اولین مکانی که باید در آن جا حاضر می شدیم میقات جحفه بود. در مسجد جحفه بعد غسل احرام، لباس های زیبای ظاهری را از تن کندیم، و با تن پوشی سفید مثل کفن  خود را ملبس کردیم.

خانه خدا یکی از بهترین مکان ها برای بازسازی انسان است، خداوند ما را از دنیا کند و در میقات جحفه ملافه‌ای که یادگار کفن است بر تن ما کرد.

در واقع خدا تمام زیبایی‌های ظاهری را از ما می گیرد سپس ما را به مسجد جحفه می آورد تا لبیک بگوییم. خداوند ما را به این سرزمین آورده است قرار است باطن ما را زیبا کند.

از فرودگاه جده به مسجد جحفه رسیدیم، باید برای لبیک گویی حضور خود را به محضر پروردگار اعلام کنیم و اینجاست  که خداوند پاسخ مثبت می دهد. باید ادب گفتگو را رعایت کنیم، با خشوع و از هرچه که بوی مادی داشت خارج شویم، به لباسی که شبیه کفن است پوشیده شویم.مردان با دو حوله یا لنگ سفید، زنان با چادر و لباس سفید، بدون تزیین، که متاسفانه عده ای از بانوان نتوانسته بودن در حال احرام هم از تبرجشان دل بکنند!

 آستین لباسشان توری بود و النگو های طلایی بر دست هایشان همچنان زرق و برق دنیایی داشت! بعضی هم که از قبل بر لب ها و چشم و ابروهایشان زینت تتو داشتند، با همان وضع در احرام شدند! با اینکه روحانی کاروان گفته بود باید آثار آرایش پاک شود!

در مسجد جحفه نشسته ایم، بعضی که هنوز احرام نپوشیده اند، با یک تاب با سر برهنه نشسته اند، به اطراف نگاهی می کنم، دوربین را بالای دیوار داخل مسجد نشانش می دهم، یک لحظه روی سرش را می پوشاند، بعد از چند لحظه دوباره فراموش می کند.

باید گردی صورتمان از مقنعه بیرون باشد، اگر بپوشانیم باید کفاره دهیم، خانم های مسنی که سالها صورت را پوشانده اند، بی اختیار صورت شان را می پوشانند.

وقتی با نامحرمان روبرو می شدم، چون نمی توانستم با چادر رو بگیرم احساس می کردم که حجاب ندارم لذا سرم را زیر می انداختم تا کسی مرا نبیند خیلی سخت بود.

در طواف که از زیباترین صحنه های عرفانی حج است، و حاجی فرشته صفت می گردد، و از گناه پاک می شود، از دیگران بریده و به خدا متصل می شود، در این جایگاه است که باید ادب را رعایت کند، رعایت ادب با توجه به خداوند بوجود می آید. متعادل راه برود، مزاحم دیگران نشود، ارزش های اخلاقی را رعایت کند.

اما خدای بزرگ فراموش می شود، خانه سنگی کوچک خدا، خصوصا بعد بالا رفتن برج های سعودی که سایه اش روی کعبه است، مورد توجه قرار می گیرد؛ برای رسیدن به آن و تبرک گرفتن، با آرنج به دیگران زدن راه را برای خود باز می کنند.

در طواف کعبه ام، به لحظه ای می رسم که از همه کس فراریم، نه از جلو راهی دارم نه از طرف چپ و نه از طرف راست و از طرف عقب هم نگرانم! در میان گروهی نامحرم گرفتار شده ام، از هیچ سویی راه خروج ندارم، در بن بست گیر کرده ام! بغضم می ترکد و اشکم سرازیر می شود، خدایا اینجا حرم امن تو و در زیر باران رحمتت مهمان هستم، اینگونه هراسانم، نه حسابی هست نه میزان اعمال من اینچنین مضطربم پس در روزی که یوم یفر المرء من اخیه و امه ابیه و صاحبته و بنیه حال من چگونه خواهد بود، یا الله یا رحمن یا رحیم دستم بگیر، بقدری ازدحام است که راه پس و پیش نداری!

وقتی از سختی طواف که به نامحرمان تنه می خوریم می گویم خانمی می گوید اینجا همه محرم هستیم!

هنگام سعی در صفا و مروه به جایی که حضرت هاجر از شر شیطان هروله می رفته می رسم در فریادی با سکوت می گویم مرگ بر آمریکا، مرگ بر آل سعود، مرگ بر اسراییل تا از شر شیطان اکبر در امان باشند همه مسلمین جهان. در احوال هاجر این بزرگ زن فکر می کنم، چه هجرتی داشت، چه دل گُنده بود، و چه قدر پیرو ولایت، تنهایی نگهبانی و تعمیر خانه توحید را بر دوش گرفت!

خب حقش بوده که مام پیامبر بزرگ اسلام شود و امام حسین و حضرت ولی عصر از اولاد او باشند. و به حرمت دویدن های او در تنهایی و غربت در دره صفا و مروه ، حاجی باید هفت بار برود و بیاید، یاد کند قیامت را، حیرانیش را، و آنجاست که در دعا می خوانیم، خدایا خود گفته ای ادعونی استجب لکم، خودم را بخواهید، پس اینجا اجابتمان نکنی کجا اجابت خواهی کرد؟!

بیرون مسجد الحرام در کنار شعب ابی طالب نشسته ام، آثاری از خانه پیامبر صلی الله علیه و آله نمی یابی، حتی حاضر نیستند نقشه ای یا  نشانه ای از خانه ایشان  بر روی تابلو یا بنری نسب کنند که حاجی بتواند مکانش را تصور کند!

گرمای شعب تاقت فرساست، گرسنگی بر اهالی شعب فشار آورده است، چند مدتی است که با تبعید به شعب و تحریم مبارزه می کنند، تا به هدف مقدسشان که اسلام ناب است برسند.

