من در این سفر تا وقتی در عراق بودم، سالم بودم و وقتی که به سر کوچه ی خودمان رسیدم، سرما خوردم گویی که از دایره‌ی امن زیارت امام حسین خارج شده بودم .

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[چهارشنبه 1397-08-16] [ 12:17:00 ب.ظ ]

لیلی بامن است ...

شب تا صبح یک ریز گریه کردم، ما بین مرز مهران و عراق بودیم. با خودم فکر می کردم جواب التماس دعاها و سلام های فامیل را چه بگویم.
از همانجا همه سلام ها را از کوله بار دلم به محضر امام حسین علیه السلام عرض کردم، و گریستم و عرض کردم آقا جان همه التماس ها را از همین جا می گویم.
از مدت ها قبل آماده سفر بودم، سفر اربعین.
در طول سفر از هر شهر مرزی عبور می کردیم تابلوی تا کربلا …کیلومتر را خوانده بودم.
بعد از 10 ساعت انتظار با کودک در بغل در صف عبور برای امضای گذرنامه، با شیون جگرخراش کودکم و ریش ریش شدن قلوب زائران خسته، مرا از ته صف به جلو شلیک کردند.
و سرانجام مهر و امضا ورود به عراق بر صفحه پاسپورتمان زده شد.
تازه شروع ماجرا بود، من و همسرم از گیت رد شده بودیم ولی بقیه کاروان هنوز در پس آن صف طولانی بودند.
گریه های پسرم شروع شد؛ متوجه شدم که تب کرده است،
قرار شد در نماز خانه مابین مرز تا صبح بمانیم و به ایران برگردیم .
خیلی برایم سخت بود بدون خداحافظی با اهالی کاروان به صورت مخفیانه به طرف گیت خروج از عراق حرکت کردیم.
فقط به یکی از مردان کاروان گفتیم که به راننده بگو که ما برگشتیم.
وقتی به دیدن پدر رفتم، گفت: چون به زیارت نرسیدی، دلشکسته ای؛ با این دل شکسته خیلی کارها می توانی انجام دهی.
حتما امام حسین علیه السلام باهات کار های زیادی داره که امتحانت می کنه، باید آماده باشی.
گفتم: اگر با من نبودش میلی            چرا ظرف مرا بشکست لیلی، حتما لیلی بامن است.

شب بعد پدر در خواب دید که رفته کربلا، و تعداد 210 نفر خانم در یک سالن حضور دارند که من و عباس کودکم هم در میان آنها بودیم.

بابی انت و امی و نفسی یا حسین

1397/8/4

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[جمعه 1397-08-04] [ 10:19:00 ب.ظ ]

جاسازی دندان مصنوعی در کلمن آب ...

در منا و عرفات برای هر گروهی چند تاکلمن یخ می گذارند تا شیشه های آب معدنی در آن خنک بماند. تا این جای کارمشکلی ندارد.
مشکل از آنجا شروع می شود که هر کسی می آید و دست هایش را تا آرنج داخل کلمن می کند و یک شیشه را برمی دارد!
و مشکل بعدی دو نفر خانم مسنی هستند که طرف چپ و راست کلمن نشسته اند. حاجی خانم دست راستی دندان مصنوعی دارد و شب هنگام که همه خوابند برای خشک نشدن دندان آن را داخل کلمن می گذارد!
مشکل دیگر آن است که هرکسی که آب می نوشد بتری خالی را پشت کلمن پرتاب می کند!
این رفتار ها مشکلات عدیده ای بوجود می آید، چون روشویی ها توسط حاج خانم ها که از لباس احرام در آمده اند تبدیل به رختشو رخانه شده است، بنابراین جایی برای وضو گرفتن نیست.
لذا خانم ها از کلمن آب برمی دارند و پشت کلمن وضو می گیرند و مستحبات وضو را(استنشاق و غرره) هم بجا می آورند!
حاجی خانم دست چپی از تجمع زباله ها پشت سرش ناله و نفرین سر می دهد، بدون دستکش زباله ها ر ا در کیسه زباله می ریزد، و برای شستن دستهایش از داخل کلمن بتری آب برمی دارد و دست هایش را می شوید.


به این ترتیب حجاج بیمار می شوند و همگی به یک بیماری گرفتار می شوند که تا روز آخر حج در حال مداوا هستند!

حاجی بیمار کیفیت عبادت با نشاط را از دست می دهد. زیرا با خوردن دارو ها دچار خواب آلودگی می گردد.
بنابراین اگر انشاءلله به حج مشرف شدید، شما سهمیه بتری آب تان را بگیرید و همانطور آب گرم بنوشید؛ تا از ویروسی که درون کلمن شناور است در کمین بتری آب شما است، به گوارش شما وارد نشود.
به خاطر همین کوتاهی های حاجی های گروه مان همگی بیمار شدیم و هتل مان شبیه بیمارستان شده بود. شب تا صبح صدای سرفه حاجی ها فضا را پر می کرد.

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[پنجشنبه 1397-07-12] [ 06:03:00 ب.ظ ]

قیافه ورفتارش کپی وردان بود ...

از رستوران هتل که برگشت، گفت: امروز یک حاجیی سرمیز غذا بود، خیلی با حرص ولع غذا می خورد! تند تند همه چیز را جلوی خودش جمع می کرد. قیافه اش خیلی به نظرم آشنا بود. بعد از مدتی گفت یادم آمد که چرا قیافه اش آشنا بوده!  قدبلند و هیکل دار، با سبیل های برکشیده، ریش تراشیده و سرش را هم برای تقصیر تیغ زده بود شبیه عاشق قطام بود، اسمش چی بود ؟
یادم نیامد، بعد از ده دقیقه گفت :عین وردان بود!
این قصه گذشت، تا اینکه در مراسم جشن غدیر در نماز خانه هتل شرکت کردم. بیشتر اهل کاروان آمده بودند،  نزدیک در ورودی نشسته بودم که یک حاجی وارد شد تا چشمم بهش افتاد دیدم چقدر آشناست، یاد وردان افتادم.
سخنران برنامه حجت الاسلام آقای عابدی استاد حوزه و دانشگاه بود.
ایشان در باره انسان کامل سخن گفت و در تقسیم افراد انسان، که یک دسته مثل حیوان هستند؛ حیوان از اینکه حیوان دیگری گرسنه باشد یا اینکه بار سنگینی را حیوانی حمل کند و این بدون بار باشد ناراحت نمی شود.
بعضی از افراد هم از حیوان هم پست تر هستند. ولی انسان کامل کسی است می گوید من گرسنه باشم تا دیگری سیر باشد.من سردم باشد ولی دیگری سردش نشود.
تا بحث به اینجا رسید ، این حاجی شبیه وردان ما بلند شد و از جلسه خارج شد هنوز برنامه های دیگر جشن غدیر ادامه داشت.

خیلی عجیب بود که چقدر شکل و رفتار تناسب داشته باشد!

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[جمعه 1397-07-06] [ 05:22:00 ب.ظ ]

زندگی با عاشورا ...

 

 

برای مراسم عروسی دعوتم کرده بود، نرفتم، گله کرد چرا نیامدی اگر مرده بودم حتما برای عزا می آمدی؟

گفتم: عزیز دلم، بیام توی عروسیی که پر از گناهه چکار کنم؟

گفت: دوماهه محرم و صفر سیاه پوشیدم و گریه کردم، برای دسته عزاداری گوسفند قربانی کردم،

خب برای ازدواجم شادی کردیم، کی گفته شادی گناهه؟!

در حالیکه چشمم به تابلوی زیبای « کل یوم عاشورا وکل ارض کربلا »که بالای سرش خودنمایی میکرد نگاه می کردم،

گفتم :پس معنای کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا که بالای سرت به دیوار کوبیده ای چی می شه؟!

گفت: تو میگی که همیشه سیاه بپوشیم و گریه کنیم؟!

گفتم: من کی چنین حرفی زدم؟!فدات بشم، چون به معنای عاشورا و کربلا توجه نکردی؛.ازش پرسیدم

امام حسین علیه السلام برای چی از مدینه خارج شد و به طرف کربلا رفت ؟

گفت : برای اینکه با یزید بیعت نکنه.

گفتم : چرا نخواست با یزید بیعت کنه؟

گفت:چون یزید اهل گناه و ظلم بود و خودش را جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله می دانست.

گفتم: یعنی امام حسین علیه السلام برای دوماه محرم و صفر با یزید بیعت نکرد؟!

گفت: چرا مسخره می کنی؟!

گفتم تو خودت این حرف را زدی، دوماه گریه کردم وسیاه پوشیدم کافیه،.

در حالیکه امام حسین علیه السلام با قیامش تا قیامت به همه مردم پیام داد که زندگی شون بدون ظلم باشه.

و حالا تو می گی که ما تو عروسی کدام ظلم را انجام دادیم .

در حالیکه گناه یعنی ظلم، یعنی ضد عدالت.

و عدالت یعنی قرار دادن هر چیزی سر جای خودش،.گناه کردن و انجام ندادن واجب، یعنی قرار ندادن کار در جای خودش، می شه ظلم، وقتی در عروسی شما رن و مرد نامحرم درهم می شوند و با آهنگ نامشروع مجلس آلوده می شه.

و انجام گناهان دیگر مثل اسراف در خوردنی ها و …، این یعنی بر خلاف کل یوم عاشورا….،

من همین طور پشت سرهم از تخلفاتشان در سایر کارهایشان می گفتم که دیدم با دهان باز و چشم های

گرد شده به من نگاه می کنه!

گفت: اینها رو که گفتی همه کارهای گناه و حرام و ظلم بود!

گفتم: بله پس خیال کردی ثواب می کنی!

گفت: پس چطور شادی کنیم و عروسی و جشن بگیریم؟!اصلا چطوری زندگی کنیم؟!

گفتم: آفرین حالا شدی مثل یه آدم عاقل و بالغ.

.کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا به ما می گه در تمام زندگی با ظلم مبارزه کن.

یعنی، این ظلم چه از طرف دوست تو باشه یا از طرف همسایه ات باشه و یا از طرف هر کسی دیگری باشه.

حتی خودت!

گفت: خودم!

