من انقلابیم
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   
مهر 1398
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      






رتبه





محرم



  برات اربعین رسید   ...

 

سرانجام موعد دعوت رسید، برات اربعین بعد از چندین سال به دستم رسید. سالها پیش نذر کرده بودم که بعد عمل دیسک کمر بتوانم در پیاده روی شرکت کنم.

با کمک امام حسین و به حق کمرش که هنگام شهادت عباس علمدارش فرمود: عباس کمرم شکست، امیدوارم که قوتی به قدمهایم بدهد تا ستون به ستون به نیت شهدا که آرزوی رفتن به کربلا داشتن بروم.

به نیت همه دوستان کوثرنتی که قسمت شان نشده است، نایب الزیاره همه هستم.

در کربلا روضه برپاست

حسین منتظر ماست

برات روضه رسیده

اربعین روز تجمع ماست

(فلک زده) مست این دعوت

مهیای سفر کربلاست

https://sher-f3495.kowsarblog.ir/

التماس دعا و حلالیت دارم .

موضوعات: دلنوشته  لینک ثابت



[پنجشنبه 1398-07-18] [ 09:48:00 ق.ظ ]





  دل شکسته یک مادر منتظر   ...

 مادر شهید

آه… از کجا برایتان بگویم…از چشم‌های زیبایش…که همچون شبی پرستاره می درخشید…و یا از قد رعنایش…که هیچ وقت از تمایش سیر نمی‌شوم…حیف که عکسش را اینجا ندارم تا نشانتان دهم…مطمئنم در همان یک نگاه شیفته اش می‌شدید…البته نمی دانم از آن زمانی که دیده بودمش چقدر تغییر کرده…بلاخره روزگار است دیگر… بالا و پایین دارد…تلخ و شیرین دارد…شاید دست روزگار کمی موی سپید به موهای سیاهش اضافه کرده باشد…البته مطمئنم با آن چند تار موی سپید جذاب تر هم شده است…بگذارید بیاید…حتما نشانتان می دهمش…فقط شاید کمی طول بکشد؛ شاید چند روز…یا چند هفته…دقیقا یادم نیست آخرین باری که دیدمش کدام روز هفته بود…اما خوب یادم است یک لباس سبز پوشیده بود…آه برایش بمیرم…با یک پارچه ی سفید دستش را به گردنش آویزان کرده بود…قربانش بروم برایش سفره حضرت علی اکبر نذر کرده ام…سالم بیاد برای من کافی است….حتی اگر تمام موهای سرش سپید شده باشد.

اشکالی ندارد فقط بیاید…همین هفته گذشته اتاقش را عین دسته گل کردم…گفتم درست نیست بیاید و ببیند وسایلش خاک گرفته‌اند…فقط من که نیستم. دل هیچ مادری تاب دیدن اتاق خاک گرفته پسرش را ندارد…ضمنا…بین خودمان بماند…برایش نقشه ها دارم…این‌بار که بیاید دامادش نکنم اسمم را عوض می کنم…اما چه بگویم…دست روی دلم نگذارید که خون….تقریبا تمام دخترانی که برایش نشان کرده بودم الان هرکدام برای خود خانه و زندگی دارند….اما اشکالی ندارد…دختر که قحط نیست…چیزی که زیاد است دختر خوب است….اما این بار به بتول خانوم چیزی نمی گویم…چون آخرین بار که از بتول خانوم نام و نشانی دختر می گرفتم پوز خندی زد و گفت: هنوز هم ول کن معامله نیستی؟! بر فرض هم علی اکبرت برگردد، برای خودش پیرمردی شده است دیگر!!! با این حرفش آتشم زد…مگر قرار است تک پسر من برنگردد؟!!!

اصلا به او چه ربطی دارد، علی اکبر من برگشتنی پیر است یا جوان؟!!!! یک علی اکبر من به پنج پسر او می ارزد!

آن وقتی که پسر های او دنبال دخترهای محل سوت می زدند و متلک می پراندند.علی اکبر من قربانش شوم…آن زمان فقط هجده سال داشت…رفت و از ناموس و کشورش دفاع کند!

بر فرض که وقتی بیاید همه موهایش سپید شده باشد…چه اشکالی دارد قد رشیدش که آب نمی رود!!…حالا شاید کمی خم شده باشد…اما باز اشکالی ندارد…، چشمهایش!!!…چشمهایش که همچنان باز می درخشند…من مطمئنم!

سه روز تا نوروز باقی نمانده…با امسال می‌شود سی دو سال…. سی دوسال که چیزی نیست….شده تا پنجاه سال دیگر هم منتظرش می مانم….اصلا تا آخر عمرم… گفتم که برایش سفره حضرت علی اکبر نذر کرده ام…

موضوعات: دلنوشته  لینک ثابت



[چهارشنبه 1398-07-17] [ 11:15:00 ب.ظ ]





  روز جهانی کودک مبارک   ...

روز جهانی کودک

روز 16 مهر روز کودک است که برای  حمایت و تربیت کودکان معرفی شده‌ است. کشورها و سازمان‌های بین‌المللی،  یک روز را به‌ عنوان روز کودک اعلام کرده‌اند و آن روز را جشن می‌گیرند.
یونیسف اعلام کرده است که فقط با پرداخت پنج دلار برای هر کودک می‌توان جان ۹۰ درصد از کودکانی را که سالانه می‌میرند، نجات داد و برای بهبود زندگی کودکان جهان سوم، کافی است که فقط مبلغ ۶ هفته بودجهٔ تسلیحاتی جهان هزینه شود.
وظیفهٔ یونیسف، مراقبت از کودکان و آماده کردن نیازهای اولیهٔ آنان در سال‌های ابتدایی زندگی، و تشویق والدین به تعلیم فرزندان است.
در مقدمهٔ کنوانسیون حقوق کودک آمده‌ است: «کودک باید در فضایی سرشار از خوشبختی، محبت و تفاهم بزرگ شود.»