   چه کینه ای …..گروهی از قریش با خشم و شمشیر های آخته روبروی خانه پیامبر صلی الله علیه و آله نشسته اند تا ایشان را به قتل برسانند، ابوذر را می بینم که با کیسه ای برپشت، از خانه رسول خدا بیرون آمد، پرسیدند ابوذر چه بر پشت می بری؟گفت: پیامبر را!

دشمنان خندیدند، گفتند: محمد می گفت راستگو تر از ابوذر روی زمین نیست!

همگان شاهد باشید، این ابوذر است که در روز روشن دروغ می گوید: ما را به مسخرگی گرفته است!

وقتی که ابودر از محاصره خارج شد، پیامبر از پیاده کرد، پیامبر صلی الله علیه و آله از او پرسید اباذر چگونه جرات کردی راست بگویی؟!

نترسیدی جانم به خطر بیفتد؟

ابوذر گفت: جانم به فدای شما، به گفته شما اعتماد دارم که فرمودی النجات فی الصدق، نجات در راست گویی است.

رسول گرامى اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:آسمان سایه نینداخت و زمین بر نداشت صاحب لهجه اى كه راستگوتر از ابوذر باشد.و این آیه مصداقش را نشان داد:وَجَعَلْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ یفْقَهُوهُ وَفِی آذَانِهِمْ وَقْرًا(الإسراء/46)(و بر دل هایشان پوشش هایی، تا آن را نفهمند؛ و در گوش هایشان سنگینی)

 رشته افکارم با دیدن نعش کش هایی که مرده ها را برای نماز میت به مسجد الحرام می آوردند،گسیخته شد؛ معلوم بود از کشته هایی هست که توسط مبارزان یمنی به قتل رسیده اند.

نشسته ام روبروی کعبه، تا با نگاه به خانه خدا ثواب ببرم، به همین راحتی، اینجا، این خانه، مرکز توحید است.

باید دین ناب محمدی از اینجا به جهان منتشر شود، بوسیله وهابی ها، همان هایی که از نسل ابوجهل ها و ابوسفیان ها هستند، باید از ظلم ظالم گفته شود، کدام ظالم !

ظالمی که کودکان یمنی را سلاخی می کند، از ظلمی که  به ملت های فلسطین  و غزه می شود.

روز جمعه است امام جمعه وهابی خطبه می خواند، امام علی را چهارمین خلیفه می شمارد، بعد درود می فرستد بر عایشه اما نامی از حضرت زهرا نمی برد، گاه گداری هم مثلا بغضش می گیرد و آب بینیش را پاک می کند!

خدایا تا کی این مظلومیت ادامه خواهد داشت؟! اندوه بر قلبم سنگینی می کند ،دنبال جایی می گردم که سرم را به ستونی بزنم تا از اندوهم کاسته شود!پس غیرت مسلمانان را چه شده است؟! تا کی تماشاچی باشیم؟!

با چشم های ورم کرده از اشک به هتل برمی گردم، وقت نهار است، به رستوران هتل می روم، همزمان با بغضی گلوگیر، لقمه غذا توی گلویم گیر کرد، خانم جوانی که در سن جوانی توفیق حج واجب را یافته بود، برای خرید از بازار عربستان با آب و تاب می گفت! حتی خودش را لو داد که به مغازه دار قول داده برایش مشتری جذب کند او هم در برابر پارچه ای که متر 250هزار تومانی را ارزانتر بفروشد. او علاوه بر رحم نکردن به کارگر هموطن خودش، می خواست کلاه حاجی را هم بردارد.

بعد از چند ساعت حرکت در ترافیک جاده های منتهی به عرفات، رسیدیم.اینجا عرفات است، آمده ایم که خدا را بشناسیم، تا در طواف دور خودمان نچرخیم. افراد در حال سبقت گرفتن در انتخاب محل نشتن بودن که بهترین مکان باشد نزدیک ترین جا به کولر گازی ایستاده، سفارش کرده بودن نظافت را رعایت کنید، بلافاصله میوه هایی که همراه شان بود را خوردند و زباله اش را کنار چادر ریختند!

اصلا فکر نمی کردیم که برای چی به عرفات آمده ایم!؟ آمده ایم که خودمان را بشناسیم تا به شناخت پروردگارمان برسیم!؟چه آمدنی بعد از سالها انتظار و این همه هزینه!؟

چون متوجه صاحب هستی نبودیم، و با خدا غریبه بودیم، طوفان شن و غبار از راه رسید تا بلکه حاجیان مادی نگر در عرفات بیشتر به قدرت صاحب جهان و هستی فکر کنند!

طوفان چنان شدید بود که به کسانی که بهترین جا براشون کنار کولر گازی بود گفتیم دور شوند! مبادا که کولر روی آنها سقوط کند،

همه شروع کردن به فریاد و استغاثه و کمک خواستن از پرودگار! آسمان سیاه و تاریک شد، برق چادر را قطع کردند که مبادا با جرقه، آتش به جان چادرها بیفتد!

اما همین که طوفان آرام شد، دوباره مشغول همان کارهای قبلی شدند که دوباره طوفان آمد اما با خشمی گسترده تر که دیگر چادر ها هم امن نبود، کولر ها مانند بت لات و هبل یکی پس از دیگری با صورت به زمین سقوط کردند، توی آن طوفان چادر امن نبود بناچار همه به بیرون گریختیم، صحنه هایی از قیامت مجسم شد.

در دل طوفان نشستیم، شرطه ها گفتند اینجا هم امن نیست ممکن است تابلو ها و بیلبورد ها بر روی تان سقوط کنند، و پرونده دیگری به پرونده سیاه بن سلمان افزوده شود!

به یاد آیه قرآن افتادم که فرموده:همین که در دریا گرفتار موج و طوفان می شوند به خدا پناه می برند وقتی به ساحل آرامش می رسند فراموش می کنند.

در عرفات هرکسی به اندازه یک سجاده جا برای خواب و نشستن و عبادت دارد. هوای گرم، صدای همهمه گرما تنگی جا  ، تشنگی فرصت و حال دعا را از انسان می گیرد. قیامت را در بعد کوچک آن نظاره می کنی.