گفتم بله خودت، اگر سرکار میری نباید کم کاری کنی، باز تعجب کرد این دیگه کجاش ظلمه؟!

گفتم باز که رفتی سر خونه اول، مگر نگفتم: عدالت یعنی قرار دادن هرچیزی سر جای خودش، کم کاری هم،

از مصادیق ظلمه مثلا شما باید در یک روز به 10 تا پرونده رسیدگی کنی ولی با دیر رفتن و سر کار؛ چرت زدن

و غیره…، و در نتیجه رسیدگی نکردن به پرونده ها، این یعنی ظلم و به شعار کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا عمل نکرده ای!

اگر در تمامی ابعاد زندگی این شعار مقدس ساری و جاری باشه .

از درونش اقتصاد مقاومتی، انقلابی عمل کردن و جهادی عمل کردن، حفظ کانون خانواده متولد می شه.

کارگر با تولید کیفیت دار و تاجر در واردات و صادرات حلال، پزشک در معالجه، دانشجو در آموختن،

استاد در آموزش دادن، معلم در تربیت کودک و نوجوان و همینطور از پایین ترین رده

تارده بالای مسئولین کشوری در معاهدات و مذاکرات با کفار و خارجی و غیر خارجی تحت تاثیر قرار می گیرند.

اینها رو که گفتم:عمل به تکالیف بود، در حالیکه عاشورا و کربلا درس های مهمتری هم داشته از جهت انسانیت،

آزادگی، ایثار، فداکاری و رسیدگی به محرومان، گذشت، دلسوزی و هدایت گمراهان، همه و همه روش

زندگی عاشورایی است.

زمانی که به سبک زندگی عاشورایی عمل کردیم یعنی در لبیک گویی به هل من ناصر حسینی صادق بوده ایم،

در غیر این صورت خودمان و دیگران را فریب داده ایم وخدای ناکرده به روش یزیدیان عمل کرده ایم.

در آخر گفت: متاسفم برای خودم، فکر می کردم هم در عاشورا خیلی ثواب کرده ام و همینطور در عروسیم؛

در حالیکه با جهالتم ثواب عاشورا را در عروسی پر از گناه سوزاندم، و کارهای اشتباه دیگرم سر جای خودش!!

باز جای شکرش باقیه که تا دیر نشده سبک زندگیم را عوض کنم، و ممنونم که بهم تذکر دادی!

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
[شنبه 1397-06-03] [ 07:42:00 ب.ظ ]

کرامت بانوی کریمه ...

 

یا حضرت معصومه دستم به دامانت

طلبه شده بود در بین فامیل و دوستان برای ازدواج هم شان نداشت، در قم هم غریب بود.مهر دختر ترشیده به

پیشانی اش هک شده بود .

یک روز که با جمعی گفت گو می کردند،پیشنهاد دادند که تو باید با مرد متاهل ازدواج کنی!

این حرف مانند تیشه ای قلبش  را شکست.

رفت حرم بی بی و حسابی گریه کرد و گفت خانم جان یا میل به ازدواج را از ذهنم پاک کن یا برایم همسری

مناسب انتخاب کن.

در حال گریه بود که خانمی به او می گوید لطفا شماره تلفن تان رابدهید،با بی میلی و گراهت شماره دوستش را

می دهد.فردا ی آن روز به دوستش تلفن می زنند و شماره دختر خانم را می خواهند.

 

طرف یه خواستگار پر و پا قرص بود، که هرچه دختر رد می کرده او بیشتر اصرار می کرده.تلفنی گفته من زیبا

نیستم و از شما بزرگترم ،

خواستگار گفته من مشتاق همسر طلبه هستم.

خلاصه بی بی فی المجلس همسرهم کفو را  معرفی می کند.


بابی انت وامی یا فاطمه معصومه


به نقل از: م.ج

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
[جمعه 1397-04-22] [ 04:44:00 ب.ظ ]

کرامت حضرت معصومه ...

 

در پستی که در باره «دستم به دامانت یا فاطمه معصومه» ماجرای تهیه زمین برای حوزه را گفتم. بعد از این که

زمین تهیه شد چند سالی زمین راکد ماند.


چون پولی برای ساخت و ساز نداشتیم. طبق قرار داد باید ساختمان به سقف می رسید تا از اعتبارات مرکز

برخوردار می شدیم.


دوباره راهی قم شدم، با نامه سربرگ دار و مهر مدرسه، رفتم حرم نامه را نوشتم با این بیان:

که خانم جان تشکرمی کنم از تهیه زمین ولی قربونت شکل ماهت برم زمین بدون پول را چکنم؟


وقتی برگشتم مؤسس گفت مدیر کل منطقه آزاد 50 تن میلگرد ساختمان را فرستاد. از طرف دیگر یک کاندیدای

نمایندگی مجلس 10میلیون تومان اهدا کرد.


ساختمان ساخته شد. برای مخارج مدرسه نیاز مند منابع پایدار بودیم.


که باز هم الطاف بانوی کریمه اهل بیت دست مان را گرفت، پارکینگ منطقه ای به نام آسیاب خرابه که آبشار

زیبایی دارد و هر روز گردشگران زیادی را جذب می کند؛ به مدت چهل سال در اختیار مدرسه قرار گرفت.

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
 [ 04:41:00 ب.ظ ]

بدون بیهوشی جراحی شدم ...

رشد پزشکان زن بعد از انقلاب

خلاصه ما بدون بیهوشی جراحی شدیم و حسرت یه آخ گفتن را به دل دکتر بیهوشی گذاشتیم!

فهمیدم وقتی انسان به هدف مقدسی اعتقاد داشته باشد، خداوند تحملش را هم می دهد.

درحالیکه درد بقدری شدت داشت که احساس می کردم در حال کندن قلبم است.

با این جراحی بدون بیهوشی بیاد داستانهایی از بزرگان عارف افتادم که در هنگام جراحی به علت خطری که

به جهت سن بالایی که داشتند، به دکترشان می گفتند شما جراحی کن من چشمم را بدون حرکت نگه می

دارم؛

موقع رفتن روی برانکار خانم دکتر خودش کمکم کرد و با دست روی کتفم زد گفت این خودش یک مرد هست، با

اینکه مذهبش هندو بود ولی از مقاومت من در برابر نامحرم و تحملم خیلی سپاسگذار بود.

موقع عمل به من گفت چون مدت طولانی برای عمل منظر شده ای دیگر بچه دار نخواهی شد، واتفاقا بعدا باز

هم بچه دار شدم!

نتیجه اینکه آن وضع پزشکی ما در سال 63 بود وما پزشک زن نداشتیم باید از هند  و جاهای دیگر قرض می

کردیم آنهم به تعداد انگشتان دست!

 یک خانم دکتر مجبور بود در یک شیفت کاری 30 نفر بیمار را جراحی کند!

الحمد الله به حرمت خون شهدا  توانستیم آنقدر پزشک زن و جراح خانم پرورش دهیم که

اکنون؛ می توانیم صادر کنیم،

 

موضوعات: خاطرات, دلنوشته  لینک ثابت
[جمعه 1397-04-15] [ 10:40:00 ق.ظ ]

از تخت عمل پریدم پائین ...

ماجرای های اتاق عمل

با ناراحتی  منتظر بودم که چه اتفاقی خواهد افتاد، که یک گروه پرستار وارد اتاق عمل شدند،

وسط جمعیت  پرستاران چشمم افتاد به یک نفر که خیلی شبیه زنها بود، نه ریش داشت، موهای سرش هم مثل

زنها بود؛ بادقت و تعجب نگاهش کردم که چرا روسری یا مقنعه پرستاری نداره متوجه شدم که ای دل غافل این که آقاست!

باعصبانیت از روی تخت عمل که خیلی هم بلند بود، پریدم پائین رفتم توی سالن انتظار نشستم.

تازه فهمیدم چون آن روز  شلوغ بوده، خانم دکتر از آقای دکتر خواهش کرده تا به او کمک کند.

خیلی ناراحت شدم، به چهارده معصوم متوسل شدم که چهارده هزار صلوات می فرستم که موقع عمل من مرد

نباشه.

در همین حال و احوال بودم که از بلندگو همون آقا دکتر را صدا زدند و بردنش.

بلافاصله رفتم سراغ خانم دکتر هندی، گفتم میشه اول من را عمل کنی؟

خانم دکتر با لهجه هندی گفت “چطور شد حالا حاضر شد”

من هم بی اختیار با همون لهجه هندی در حالیکه سرم را مثل هندی ها تکان می دادم گفتم:"آقای دکتر بالاشد”

آماده عمل شدم پرستار مسئول بیهوشی خواست که با آمپول بیهوشم کنه، گفتم نمی خواهم بیهوش باشم؛ می

خواهم مطمئن باشم در هنگام عمل مردی وارد نشده است!

پرستار قبول کرد به شرط اینکه جیغ و فریاد نکشم، خدا هم به ما قدرتی داد که حتی نفس بلندی هم نکشیدم ؛

پرستار هم بالای سرم با سرنگش ایستاده بود.

ادامه دارد

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[پنجشنبه 1397-04-14] [ 07:11:00 ب.ظ ]

چشمتون روز بد نبینه ...

زنهای زائو سی نفر

سریع برگشتم تا همسرم نرفته، باهاش برگردم.

آمدم پیش همون خانم پرستاری که چادر و لباسهایم را تحویل داده بودم، گفتم لباسهام کجاست؟

گفت : می دونستم که حاضر نمیشی مرد عملت کنه، برای همین لباسهات را به شوهرت ندادم تا منتظرت بمونه.

خلاصه بعد از بیست روز قرار شد خانم دکتر هندی عملم کنه.سرانجام روز عملم رسید.

چشمتون روز بد نبینه، وقتی سوار آسانسور شدیم 30 نفر بودیم که همگی قرار بود کورتاژ بشیم.

زمانی بود که صدام ملعون قم را بمباران می کرد ، و این زنهای بینوا از ترس، جنین شان سقط شده بود.

وقتی وارد اتاق عمل شدیم، دیدم زنی لخت مادر زاد بیهوش بدون هیچ ملحفه ای کنار اتاق روی تخت

دراز به دراز افتاده!

