بعد از پایان جنگ همسرم خواست ما را به زیارت ببرد. البته تا زمانی که جنگ بود هر وقت زیارت را پیشنهاد

کردم، گفت: «هر روز جوانان شهید را تشییع می کنیم و بقیه در جبهه ها می جنگند و تو می خواهی بری

زیارت،چه گونه از خدای امام رضا اذن دخول می گیری؟»

ادامه مطلب :

تا اینکه بعد از جنگ در عالم رؤیا دید حرم را طواف می کند. فهمید امام اذن دخول داده است.

با یک پیکان و جمعیت هفت نفری از آذربایجان حرکت کردیم! آن زمان نشستن دونفر در صندلی جلو

ایرادی نداشت .

پسرم و همسرش جلو نشستند.من و سه دخترم عقب نشستیم. گاهی هم عروسم خسته می شد و عقب می آمد. خلاصه تا مشهد دختران به نوبت روی زانوهای من بودند،هروقت از ماشین پیاده می شدم زانویم به یک جای ماشین می خورد !

در مشهد اتاقی را در پشت بازار رضا کرایه کردیم. از حرم هم پیاده می آمدیم ، به علت دیسک کمر

چندین جا در کنار پیاده رو می نشستم، بعد دوباره حرکت می کردم.

طبق معمول پخت و پز غذا به عهده من بود. وقتی هم به زیارت می رفتیم من مسئول خدماتی

بودم .

یکی آب می خواست و آن دیگری را باید به دستشوی می بردم . شب اولی که رسیدیم

در خواب دیده بودم که وارد حرم شدیم همسرم به طرف ضریح رفت و داخل ضریح شد

و من هم دائما درحال تردد در بین صحن و آب دادن و غیره هستم!

خلاصه فهمیدم اذن دخول برای او صادر شده بود، ماهم به تبع او و به شرط خدمت رسانی

به زائرانش اذن داشتیم.

بابی انت و امی یا امام رضا

 

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت



[دوشنبه 1398-04-17] [ 09:54:00 ق.ظ ]