شب را در غباری از شن و گرما به صبح رساندیم، آماده شده ام برای انجام یکی از مهمترین مناسک اجتماعی حج، برائت از مشرکین، حاجیه خانمی می پرسد کجا می روی؟ می گویم برای مرگ بر آمریکا گویی می روم، می گوید مگر قرار نبود دیگر مرگ بر آمریکا نگوییم!گفتم حتما برجام تورا به این نتیجه رسانده.

می پرسم یعنی آمریکا دیگر ظالم نیست!؟ مگر امام حسین از همین جا حج را نیمه کاره رها نکرد و برای مبارزه با ظلم به کربلا نرفت؟ شما برای انجام حج سکولار آمده ای؟ همه زحماتت را بر باد می دهی؟!

 حاج خانمی که کنارش نشسته می گوید این برائت را هم جمهوری اسلامی بدعت گذاری کرده است!

خانم معینه کاروان به جمع ما وارد می شود و ادامه بحث را به عهده می گیرد، می گوید پس از این قرآنی که می خوانی چه چیزی دریافت کرده ای؟!

مگر سوره توبه را نمی خوانی براءه من الله و رسوله الی الذین عاهدتم من المشرکین خداوند به پیامبرش دستور داده در حج از مشرکین بیزاری بجوید.

بله حضرت امام خمینی این موضوع را قرن ها بود از مناسک حج کنار گذاشته شده بود را زنده کرد.

حج بدون برائت از مشرکین، حج اسلام ناب محمدی نیست.مثل نماز بی وضو است .

برای عقب نماندن از مراسم، به جمعیت می پیوندم، بعد از مراسم، خانمی می گوید با شعار مرگ بر آمریکا دلمان خنک شد!

در جبل الرحمه هستیم، کوهی در کنار عرفات، حاجیان دنبال گمشده خود می گردند تا شاید در گوشه کنار کوه مردی را که یوسف گمشده شان است در حال عبادت بیابند. در گرمای آفتاب، در تاریکی شب به جبل الرحمه می روند تا امامشان را پیدا کنند.

حاجی ها دو رکعت نماز می خوانند، توفیق رفتن نداشتم، پاها در رفتن یاریم نکردند، عبادت در جوانی هم لذت خودش را دارد، بیشتر حاجی های کاروان پیر و مسن هستند، تعدادی اندک جوان هستند، مصلحت خداوند این چنین است، چون در عرفات حاجی را می بخشد به شرطی که در مدینه پیامبر امضا کند. این پیری یک توفیقی می شود که دیگر اکثر عمر را گذرانده است و فرصت و قدرت گناه ندارد

آماده حرکت به مشعر و منا هستیم.

مسؤل تغذیه برای پخش بسته های غذا، گفت:خانم ها به ترتیب بیایند سهم شون را بگیرند، یکباره عده زیادی هجوم بردند برای سهم گرفتن، بقیه دست خالی ماندن! مسؤل گفت من به تعداد بسته غذا آوردم !

هرکسی که دوتا برداشته بیاره پس بده، هیچ کس نیامد! دوباره آمار گرفت که چند نفر بی غذا مانده اند، وقتی بسته ها رسید بازهم چند نفر غذا بهشون نرسید!؟ این کار چند بار تکرار شد! و اینجا عرفات است و آمده ایم که خودمان را بشناسیم و بعد خدا را بشناسیم، با این وضع خدا را نخواهیم شناخت!

روحانی کاروان گفت:هرکسی در عرفات گم شود حضرت ولی عصر او را می یابد و به چادرش می رساند.

اما من فکر می کنم که ما همچنان گم شده باقی ماندیم، و لیاقت پیدا شدن توسط آن حضرت را نداشتیم، چون در فکر جمع کردن سهم تغذیه دیگر همسفرانمان بودیم!؟

حاجیان روز عرفه در خمار طواف معشوق بودند، بدون هیچ دغدغه ای که در حرم امن الهی هستیم، و کلید دار این خانه آل سعود است، و مدعی ادامه راه رسول گرامی اسلام! که آسمان از این همه بی تفاوتی به خشم آمد و حجی سکولار، که نشانه ای از حج ابراهیمی ندارد، با اذن خدای کعبه در طواف شد، با اذن پروردگار، یقه پیراهن خدا را از وسط پاره کرد تا مسلمین را نسبت به مظلومیت مردم یمن بیدار کند!

هشداری بود به آل سعود، که اگر کودک کشی دست بر نداری حکومتت را از وسط پاره خواهم کرد!

در مشعر نیت وقوف کردیم و رهسپار منا شدیم، اما مردان در مشعر وقوف کردند؛ صحنه دیگری از قیامت را می بینی! جمعیت حجاج در بیابان مشعر مستقر شده بودند، مشغول جمع آوری سنگ برای جمرات بودند تا شیطان های درونشان را سنگباران کنند.

به منا سرزمین آرزو ها رسیدیم. اینجا جای تمنای بسیار است تا آرزوهای جهانی کنی و برای همه، خوبی ها را بخواهی..

موقع خوابیدن نمی توانی تمام قد دراز بکشی باید پاهایت را جمع کنی، شنیده بودم به اندازه قبر برای هرکسی جا هست، ولی اینجا کمتر بود!  من و خانم مسنی به اندازه یک سجاده هم جا نداشتیم، ناچار زیر پای بقیه با هم جا عوض می کردیم.

شنیده بودم که خانواده شهیدی توی کاروان هست، اما من نمی شناختم، کنجکاو بودم و در میان جمعیت می گشتم که اگر مادر شهید هست، عطر شهیدش را از او استشمام کنم.

دم ورودی چادر، خانم بسیار سالخورده نورانی با خانم چهل ساله ای که دخترش بود، نشسته بودند. محل رفت و آمد همه اهل کاروان از روی این مادر و دختر بود. برای دراز کردن پا جا نداشتند، خواهر شهید در کارهای سنگین مثل جا به جا کردن کلمن آب و یخ و سایر کارها خدمت می کرد.