این مقدمه ای بود از تلاش جامعه بین الملل، حالا به هر اسم و نامی که معروف است. شاید بعضی ها بگویند در گذشته ای دور - و شاید همین حالا هم در میان فرقه های گمنام،- کودکان را در برابر بتهایشان قربانی می کردند؛ و یا در جاهلیت عربستان دختر کشی مرسوم بوده است، بنابراین لازم است جامعه بین الملل قانونی را برای کودکان تدوین کند.
  ولی اکنون وضعیت کودکان چگونه است؟ آیا کسانی که دم از تمدن و قانون  میزنند، روزی را به نام کودک در تقویم ها ثبت می کنند، برای بهبود زندکی کودکان چه می کنند؟
مثلا این گزارش سی‎ان‎ان است که در باره تجاوز مسئولان کلیسا که عهده دار نگهداری کودکان بی سرپرست هستند، داده است. «اسامی ۵۰ نفر از مقام‌های کلیسا از جمله کشیش‎هایی که متهم به آزار و اذیت جنسی کودکان در ماه ژوئن بودند، زمانی اسامی متهمان منتشر شد که کلیسای کاتولیک در راس رسوایی جنسی جهانی قرار داشت.»
در جنگهایی که آمریکا بر کشورها تحمیل می کند، بیشترین کشته ها کودکان هستند.کودکان فلسطین، یمن، ویتنام و… اینها کودک نیستند، شامل قوانین و کمک های یونیسف نمی شوند.
از خودمان بگوییم،  آنها که به دین ما نیستند، ما بیشترین سفارش را در باره کودکان در معارف اسلامی داریم.
امام صادق علیه السلام از قول رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «اکثروا الولد، أکاثر بکم الأمم غداً» فرزندان خود را زیاد کنید تا فردا به واسطه (کثرت) شما بر دیگر امم افتخار نمایم.»*
مادران شیعه ما را چه شده است که با یک اشاره مامای غربالگر تصمیم به ختم باداری می گیرد و فرزند بی نوا را تنها با یک فرضیه بی در و پیکر که همان رؤسای یونیسف چی ها تدوینش کرده اند به گور می فرستد!
مادرانی که گرفتار شخصیت کاذب شده اند، با اشتغال در ادارات، کارمندشدن و… غیره کودک را از همان نوزادی به آغوش دایه‌های نا مهربانتر از خود می سپارند، این کودکان در روز جهانی کودک؛ کجای این قانون هستند!؟

فقط به جشن تولدی با هزینه گزاف، که اصلا کودک در آن سهمی ندارد، دل خود را خوش می کند؛ که تجملات زندگیش را در تابلوی چشم و همچشمی  نمایش دهد.وقتی به فرزند آوری سفارش می کنی آه از نهادش بلند می شود که مخارج سنگین است از عهده آن بر نمی آییم.

در حالیکه این افراد از نظر قرآن بی خردند.قرآن در سوره انعام نیز به این مساله اشاره کرده و کشتن فرزندان را تقبیح نموده است.قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُواْ أَوْلاَدَهُمْ سَفَهًا بِغَيْرِ عِلْمٍ وَحَرَّمُواْ مَا رَزَقَهُمُ اللّهُ افْتِرَاء عَلَى اللّهِ قَدْ ضَلُّواْ وَمَا كَانُواْ مُهْتَدِينَ ﴿۱۴۰﴾كسانى كه از روى بى ‏خردى و نادانى فرزندان خود را كشته ‏اند و آنچه را خدا روزيشان كرده بود از راه افترا به خدا حرام شمرده‏ اند سخت زيان كردند آنان به راستى گمراه شده و هدايت نيافته‏ اند.

امیرالمومنین علیه السلام می‌فرمایند: “«یُرْخی الصّبیُّ سَبْعاً و یُؤَدَّبُ سبْعاً وَ یُسْتخدمُ سَبْعاً.» کودک در هفت سال اول زندگی آزاد گذارده می شود( آموزش نمی دهیم) و در هفت سال دوم به آن ادب آموزش داده می‌شود و در هفت سال سوم باید مطیع والدین باشد .

بهترین و کامل ترین قانون در قرآن و سیره معصومین علیهم السلام برای حمایت و تربیت کودک بیان شده است، حتی از جهت اقتصادی هم کودک مستقل است، طبق فتوای مراجع، پدر و مادر بدون اذن کودک نمی توانند در عیدی کودک تصرف کنند.*

 *اجوبة الاستفتائات، سؤال ۱۷۴۹
مالکیت هدایای تولد نوزاد

سؤال: آیا هدایایی‌که با متولّد شدن نوزاد، اقوام و خویشاوندان، جهت تبریک می‌آورند، پدر و مادر می توانند تصرف کنند، یا متعلّق به نوزاد است؟
جواب: تابع نیت اهداکننده است؛ اگر به والدین فرزند هدیه بدهند، متعلّق به آنان است؛ و اگر به فرزند اهداء نمایند، و تحویل ولیِّ او دهند، مِلک فرزند است.

با این اوضاع روز جهانی کودک را چگونه برای کودکان مبارک کنیم؟

البته شخصیت های بزرگی چون چمران، در لبنان مسئولیت ایتام آن خطه می شود.«  وقتی چمران یتیم‌خانه‌ای در لبنان دایر کرد به خانمش می‌گوید از این به بعد غذایی را می‌خوریم که این یتیم‌ها می‌خورند. همسر لبنانی شهید چمران تعریف می‌کند یک روز مادرم غذای گرم و لذیذی را برای من و مصطفی پخته بود. مصطفی آن شب دیر وقت به خانه آمد. وقتی به او گفتم بیا این غذا را بخور، همین که خواست بخورد از من پرسید آیا بچه‌ها هم از همین غذا خوردند؟ گفتم نه بچه‌ها غذای یتیم‌خانه را خوردند و این غذا را مادرم برای شما پخته، چمران با تمام گرسنگی و ولعی که برای خوردن غذا داشت، این غذا را کنار گذاشت و گفت ما قرار گذاشتیم فقط غذایی را بخوریم که بچّه‌ها بخورند. به او گفتم حالا که بچّه‌ها خوابند و شما هم که همیشه رعایت می‌کنید این دفعه این غذا را بخورید. دیدم چمران شروع کرد اشک ریختن و گفت بچّه‌ها خوابند، خدای بچه‌ها که بیدار است.»

چمران ویتیم نوازی

* من لا یحضر الفقیه

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



[سه شنبه 1398-07-16] [ 05:53:00 ب.ظ ]





  کودکان شهید در دست قاتل   ...

