آمریکایی مست به خواهرم حمله...

 

سال 1362به عنوان روحانی گروه توپخانه رفته بود اهواز؛ با یه فرمانده ارتشی آشنا شد که بعضی وقت ها که خبری از عملیات و حمله نبود از خاطراتش می گفت و خیلی خدا رو شکر می کرد که در زمان انقلاب خدمت می کنه می گفت اگر همیشه در جبهه باشه هیچ وقت خسته نمیشه، برای اینکه مردم از سلطه خارجی و تجاوزات شون راحت باشند، برای اینکه مردم احساس ذلت نکنند، می گفت از تحقیر شدن در زمان شاه خسته شده بودم و از دوران بد کودکی و نوجوانی اش می گفت: که آمریکایی ها در شهرشون جولان می دادند و بد مستی می کردند و هیچ دختر پسر و زنی جرات نداشت تنهایی در روز روشن در کوچه خیابونای اهواز رفت و آمد کنه! هرچه که خوب بود مال آمریکایها بود! خونه خوب با کولرهای مجهز،  سربازای ایرانی هم یا گماشته آدمهای شاه بودند یا محافظ آمریکایها! و علاوه بر حقوقشان از مالیات مردم حق توحش می گرفتند!!!!
و یه روز از انگیزه ارتشی شدنش گفت:

«خواهرم 15 ساله بود هر وقت می خواست بره بیرون باید یکی از برادرا او را همراهی می کرد اون روز قرار شد من باهاش برم نزدیک پارک شهر رسیدیم، دو نفر از یه ماشین بنز پیاده شدن که یکی آمریکایی بود از لباسش معلوم می شد، آخه آمریکایی ها توی شهر با شلوارک لی بالای زانو رفت و آمد می کردند! یه پاسبان هم از او محافظت می کرد، همینکه به ما رسیدند به طرف خواهرم حمله کرد و اونو به طرف ماشین می کشید خواهرم جیغ کشید من خواهرم رو می کشیدم تا از دستش نجات بدم، چادرش از سرش افتاد با مشت به جون آمریکایی افتادم پاسبان با باتومش به جون من افتاد تا اونجایی که می تونست کتکم زد خواهرم از دست آمریکایی فرار کرد، آمریکایی مست کرده بود .pan style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;">مردم هم با این نا امنی ها عادت کرده بودند و جرات نداشتند اعتراض کنند چون ساواک حسابشون رو می رسید! آمریکایی جسور شده بود می خواست دنبال خواهرم بره که پاسبان دستش رو گرفت برد طرف بنز و سوار شدند و رفتند.
اون سال من کلاس ششم طبیعی رو تموم می کردم وهمیشه آرزو داشتم که پزشکی بخونم ولی از اون روز تصمیمم عوض شد. تو ارتش استخدام شدم تا اینکه درجات ارتش رو پشت سر گذاشتم، هدفم از ارتشی شدن این بود جلوی افرادی که به مردم خیانت می کنند رو بگیرم.
یه روز باماشین از خیابونی رد می شدم که همون پاسبون رو دیدم جلوش ترمز کردم در ماشین رو باز کردم ازش خواستم که سوار شه، اونهم با خوشحالی سوار شد احساس غرور می کرد که ارتشی درجه دار اونو سوار کرده اومدیم رسیدیم روی پل کارون توقف کردم از ماشین پیاده شدم ازش خواستم که پیاده بشه وقتی پیاده شد، گفتم:هدف تو از شغل پاسبونی چیه؟
- قربان برای حفظ ناموس وطن!
- حقوقت رو از کجا می گیری؟
- از مالیات مردم.
- یادت میاد که از مردم حفاظت کرده باشی؟
- بله قربان
- می تونی یکی از اونهارو برام تعریف کنی؟
- بله.
-کمی فکر کرد..
- اگر یادت نیست من برات می گم تا یادت بیاد!
- چند سال پیش یه دختری از کنار پارک رد می شد که یه آمریکایی مست بهش حمله کرد یادت هست؟درحالیکه دچار شک وتردید شده بود که منظورم از این سوال چیست.
- آره یادم هست
- تواز اون دختره چه جوریی دفاع کردی. شروع کرد که بگه زبانش به من ومن افتاد،
- خوب به چهره من نگاه کن شاید به یاد بیاری؟ حق داشت من رو نشناسه اون زمون من یه جون 17 ساله بودم؛اما حالا با لباس ارتشی ورشد قد وقیافه نمی تونست من رو بشناسه.
- اون دختر یه برادرهم داشت توحسابی بهش کتک زدی ومیخواستی اون دختر رو با آمریکایی ببری من همون برادره هستم، رنگش پرید، افتاد به پام که منو ببخش، اگر من از تو خواهرت دفاع می کردم آمریکایی منو می کشت من زن وبچه دارم،
-حتما دختر داری می دی به آمریکایی مست ؟ از این پل بیندازمت توی رود کارون تا خوراک کوسه ها بشی؟ یا اینکه همون کتک هایی که بهم زدی بهت بزنم؟ خودش انتخاب کرد، شروع کردم به کتک زدنش تا می خورد بهش زدم،
-یادت باشه اسم تو پاسبان این مردمه نه پاسبان آمریکایی!