خانم سالخورده یک کلمه حرف اضافه نزد، یک بار هم اعتراض نکرد که جای من مشکل دارد، از روی من رد می شوید، روی دست و پای من پا می گذارید و احتمالا به کمر و سر و پایم لگد می زنید، با خودم گفتم مادر شهید اوست که نشانه های شهدا را دارد، قانع، صبور، ایثار گر، بی مزاحمت، برای دریافت غذا بی طاقتی نمی کند، ساکت، همچون شهدا بی ادعا، خیلی درس آموز است. به نظرم حج مقبول و مشکور این گونه است.منتظر فرصتی مغتنم هستم تا از شهیدش بپرسم.

در منا هستیم، از هر گوشه و چاک چادر، مردان دیده می شوند، خصوصا که آقایان پشت سر هم دم در چادر، خانم هایشان صدا می زنند.حاج خانمی برای اعتراض به آقایی که دنبال همسرش بود، گفت: چرا مزاحم می شوید اینجا بعضی از خانم ها پوشش ندارند و شما نامحرم هستید، او گفت الآن همه با هم محرم هستیم!

شب از نیمه گذشته است، برای تجدید وضو از چادر مستقر در منا خارج می شوم، نزدیک سرویس های بهداشتی پیرزنی به غایت کوچک را می بینم که هراسان است، می پرسم مادر مشکلت چیست؟

می گوید گم شده ام، به کارت شناساییش نگاه می کنم، اهل مازندران است، او را به چادرش می رسانم. می روم که وضو بگیرم این بار پیرزنی اهل ملایر گم شده است، پرسان پرسان او را به مقصد می رسانم.

بعد از وضو به چادرمان برمی گردم تا کمی عبادت کنم، پیرزنی از چادرمان قصد وضو گرفتن کرده، باسکوت به من نگاه می کند، فهمیدم از گم شدن می ترسد، گفتم بیا برویم، گوشه چادرم را محکم گرفته است که مبادا گم شود، باهم به چادر برمی گردیم.

که دو نفر دیگر از خانم های مسن می خواهند به سرویس های بهداشتی بروند، همراهشان می شوم، از ترس گم شدن مثل بچه به چادر مادر می چسبند، چادرم را گرفته اند. دم سرویس ها می ایستم می گویم وضو بگیرید ،اینجا منتظرم، دختر جوانی را با مادرش حیران و سرگردان می بینم که گم شده است، می شناسمش اهل کاروان ماست ، وقتی به عرفات می آمدیم دنبال کسی می گشتم که جوان باشد از دوربین عکاسی سر در بیاورد، به او گفتم بیا از من و همسرم یک عکس بگیر، گفت باشه و نیامد سه بار بهش گفتم بیا آخرش هم نیامد عکس بگیرد.

نخواستم بد بین باشم، گفتم حتما بلد نیست خجالت می کشد. تا من را دید گفت راه چادر را گم کرده ام، گفتم دنبال من بیا، چون جوان بود و با سواد تا نصف مسیر بردمشان، بقیه را آدرس دادم و برگشتم سر قرارمان کنار سرویس های بهداشتی، که دوباره دختر جوان با مادرش سرگردان از راه دیگری به سرویس ها رسیدند، این بار تا دم در چادر بردمشان و سریع برگشتم که آن دونفر از سرویس های بیرون نیامده باشند. این بردن ها وآوردن ها تا نزدیک اذان ادامه داشت.

وقتی رسیدیم به چادرمان فقط به اندازه دو رکعت شفع و وتر وقت مانده بود!

یاد حرف روحانی کاروان افتادم که در هر بار موعظه اش می گفت اگر کسی در منا و عرفات گم شود حضرت ولی عصر او را می یابد و به خیمه اش می رساند!

هنوز هم حلاوت و شیرینی رساندن گم شده ها را به چادرشان که طبق گفته روحانی کاروان که امام عصر در عرفات و منا انجام می دهد در ذائقه ام احساس می کنم.

در روز ستیز باشیطان حاجی ها برای رمی جمره عازم شدند، باید برای رفت و برگشت، چهار کیلومتر پیاده روی می کردند تا با سنگ زدن به شیطان بزرگ او را از خود دور کنند، و حاجی هایی که قدرت بدنی سالم تری داشتند هر سه روز را موفق شدند که به شیطان سنگ بزنند. وقتی برگشتند کف پاهایشان تاول زده بود، و از درد پا می نالیدند.

بعد رمی جمره عقبه روز عید قربان است، حاجیان قربانی هایشان را به قربانگاه داده اند تا ذبح شوند، قرار است نفس هایمان را ذبح کنیم، تا از شر نفس اماره خلاص شویم، بلکه با دعا و تضرع به یاری نفس مطمنه بشتابیم او را تقویت کنیم، ما با چیدن کمی از موی سر و ناخن تقصیر می کنیم، خداوندی که زن را آفرید موی سرش را بخشی از زیبایی او می داند که برای جذب همسرش به آن نیاز دارد. اما مردان باید خود را کاملا شبیه یک عبد کنند، سرها باید از ته تراشیده شود، در هر پست و مقامی که باشی باید شکل غلامان شوی، منتها غلامی و بندگی پرودگارت.

رفته ام برای تجدید وضو، عده زیادی از مردان حاجی آمده اند کنار سرویس بهداشتی زنان و همسران سرشان را حلق می کنند، اما با بدنی برهنه که فقط از کمر به پایین با احرام پوشیده است، وقتی چشمم به مردان با آن منظره افتاد بی اختیار به یاد فیلم مختار و توابینش، سلیمان صرد خزاعی افتادم. که سرشان را تراشیده بودند و با لنگی خود را بسته بودند.