دوطفلان مسلم

پیرزن به دشت رفته بود، دو کودک را دید که هراسان به سوی او می آیند.پیرزن پرسید فرزندانم در این دشت چه می کنید؟

آن دو گفتند:ای مادر به ما پناه بده فردا خواهیم رفت. پیرزن پرسید شما کیستید و از کجا می آیید؟ گفتند:ما از زندان ابن زیاد گریخته ایم.ما از اهل پیامبر تو، فرزند مسلم بن عقیل هستیم.زن به آنها احترام گذاشت و آنها را در خانه اش پناه داد. اما نگران داماد قسی القلبش بود که اگر بفهمد آنها تحویل خواهد داد. نیمه شب داماد مست به خانه آمد، و صدای نفس های دوکودک را شنید و آنها را شناخت که برای سرشان دوهزار درهم جایزه می دهند.کودکان را دستگیر کرد و برد کنار فرات تا آنها را به قتل برساند.

کودکان مسلم به مرد قاتل گفتند مارا به ابن زیاد تحویل بده تا او حکم کند.مرد قاتل آن دو را به قتل رساند. و سرهای بریده را نزد ابن زیاد برد.ابن زیاد گفت: کودکان از تو چه خواهشی کردند؟ مردک قاتل گفت: کودکان گفتند مارا به ابن زیاد تحویل بده تا او برما حکم کند و هنگام مرگ خواستند که نماز بخوانند و بعد از نماز از خدا خواستند تا بین آنها و من حکم کند.ابن زیاد گفت: اگر آنهارا به من می سپردی به تو چهار هزار درهم جایزه می دادم. تا به جدشان عبدالله بن جعفر منت بگذارم.بعد دستور داد تا سرش را جدا کنند.

منبع:مقتل جامع سید الشهدا

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



 [ 09:18:00 ق.ظ ]





  کودکان و نوجوانان اسیر کربلا   ...

مردان زنان در اسارت یزید

آمار کودکان و مردان و زنان اسیر و بازماندگان کربلا

بررسی در منابع کهن نشان می دهد، مردان در زمان اسارت بیشترشان در یا در سنین کودکی یا نوجوانی بوده اند، که از حادثه کربلا جان سالم به دربرده اند.

1-امام سجاد علیه السلام

2-امام باقر علیه السلام

3-عمربن حسین بن علی بن ابی طالب

4- محمد بن حسین بن علی

5-زیدبن حسن بن علی بن ابی طالب

6- عمربن حسن بن علی بن ابی طالب

7- محمدبن عمربن حسن بن علی بن ابی طالب

8- 9 دوفرزند جعفربن ابی طالب

10- عبدالله بن عباس بن علی علیه السلام

11- قاسم بن عبدالله بن جعفر

12- قاسم بن محمدبن جعفر

13- محمداصغر بن عقیل

14- عقبه بن سمعان،غلام رباب

15-مسلم بن رباح، غلام امیرالمومنین علیه السلام

17- علی بن عثمان مغربی

از زنان 9نفر در اسارت بودند

ا-4 دختران امیرالمومنین علیه السلام، زینب (کبری) فاطمه ام کلثوم وام حسن

5-6 دختران امام حسین  علیه السلام فاطمه وسکینه

7-رباب همسر امام

8- ام محمد(فاطمه دختر امام حسن  علیه السلام همسر امام سجاد  علیه السلام و مادر امام باقر علیه السلام)

9-کنیزان حضرت زینب علیها السلام

منبع: مقتل جامع سید الشهدا

موضوعات: تاریخ  لینک ثابت



[یکشنبه 1398-07-14] [ 06:24:00 ب.ظ ]





  شبیه خوانی اجنه برای نقش رقیه   ...

 

روز تاسوعا بود، قرار بود شبیه خوان ها در میدان ده شبیه خوانی حضرت عباس را اجرا کنند.همگی رفته بودیم به میدان ده.کنار جمعیت  جایی پیدا کردم و همانجا روی زمین نشستم، رحیمه توی بغلم نشست و شبیه خوانی شروع شد و من همراه شبیخوان ها به کربلا کشیده شده بودم، صدای گریه جمعیت بلند شده بود.
 شبیخوانی به آخرهاش رسیده بود که متوجه شدم رحیمه نیست ،کی از بغلم رفته بود یادم نیامد! دنبال رحیمه گشتم از هرکسی پرسیدم رحیمه را ندیده بود!؟ گفتم حتما رفته  است خانه، آنجا هم نبود.رفتم خانه همسایه ،آنجاهم نبود.

برادرهاش را فرستادم خانه فامیل بپرسند؛  کم کم خبر گم شدن رحیمه توی ده پیچید.و همه مسئولیت پیدا کردن رحیمه را به عهده گرفتند.از باغ ها گرفته تا چاه ها و تنور ها و تمام زاغه ها راگشتند ولی اثری از رحیمه سه ساله نبود!!
دست آخر به روستاهای اطراف رفتند، و از بلندگوی مساجد خبر گمشدن را به مردم اطلاع دادند.کم کم همه آن هایی که  برای پیدا کردن رحیمه رفته بودند آمدند، فامیل هم آمده بودند، صدای گریه من و خواهرای رحیمه بلند شد و بقیه هم شروع کردند به خواندن لالایی برای رقیه امام حسین، یک مراسم رسمی عزاداری شده بود. و به جمعیت  هم افزوده می شد دیگر داخل اتاق ها جا نبود، حیاط هم پر شده بود!
دم دمای غروب بود که از کوچه صدای یا حسین بلند شد و به خانه نزدیک می شد.جمعیت زن ها همه  یا حسین گویان به طرف کوچه دویدند. آقایی که رحیمه را پیدا کرده بود، گفت امروز نوبت آبیاری مزرعه ام بود، رفتم به طرف اتاقک داخل مزرعه تا بیل را بردارم که راه آب را باز کنم که دیدم دخترکوچولویی توی اتاقک خوابیده  ترسیدم اگر

بیدارش کنم بترسد؛  برگشتم دخترم را آوردم و با کمک او بیدارش کردیم، نشست و کف پا هاش را نشان داد دیدم پر از تیغه.
خبر گم شدن کودک را از مسجد شنیده بودم.مردهای ده همه گفتند آن روستا راه جاده ای طولانی است راه کوتاه آن  بیراهه ای است  که رحیمه از آن راه رفته یک راه خطرناک و پر از دره و تپه است که محال این بچه بتواند برود.

یک هفته طول کشید تا خارهایی که در پای رحیمه بود خارج کنیم.خلاصه  مطمئن شدیم که رحیمه سه ساله دنبال دسته عزاداری اجنه رفته بوده!!!

