تا چراغعلی از رختخواب کنده بشه، مادر ناز گل گفت: دیدی چه خاکی بسرم شد! نازگل گفت: بدو برو توی پستو قایم شو.

چراغعلی بلند شد دوید به طرف پستو، دوباره برگشت کلاه طلبگی و قبای مخصوصش را ورداشت دوید توی پستو.

پستوی تاریک مثل فضایی پر از قیر، افتاد لابلای دیک و تشت و خلاصه وسایل انباری.همونجا گیر کرد نه راه پس داشت، نه راه پیش!

ضربان قلبش به شدت می تپید، گمان می کرد الآن که پدر نازگل بشنوه!

کم کم سکوت بر اتاق مسلط شد، چراغعلی آهسته پایش را که کج شده بود، کمی دراز کرد؛ خدا روز بد نیاره، ملاغه بزرگ سمنوپزی سر خورد و افتاد روی دیک و صدای وحشتناکی تولید کرد.انعکاس صدا آنقدر بلند بود، که چراغعلی یه لحظه گمان کرد که دچار ایست قلبی شده است!

چند ثانیه طول نکشید که پدر ناز گل با فانوس بالای سرش ایستاده بود، دستش را به طرف چراغعلی دراز کرد و گفت: بالام (پسرم) چرا اینجا؟!

رنگت چرا اینطور سفید شده؟!روکرد به مادر نازگل، آرواد(زن) مهمان را توی پستو پذیرایی می کنی؟!

بعد به چراغعلی گفت: برو توی رختخوابت بخواب، الآن صبح میشه.

خدا رحمتش کنه بنده خدا استاد خوبی بود.

نام ها مستعار هستند .

 

 

 

 

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت



[سه شنبه 1398-05-08] [ 01:24:00 ب.ظ ]