وسط اتاق عمل هم سه تا تخت عمل گذاشته بودند، گفتند بروید بالای تخت ها، من که چشمم ترسیده بود؛

از خانم پرستار پرسیدم مرد که اینجا نمیاد؟ گفت نمیاد.

پ ن

ادامه دارد

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[چهارشنبه 1397-04-13] [ 08:53:00 ب.ظ ]

ماما با عصبانیت گفت برو شکایت کن ...

زنهای بینوا

وقتی من را دید گفت برو روی تخت تا معاینه ات کنم، درِ اتاقی که زنها جمعی در حال زایمان بودند باز بود و قبل از ورود به اتاق منظره زایمان یک زنی که با دستگاه در حال زایمان  دیده بودم؛ و آقای دکتری در حال آموزش دادن به دو نفر ماما بود!

همه این کار ها در یک اتاق جمعی زایمان انجام می شد!

گفتم : در بازه، مرد که وارد نمی شه؟

ماما با عصباینت جواب داد تو را آقای دکتر کورتاژ میکنه!

با سرعت از روی تخت بلند شدم گفتم من نمی خواهم مرد عملم کنه.

گفت برو هرجا می خواهی شکایت کنی برو!

 

 ادامه دارد

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[سه شنبه 1397-04-12] [ 04:28:00 ب.ظ ]

نگاتیو های من از اتاق زایمان ...

سال 63

کودکم سقط شده بود، و باید برای رفع مشکل کورتاژ می شدم.

به بیمارستان مخصوص زنان مراجعه کردم،خانم پرستار لباس بلندی که تا روی پاهایم بود

به من داد و گفت مقنعه ات را بده و یک روسری کوچیک داد تا  سر کنم!

قبول نکردم با همان مقنعه وارد بخش زنان شدم.

چند نفر پرستار  از لای در داخل یک اتاق را نگاه می کردند!

من هم از پشت سر آنها به داخل سرک کشیدم، که از  ترس دنبال یک جایی برای مخفی شدن بودم!

زن بی نوایی روی یک برانکار در حالیکه لخت مادر زاد بود، توسط دو ماما زیر نظر پزشک آقا، با دستگاه

در حال زایمان بود!

توی یک اتاقک پنهان شدم، ذهنم پر از سوال شده بود ،چرا باید برای زایمان زائو همه بدنش عریان باشد!

بعد از رفتن آقای پزشک جرات کردم و از مخفی گاهم خارج شدم، وارد اتاق بزرگی شدم

که زنهای زیادی در حال زایمان بودند، طوری که هیچ پرده ای ما بین آنها نبود،

و همه یکدیگر را می دیدند!

در ان وضعیت نمی دانستم به کدام سو نگاه کنم که آن مناظر را نبینم!

یک خانم جوانی در گوشه سالن جلوی یک آینه کوچک  که به انداز کف دست بود، مشغول خط و ریمل کشیدن چشمهایش بود !

پ ن

 پست های بعدی را دنبال کنید.

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
 [ 05:00:00 ق.ظ ]

شیطان از میقات تا هتل آمده بود ...

شیطان منیت غرور

برای محرم شدن عازم میقات شدیم.

قرارمان بود تا به رب الکعبه لبیک بگوییم.یعنی دعوتمان کرده بود.

بعد از شستشو و غسل احرام و پوشیدن لباس بیرنگ، از دنیا ومافیهایش دل بکنیم.

در سفر اول عمره مستحبی از روحانی کاروان شنیده بودم که در حج شیطان بسیار نزدیکتر است،

و نباید به وسوسه هایش اعتنا کنید.

همه سوار اتوبوس ها شدیم تا به وادی ایمن برویم و دور خدا بگردیم که خانه اش نمادی از یاد

خودش باشد برای چشمان مادی نگر بندگان.

کم کم به ذهنم خطور کرد خدا را شکر که چهارمین بار است این سفر مبارک را تجربه می کنم.

حتما این بار اعمالم را کاملتر بجا میاورم!

مثلا به آینه نگاه نمی کنم،….

به هتل رسیدیم، هرکسی کلید اتاقش را گرفت تا کمی استراحت کنیم و بعد از نماز صبح برای طواف بریم.

درب اتاق را باز کردم، وارد اتاق شدم، با باز شدن درب، لامپ هم روشن شد، روبروی خودم آینه شفاف را دیدم،

فوری خودم را جلوی آینه رساندم، و به  پوشش مقنعه ام دقت کردم!

ناگهان یادم افتاد که نباید به آینه نگاه می کردم!

با ناراحتی به آینه پشت کردم، چشمم به مگس سیاهی که روی ملحفه سفید تخت خواب

خود نمایی می کرد افتاد، با عصبانیت مقنعه را از سرم برداشتم و مانند تازیانه محکم

روی مگس کوبیدم که مگس پرواز کرد و ریشخند مگس را می دیدم که به من می گوید

هیچ وقت فکر می کردی که مگسی وسیله امتحان تو باشد!

درحالیکه وقتی سوار آسانسور شدم مواظب بودم که با آینه قهر باشم.

حتی وقتی سوار اتوبوس بودم به همسرم  گفتم باید خدا را شکر کنیم که

از پشه های شهرمون در مکه خبری نیست و گرنه من بی اختیار پشه کشی می کردم!

متوجه شدم که شیطان با من به میقات آمده و هنگام غسل هم با من غسل کرده

و زیر احرامم پنهان شده و با من همراه است.

در کار خود اندیشیدم، اگر انسان خودش را مستقل بداند، از شیطان و نفسانیات،

یک لحظه غافل شود؛ کارش با کرام الکاتبین است.

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[شنبه 1397-04-09] [ 06:39:00 ب.ظ ]

خواستم عربی حرف بزنم ترکی شد ...

مکالمه عربی ترکی فرانسه یا انگلیسی

 

یه همسایه ی لبنانی  داشتیم، همسرش طلبه بود و در قم تحصیل می کرد.

یه روز برای آشنایی و از باب غریب نوازی، رفتم سری بهش بزنم.

بعد از سلام علیک، با لهجه غلیظ عربی از من پرسید «شما فرانسه بلد هست»؟

من دستپاچه شدم و با همان لهجه غلیظ عربی گفتم«من انگلیسی بلد هست»!

_چون در زمان کنکور رشته مورد علاقه ام را زبان انگلیسی نوشته بودم، در آن لحظه هم به زبانم آمد._

فقط خدا بهم رحم کرد که همسایه از میان زبانهای خارجی، فرانسوی بلد بود،

آن هم به خاطر اینکه یک زمانی لبنان مستعمره فرانسه بوده .

خلاصه آن روز به هر زبانی بود باهم تبادل اطلاعات کردیم.

تا اینکه یک روز آمد دم در ما و از من خواست تا همراهش به زایشگاه برم.

بچه های من هم سه تا شون رفته بودند مدرسه و کوچیک تره هم چهار ساله بود  نمی تونستم تنها بذارم و باید

صبر می کردم تا بقیه از مدرسه بیاند .

گفتم اگر من بیام باید بچه ها از مدرسه برسند بعد با شما بیام ،بنده خدا گفت باشه صبر می کنم!

وقتی رفت پیش خودم فکر کردم مگر بچه منتظر می شه تا من برنامه هام را تنظیم کنم!

بهر حال بچه ها آمدند  و من آماده شدم بروم زایشگاه، آنها هم با چهار تا بچه قدو نیم قد که نمی توانست توی خانه تنها بذاره، مجبور بود همه را با خودش بیاره.

سوار ماشین شدیم ، فریاد بلندی کشید، فهمیدم که خیلی دیر کردیم. همسر ش بازبان عربی گفت: بگو یا زهرا، من فقط  از یا زهراش می فهمیدم که چی میگه.

رسیدیم زایشگاه تا اونجا دهها بار جیغ کشید. هنوز تاکسی توقف نکرده بود که من در ماشین را باز کردم عین پلیس ها که در حال حرکت در ماشین را باز می کنند.

دستش را گرفتم دوان دوان به طرف درب زایشگاه می کشیدمش، وارد که شدیم خدا روز بد نده کف سالن تا مچ پایمان توی آب بود، .

دوان دوان بطرف تابلویی که نوشته شده بود اتاق عمل می بردمش که صدای فریاد یه  خانم که بعد فهمیدم ماما بود ما  را صد وهشتاد درجه به پشت سرمان برگردوند.

خانم کجا میرید؟!

برگشتیم به طرف ماما، باز یک جیغ بلندی کشید، گفتم درد زایمان داره پرسید شکم چندمشه گفت پنجمی! پرسید طبیعی بوده یا سزارین؟

همسایه لبنانی به من نگاه کرد که چی میگه؟

به زبان عربی پرسیدم “هل بَطنکِ “ که بقیه اش را پیدا نکردم بی اختیار گفتم “تیکیب لر” ترکی شد، یعنی شکمت را دوخته اند! که باز زائو  جیغ بلندی کشید و ماما دستش را گرفت و همانجا به اتاق معاینه برد، تا رفت روی تخت معاینه، با صدای گریه کودک من هم بغضم ترکید و های های گریه می کردم نمی دونستم گریه شوق  بود یا گریه ترس،  خلاصه با لطف حضرت زهرا سلام الله علیها به خیر شد.

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[جمعه 1397-04-08] [ 09:22:00 ق.ظ ]

برای حمایت از کالای ایرانی هدیه خارجی را نگرفت ...

 

رفته بودیم منزل یکی از اقوام، از قرار معلوم قبلا که آمده بودن منزل ما دیده بودن که جاروی برقی ما خوب کار نمی کنه،تصمیم گرفتن که به ما لطفی بکنند،

برای همین هم یک جاروبرقی LG برامون خریده بودند، ماهم با کمال جسارت قبول نکردیم!

و این فامیل نزدیک دلخور شد! پرسید چرا هدیه را رد می کنید.گفتیم چون خارجیه!

گفت دندون اسب پیشکش و نمی شمارند!

گفتیم حتی اگر شراب باشه؟!

گفت مگر این شرابه؟!

گفتیم به فرمایش امام خامنه ای خرید کالای خارجی وقتی معادلش در ایران تولید میشه جایز نیست!

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
[یکشنبه 1397-01-19] [ 11:08:00 ق.ظ ]

خندها و گریه هایم در اعتکاف ...