__________________________

پ.ن

همیشه شنیده بودم که روز عاشورا همه موجودات عزادری می کنند ، هر چند که ما نمی بینیم؛ ولی نمی دانستم شبیه خوانی هم دارند تا برای گم شدن حضرت رقیه و فرو رفتن خارمغیلان به پاهای کوچکش گریه کنند !!!

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت



[جمعه 1398-07-12] [ 03:50:00 ب.ظ ]





  مادر بزرگ نامهربان   ...

نوزاد بی گناه

پرستار کودک را آورد، از مادربزرگ زائو خواست تا کمک کند که نوزاد از سینه مادرش شیر بخورد. نوزاد که خیلی گرسنه بود، با ولع بسیار سینه مادر را می مکید. همین که پرستار از اتاق بیرون رفت، مادر بزرگ،  سینه مادر را از دهان کودک به زور بیرون کشید.

سینه خالی بدون شیر خود را به دهان کودک گذاشت! کودک با هر مک که به سینه مادر بزرگ نامهربان پیرش میزد، گریه می کرد و شاکی بود از سینه بی شیر  که عطر سینه مادرش را نداشت.شب تا صبح نوزاد گریه کرد، مادربزرگ اجازه شیر خوردن به نوه کوچولو نداد.و با هربار گریه نوزاد گفت: «غلط می کنی که شیر می خواهی، وقتی رسیدیم به ده تو را توی طویله می اندازم!»

آن شب را به تلخی گذراندیم، زائویی که من همراهش بودم با بغض در گلو گفت: «برو دختر کوچولو را بیار تا به او شیر بدهم.» مادربزرگ ها همیشه مهربان هستند. ولی او می خواست نوزاد را زنده زنده به گور کند.

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



 [ 09:32:00 ق.ظ ]





  حسین با این عمامه بسیار زیبا بود   ...

عمامه امام حسین

مردک ملعون در جنگ با امام حسین علیه السلام شرکت کرده بود، هنگامه غارت عمامه مبارک امام را به غارت برد.

از جنگ که برگشت، به زن گفت: برایم آب گرم درست کن تا خودم را از گرد و غبار جنگ بشویم.

زن هم همه چیز را آماده کرد. مردک ملعون که نامش جابر ازدی بود؛ از حمام بیرون آمد لباس پوشید رفت جلوی آینه، با خودش فکر می کرد که حسین با این عمامه بسیار زیبا بود.

به زن گفت: بیا مرا با این عمامه تماشا کن، دیگر مرا نخواهی شناخت.زن با شنیدن نام حسین و عمامه او دلش هری ریخت. با خود گفت: عمامه حسین نزد تو چه می کند؟

زن منتظر عمامه گذاشتن شوهر بود، همینکه عمامه را بر سر گذاشت؛ نعره ای کشید، و آینه را بسوی زن پرتاب کرد.

زن سر را کنار نکشیده بود صورتش پاره شده بود،از ترس به حیاط دوید.ولی دیگر فایده ای نداشت، مردک ملعون دیوانه شده بود.

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



[پنجشنبه 1398-07-11] [ 09:56:00 ق.ظ ]





  درهمهایی که سنگ شد   ...

اسیران کربلا

در مسیر اسارت اهل بیت، بانوان بسیار زجر کشیدند.داغ از دست دادن مردان و فرزندان و برادران بس نبود، سر مقدس شهدا را بالای نیزه جلوی کجاوه بانوان حرکت می دادند. ام ‌کلثوم مبلغی به مامور حمل سر شهدا داد و التماس کرد که سر مطهر امام را جلو تر ببر تا نامحرمان کمتر زنان اهل بیت را ببینند. مامور درهم ها را گرفت و سر مقدس را جلوتر برد . فردای آن روز با خوشحالی به عیالش گفت: وعده ای که داده بودم، امروز انجام می دهم.بیا برویم بازار. زن با خوشحالی گفت: همان خلخالی که توی بازار نشان داده بودم؛ برایم می خری؟ به بازار رسیدند، خلخال ها را خرید، وقتی کیسه درهم ها را باز کرد، دستانش داخل کیسه دنبال درهم می گشت که متوجه شد همه درهم ها سنگ شده است! بروی یک طرف سنگ نوشته شده است، ولا تحسبن الله غافلا عما یعمل الظالمون مپندار که که خدا از کردار ستمکاران غافل است.( ابراهیم 42) و در طرف دیگر نوشته شده بود، و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون، ستمکاران بزودی خواهند دانست که به چه مکانی باز می گردند»(شعرا 227)

منبع :مقتل جامع سید الشهدا

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



[چهارشنبه 1398-07-10] [ 06:14:00 ب.ظ ]





  زیر هر سنگی خون تازه بود   ...

 

شهادت خون حسین

امام صادق علیه السلام می فرماید:هنگامیکه هشام بن عبد الملک امام باقر علیه السلام را به شام فراخوانده بود، روزی از ایشان پرسید که مردم نواحی مختلف، چگونه از قتل امیرالمومنین علیه السلام آگاه شدند. آن حضرت فرمود:

در شب شهادت علی علیه السلام تا طلوع فجر، هیچ سنگی از روی زمین برنداشتند، جز اینکه زیر آن خون تازه وجود داشت. این وضعیت در شب شهادت هارون برادر حضرت موسی علیه السلام و یوشع بن نون و شمعون بن حمون صفا ودر شب بالا رفتن حضرت عیسی علیه السلام به آسمان و شب پس از شهادت حسین بن علی علیه السلام نیز اتفاق افتاده است.

با شنیدن این سخنان چهره هشام از خشم دگرگون شد و از امام پیمان گرفت که تا او زنده است، این روایت را برای کسی نگوید.

منبع: مقتل جامع سید الشهدا

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



[سه شنبه 1398-07-09] [ 02:17:00 ب.ظ ]





  جوشش خون تازه زیر سنگ   ...

 

جوشش خون زیر سنگ

مرد شامی با خانواده اش برای رسیدگی به مزرعه رفت، خودش مشغول آبیاری کرت هایش شد. متوجه شد که خون در کرت جاری شده است. با تعجب به سرچشمه رفت که ببیند حیوانی را ذبح کرده اند، چیزی نیافت.در  تلاطم این فکر بود که خون از کجا وارد آب شده است که صدا جیغ و فریاد دخترش را شنید؛ که دوان دوان بسوی پدر می آمد. در حال که ترسیده بود، گفت :پدر آنجا زیر سنگ خون بود، خون تازه!

