عابس بن ابی شبیب شاکری

در حال آبیاری باغ بود، که صدای همهمه ای را شنید.

آمد دم در و نگاهی به بیرون انداخت دید لشکری عبور می کند، پرسید کجا می روید مگر جنگ شده است؟

گفتند به جنگ حسین می رویم! همانجا بیل را انداخت و باغ و آبیاری را رها کرد، دوان دوان به خانه رفت، دنبال زره و شمشیرش بود که همسرش پرسید چه می کنی؟ گفت: کوفیان رنگ عوض کرده اند. یک روز از فرزند زهرا دعوت کردند، من خود نامه دعوت را به امام حسین رساندم.

اکنون با شمشیر به جنگ فرزند فاطمه می روند. باید بروم به یاریش، این کوفیان مهمان کش تا من از مکه برگردم مسلم را به شهادت رساندند.

زن به التماس افتاد، حالا که می روی وقتی چشمت به مادرش حضرت زهرا افتاد، برای من هم شفاعت بخواه.

مرد با یک خیز بر روی اسب هی زد و در خم کوچه در گرد و غبار ناپدید شد.

شب بود امام حسین در خیمه یارانش مشغول صحبت بود،می فرمود: اکنون شب است و من اذن دادم، هرکسی  که نمی تواند یاریم کند قبل از شنیدن صدایم در تاریکی راه خویش گیرد و برود، پرده خیمه کنار رفت و جوانمردی با صلابت، سینه کشیده و قامتی بلند وارد شد.

پیشانی بلندش خط تیغی از جنگ صفین داشت، -او زمانی از یاران صدیق امام علی بود، از مردان نخبه شیعه کوفه، دلیر  و شجاع و شب زنده دار، از طایفه بنی شاکر که مدال فتیان العرب را بر سینه ستبرشان داشتند-.

امام همینکه او را دید لبخندی از رضایت برچهره اش نشست.عابس قلبش لبریز از شادی شد که امامش را شاد کرده است.

عابس روز عاشورا به میدان نبرد شتافت، لشکر دشمن یارای جنگ تن به تن با او را نداشتند، عمرسعد دستور داد او را سنگباران کنید؛ عابس زره و کلاه خود و لباس از تن کند و برهنه با آنها جنگید و یک تنه بسیاری از آنها را کشت تا سر انجام به شهادت رسید. سربازان دشمن هرکدام تلاش می کردند که کشتن او را به خودشان نسبت دهند که عمر سعد گفت یاوه گویی بس است عابس کسی نیست که به تنهایی بتوانید بر او غالب شوید برای کشتن او ده ها مرد لازم بود.

عابس نامش بلندش در ناحیه مقدسه ثبت کرد، تا نزد امام زمانش تا قیامت در مرثیه کربلا حضور ی خونین داشته باشد.

سفینه البحار ج2

صفحات: 1 ·

موضوعات: باز آفرینی محتوای دینی  لینک ثابت



[پنجشنبه 1398-06-14] [ 09:50:00 ق.ظ ]