امسال که کلاس پنجمی هستم ،رفتم نماز جمعه که یکی از همکلاسی هایم گفت برای اعتکاف ثبت نام می کنند.
باهم ثبت نام کردیم که یکی ار دوستان دیگرمون هم اضافه شد.
گوشی یه نفر را گرفتم به مادرم زنگ زدم و اجازه گرفتم، مامانم خیلی خوشحال شد.
پرسیدم من میرم اعتکاف شما چرا خوشحالی می کنی؟!
گفت برای اینکه توی این سن کم موفق شدی بری اعتکاف، زمانیکه من رفتم اعتکاف طلبه پایه اول بودم!


همون روز اول دوستم آمد و در گوشم گفت که دچار یه مشکل شرعی شده که اولین بارش بود ،نمی دوست چه اتفاقی براش افتاده و ترسیده بود!
من که قبلا مامان طلبه ام برام یه چیز هایی را گفته بود بهش دلداری دادم و گفتم الان از مامانم می پرسم که تکلیف توچیه و باید چکار کنی.
خلاصه  همکلاسیمون جول و پلاسشو جمع کرد و با غصه رفت.
ما  دونفری ماندیم ، که شبها بیداری داشتیم و روز هاهم تا اذان ظهر در خواب سپری می کردیم با این بهانه که در حال اعتکاف خواب هم عبادت است.


بعد از ظهر ها هم بعد حفظ قرآن و خواندن چند رکعت نماز قضا های صبح که داشتم و از قبل یاداشت کرده بودم مشغول می شدم،برای رفع دلتنگی سرگرمی داشتیم، مثل بازی پانتومییم، که یه خانم مسنی من را در حال پانتومیم دید ،گفت دوربین های خدا عکستون را می گیره روز قیامت آبروتون میره، بلافاصله در جوابش گفتم ،دوربین ها الآن خاموشه!


روز آخر بعد از گوش دادن به دعای ام داوود، خانم ها رفتند به سجده و با گریه دعا هاشون را می کردند که بعضی با صدا و بعضی از حرکت بدنشون معلوم می شد که گریه می کنند.


من هم که مامانم یه لیست بلند بالایی بهم داده بود که دعا کنم.
در سجده دعاها را کردم و از خدا خواستم که هرچه سریعتر مستجابشون کنه ولی گریه ام نمی گرفت با دوستم که در کنار هم در سجده بودیم تصمیم گرفتیم که بدنمان را حرکت بدهیم که حالت گریه داشته باشد! شروع کردیم به تکان دادن خودمان در سجده همینطور که ادامه دادیم اولش کمی باخنده بود ولی بعدش تبدیل به گریه شد و حالا گریه تمامی نداشت!

دستمالی هم در کنارم نداشتم ، اشکهایم همراه با آب بینی  مثل چشمه سرازیر شده بود و جانمازم خیس شده بود آخرش مجبور شدم همانطور که چادر روی صورتم بود به طرف سرویس بهداشتی بروم.


بعد از افطار که به خانه برگشتم،وارد پذیرایی که شدم، لامپ خانه خاموش بود، تعجب کردم بعد با صدای جیغ برادر کوچولوی یک سال ونیمه ام در فضا پیچید! یه لحظه ترسیدم که چی شده ؟

که معلوم شد برای جذابیت برنامه لامپ هارو خاموش می کنند که داداش کوچولوم از تاریکی می ترسه و جیغ می کشه، چراغ ها روشن شد، دیدم پذیرایی پر از میهمان است همه جا آذین بندی شده و ریسه های چشمک زن و تخم مرغ های رنگین به سقف می خوره و کاغذ های رنگینش روی سرم می ریزه و همه با صلوات از من استقبال کردند.
بعدش هم هر کدام نفری بیست هزار تومان بهم کادو دادند.

واین خاطره اولین اعتکافم است.

خاطرات  دختر م موحده انتظاری

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[پنجشنبه 1397-01-16] [ 11:19:00 ق.ظ ]

خاطره اولین اعتکاف ...

اعتکاف

سالی که در اعتکاف شرکت کردم،تازه طلبه پایه اول بودم، خیلی پر انرژی و با حرارت برای اجرای برنامه های فرهنگی در مسجد.
با دوستان دانشجو و بسیجی هماهنگ شدیم که برای روز میلاد امام علی علیه السلام سرود و تواشیح بخوانیم.
بعد از کلی تمرین و زحمت ،  وتزئین جایگاه ،به خانم ها خبر دادیم که در برنامه شرکت کنند .
خانم های معتکف گروه گروه باهم بصورت ده نفری دور یک باسواد جمع شده بودند ودعاهایی که توسط او خوانده می شد گوش می دادند تا سوابی نسیبشان گردد و این کار برایشان خیلی مهم بود.
و حالا همه مجبور شده بودند تا در برنامه ما شرکت کنند.
ماهم با مجری و اجرای همه سین برنامه شروع کردیم و سرودمان هم تواشیح عربی بود که بندگان خدا چیزی از آن برایشان مفهوم نداشت.
برنامه که تمام شد اکثرا با غرولند رفتند سر جاهاشون نشستند و اعتراض داشتند که در خواندن دعا هاشون وقفه ایجاد شد وحسشون را ازدست دادند!


وقت سحری شد و خواستم که رادیو را روشن کنم و باصدای مناجات همه را بیدار باش بدهم،چون عده ای بیدار در حال باز کردن سفره بودن و عده ای که شب را بیدار بودند هنوز از رختخواب کنده نشده بودند.
همین که رادیو را روشن کردم و میکرفن را در کنارش گذاشتم ،صدای اذان پخش شد، بی اختیار با صدای بلند گفتم ای وای اذان شده!
همه کسانی که توی رختخواب بودند مثل اینکه اسرافیل در سور دمیده ،ایستادند و کسانیکه مشغول پذیرایی بودند وسط مسجد خشکشان زد، و آنهایی که لقمه در دهان داشتند متحیر بودند که لقمه را چکار کنند!
با دستپاچگی موج رادیو را می چرخاندم و انواع اذان ها از میکرفن پخش می شد تا اینکه موج رفت روی  رادیوتبریز و صدای مناجات قبل از دعای سحری را پخش کرد.
یه نفس عمیقی کشیدم و گفتم خانم ها اذانی که شنیدید مال مشهد بوده ، باخیال راحت سحری بخورید.
از شب های بعد از مسئولیت کار فرهنگی مسجد در اعتکاف انصراف دادم.

موحده انتظاری طلبه سطح سه رشته فلسفه

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[سه شنبه 1397-01-14] [ 01:07:00 ب.ظ ]

سفر به روز های خوش و ناخوش ...

بقیع غربت مدینه

پس از سال ها آرزو خودرا در بین الحرمین می یابی!
این چه سری است ؟! که بین الحرمین ها همیشه پر از حوادث غمباری هستند که یاد و خاطره پنج تن در آن موج می زند؟!
آری چون کارگردان آن فاطمه و فرزندانش علیهما السلام هستند.
به قدم هایت شتاب می دهی تا از سخنان معین کاروان استفاده کنی، قدرت ایستادن نداری (دیسک کمر اجازه ایستادن را ازت گرفته است، به خودت شکوه می کنی، وقتی قدرت بدنی خوب و سالم داشتی قدرت مالی نداشتی و حالا که امکان سفر به شهر پیامبر صلی الله علیه و آله را قسمتت کرده ….بگذریم ناسپاسی کردم)

#######

می گوید اینجا کوچه بنی هاشم بوده است ولی همه در توسعه مسجد النبی در آغوش آن قرار گرفته اند.
اینجا درب خانه حضرت فاطمه سلام الله علیها است.
صدای خنده های کودکانه حسنین را می شنوی که بدنبال هم می دوند و صدای مادر ملکوت را که آندو را برای خوردن چاشت فرا می خواند!
درب خانه زهرا را می بویی، بوی چوب سوخته را از پس قرون احساس می کنی و چادر خاکی را در میان کوچه…!
هق هق گریه امانت نمی دهد تا بقیه صدای معین کاروان را بشنوی!

######
همراهانت رفته اند! بلند می شوی با دستی برکمر گرفته از باب علی علیه السلام وارد مسجد می شوی!
مسیر روضه نبی را می پرسی،،هر کشوری در دسته خود منتظر نشسته اند، لبنانی، ترکها، یمنی، بحرینی، باید در گروه ایرانی منتظر باشم!
آخرین گروه هستیم که اجازه زیارت را می دهند!
بازحمت کشان کشان به روضه می رسی که همه در حال بازگشت هستند، خانم ُشرته حتی اجازه خواندن دو رکعت نماز را در کنار ستون توبه نمی دهد!
اشگبار باز می گردی! صدای گریه های حضرت فاطمه را می شنوی، و شکایت مردم بی وفای مدینه که یا علی ، به فاطمه بگو یا شبها بگرید یا روزها!

###########

کنار ستونی از ستون های مسجد النبی می نشینی تا کمر دردت کمی آرام بگیرد و بتوانی دنبال گروه بگردی!

راهی بقیع می شوی ،کنار  خیابان بقیع می نشینی تا زیارت ائمه بقیع را زمزمه کنی ، یک شرطه با ماشینش به سویت می آید حاجی پاشو پاشو!
گریان بلند می شوی تا جایی را پیدا کنی که در خلوت خود اشک بریزی، تابوتی را می بینی که چهار نفر شبانه برای دفن می برند و حسنین و زینب دستی بر دهان گرفته اند تا صدای گریه شان به گوش بی بصیرتان کوچه بنی هاشم نرسد!

########
امروز نوبت زیارت بقیع برای است،در دلت شوری بر پاست که از نزدیک قبور غریب ائمه بقیع را زیارت می کنی، بعد از کلی ایستادن و انتظار نوبتت می رسد ولی تازه متوجه می شوی که از پشت نرده ها باید قبور را از دور  ببینی!
در بین الحرمین حیرانی که قبر فاطمه سلام الله علیها را کجا بجویی؟!

به روضه پیامبر میروی باز می گردی به بقیع!