پدر کرت را رها کرد. دوید به طرف جایی که دخترش نشان داد. خون تازه را دید که از زمین می جوشید.

وحشت تمام وجودش را فراگرفته بود. مزرعه را رها کرد، به شهر برگشت. از کنار بازار برده فروشان عبور می کرد، شنید که می گویند حسین بن علی را کشتند!

فهمید که لکه ننگ امام کشی بنامشان رقم خورد، و تا پایان تاریخ  ملعون هستند.

ابن قولویه در روایتی، سخن فردی از اهالی شام را گزارش کرده است:« به خدا سوگند ما اهالی بیت المقدس  واطراف و نواحی آن، شام قتل امام حسین علیه السلام را چنین شناختم که هر سنگ و کلوخی را برمی داشتیم، زیر آن خون تازه بود. منبع : مقتل جامع سید الشهدا

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



[یکشنبه 1398-07-07] [ 10:16:00 ق.ظ ]





  خون گلوی علی اصغر   ...

 


مرد به شترش هی زد، شتر تشنه بود. مرد هم تشنه بود. رسید به دره ای که همیشه آب گوارایی از آن عبور می کرد. شتر به طرف دره روان شد. قرظه بن عبیدالله از دور برق خورشید را در آب می دید، وقتی به آب رسید، دیگر آب نبود، خون بود!!!

شتر آب نخورد نعره زد، با خودم گفتم، امروز تو آب را به روی حسین و خاندانش بستی، امروز عاشورا است و تو شتر غنیمتی را از خیام حسین با خود می‌بری، این همان خون گلوی علی اصغر است که رود را خونین کرده است!

این سزای مردمی بود که با دشمنان اهلبیت همگام شده بودند.

منبع: مقتل سید الشهدا

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



[پنجشنبه 1398-07-04] [ 07:12:00 ب.ظ ]





  خونین شدن غذا   ...

 ashuraکربلا

مرد در تاریکی شب با خوشحالی افسار شتر را کشان کشان به خانه برد.

زن وقتی مرد را با غنائم دید خوشحال شد، گفت: مرد اگر همسای‌ها شتر را ببینند، خواهند پرسید که این شتر را از کجا آورده اید؟

آنگاه در جوابشان چه بگویم؟ اگر همسایه ها بفهمند از ما روگردان می شوند. خواهند گفت: شویش به غارت خیمه های امام حسین رفته و غنیمت آورده است.

مرد گفت: برای شتر فکری دارم، او را نحر می کنیم و گوشتش را قورمه و ذخیره می کنیم.

زن خوشحال شد، در تاریکی کوچه نگاهی به هر سو انداخت؛ کسی را ندید خیالش راحت شد.

مرد تا طلوع فجر، شتر را نحر کرد و گوشت آن را به مطبخ برد تا زن آن ها را طبخ کند. گوشت ها را داخل دیگ ریخت، و در درش را محکم کرد که بوی گوشت به در و همسایه نرسد.

ظهر شده بود و مرد گرسنه سر سفره نشسته بود و بچه ها هم دور سفره بودند.

زن دیگر را آورد، در دیگ را باز کرد؛ چشمش به خون داخل دیگ افتاد، فریادی کشید و از سر سفره بلند شد. مرد از جیغ زن مضطرب شد به سر دیگ دوید، با شگفتی خون را داخل دیگ دید.

بر اساس روایتی که گزارش شده است:« صبح روزی پس از قتل امام حسین علیه السلام، هر دیگی که در آن غذا پختند، همه خونین شد.»این حادثه برای آن دسته از مردمی اتفاق افتاد که در غارت خیام امام حسین علیه السلام شرکت داشتند. منبع: مقتل جامع سید الشهدا

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



[چهارشنبه 1398-07-03] [ 05:56:00 ب.ظ ]





  اینروزها دلم کمی....کمی نه!   ...

 

اینروزها دلم کمی….کمی نه!!

 بسیار زیاد…طوفان میخواهد!

طوفان با طعم منطق!

…بیاید و هرچه بی منطقست و بی منطقی…برچیند ببرد!?

…نمیدانم چرا بعضی ها با منطق مشکل دارن

.. تا اسمش میاید یاد افلاطون و ارسطو میافتند

یاد مسائلی خشک و بی روح!

….چه تهمت ناروایی

اصلا تو

تو که با منطق میانه نداری

میدانی منطق چیست!؟

د نمی دانی دیگر!

….میدانستی ک حال و روزت این نبود

منطق ینی بلد باشی فکر کنی

درست فکر کنی!!!

 
طعمی از این بهتر سراغ داری!؟

ح-ر

 

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



 [ 03:06:00 ب.ظ ]





  درخت ام معبد خون گریست   ...

درخت خونبار

رسول خدا در مسیر سفر هجرت به مدینه، به خیمه ام معبد رسید.

ام معبد از رسول خدا پذیرایی کرد. چیزی نداشت جز یک بز لاغر بی شیر و یک درخت تمشک وحشی با تیغ های بسیار و بدون میوه.رسول صلی الله علیه و آله خدا هنگام وضو آب وضویش را پای آن درخت ریخت.

به برکت عبور حضرت از کنار خیمه ام معبد، بز ام معبد دارای شیر فراوانی شد.

که همه مهمانان ام معبد که در اطراف پیامبر بودند از شیر خوردند.

درخت خشکیده خارهایش ریخت، و ریشه اش قوی شد و برگ وبارش زیاد شد و میوه های خوشبویی به بار آورد.

درخت ام معبد در دل بیابان خشک، برای رهگذران مایه برکت  و شفای بیماران بود.حتی گوسفندان و شترانی که از برگ آن می خوردند، چاق و پرشیر می شدند.

کم کم اسم آن درخت شد “مبارکه". تا اینکه یک روز مردم آن ناحیه با تعجب متوجه شدند که میوه هایش ریخت و برگهایش زرد شد.مدتی بعد مردم شنیدند که  در همان روز رسول خدا رسول صلی الله علیه و آله رحلت کرده است.

از آن پس، درخت ام معبد کمتر بار داد ودیگر میوه هایش خوش طعمی قبل را نداشت.