بعد از بیتوته در منا، کسانیکه مضطر بودند و معاف ازشرکت رمی جمره روز سوم، قرار شد شبانه به مکه برگردیم. اتوبوس آمد و قرار بود همه سوار شویم ، که باید به صف می شدیم تا یکی یکی وارد اتوبوس شویم. اما اینگونه نشد، جمعیت هجوم بردند به در اتوبوس، همگی پیر و از ناتوان های کاروان بودند. یکدیگر را با فشار و هل دادن کنار می زدند تا سوار شوند.

عده ای روی صندلی ها نشستند و بقیه وسط اتوبوس ایستادند، من که آخرین نفر بودم جلوی در روی پله ها نشستم، خانمی که ایستاده بود کنارم نشست. گله کرد که به فلان خانم گفتم که این اتوبوس ماست برویم سوار شویم قبول نکرد، گفتم مگر چه شده، گفت : صندلی ندارم که بنشینم .

گفتم همه باید با همین ماشین می آمدیم، و یک عده روی صندلی یک عده ایستاده، گفت: من زانویم را عمل کرده ام، گفتم: اینها که سوار شده اند یا کمرشان را عمل کرده اند یا زانویشان، اگر سالم بودند که باید در منا می ماندند تا فردا برای جمره می رفتند.

با خودم فکر کردم باید از جوانی رفتار درست را عادت کرد تا در سن پیری به کمال برسد، یک شبه که نمی شود انسان آدم شود.

وقتی برگشتیم به مکه، منتظر بودم اثر سنگسار کردن شیطان را ببینم، خصوصا روز سوم که از وادی محسر عبور کرده بودند، با دیدن محل شهادت مظلومانه حجاج سال 94، همه فریاد یا حسین سر دادند ، اشک ها سرازیر شد،با یاد مظلومیت حجاجی که وارد سرزمین امن الهی شده بودند، به علت ظلم سعودی ها همگی بروی هم افتادند و به شهادت رسیدند.

اول صبحی برای صبحانه وارد غذا خوری شدم، صف طولایی را کنار میز سلف ایستاده دیدم، هر کسی باید یک عدد تخم مرغ، یک تکه پنیر و یک قوطی شیر و مربا و کره بردارد.

با تعجب دیدم بعضی دوتا و بعضی چهار تا تخم مرغ برمی دارند! و نمی توانند همه تخم مرغ هارا بخورند، به هم اتاقی هایشان تعارف می کنند و در نهایت اضافه می آورند که باید دور ریخته شود!

مکه هستیم در جلسه کاروان برای جشن عید ولایت جمع شده ایم، می خواهیم غدیر را با شادی برگزار کنیم، هرکسی هر چقدر می تواند کمک کند که بهترین پاداش را دارد، حجاج کمک کردند.

سوار آسانسور شدم، مردان حاجی از کاروان دیگر با هم از جلسه شان سخن می گفتند، می گفت: توی جلسه مان گفتند کمک کنید برای جشن ولایت، حاجی دیگر پرسید، کمک کردی، گفت نه، چون به عید غدیر می گویند جشن ولایت !

خلاصه ما نفهمیدیم در عرفات و کوه جبل الرحمه، دنبال کدام ولایت می گردند، و چه کسی را برای آمدن دعوت می کنند، و چرا از واژه ولایت در غدیر فراری است!

خوب که در احوال اعتقادیشان توجه کردم، دیدم از پیروی ولایت فقیه بیزار هستند و مقلد صادق شیرازی، درست همان کاریکه مردم کوفه بعد از نامه نگاری و دعوت از امام حسین با مسلم نماینده امام کردند، کردند آنچه که نباید می کردند، خداوند قبل از ظهور امام معصومش انسان ها را با ولایت فقیه تمرین و آموزش می دهد تا برای ظهور معصومش یاران آماده داشته باشد.

سر میز غذا خوری نشسته ایم، خانم ها از یکدیگر می پرسند، از کجا آمده اید؟ می گوید از فلان شهر که مرکز استان است، خانم سوال کننده می گوید نه شما مال شهر نیستید

بنده خدا ترسید گفت ده سال است که به این شهر آمده ایم، از اطرافش بودیم. خانم مرکز استانی پرسید خودت مال کجایی؟ گفت هر روز یک پایم در این شهر است،

دوباره پرسید، گفت اهل فلان شهر هستم، گفت پس شهرستانی هستی، بعد  در ادامه گفت ما نسل اندر در مرکز استان بوده ایم.

از همان خانم شهرستانی پرسید در مرکز استان چه می کنی که هر روز اینجا هستی؟ گفتم پسرم مسؤل کل کشور است. هروز با هواپیما در حال رفت و آمد است .عروسم شاکی است که کی در خانه هستی. خانم بغل دستی گفت خب پول خوب هم میگیره .خانم مرکز استانی گفت می بینی من تنها آمده ام، همسرم سردار است و همیشه در جبهه هاست!

و پدر بزرگم ۲۰۰ سال پیش ایستگاه راه آهن مرکز استان را ساخته است!بعد ادامه داد اگر کسی وطن و زادگاه خود را انکار کند فرزند پدرش نیست!

یک خانم دیگر به کمک خانم شهرستانی آمد و گفت: شهری بودن، انسانیت توست، لازم نیست که اهل مرکز استان باشی.

خانم شهرستانی کم آورد، گفت بله من شهر شما را خیلی دوست دارم، و مردمش خیلی خوب هستند. خانم مرکز استانی کمی نرم شد گفت همه ایرانی هستیم، این ها خارجی هستند عربستانی ها!

در حالیکه خداوند غیر از این حرفها می گوید: ….ان اکرمکم عند الله اتقیکم، خداوند می فرماید ما شما را از قبایل و زبان های گوناگون آفریدیم تا یکدیگر رابشناسید، و گرنه گرامی ترین شما نزد پروردگار با تقوا ترین شماست.

بعد اتمام اعمال مجاز شدیم تا به نیابت از دیگران طواف کنیم. آن روز از دوستان کوثرنتی خواستم برای استجابت آرزوهایتان یاریم کنند.رفتم تا از رب الکعبه برای شان برات بگیرم .