##########
با مدینه شهر پیامبر صلی الله علیه و آله خدا حافظی می کنی، از کنار نخلستان ها که ابیار مدینه نام دارد می گذری، جاییکه مولا برای دور شدن از شر منافقان به حفر چاه مشغول است.
صدای واگوییه های غربت امیرالمومنین را در چاه می شنوی!
علی  علیه السلام بعد از فاطمه سلام الله علیها با چاه سخن می گوید!
هر چه گریه می کنی چشم هایت همچون قنات های مولا لب ریز از اشک است و تمامی ندارد….

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[جمعه 1397-01-03] [ 10:40:00 ق.ظ ]

سفر نامه فطرت ...

عباس و حرمش

حرکت گروه شروع شد، مقصد سرزمین ستارگانی بود که با جا گذاشتن بدن های پاره پاره و چاک چاکشان به کهکشان سعود کرده بودند.

خلاصه، عبور کاروان به بین الحرمین رسید، روحانی کاروان روضه را شروع کرد. تا این جای سفر حتما دلتان کربلایی شده است و منتظر تلنگری می شوی که تو را به میدان کربلا ببرد.     

                                                                           ######

#در این حال و هوا صدای چکاچک شمشیر ها توام با رجز خوانی یاران امام حسین به گوش می رسد، از لابلای پرده اشک و غبار، میدان نبرد را می نگری نوجوان کوچکی که به سن بلوغ نرسیده است می بینی که عمامه اش نیمی از عمامه ی عمواست که بر سر دارد، رجز می خواند و شمشیری که هم قد اوست دور سرش می چرخاند و هماورد می طلبد ، بغض راه گلویت را می بندد!

                                                                      ############

#گروه حرکت می کند، بدنبالشان راه میافتی، بی اختیار دنبال تل زینبیه ای، زینب را بالای تل می بینی ایستاده و نگران به میدان می نگرد، اندوه و اضطراب را پس چشمان خیس از اشکش می فهمی؛ گریه امانت نمی دهد.

سینه به سینه زائری برخورد می کنی با پوزش از او براه میافتی تا از گروه عقب نمانی.

#روحانی گروه از خیمگاه می گوید، کودکان و زنان دلواپس را می بینی که آسیمه سر بین خیمه ها بی هدف رفت و آمد می کنند و از یکدیگر  در باره آخر جنگ پرس و جو می کنند.

#دختر کوچکی را می بینی که گریان است ، بهانه می گیرد، عمو رفته بود برایم آب بیاورد.

به صحن رسیده ای متوجه پله ها نمی شوی، نزدیک است که زمین بخوری به دیوار چنگ می زنی تا خودت را از افتادن حفظ کنی.

#در کنار در ایستاده اذن دخول می خوانی، بزرگی می گفت: علامت اذن این است که اشک از چشمانت سرازیر می شود،

 با خود می گویی آقاجان مولای سربریده مدتهاست که اذن دخولم داده ای!

#صدای گریه بی تاب کودکی تورا به خیمگاه می برد، رباب اصرار دارد تا علی اصغر سینه بی شیر او را بمکد ولی بی فایده است، او نمی داند علی اصغر شیر نمی خواهد …..بلکه تشنه شهادت  است.

#به کنار ضریح می رسی، صدای شرشر آبی که زائری بروی شبکه های ضریح می ریزد تا تبرک کند، عباس را می بینی که وارد شریعه می شود و دستان بزرگش را که بارها امیرالمومنین بر آنها بوسه زده و گریسته است ،به زیر آب برده و خنکای آن را با تمام وجود حس می کندبا اندوه  تصویر لبهای تشنه مولایش حسین را در آب می بیند…….

#آب را به نهر زلال می ریزد، دهان تشنه مشک را باز می کند و مشک را سیراب می کند، از شریعه خارج می شود…..، دیگر توان ادامه جریان را نداری ، با آب آبی که بر صورتت می پاشند چشمانت را باز می کنی،چشمه های اشک راه را بر دیدگانت می بندد افراد را تار می بینی و در گوشه ای می نشینی ودوست داری تا قیامت گریه کنی……

سفر نامه اشک

 

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[شنبه 1396-12-26] [ 08:54:00 ق.ظ ]

دزد هم دزد انقلابی ...

شب های حکومت نظامی ،هیچکس حق نداشت در خیابان تردد کنه، مردم روز که می رفتند سر کار با مغازه غارت شده ربرو می شدند.
وقتی به کلانتری شکایت می کردند، آنها هم اظهار بی اطلاعی می کردند.
مردم بی پناه نمی دانستند باید به چه کسی حرفشان را بزنند و داد از چه کسی بخواهند.
خلاصه یه مشکل بزرگی برای مردم قم شده بود. که نه حکومت جازه می داد که مردم از اموال خودشون حفاظت کنند نه نیرو های دولتی حمایت می کردند.
تا اینکه دزد های قم دست بکار شدند و یه اعلامیه بلند بالا نوشتند،و به مردم شریف قم اطلاع دادند که تا نابودی شاه هرگز دزدی نمی کنند ، و هر چه دزدی در این شبهای پر التهاب اتفاق افتاده کار خود ساوک و نیروهای دولت شاه است.
ومعلوم شد که که دزدی آن شب ها کار رژیم بوده است.

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[یکشنبه 1396-11-22] [ 03:31:00 ب.ظ ]

من عاشق شدم ...

 

وارد صحن طلا شدیم که مادرم به خواهرم گفت :همینجا وایسا اون آقارو نگاه کن، بهش میگن حاج آقا روح الله، من پنج ساله بودم وسط مادر و خواهرم ایستاده بودم؛ اولین بار بود که می دیدمش!!!

________________________________________

امام خمینی آن زمان به حاج آقا روح الله معروف بود.همراه فرزند شهیدش حاج آقا مصطفی و چند نفر دیگر از علما،از صحن آیینه حضرت معصومه به صحن طلا وارد می شدن. از همان روز و همان دیدار، محبت امام در قلبم نفوذ کرد و طعم عشق به انسان کامل را تجربه کردم و همچنان تصویرش در قلبم حک شده است.

السلام علیک یا روح الله

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[چهارشنبه 1396-11-11] [ 11:17:00 ب.ظ ]

خانمها شعار می دادند ...

خانه مان با خیابون فاصله کمی داشت. برای همین هر اتفاقی توی خیابون می افتاد من بدون اطلاع خانواده بسرعت سر خیابون می رسیدم. خانوم هایی را دیدم که با یک دست قرآن داشتند و با دست دیگرشان به سینه می زدن و شعار می دادن «ما تابع قرآنیم رفراندم نمی‌خواهیم»،«اسلام پیروز است، استبداد محکوم است.»، «مرگ بر این دولت قانون‌شکن»، و به طرف حرم حضرت معصومه سلام الله علیها می رفتند.

خانه ما این طرف رودخانه بود و حرم حضرت معصومه سلام الله علیها آن طرف رودخانه.
مغازه دارها بلافاصله در مغازه هاشون را بستن و تعطیل کردن.و من دوان دوان آمدم به خواهرم خبر دادم که چه اتفاقاتی رو دیده بودم که بعد از یکی دوساعت باز صدای شعار دادن جمعیت زیادی را شنیدم دوباره به سر خیابون دویدم ،این بار چماقدارهای اوباشی که از طرف شهربانی اجیر شده بودن با شعار جاوید شاه با چماق هایی به طول یک متر و نیم به شیشه ها و درب مغازه می زدن دو همه چیز را می شکستن!!!
برای بار دوم به خانه آمدم تا این خبر رو هم به خواهرم بگم، که دیدم همسایه مان آمده توی حیاط و گریه می کند و به سرو صورت خودش می زنه و اسم پسرهاش رو می گه و طبق معمول باز مادرم رفته بود تظاهرات ، و خواهرم که 12 ساله بود بهش دلداری می داد ولی او آروم نمی گرفت و از حال رفت، و با آب قند حالش بهتر شد !!!
خواهرم دیگه اجازه نداد برم سرخیابون ،تا اینکه مادرم از تظاهرات برگشت.چون شش ساله  بودم خیلی از علت حادثه مطلع نشدم! با تحلیلی که از بزرگترها شنیدم  فهمیدم آن اتفاقات مربوط به سوم بهمن و ماجرای رفراندم انقلاب سفید شاه و طرح انجمن‌های ايالتی و ولايتی بوده و مردم با فرمان اعتراض امام خمینی به خیابان ریختن و اعتراض به آمدن شاه دارند و می خواهند از تصویب  لایحه جلو گیری کنن!که در آن روز طلاب و مردم شهید و زخمی شده بودن.

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[پنجشنبه 1396-11-05] [ 11:37:00 ب.ظ ]

مستشار آمریکایی با شرت ...

مستشار  را کشتند

با مادرم رفته بودیم بازار سقف دار قم، اون زمان ده سالم بود .سال 1344 بود . چند نفر از مستشار های آمریکایی وارد بازار شدند. به جای شلوار شُرت داشتند، شرتی که بالای رانشون بود . با زنهاشون که با موهای زرد و لباس نیمه برهنه. مردم که از دست شاه و مزدور هاش خسته شده بودند . تازه دو سه سالی از تبعید حاج آقا روح الله می گذشت ،

و بعد از کشتار 15 خرداد، شاه و آمریکایی ها فکر می کردند که حساب مردم را رسیده اند خصوصا مردم قم، دیگه باخیال راحت می آمدند قم و توی بازار گشت گذار می کردند.قم یه شهر مذهبی بود برای آمریکایی چیز دیدنی نداشت ، نه زنهای بی حجاب داشت «چون هر بی حجابی وارد قم می شد کسبه و مردم همه با هم فریاد می زدند و می گفتن (الیوک) مسافر های بی حجاب فوری فرار را بر قرار ترجیح می دادند »نه مشروب فروشی داشت،مشروب فروشی هارو بچه های باغیرت آتش می زدنند«آتش باختیار» من هاج واج   قیافه های آمریکایی ها و لباسشون شده بودم و نگاه می کردم، یه مرتبه یه جوون با یه میله آهنی محکم کوبید توی سر مستشار و بلافاصله خم شد و ازلا به لای خانمها که جلوی مغازه پارچه فروشی بودند فرار کرد تا پاسبان هایی که محافظ مستشار ها بودند با خبر شدند ، مردم هم اون جوون را حمایت کردند تا بتواند فرار کند. سر مزدور آمریکایی شکسته بود خون روی صورتش را گرفت! گفتیم وقتی شما در کشور ما علاوه بر حقوق حق توحش هم می گیرید لاقل کتکی بخورید .