درخت سی سال به همان وضع ماند، تا آنکه روزی دیدند، دوباره خارها روییده و می وهایش ریخته، زرد و افسرده شده است. به دنبال آن خبر شهادت امیرالمومنین علیه السلام را شنیدند.

سالها گذشت تا اینکه مردم دیدند از ساقه درخت، خون تازه جاری شده  و برگ های آن نیز، مثل گوشتی که از آن خونابه جاری باشد، خونین شده است. مردم متوجه اتفاق عظیمی شدند که رخ داده است.

ناگهان در اوایل شب، صدای ناله ای از درخت شنیدند که این بیت را زمزمه می کرد.«ای فرزند نبی و ای فرزند وصی. وای کسی که باقی مانده سروران بزرگواری بود!» رفته رفته صدای ناله نامفهوم شد. بعد از این قضیه خبر شهادن امام حسین علیه السلام به گوش مردم آن ناحیه رسید. و آن درخت کاملا خشکید و اثری از آن باقی نماند. منبع: مقتل جامع سید الشهدا

موضوعات: فرهنگی, دلنوشته  لینک ثابت



[سه شنبه 1398-07-02] [ 08:25:00 ب.ظ ]





  دست موکب دار ببوس   ...

بانوی موکب گردان اربعین

تجربه نگاری اربعین

به موکبی رسیدند، که کارگردانش خانم سالمندی بود، که همسر شهید بود. همسرش توسط داعشی های ملعون به شهادت رسیده بود.

این خانم با داشتن هشت تا فرزند، در خانه های مردم کلفتی می کرد، و هزینه خود و فرزندانش را تهیه می کرد.

او یک سوم درآمدش را برای زائران اربعین هزینه می کرد!

باید در سفر اربعین دست موکب گردان را بوسید، و به تغذیه ای که هدیه می کند به عنوان تبرکی نگاه کرد.

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



[دوشنبه 1398-07-01] [ 10:06:00 ق.ظ ]





  فرش جهیزه زیر قدم زائر   ...

اربعین تجربه نگاری

تجربه نگاری اربعین

جسم ها از ایستادن توی صف خیلی خسته شده بودند ولی دلها شاد بود، که یک تریلی از راه رسید. انتظار شیرینی بود، وقتی بالا رفتند از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورند؛ تریلی مثل اتاق بود. فرش زیبایی کف تریلی انداخته بود. از راننده پرسیدند چرا این فرش نو را کف ماشین انداخته ‌ای ؟گفت: من سه روز است که داماد شده ‌ام، امروز اولین روز شروع کارم است. توی خانه دنبال یک چیزی برای کف ماشین می گشتم، همسرم این فرش جهیزیه اش را داد و گفت دوست دارم، اول زیر پای زائر اربعین امام حسین علیه السلام  متبرک باشد تا من بتوانم فرزندانم را روی آن بزرگ کنم.

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



[یکشنبه 1398-06-31] [ 10:58:00 ب.ظ ]





  ولادیمیر مسیحی از قرآن می گوید   ...

قرآن هدیه پوتین به مقام رهبری 

*  روزی که امام خمینی «ره»  نامه معروف و تاریخی  به میخائیل گورباچف آخرین رئیس جمهور شوروی در زمینه مرگ کمونیسم و توجه  به پرهیز از تکیه به غرب هشدار داد .11 دی 1367 امام خمینی در شرایطی از صدای شکسته شدن استخوان‌های مارکسیسم سخن به میان آورد که اتحاد جماهیر شوروی هنوز به عنوان یک مجموعه و یکی از قدرت‌های برتر جهان برقرار بود، جنگ سرد هنوز خاتمه نیافته بود، دیوار برلین به عنوان نماد جدائی شرق و غرب، فرو نریخته و حاکمیت کمونیسم بر قانون اساسی شوروی و مقدرات مردم در جمهوری‌های این کشور، هنوز برقرار بود.

نامه تاریخی امام خمینی (س) توسط هیأت منتخب ایشان مرکب از آیت الله جوادی آملی، محمدجواد لاریجانی و مرحوم خانم مرضیه حدیده چی دباغ، 13دی 1367در مسکو به گورباچف تحویل داده شد. هیچ کس باور نمی کرد که این نامه نتیجه بدهد! و چه زود پیشگویی آن امام بزرگ روشن شد. ما عوام و خواص همیشه عجول هستیم، منتظر نتایج وعده های خداوند نمی مانیم!

* وقتی که پوتین هدیه اش برای رهبری قرآن بود، شاید در نگاه اول تقدیم قرآن از طرف یک مقام مسیحی مذهب به یک مقام مسلمان جلب نظر کند و حداکثر نگاه توأم با احترام مقامات روسی به دین اسلام و نظام جمهوری اسلامی ایران را به ذهن متبادر نماید؛ اما با یک تحلیل کوتاه می‌توانیم به جنبه‌های دیگری از هدیه مقام ارشد روسی به رهبر انقلاب پی ببریم.از جهاتی شاید هوشمندانه‌ترین انتخاب پوتین و یا مشاورانش برای دیدار با مقام معظم رهبری بوده است.وقتی ‌که غرب و غول‌های رسانه‌ای‌اش درصدد معرفی اسلام به‌عنوان یک دین خشن که خروجی کتاب مقدسش، گروه‌هایی مانند القاعده، داعش، طالبان، بوکو حرام و… هستند، رئیس‌جمهور روسیه با تقدیم قرآن درواقع نگاه غربی‌ها به دین اسلام و قرآن را به چالش کشیده است، صدالبته وجود جمعیت قابل‌توجه مسلمانان در فدراسیون روسیه و در جمهوری‌های خودمختار این فدراسیون شامل داغستان، تارتارستان، اینگوش، چچن و… در نگاه رئیس‌جمهور فدراسیون روسیه بی‌تأثیر نبوده است.

*  نتیجه این سوغاتی مقدس، در سخنان پوتین  در پنجمین نشست سه جانبه ایران – ترکیه – روسیه در آنکارا با صدور بیانیه‌‏ای مشترک از سوی روسای جمهور سه کشور مشخص می شود.  این نشست علاوه بر موضوع سوریه ، حاشیه هایی داشت که می‏‌توان حتی آن را پررنگ تر از متن دانست.