رفتم تا دامن خدا را بگیرم، دوستان هم قاصدک های دعا هاشان را بر بالای کعبه به اهتزاز درآوردند.برای حاجت رواشدن آرزوهایشان را به آرزوهای ملت های مسلمان پیوند زدند. و در یک اتحاد بزرگ به کمپینی متصل شوند که هزاران مظلوم، یمنی بحرینی پاکستانی،فلسطینی،عراقی، کشمیری و میانماری، سوری، افغانی و لیبیایی، در زیر بمباران و انتحاری های سازماندهی شده آمریکا و اسراییل هستند. کودکانشان همچون کودکان ما برای پدر مادرشان عزیز است، دختران و پسرانشان آرزوی ازدواج دارند. خانوادهایشان در آرزوی سقفی برای زندگی هستند.آزادگانشان در آرزوی رهبری فرزانه هستند تا در زیر سایه اش بدون دغدغه از انحراف در دین، در امنیت شب را سحر کنند.از شان خواستم تا دلها یشان را مُحرِم کنند و همراهیم کنند در یک طواف معنوی از راه دور با نیت های پاک، ریسمانی را تابیدم تا به ریسمان الهی وصل شود.

همینکه به طرف مسجد الحرام به نیت دوستان کوثرنتی های عزیز حرکت کردم، شاید دعاهای آنها بود بر فراز ابرها به حرکت در آمد، و رعد وبرق تمام پهنه آسمان را فرا گرفت، باران رحمت پروردگار که هر قطره اش در آغوش فرشته ای بود بر بام کعبه فرود آمد. شنیده اید که دعا هنگام بارش باران زود تر به اجابت می رسد، باران از ناودان طلا بر دستان پر از التماس مان جاری شد.

عرض کردم پروردگارا این من نیستم که دعا می کنم ، این دعایی است که از طرف همه کوثرنتی هاست که روانه کوی تو می شود، من فقط روسیاهی بیش نیستم، اما افتخار بر کف گرفتن دعا های طلابی را دارم که امام عصرت خودش فرموده مرا به ریزه خواران سفره ام قسم دهید، قسمت می دهیم به حرمت اهل بیتت، به حرمت پیامبرت که توسط مشرکین از این شهر مقدس بیرونش کردند، به حرمت امام حسینت که از عرفات به طرف کوفه رفت، که اینجا برایش امن نبود، امنیت برای همه مسلمینت تامین بفرما و در ظهور قایمت تعجیل بفرما، و حاجات شرعی دوستان کوثرنتی را که همه هم و غمشان تبلیغ دین توست برآورده بفرما.

یکی از خانم های همسفر تعبیر خوابش را از من خواست، گفت: درحال طواف دیده است که اتاقی در مسجد الحرام است که مال حضرت نوح است؛ همسر نوح هم پیشانی بند سبز داشت. دنبال همسر نوح می رود و چادرش را می گیرد که یکی از هم اتاقی هایش او را از این کار منع می کند.

گفتم خواب خوبی دیده ای سرتا پا خیر است اما مواظب هم اتاقیت باش تا تو از خیر باز ندارد.گفت : اتفاقا هم اتاقیم فرد صالحی است. من از مصادیق شری که ممکن است برایش اتفاق بیفتد نگفتم.تا اینکه شب آخر اقامت مان در مکه بود، که هم اتاقی ما که قرار نبود از مکه خرید کند، تا ساعت یک و نیم شب بازار گردی می کرد. وقتی از او پرسیدم که چه شد یک باره به خرید رفتی؟ نام خانمی را گفت که هم اتاقی همان خانمی بود که در خواب دیده بود که او را از همراهی با همسر نوح دور کرده بود!

توی آسانسور هستم، خانم ها بایکدیگر در باره طوافشان حرف می زنند، یکی می گوید همه اعمال را انجام داده ام و آن دیگری می گوید طواف نسایم مانده است، سومی می گوید این همه پول خرج کرده ایم بروید طواف را انجام دهید!

تا جاییکه توانستم هنگام نماز واجب در مسجد الحرام نماندم که به اجبار، به جماعت نمازی را به امام وهابی که از تبار متوکل عباسی و ولید بنی امیه است اقتدا کنم!

متاسفانه روحانیون کاروان فقط از ثواب نماز در مسجد الحرام می گویند که یک رکعت آن برابر هزار رکعت است، و متاسفانه وقتی به حاجی گفته می شود هنگام اذان بازار گردی نکنید که باعث وهن شیعه شود، نمی گویند که لزومی ندارد که وقت نماز در مسجد الحرام باشید، که سیاهی لشکر وهابی کافر شوید.

اما یک روز بعد از طواف در آخرین شوط طواف، نماز جماعت شروع شد، و راهی برای خروج از حلقه طواف نداشتم، همانجا به نماز ایستادم؛ نمازم را اقتدا کردم، هنگام سجده متوجه شدم که جلوی مردان ایستاده ام. گفتم خدایا می بینی اینجا در کنار کعبه ات نمازی این چنین می خوانیم، و اقتدا به یک وهابی نجس فقط به خاطر اطاعت از ولایت است که از ولایت تو نشأت گرفته است.

بعد از 25روز از مکه  با طواف وداع به قصد مدینه حرکت کردیم.

اینجا مسجد النبی است، فقط نامش برای پیامبر است اجازه نداری با خودت مهر نماز داشته باشی، در ورودی در کیفت را می گردند، نه برای اینکه ممکن لست داعشی یا‌ تروریست باشی، برای اینکه از بمب بزرگتری مثل مهر تربت امام حسین می ترسند، می گویند سجده برمهر شرک است، اما خودشان حتما باید بر سجاده سجده کنند شرک نیست، می گویم، چه فرقی می کند، اگر سجده بر چیزی شرک می شود، مهر باشد یا سجاده، می گویند نباید به پیامبر متوسل شوید و شفاعت بطلبید، ولی خودشان را مجاز می دانند که بعد از نماز واجب دورکعت نماز بری مردگان بخوانند و طلب رحمت و شفاعت کنند، یعنی خودشان لایق شفاعت کردن می دانند و مرده ها را سزاوار دریافت رحمت و شفاعت می دانند اما شفاعت طلبیدن ِ پیامبر شرگ است و از پیامبر نباید توقع شفاعت داشت، در حالیکه خداوند در قرآن می فرماید: وقتی مردم از تو درخواست شفاعت کردند، و تو قبول کنی ماهم می پذیریم.