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
 [ 03:35:00 ب.ظ ]

مادر مدارک دستگیری پدر توسط ساواک ...

مادرهنوزهم مدارک دستگیری وقراربازداشت های پدر توسط ساواک رانگه داشته،

وهمیشه ازآن روزهامی گوید.

از دل نگرانی ها و اضطراب روزهایی که پدر اعلامیه ها و نوارهای امام را لای پارچه ها از مغازه می آورد،ازمحاصره همیشگی خانه مان بخاطرحضور روحانیان درخانه و از شکستن شیشه های مغازه مان توسط مخالفان و از بالابردن عکس امام وسط عزاداری توسط پدر،

از پرتاب سنگ به خانه توسط مخالفان که یادم هست و از اولین روز خرید تلویزیون که امام را نشان داد. وسرانجام پدر با زخم ها  و جراحت  هایی که بعد انقلاب در جبهه ها به او اصابت کرده بود به شهادت رسید . اما هرگز اجازه نداد نام او را جزءجانبازان ثبت کنند و وصیت کرد که روی سنگ قبرش هم نام شهید ننویسند.

خدایاشکرت که فرزندپدرو مادرانقلابی هستم.

روحش با امام شهدا شاد باد

معین فر

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[چهارشنبه 1396-11-04] [ 02:02:00 ب.ظ ]

#تجارب_طلبگی ...



بالای کوه ایستاده بودم، همه جا سفید بود،جفت پاهام توی برف فرو رفته بود؛، جوراب ها و قسمتی از پاچه شلوارم خیس شده بود باد و بوران، برف را مانند شلاق به صورتم می زد،احساس می کردم که باد به گوشم فرو می رود و از گوش دیگرم بیرون می آید! صدای زوزه باد من رابه یاد زوزه گرگ در فیلم ها می انداخت .تردید می کردم صدای باد است یا گرگ! چادر و به خود می پیچیدم که باد نبره. آن زمان تلفن همراه نداشتم شاید هم هنوز نبود که به همسرم خبر بدم تا ماشینی برای بردنم بفرسته. سال1377 هجرتمان از زنوز به جلفا بود، - بچه قم هستم و از سال 60 از قم به زنوز هجرت کرده بودیم- .ماه رمضان بود، بهار تبلیغ داغ بود. صبح از خانه بیرون می رفتم بعد از افطار برمی گشتم.مخاطبان اولین باری بود که مبلغ خانم را تجربه می کردند، خیلی مشتاق بودند! هر روز راننده جهاد کشاورزی می آمد و مرا به روستا ی زاویه می رساند.آن روز هم مثل همه روزها حرکت کردیم، هوای جلفا با اطرافش تفاوت دمایی زیادی دارد، لذا لازم به پوشیدن لباس گرم و چکمه نبود. اما وقتی رسیدیم به نزدیکی روستا کم کم بارش برف شروع شد.

ادامه »

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[پنجشنبه 1396-08-04] [ 06:55:00 ب.ظ ]

#چی_شد_طلبه_شدم ...


اون روزا با خودم درگیری ذهنی داشتم…نمیدونستم شروع کنم برای کنکور یا نه ولی این راخو ب می دونستم که اون چیزایی که من از زندگی می خوام توی دانشگاه به دست نمیان… از قضا چند روز بعد رفتیم مشهد… من همیشه عاشق حرم امام رضاعلیه السلام و خادمی توی حرم بودم… تو حس و حال معنوی و مذهبی مشهد و با دیدن خادمای امام رضا علیه السلام یه جرقه ای تو ذهنم خورد. طی مدتی که تو مشهد بودیم از آقا خواستم تو انتخاب راه زندگیم کمکم کنه…
یه روز مثل همیشه داشتم شبکه خبر نگاه می کردم.. یه خانومی داشت درمورد ثبت نام حوزه های علمیه خواهران حرف می زد … بابام گفت فاطمه چرا نمی روی حوزه؟ برای آینده ات چه برنامه ای داری؟ رفتم تو فکر…  از اینترنت درمورد حوزه و طلبه شدن تحقیق کردم… داشتم تصمیم میگرفتم برای ثبت نام که یه شب خواب دیدم تو حرم امام رضاعلیه السلام لباس خادمی پوشیدم و تو رواق امام خمینی(ره) ایستادم… دیگه تصمیمم رو گرفتم. صبح به بابام گفتم می خوام ثبت نام کنم… بابام خیلی استقبال کرد و موافق بود ولی مامانم به شدت مخالف بود دلیلش هم این بود که مردم چی میگن… میگن حتما درسش خوب نبوده … من واقعا درسم خوب بود معدلم همیشه بالای 18 بود و اگر کنکور می دادم حتما رشته های پیراپزشکی قبول می شدم اما خب با علاقه ای که به حوزه پیدا کرده بودم دیگه نمی تونستم به دانشگاه فکر کنم … مامانم تا آخرین لحظه مخالفت می کرد ولی وقتی برای ثبت نام آمدیم حوزه نظرش عوض شد…
و این شد که من طلبه شدم.

فاطمه جوادی طلبه پایه اول فاطمیه جلفا

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[یکشنبه 1396-07-30] [ 03:22:00 ب.ظ ]

#چی_شد_طلبه_شدم ...


پنج ساله بودم،که با توصیه مدیر مدرسه محله که با مادرم دوست بود ، ثبت نام شدم.سال 1339 بود. مادرم بدون اطلاع پدر که مخالف مدرسه رفتن دختر به مدارس زمان طاغوت بود، در فاصله زمانی که پدر در تبلیغ بود، به صورت مستمع آزاد به مدرسه فرستاد.همکلاسی هایم از من بزرگتر بودن!! از هشت سال تا دوازده سال!!هرروز قبل از شروع کلاس دختری با دامن کوتاه و جورابی تا مچ پا، بالای ایوان ترانه می خواند و همه از آموزگاران و دانش آموزان باید گوش می دادن! اون زمان باید یقه سفیدی به گردن گره می زدیم و روبان سفید هم سرروی سرمان می زدیم این علامت دانش آموزیمان بود و هرکسی با هر لباسی به مدرسه می رفت!!!
البته من از سن پنجسالگی با چادر به مدرسه می رفتم و مدیر به مادرم قول داده بود که هنگام حضور بازرسان، اجازه می دهم که دخترت چادر سر کنه.

من در آن سن می فهمیدم ترانه خوانی آن دختر کار زشتی است ولی به علت علاقه زیادی که به مدرسه رفتن داشتم هیچوقت از این موضوع با مادرم حرفی نزدم.البته کسی هم در باره مدرسه ازم چیزی نمی پرسید! تا اینکه پدر از مسافرت تبلیغی برگشت و متوجه مدرسه رفتنم شد اجازه نداد.برم،دلیلش هم پرورش بی دینی مدارس بود .از مدرسه به مکتب خانه منتقل شدم بعد از مدتی پدر متوجه شد که معلم مکتب خانه هم نمی تواند قرآن بیاموزد،بنابراین قرار شد نزد پدر درس بخوانم.باید اول قرآن را فرا می گرفتم بعد دروس دیگر را آموزش می دیدم. بعد از قرآن، کتاب جامع المقدمات را شروع کردم در حالیکه هشت ساله بودم!ولی من به شدت به کتاب های ابتدایی که در مدارس رواج داشت علاقه داشتم.؛به عکس ها و مطالب آسان برای یادگیری مثل «سارا انار دارد و آن مرد در باران آمد»و از موضوعاتی مثل مفرد و صیغه و عین الفعل . مفتوح و …چیزی نمی فهمیدم و جرات پرسیدن آن را هم نداشتم که مفتوح یعنی چه؟!
و همیشه در درونم این حس مرا آزار می داد که حتما کند ذهنم !
شنیده بودم که بانو امین در اصفهان برای دختران متدین مدرسه ای تاسیس کرده است، همیشه در دعاهای کودکانه ام از خدا می خواستم که مراجع عظام هم در قم مدرسه ای برای دخترای خانواده های مذهبی تاسیس کنند تا منهم به مدرسه برم.
تا اینکه به سن دهسالگی رسیدم در جلسات هفتگی محلمان شرکت کردم و قرار شد هفته ای یک روز نزد خانم نور الحاجیه درس صرف و نحو آقای انصاری را بخوانیم . وقتی کتاب را مطالعه کردم، از خوشحالی می خواستم پرواز کنم، چون فهمیدم فتحه ،کسره و ضمه همان زبر، زیر و پیشی بود که به آن_َ____ِ_____ُ_می گفتن!!