* ولادیمیر پوتین رئیس جمهور روسیه در بخشی از کنفرانس مطبوعاتی مشترک خود با سران ایران و ترکیه با استناد به آیه‏‌ای از قرآن کریم، به تحولات یمن نیز پرداخت. «ولادیمیر پوتین» در نشست آنکارا بحران یمن را فاجعه انسانی توصیف کرد و حل آن را از طریق گفت ‏وگو معرفی کرد.

* ولادیمیر پوتین اظهار داشت:« از آنجا که در ترکیه کشوری با اکثریت مسلمان حضور دارم نمی توانم به آیه‌‏ای از قرآن کریم اشاره نکنم که در آن گفته شده است، رحمت خداوند را به یاد بیاورید، شما زمانی دشمن یکدیگر بودید». « خداوند قلوب شما را سازش داد و شما را برادر یکدیگر کرد.»* رئیس جمهور روسیه با بیان اینکه فکر می‏کنم با توجه به این(آیه) باید اقدام کرد، افزود:« در رابطه با عربستان باید گفت که در قرآن بر غیرقابل قبول بودن خشونت به غیر از دفاع از خاندان تاکید شده است.»

* کشورهایی مانند بحرین، امارات و عربستان دستورات قرآن کریم مبنی بر برادری و اخوت و عدم کشتن مسلمانان دیگر را نادیده گرفته اند و در حال به شهادت رساندن مسلمانانی از بحرین، سوریه و یمن هستند. عربستان و امارات تنها در یمن بیش از ۶۱ هزار غیر نظامی و ۸ هزار کودک را به شهادت رسانده اند.

* در واقع برخی از کشورهای اسلامی در حالی به دنبال کشتار دیگر مسلمان هستند که قرآن کریم به عنوان قانون اساسی برای همه مسلمانان، تکلیف همه مسلمانان را تعیین کرده و چارچوب‏‌های رفتاری را مشخص کرده است.

* در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام(صلی الله علیه وآله) آمده است: الْمُسْلِمُ أَخُو الْمُسْلِمِ، لایَظْلِمُهُ، وَ لایَخْذُلُهُ، وَ لایُسَلِّمُهُ: «مسلمان، برادر مسلمان است، هرگز به او ستم نمی کند، دست از یاریش بر نمی دارد، و او را در برابر حوادث تنها نمی گذارد».

* با این همه تاکیدات اسلام بر برادری و اخوت بین مسلمانان و عدم ظلم به دیگر مسلمانان باز عربستان، امارات و بحرین باید این توصیه و دستورات قرآن کریم را از یک رئیس جمهور مسیحی بشنوند. این مسئله بسیار تاسف آور است.

 

 

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



 [ 09:02:00 ق.ظ ]





  نردبانی از جنس نور   ...

جنگ دفاع خود باوری دشمن ترسانی

* جنگ تحمیلی هشت ساله علیه مردم ایران، اگرچه هزینه‌‏های انسانی و مادی عظیمی را بر ملت ایران تحمیل كرد، اما بركات زیادی را نیز برای ملت ایران و جهان اسلام به همراه داشت كه گوشه‌ای از آن به شرح زیر است.
۱- دفاع مردم ما تنها دفاع از خاك نبود، بلكه دفاع از اصول و آرمان‌‏ها و ارزش‌‏های اسلام و انقلاب و در یك كلام انجام تكلیف الهی بود.

2- تأمین امنیت پایدار برای كشور ایران در برابر تهدیدات مختلف نظامی، امنیتی و حتی سیاسی و اقتصادی دشمنان ،یکی از دستاوردهای مهم مقاومت مردم ایران بود.


۳- قدرت و ظرفیت زایندگی مقاومت مردم ایران را این روزها در عرصه‏‌های مبارزه نیروهای جبهه مقاومت در میدان‏‌های عراق، لبنان، سوریه، یمن و … به روشنی می‏‌توان دید.


۴- اجماع جبهه استكبار علیه نظام اسلامی و تحریم ایران در همه ابعاد سبب شد از همان روزهای آغازین دفاع، تلاش برای خودكفایی و رفتن به سمت تولید تجهیزات مورد نیاز به بخشی از راهبرد نظام اسلامی تبدیل شود.


۶- دفاع مقدس ظرفیت و قابلیت عظیم مدیریت منحصر به فرد نظام دینی،یعنی «ولایت فقیه» را آشکار کرد.

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



 [ 08:42:00 ق.ظ ]





  پله پله تا دوزخ   ...

 امام نشناسی نمیر دوزخی

پله پله در سقوط تا دوزخ

پله اول-حصین بن نمیر کندی، در دوران خلیفه اول از طرف خلیفه وظیفه جمع‌آوری زکات قبایل جنوب عربستان را بر عهده گرفت.

پله دوم-وی در دوران خلیفه دوم در چندین نبرد از جمله قادسیه و جنگ با امپراطوری روم شرکت کرد. وی در نبرد قادسیه به فرماندهی سعد بن ابی وقاص، فرمانده سواره نظام مسلمانان بود و پس از پیروزی در آن جنگ و فتح عراق به دستور خلیفه همراه با چندین تن از فرماندهان دیگر مأمور پایگذاری یک پایگاه بزرگ نظامی در جنوب عراق شدند که پس از پایان جنگ آن پایگاه نظامی گسترش یافت و به یک شهر بزرگ تبدیل شد و کوفه نام گرفت.

پله سوم- او همچنین در فتح فلسطین و سوریه (که زیر نظر امپراطوری روم بودند) مشارکت داشت. نقل است که در جنگی در جنوب شام (فلسطین) رشادت‌های زیادی انجام داده و چندین تن از رومیان را در آن جنگ کشته و یکی از موثرترین فرماندهان در فتح فلسطین بوده. وی پس از انتخاب معاویه بن ابی سفیان به عنوان والی شام در شام ماندگار شد.تا اینجا اشتباه او این بود که از کسانی که غاصب حکومت امیرالمومنین بودند، پیروی می کرد.