از بیرون مسجد روبروی گنبد سبز رسول خدا نشسته ام تا زیارت بخوانم، چند نفر پیرزن خارجی هم مشغول دعا هستند. شرطه می آید ،دستور می دهد از اینجا بروید، حاجی های بیچاره به گنبد پشت کردند، شرطه رهایشان کرد، من هم پشت به گنبد زیارت نامه می خوانم!

آمده ام کنار کوچه بنی هاشم زیارت نامه برای حضرت زهرا بخوانم، اذن دخول که ندارد چون مکان مشخصی برای قبر زهرا نمی شناسی، مشغول زیارت می شوم دایما جهتم را تغییر می دهم که متوجه نشوند، کتابچه را زیر چادر گرفته ام که نبینند، شب است در خانه فاطمه باز می شود ،فاطمه همراه علی و حسنین به در خانه مهاجر و انصار می رود، روز غدیر و جانشینی علی را به یادشان می آورد. ولی جواب مثبت نمی شنود.

حیران و سرگردان به طرف بقیع می روم تا بلکه از بیرون در پهنه ی بقیع جستجو کنم.

اینجا بقیع است مزار چهار امام معصوم بدون سنگ قبر،  تنها با پاره سنگی که بر بالای قبر گذاشته اند، زنان حق ورود به بقیع را ندارند، طبق احکام وهابیت اگر زنی سر قبر مردان برود مرد مرده می تواند اندام او را عریان ببیند، از پشت نرده ها به دور دست نگاه می کنم تا مزار غریب چهار امام را غریب را درموطنشان نظاره کنم، از همان جا به امام رضا ی غریب خودمان سلام می کنم می گویم آقاجان شما غریب هستید یا اجداد مطهر تان در وطن خود چنین غریب هستند. در مدینه یک بغض گلوگیر دائمی در گلو داری و اشکی که بهانه می خواهد تا ببارد.

زیارت جامعه را شروع می کنم، فاصله بقیع تا مسجد النبی را می بینم، کوچه ی بنی هاشم شلوغ است تعدادی اندک، تابوت را بر دوش دارند و تصمیم دارند تا کنار مدفن پیامبر دفن کنند، اجازه نمی دهند، این نوه پیامبر  امام حسن است، چه کسی اولی تر از او که در کنار جد بزرگوارش باشد. تیر ها در کمان می رود، شروع به تیر باران تابوت می کنند، امام حسین دستور می دهد برویم بقیع، از این همه غربت اشک بر پهنای صورتم جاری می شود، صفحه دعا را با دستمال خشک می کنم، همان جا نماز زیارت می خوانم، وقت نماز است، وارد مسجد النبی می شوم.

خدایا به تو پناه می برم از این همه غربت، بعد از هزار و چهار صد و چهل سال، امثال ولید ها و متوکل ها نماز را اقامه می کنند و همه حجاج ماموم هستند!

صحن مسجد النبی مملو از حجاج است که منتظر نماز جماعت هستند، به یاد خوارج می افتم که در بیابان نهروان جمع شده بودند، این حجاج هم منتظرند تا نماز بدون بصیرت را به جماعت بخوانند، بدون اندیشه به کشته های یمن و میانمار….!

در کنارم دو حاجی که روی کیفشان نوشته سوریه، ولی چهرشان سوری نیست، می پرسم اهل سوریه، یک جمله ای می گوید که سر در نمی آورم. نوشته روی کیفش را نشان می دهم ، بازبان خودش می فهماند نام بانک است، روی کیفش دنبال نام کشورش را جستجو می کنم، اندونزی را می یابم، با لبخندی دوستانه می گویم اهل اندونزی هستید، سرشان را می بوسم، باهم دست می دهیم، با اشاره به من می فهمانند که یک امت هسیم به نام مسلمان، تایید می کنم، از من می پرسند اهل سوریه هستی، می گویم ایرانی ام. با انگشتش اشاره می کند به بینی من که فرق مان در شکل بینی مان است، مال شما باریک وقلمی مال ما پهن و بزرگ است. خلاصه خیلی آمادگی هم صحبتی وجود داشت که متاسفانه به علت بلد نبودن زبان نتواستم ارتباط بیشتری برقرار کنم، خدا حافظی می کنم روانه هتل می شوم.

در کنار مسجد النبی نشسته ام، از بیرون به نزدیک ترین نقطه از پشت دیوار روضه، اذن دخول می خوانم، چون می دانم که در داخل مسجد به این زودی ها اجازه زیارت نمی دهند.

هنوز هم پیامبر غریب است در این شهر، در مکه غریب اینجا غریب. به آسمان ابری و غم گرفته نگاه می کنم، می گویم پروردگارا غربت تاکی، اینجا نشسته ام حدود کوچه های بنی هاشم است. پیش خودم تصویر کوچه ها با دیوار های کوتاه گلی می بینم، پیامر مهربانی ها را می بینم که در میان چند کودک بازی گوش اسیر شده است . پیامبر اعظم به آن ها سواری می دهد، وقت اذان شده صدای بلال ‌از مناره مسجد بگوش می رسد، ولی بچه های بازیگوش حاضر نیستند چنین همبازی محترم و دوست داشتنی را رها کنند.

ابوذر را می بینم که نگرانی از ته کوچه نمایان می شود، و بدنبال پیامبر می گردد که چرا به مسجد نیامده است.

با دیدن رسول خدا تعجب می کند، یا رسول الله مردم همه منتظر اقامه نماز هستند و شما اینجا مشغول….