با شناختن اسم این سه علامت به صرف و نحو علاقمند شدم. درس را ادامه دادم تا سن 16 سالگی آخرین استادم سرکار خانم زهره صفاتی بود.با تولد اولین فرزند درسم تعطیل شد.تا اینکه انقلاب شکوه مند اسلامی پیروز شد.. با دو فرزند تصمیم گرفتم درس خواندن را به صورت کلاسیک ادامه بدم. برای این هدف به مکتب توحید ،آن زمان که بعدها جامعه الزهرا نام گرفت، مراجعه کردم. گفتن باید گواهی دیپلم داشته باشی،با شنیدن این حرف آه از نهادم برآمد!
من حتی گواهی اول ابتدایی هم نداشتم!!!!مدتی گذشت تا اینکه شنیدم یکی از همدوره ای های مکتب خانه، که با هم بودیم در کلاسهای نهضت که آن زمان تازه تاسیس شده بود درس می خونه. دوباره علاقه به خواندن در وجودم شعله ور شد.به اداره آموزش و پرورش مراجعه کردم، گفتم می خوام در پایه سوم راهنمایی ثبت نام کنم و امتحان بدهم. مسئول آموزش گفت :باید از پنجم ابتدایی شروع کنی.
گفت :که به کلاسهای نهضت سواد آموزی مراجعه کنم تا بوسیله مربی نهضت برای امتحانات نهایی معرفی شوم..فردای آن روز رفتم دنبال مدارسی که کلاس نهضت دارن. .خلاصه بعد از چند روزپیدا کردم.رفتم دفتر ، آدرس ته سالن را داد! دیدم بیست نفر روی زمین نشسته اند و خانم معلم هم در حال درس دادنه. گفتم اومدم ثبت نام کنم؛ خانم معلم گفت :برو تو اون کلاس ثبت نام کن. فهمیدم که فرستاده دنبال نخود سیاه. رفتم به کلاسی که اشاره کرده بود، اجازه گرفتم برای ثبت نام، گفت ای بابا بعد از چهار ماه آمدی ثبت نام!من برای این ها چهار ماه زحمت کشیدم تا به اینجا رسیدن.گفتم شما اجازه بده دو سه روز بیام اگر خوشتون نیومد میرم.،اصلا یادم نبود بگم مبتدی نیستم ،.خانم معلم قبول کرد. با کودکم رفتم کنار خانمها روی زمین نشستم؛کلاسشون نیمکت نداشت!خانم معلم گفت: آماده بشید برای امتحان علوم.به خانم ها گفتم:یه خودکار و برگه بدید امتحان بدم.با این حرف ،پچ پچ خانمها شروع شد، این نیومده میخواد امتحان بده!خلاصه راضی شدن یه خودکار سبز با یه ورق که از دفتر کنده شده بود بهم داد وقتی ورقه امتحان را گرفت و خطم را دید گفت از همین امروز میتونی ثبت نام می شوی ، بعد از یکهفته کلاس را به من سپرد و خودش دنبال کارهاش می رفت و من شده بودم معلم. خلاصه بعد از اینکه گواهی کلاس پنجم را گرفتم تا سال چهارم دبیرستان در رشته تجربی به صورت متفرقه خواندم ، بدون معلم . سال 1372 درجامعه الزهرا شرکت کردم تا سطح سه را تمام کردم.و هم زمان دانشگاه را در رشته ادبیات فارسی تا کارشناسی خواندم. در طول طلبگی و دانشجویی بچه داری خانه داری تبلیغ، مدیریت حوزه؛تدریس ، همه را به نحو احسن پیش بردم، فرزندانم که اول دوتا بود به چهار تا رساندم سه نفرشان طلبه شدند دونفرشان از دخترها در رشته فلسفه سطح سه را تمام کردند و پسرم هم در رشته فقه و اصول و علوم سیاسی تحصیل کرد و اکنون استاد حوزه ودانشگاه است. و اینهاهمه از لطف پروردگارم بود.

ارزش طلبگی, بچه داری, تربیت فرزند بهتر, درس دینی, کاردر منزل

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[جمعه 1396-07-21] [ 09:00:00 ق.ظ ]

فهمیدم ته کیسه ها بهانه است ... ...

روز عید غدیر بود اتاق ها پرمی شد و تا غروب جمعیت می آمدند و با مادرم که از سادات بود مصافحه می کردند و دعای روز غدیر ،

«الحمد لله الذی جعلنا من متمسکین بولایه امیرالمومنین علی بن ابی طالب سلام الله علیه »را می خواندند و شیرینی می خوردند  و

سکه می گرفتند. دیدم مادرم بر روی ایوان خانه مان ایستاده و برای جمعیتی که در حیاط جمع شده اند سکه میریزد ولی کسی سکه هارا برنمی دارد، بعد مادرم برگه های سبزی که رویش نوشته بود ولایت امیرالمومنین ،برای جمعیت پخش کرد، همه جمعیت مشغول جمع کردن برگه ها شدند، از خواب پریدم .فهمیدم ته کیسه ها بهانه است ؛هدف همان تمسک به ولایت امیرالمومنین است .این جشن غدیر

مدت پنجاه سال ادامه داشت تا اینکه مادرم به رحمت خدا رفت.

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[یکشنبه 1396-06-12] [ 09:14:00 ب.ظ ]

امر به معروف یه دختر کوچولو ...

  زهرا و زینب

 سه ساله بود توی اتوبوس روی پای باباش نشسته بود.

یه آقایی که دوست باباش بود داشت با باباش صحبت می کرد.

این دختر کوچولو که  مقنعه سرش بود کمی از موهاش از مقنعه بیرون بود.

در حالیکه موهاشو می کرد زیر مقنعه، به اون آقا گفت: کاشکی مامانم موهام رو می تراشید!

اون آقاپرسید: برای چی بتراشه؟!

دختر کوچولو گفت: آخه پیداست!

اون آقا گفت خب پیدا بشه!

دختر کوچولو گفت:آخه نامحرم ها می بینند!

اون آقا گفت اینجا نامحرها همه پشتشون به طرف شما است!

دختر کوچولو گفت : مگر تو نامحرم نیستی همش من را نگاه میکنی!

اون آقا تا آخر سفر دیگه به طرفش نگاه نکرد یعنی دیگه با باباش هم نتونست صحبت کنه!

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[پنجشنبه 1396-05-05] [ 08:37:00 ق.ظ ]

دختر چهار ساله در نظارت اجتماعی ورود می کنه ...

زهرا زینب

هنوزچهار سالش تموم نشده بود فرستادمش مهد کودک بعد از یه هفته گفت :خانم معلمم رو دست ندارم!

پرسیدم :چرا گفت:موهاش و میزاره بیرون ،گفتم دخترم شماها همه دخترید نامحرم نیستید!گفت: بابا آمده بود دفترش، پیش بابا موهاش بیرون بود!گفتم خب بابات که بهش نگاه نمی کنه برا همین موهاش بیرون بوده!

گفت بابا نگاه نکنه اون باید موهاش و می پوشوند!

گفتم من میام مهد بهش میگم که موهاشو بپوشونه!

گفت خودم بهش میگم!

باورم نشد که جدی میگه!

بعد از مدتی رفتم مهد کودک تا از وضعش پرس وجو کنم، دیدم معلمش مقنعه شو کشیده پایین ابروهاش، منهم فکر کردم حتما نامحرمی اون دور برهاس ولی متوجه شدم که از نامحرم خبری نیست!

خانم معلمش گفت: چه دختر بی تربیتی داری؟!

با تعجب پرسیدم مگر چکار کرده؟!

گفت: اومده راست راست توی چشم من نگاه می کنه میگه خانم معلم من تورا دوست ندارم چون تو موهات رو پیش نامحرم بیرون میزاری!!

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[چهارشنبه 1396-05-04] [ 11:59:00 ب.ظ ]

هر خواستگاری میاد دیگه برنمی گرده ...

خواستگار،ازدواج، زندگی،شهدا

دختر خانمی بود با 33 سال سن با تحصیلات بالا آمد مشاوره گفت: همیشه برام خواستگار میاد ولی بدون هیچ علتی میرن  ودیگه برنمی گردن!بهش چند تا ختم وذکر یاد دادم گفت انجام دادم چون خبری نشد دیگه ادامه ندادم. بهش گفتم نباید از دعا مایوس بشی خدا امتحانت می کنه،براهمین تا به مقصود نرسیدی باید ادامه بدی. بعد بهش گفتم از امام صادق علیه السلام روایت هست که فرموده اگر حاجتی دارید هرشب 100 مرتبه ذکر استغفار را بگید قبل از پایان سال حاجت برآورده میشه. وخصوصا این ذکر: استغفرالله الذی لا اله الا هو الحی القیوم بدیع السوات و الرض ذوالجلال والاکرام و اسسئله ان یتوب علی  که آدرسش در مفاتیح الجنان با عنوان صیغه استغفار و فضیلت آن وجوود داره. خلاصه این خانم رفت دنبال انجام ذکر،بعد از مدتی آمد پیشم گفتم در ادامه کارت برو پیش شهدای گمنام، بگو با غیرتها شما برای حفظ ناموس ملت رفتید و ماهم ناموس شما هستیم و با هرکسی نمی توانیم ازدواج کنیم یه فکری برایم بکنید .یه نفر در که از جهت فکری و اعتقادی مثل خودتون باشه برام بفرستید.خلاص یه آقا داماد که فرمانده توی سپاه بود آمد و ازدواج کرد. منتها این آقای خوب یه ازدواج ناموفق داشت که خیلی زود بهم خورده بود.

آمد گفت: این اتفاق رو داشته گفتم مشکلی نیست، همسرش بی لیاقت بوده و توهم که همسری در شان شهدا می خواستی برات فرستاده.

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[پنجشنبه 1396-03-18] [ 10:53:00 ب.ظ ]

خاطره اولین روزه ...