خاطرات سرهنگ ارتش

اشتراک گذاری این مطلب!
  • 5 stars
    نظر از: میم.ر
    1396/12/01 @ 09:25:17 ب.ظ

    میم.ر [عضو] 

    :))) دمش گرم
    آدرشو نداری؟!
    میخوام بعضیا رو دستش بسپارم مزدشونو بده;)

  • نظر از: اشرف محمدی
    1396/11/05 @ 07:29:32 ق.ظ

    اشرف محمدی [بازدید کننده]

    منتظر بقیه کاراتون هستیم.

  • 5 stars
    نظر از: محبوبه سعیدی
    1395/11/01 @ 07:04:48 ب.ظ

    محبوبه سعیدی [عضو] 

    احسنت
    منتظر حضور شما در وبلاگ
    http://bazigaran-haghighi.kowsarblog.ir/
    هستیم

  • 5 stars
    نظر از: انتظاری
    1395/04/29 @ 11:47:20 ق.ظ

    انتظاری [عضو] 

    سلام و خسته نباشید،داستان جالبی بود.
    ___________________________
    سلام انشالله خوب خوبی

  • نظر از: نااشنا
    1391/12/07 @ 05:22:10 ب.ظ

    نااشنا [بازدید کننده]

    عاشق داستانهای انقلابم اگرمیشودیه داستان دیگری روبنویسید
    ___________________________________________-
    انشالله
    می نویسم.

  • نظر از: اینه زندگی
    1391/12/03 @ 05:27:45 ب.ظ

    اینه زندگی [بازدید کننده]

    مطالب زیبایی بود لطفابازم بنویسید.
    _____________________________________–
    ممنونم

  • نظر از: خسروی
    1391/12/03 @ 01:04:25 ب.ظ

    خسروی [عضو] 

    ما امت رسول و محبان حیدریم ما ریزه خوار دختر موسی بن جعفریم.
    وفات کریمه اهل بیت (س) تسلیت باد.
    هدیه به محضرش صلوات
    __________________________
    التماس دعا


    الحاقیات:
    • 42127733962461148337.jpg -   ضمیمه یافت نشد!

  • نظر از: شمیم معرفت
    1391/11/30 @ 08:22:02 ب.ظ

    شمیم معرفت [عضو] 

    با سلام، میلاد امام حسن عسکری بر همه ی شیعیان آن امام بزرگوار تهنیت باد. التماس دعا، یا حق، منتظر تون هستم.
    __________________________________________
    خسته نباشی

نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.
عبارت تصویر را بازنویسی نمائید. (غیرحساس به حروف کوچک و بزرگ)