حضرت دم گوش ابوذر آهسته نجوا کرد، ابوذر دست درجیبش کرد، چند تا گردو در آورد، گفت بچه ها من این شتر شما را می خرم، می فروشید ، هواس بچه ها پرت شد و از تمرکز بر پیامبر منصرف شدند، چون ظهر شده بود گرسنه بودند، حاضر شدند معامله کنند. باصدای شرطه که حاجی پاشو برو، از کوچه بنی هاشم بیرون آمدم، و نقطه دیگری را انتخاب کردم و نشستم تا بقیه زیارت را بخوانم، صدای کودکانه حسن و حسین را شنیدم که با خوشحالی از مسجد دوان دوان به خانه برمی گشتند و هردو تلاش می کردند که زودتر به خانه برسند و موضوعاتی از دهان مبارک پیامبر شنیده بود برای مادر بگوید تا جایزه بگیرد.دوباره به زیارت مشغول می شوم .

دو رکعت نماز برای تحیت مسجد می خوانم، خدای من، پیامبر از خانه اش بیرون آمده به در خانه فاطمه می رسد، کنجکاو می شوم که با دخترش چکار دارد، پیامبر می ایستد، آیه تطهیر را می خواند و روانه مسجد می شود.

به در باب علی می رسم، عهد کرده ام فقط از باب علی وارد شوم، خانمی را می بینم که تلاش می کند از داخل صندوق امانات انارش را بردارد، نمی تواند، به کمکش می روم، می گوید نمی گذارند خوراکی به داخل ببرم، شب را در مسجد می مانم، با تلاشی کوچک انارش را به او می دهم، وبعد از بازرسی خانم شرطه وارد می شوم که پشت سرم خانم انار به دست وارد می شود، می گوید پشت شما پنهان شدم تا مرا نبیند.

اینجا بین الحرمین است، حاجی ها آواره در این بین الحرمین هستند ، برای پیدا کردن مزار فاطمه به روضه پیامبر می روند نمی یابند روانه بقیع می شوند، اجازه دخول ندارند از همان بیرون اذن دخول می خوانیم، به روضه در دلم گوش می دهم، در تاریکی کوچه بنی هاشم ، چهار نفر وارد خانه فاطمه می شوند، در سکوت تاریکی شب هفت نفر تابوتی را بردوش به طرف بقیع می برند ، تابوت کیست، از فریاد در سکوت و گریه در بغض زینب ،می فهمم فاجعه در خانه علی بوده است ، وعده پیامبر به دخترش محقق گشته است. حسنین و زینب بی مادر شده اند.

در مسجد النبی هستم کنار ستونی می نشنیم تا با تکیه دادن به دیوار دوباره اذن دخول و زیارت بخوانم، حاجی مشهدی کنارم می نشنید کتاب دعای مرا می بیند داغ دلش تازه می شود، کتاب دعایم را گم کردم پیدا نشد ولی کیف پولم با همه پول هایم گم شد، بعد از جستجو رفتم به بخش امانات پیدا کردم، گفت خدا خیرشون بدهد، اگر دست ایرانی ها افتاده بود پیدا نمی شد! گفتم از کجا معلوم، شاید کیف را ایرانی پیدا کرده و تحویل امانات داده باشد، اینجا همه حاجی هستند، گفت راست می گویی استغفرالله، گفتم ولی مطمئنم که کتاب دعایت را همین شرطه ها توی زباله انداخته اند، چون دعای توسل دارد می گویند شرک است، گفت واقعا، گفتم بله!

خانم حاجی از من التماس دعا کرد، گفتم قبول باشه الهی آل سعود نابود شود، چون مردم یمن را می کشد، گفت:خدا خیرشون بدهد، گفتم خدایا به این حجاج بصیرت بده، وقت نماز با حسرت نماز جماعت را به پیشنماز وهابی،خدا لعنتشون کند، اقتدا کردم به قضای مغرب، هرچند نمازم درست بود ولی بعدا فرادا خواندم، گفتم پرودگارا میبنی مظلومیت اهل بیتت را، در مسجد پیامبر خاتم ما با باید مثل زمان بنی امیه و بنی العباس به امثال ولید ها ، متوکل ها اقتدا کنیم!

در حالیکه باید الان ما به شهید شیخ نمر اقتدا می کردیم، شیخی در کمال مظلومیت مانند فرزندت حسین با شمشیر به شهادت رسید!

با اینکه هزار چهار صد و اندی سال می گذرد مکه و مدینه همان روزگار زمان بعد از شما را طی می کند، ظلم ها کم نشده که بیشتر شده است، می خواهم دعا کنم ، فقط نفرین بر آل سعود و اسراییل و آمریکا بر زبانم جاری می شود.

با حسرت از مسجد خارج می شوم بدون اینکه بتوانم به زیارت روضه بروم!امیدوارم که فردا بتوان به زیارت روضه بروم

برای زیارت روضه پیامبر بعد از نماز ظهر در صف ایرانیان منتظر نشستیم، هر ملیتی جداگانه می نشینند، به ترتیب و نوبت برای زیارت حرکت می کنند.

ایرانی ها را در آخرین فرصت می فرستند.خانم شرطه با جیغ خاص خودش گفت ایرانی، همه دوان دوان به طرف روضه رفتیم، با کمال تعجب  جلوی چشم ما، افغانی ها را فرستادند.

خانم حاجی ناراحت شد که باز هم ما را منتظر گذاشتند، گفتم: همینجا که روبروی روضه هسیم، زیارت پیامبر  و نماز را بخوان ، هروقت داخل رفتیم بقیه زیارت را انجام بده.

 این زیارت، اخرین روز ما در مدینه بود که با وداع  از مدینه به اتمام رسید و شهر مدینه را با همه اندوهش پشت سر گذاشتیم و راهی ایران شدیم.

صفحات: · 2

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت



[دوشنبه 1398-05-21] [ 09:26:00 ق.ظ ]