وصف خاطره ای از ماه رمضان
بنام خدای سختی ها
رمضان ماه مناجات و دعا رمضان پر بود از شور و صفا
ماه خالص شدن از کبر و ریا رمضان ماه رسیدن به خدا
فصل تابستان بود، فصل رسیدن زردآلوها و گرمای هوا سوزناک بود از طرف دیگر هم ماه رمضان، ماه روزه داری و انسانیت بود. روز اول رمضان خیلی برایم سخت گذشت چون یازده ماه روزهای خود را با خوردن و خوابیدن و غفلتی به سر کرده بودم. ظهر با صدای الله اکبر از جا برخاستم و وضو گرفته و چادر بر سر کردم و برای خواندن نماز راهی مسجد شدم. نسیمی که می وزید و روح روزه دارم را نوازش می کرد و این باعث می شد جوارح مرده ی وجودم زنده شود. چنان با عجله راه می رفتم که گویی در باغ بهشت می دوم وقتی به خانه رسیدم با عشق به خدا به نشانه ی احترام بر سر سجاده ام ایستادم و نماز شکر به جا آوردم قرآن هایی که در قفسه کتابخانه به ردیف صف کشیده بودند مرا سوی خود فرا می خواندند، برخاستم و قرآنی را برای تلاوت برداشتم ورق که زدم نور یبر چهرهام تابید احساس کردم آن نور، نور بهشتی است که در باغ هایش وجود دارد مدتی با قرآن انس گرفتم بعد از گذشت زمان، وقت وداع بود باید با مسجد و قرآن ها وداع می کردم و به خانه بر می گشتم در بین راه گرمای هوا تاب و توانم را از وجودم ربود. جسم ضعیف و ناتوانم را به زور به خانه رساندم و ساعتی چند استراحت کردمع عصر با صدای دلنواز مادرم بیدار شدم خواب مرا در خود احاطه کرده بود و توان برخاستن نداشتم با گفتن جمله « خدایا پناه میبرم به خودت از شر شیطان رانده شده» برخاستم و پشت سر آن تکرار کردم «الهی به توکل نام اعظمت» بلند شدم و همراه با خانواده به باغ رفتیم ساعت حدود 6:30عصر بود که با اعضا روزه دار به باغ رسیدیم . طراوت و نسیمی که از طریق درختان پراز میوه که در حال آواز خواندن بودند بر وجودم اصابت و روحم را تازه می کرد . در میان چمن ها در حال قدم زنان زیر لب با آوایی دلنشین که دم افطار با صدای قاری ها خود را برای افطاری آماده می کنیم زمزمه می کردم:
«الملک القدوس سلام مؤمن المهیمن العزیز الجبار المتکبر، الخالق البارئ المصور له الاسماء الحسنی» آنقدر این آیه کوتاه و زیبا را اعاده کردم که دوباره حس وجودم احساس کرد در باغ بهشت هستم و قدم می زنم ولی ای بار خیلی زود با صدای پدرم از این حس بیرون آمده و خودم را به پدرم رساندم لبخندی که بر لبش نشسته بود به من قوت قلب داد و گرسنگی و تشنگی ام را به فراموشی سپردم و در کنار عزیزترین عضوی از خانواده ام به راهمان ادامه داده و قدم زدیم. او حرف می زد و من گوش می دادم در اصل قصد او این بود که من گرسنگی را احساس نکنم و هرازگاهی متلک هایی بارم می کرد. مادرم با سبدی که در دست داشت مقداری میوه چیده بود من هم با برادرم هم بازی آب زلالی که در باغمان جاری بود شده بودیم. کمکم افطار نزدیک بود و صدای الله اکبر بلند می شد. به خانه برگشتیم و من سفره افطاری را پهن و با وسایل هایش رنگین کردم. قرآن در دست سر سفره نشستم و به دلخواه قرآن را باز کردم قلب قرآن باز شد نیت کرده و شروع به خواندن کردم آرامش عجیبی داشت بعد از اینکه سوره یس تمام شد با صدای الله اکبر مؤذن دعایی کردم و روزه ام را با نام خدا باز کردم.

کبری تقی زاده

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[جمعه 1396-03-05] [ 10:51:00 ق.ظ ]

مشق زیبای طلبگیم ...

پنج ساله بودم،که با توصیه مدیر مدرسه محله که با مادرم دوست بود ، ثبت نام شدم.سال 1339 بود. مادرم بدون اطلاع پدر که مخالف مدرسه رفتن دختر به مدارس زمان طاغوت بود، در فاصله زمانی که پدر در تبلیغ بود، به صورت مستمع آزاد به مدرسه فرستاد.همکلاسی هایم از من بزرگتر بودن!! از هشت سال تا دوازده سال!!هرروز قبل از شروع کلاس دختری با دامن کوتاه و جورابی تا مچ پا، بالای ایوان ترانه می خواند و همه از آموزگاران و دانش آموزان باید گوش می دادن! اون زمان باید یقه سفیدی به گردن گره می زدیم و روبان سفید هم سرروی سرمان می زدیم این علامت دانش آموزیمان بود و هرکسی با هر لباسی به مدرسه می رفت!!!
البته من از سن پنجسالگی با چادر به مدرسه می رفتم و مدیر به مادرم قول داده بود که هنگام حضور بازرسان، اجازه می دهم که دخترت چادر سر کنه.

ادامه »

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[دوشنبه 1395-11-18] [ 03:09:00 ب.ظ ]

اضافه قیمت جنس ایرانی را برای سلامتی امام زمانم صدقه میدهم ...

رفته بودم پالتو بخرم، فروشنده دو نوع پالتو را معرفی کرد، ایرانی ودیگری ترک! با این تفاوت که پالتوی ترک 10000تومان ارزانتر بود. گفتم من ایرانی می خرم؛ فروشنده تعجب کرد؟! گفتم برای این که کارگر تولید پالتو ایران بیکار نشود. پالتو گرانتر را می خرم و اضافه قیمت را برای سلامتی امام زمانم صدقه در نظر می گیرم!
فروشنده گفت کاش همه مثل شما فکر کنند!!
گفتم کاش همه جنس ایرانی را تولید کنند!!

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[دوشنبه 1395-09-08] [ 09:26:00 ق.ظ ]

من طلبه ام، با اجازه رهبرم آتش میزنم ...

 

قرار بود در پایان راهپیمایی جلوی مصلی پرچم آمریکا را در آتش خشم ملت ایران  بسوزانیم. این کار هرساله ما طلبه ها بود. اصلا متصدی این کار بودیم .کلی برای تهیه اش زحمت کشیده بودیم .به نجار دم مدرسه سفارش یه چوب بلند دومتری داده بودیم. ازمدیر برای خریدن چند نوع رنگ هزینه درخواست کردیم و خلاصه پارچه هم آماده کرده بودیم.
و چند نفر هم مسئول کشیدن شکل پرچم بودن. مسئول آتش زدن هم من بودم . روزموعود رسید، با کبریت و نفت در کنار میدان مصلی ایستاده بودم ؛ تا راهپیمایان به میدان برسند.
سالهای دولت اصلاحات بود. از فرمانداری به همه ادارات اطلاعیه داده بودن که هیچ کس حق ندارد پرچم آمریکا را آتش بزنه! معاون سیاسی فرمانداری با ماشین شاسی بلند اداره در شهر چرخ می زد و مراقب بود که کسی تخلف نکنه، رسید جلوی من ترمز کرد و با سرعت از ماشین پیاده شد؛ بدون سلام علیکی گفت: چه کسی به شما اجازه داده پرچم را آتش بزنی؟
گفتم من طلبه هستم و رهبرم به من دستور داده تا پرچم نحس آمریکارا آتش بزنم!
اصلا باورم نمی شد، به این زودی از هدف باطلش دست بکشد،بلافاصله برگشت و با سرعت از میدان فرار کرد! شاید فکر کرده  آتش جرقه های آتش اورا هم در بر بگیرد!

فهمیدم که حق پا برجا است و ناحق بر فنا است. امام راحل فرمود آمریکا هیچ غلطی نمیوته بکنه راست است.

جاء الحق و زحق باطل

معصومه نویدی

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[پنجشنبه 1395-08-13] [ 01:57:00 ب.ظ ]

شعار طلبه انقلابی، مرگ بر آمریکا... ...

 

 

 

 

 

 

 

صدای مکبر بلند شد: “السلام علیکم و رحمة الله و برکاته، تکبیر” و جماعت با صدای بلند گفتند: “الله اکبر الله اکبر الله اکبر، خامنه‌ای رهبر،مرگ بر ضد ولایت فقیه، مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل غارتگر". من هم با بقیه گفتم، اما بغل دستیم ساکت نشسته بود و ذکر می‌گفت.متوجه نگاه من شد.
رو به من کرد و گفت: “چرا فحش می‌دی؟”با تعجب گفتم: “من، من کی فحش دادم”گفت: “همین الان، همین که گفتی مرگ بر آمریکا. این فحش و توهین به مردم آمریکاست. دوست داری اونها هم بگن مرگ بر ایران"…گفتم: “اولا که منظور ما مردم آمریکا نیستن و دولت‌

صفحات: 1 · 2

موضوعات: مباحث فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
[چهارشنبه 1395-08-12] [ 06:00:00 ب.ظ ]

اقتدا ی شهید باهنر به شهید رجایی ...

بعد از شهادت این دو یار غار که تولدشان هم در یک سال بود و کوچ شان به بهشت و عند ربهم یرزقون شان هم در یک زمان حادث گردید. موسس محترم ما در عالم رؤیا دیده بود این شهیدان بزرگوار اقامه نماز جماعت کرده اند و شهید باهنر به شهید رجایی اقتدا کرده است.
روحشان شاد

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[یکشنبه 1395-05-31] [ 07:50:00 ب.ظ ]

مسجد حضرت معصومه علیها سلام ...

 

اولین باری که به جلفا رفتم، در ورودی شهر چشمم دنبال مناره مسجدی می گشت!؟ از همسرم پرسیدم مسجد شهر کجاست؟ گفت یک مسجد دارد که داخل شهر است. گفتم اینجا یک شهر مرزی است باید نماد دینداری مردم در بدو ورود چشم نواز باشد نه اینکه مردم به دنبال مسجد در شهر بگردند!

از همسرم تقاضای ساختن یک مسجد در آن نقطه مورد نظر کردم، ایشان گفت اوقاف مسئول ساختن مساجد می باشد؛ باید  از آنها بخواهیم. و این اتفاق نیفتاد تا اینکه بنده به عنوان مدیر واحد آموزشی تربیتی جلفا انتخاب شدم و برای ساختمان حوزه از حضرت معصومه کمک خواستم و با کرامت بانوی کریمه اهل بیت همان زمینی که برای مسجد در نظر گرفته بودم برای حوزه انتخاب گردید. و سر انجام مسجد هم در همان نقطه توسط منطقه آزاد ساخته شد. لذا نامش مسجد حضرت معصومه گردید!

در ادامه فعالیت های مسجد با کانون فرهنگی مساجد تفاهم نامه امضاکردیم واین مسجد کانون فرهنگی هم دارد.

و اکنون در ورودی شهر مناره های فیروزه ای این مسجد چشم نواز مسافران است. ومهمتر از همه نمازگزاران این مسجد همه بانوان هستند.!!!

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
 [ 07:43:00 ب.ظ ]

کرامت های حضرت معصومه ...


درد شدیدی در ناحیه پاشنه ام مرا به شدت آزار می داد.


به هر دکتری مراجعه کردم گفتند که شما گرفتار خار پاشنه شدی و باید با عمل جراحی استخوان اضافه

برداشته شود.

با توجه به این که قبلا چندین بار عمل جراحی در اعضای دیگر بدن زیر تیغ رفته بودم، دیگر تحمل این جراحی

نداشتم

رفتم حرم حضرت معصومه بعد زیارت نشستم روبروی ضریح صدای درخواست دونفر دعا کننده را شنیدم، که نحوه

صفحات: 1 · 2

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[یکشنبه 1395-05-17] [ 04:59:00 ب.ظ ]


1 2