پله چهارم-امیرالمومنین در روز های آخر عمرمبارکش، بر منبر رفت، از مستمعین خواست:«سلونی قبل اَن تفقدونی» بپرسید از من قبل از آنکه مرا از دست بدهید. که اگر مردم آن زمان درک حضور چنین ابر مردی را داشتند، می‌توانستند مجهولاتشان را تا زمان قیامت، معلوم کنند و از دایره زمان خارج شوند، درحوزه معلومات فرازمانی وارد گردند.برای ما هم ارثیه گرانبهایی از علم لدنی امام باقی بگذارند!کسی از میان جمعیت چیزی نپرسید، کاش به همین نپرسیدن ختم می شد. که ناگهان سکوت مسجد با صدای نکره و تمسخر آمیز یک ملعون شکسته شد. ملعون پرسید یا علی تعداد موهای سر و صورت من چند تا است؟! امیرالمومنین علیه السلام فرمود: علاوه بر تعداد، می دانم که در زیر هر دانه ریش تو چند شیطان آویزان است.

پله پنجم-او از سران اموی، از قبیله کنده بود، در جنگ صفین در سپاه معاویه و در ایام یزید فرماندهی عده ای از سپاه بود.

او برای دستگیری حضرت مسلم در کوفه، رئیس پلیس ابن زیاد بود و باعث شهادت مسلم بن عقیل شد.

پله ششم-او، مامور کشتن قیس بن مسهر بود.

پله هفتم- در حادثه عاشورا، از فرماندهان گروه تیرانداز بود که به سپاه امام حسین علیه السلام حمله کرد.

پله هشتم- پس از شهادت حبیب بن مظاهر، سر مقدس او را برگردن اسب خویش آویخته بود و در کوفه می گرداند تا بر افتخاراتش بیفزاید.

پله نهم- به دستور یزید مدینه را محاصره کرد و دستور داد به زنان و دخترانی که در مسجد النبی پناهنده شده بودند، سه روز تجاوز کردند؛ که به گواه تاریخ، بیشتر آن زنها باردار شدند و فرزندانی از گناه به دنیا آوردند.

پله دهم- همین ملعون در جنگ با عبدالله بن زبیر، برکوه ابوقبیس منجنیق گذاشت و کعبه را آتش باران کرد.

پله یازهم- به جنگ توابین رفت و سلیمان بن سرد خزاعی و گروه تواب را کشت.

پله دوازدهم- به جنگ مختار رفت و در نهایت به دست ابراهیم بن اشتر کشته شد ، او، حصین بن نمیر ملعون بود.

پ ن

نتیجه امام نشناسی این می شود، که پله تا جهنم میرود، و دیگرانی که ائمه علیهم السلام را تنها گذاشتند گرفتار چنین سفاکان بیرحمی شدند.

منبع: فرهنگ عاشورا

 

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



[شنبه 1398-06-30] [ 05:27:00 ب.ظ ]





  سنگر بانوان در جنگ   ...

زنان مبارز نردبانی از جنس نور جنگ

آن روز‌ها که تازه انقلاب پیروز شده بود، ما خوشحال و مسرور که دعا هایمان مستجاب شده است. از اینکه زحمات و تلاش مجاهدان ثمر داد و به آرزویمان رسیده ‌ایم، سپاسگزار خدای شهیدان گلگون کفن بودیم؛ که دیدیم کشورمان از اجانب بی دین پاک شد. حاکمیت کشور بدست رهبری فرزانه و امامی که نیابتش از امام عصر (عج) بود، برخود می بالیدیم.

چه روزهای خوشی بود و تازه داشتیم لذت استقلال، و آزادی را در فضای جمهوری اسلامی مزمزه می کردیم، که صدای نفرین شده غرش بمب های صدام ملعون، شیرینی را در کام مان خشکاند.

همسرم دائما به جبهه می رفت و من با دوتا بچه در خانه می ماندم، در روزهایی که او نبود به آموختن کمک های اولیه و آشناشدن با انواع اسلحه و انواع تله ها و سنگر ها، مشغول بودم، هرچند جنگیدن برای زنان واجب نیست ولی دفاع از خود برهمگان واجب بود.

لذا احساس قدرت زیاد و اعتماد بنفس بالایی را در وجودم زبانه می کشید . با خود گفتم، این بار نوبت من است که بروم به جبهه برای تیمار مجروحان و کمک در پشت جبهه.این فکر حدیث نفسی شده بود که شب و روز مرا به خود مشغول می کرد.

وقتی همسرم آمد، بی رودربایستی گفتم: «نوبتی هم باشد، این بار نوبت من است که بروم.» خیلی با خونسردی بدون تعجب پذیرفت که برو. باورم نمی‌شد که اجازه داده است!

هر نهادی که در قم بود پرس و جو کردم، از ستاد ارتش گرفته تا سپاه پاسداران مراجعه کردم، گفتند: اعزام خانم نداریم، کار هر روزم شده بود، از صبح دست پسر چهارساله ام را می گرفتم، و به هر اداره ای که به جنگ و جبهه ارتباطی داشت سر زدم.

بلاخره یکی آدرس هلال اهمر را داد.« برو هلال احمر آنها اعزام دارند.» احساس می کردم بال درآورده ام و رفتم هلال احمر ی که در میدان آستانه قم مستقر بود، بعد از پر کردن برگه توانایی هایم؛ ثبت نامم کردند. مسؤل مربوطه گفت: بعد بیست روز اعزام خواهید شد.

 با خوشحالی آمدم و خبر ثبت نامم را به همسرم دادم، نزدیک روز های اعزام بود که متوجه شدم که باردار هستم و دکتر گفت: باید چهار ماه استراحت کنی و گرنه جنینت سقط می‌شود! آه از نهادم برآمد، دوستانم رفتند و من از قافله عشق عقب ماندم.

این اتفاق باعث شد که همیشه افسوس بخورم، که نتوانستم در دفاع مقدس و دفاع از حرم بوده و هست شرکت کنم.وقتی جنگ نرم را در فضای مجازی دیدم این جبهه را بسیار خطرناک تر از جنگ با توپ و تانگ دیدم. در جنگ سخت، شما می دانی خاکریز دشمن کجاست، پناهگاه و سنگر کجاست و در نهایت این جسم من و تو است که در میدان معرکه تکه تکه، یا مجروح می شود.

اما در فضای مجازی: نه از خاکریز و نه از پناهگاه و نه صدای آژیر قرمز هیچ خبری نیست. اما نارنجک ها و مین های ضد فرهنگی دشمن در زیر لاحاف حتی در آغوش مادران، فرزندان ما را در هر ثانیه بمب باران می کنند. فکر و ذهن و حتی جسم و روح خانواده و فرزندانمان را تکه تکه می کنند. اگر در جنگ مسلحانه، فقط دشمن ما را می کوبید، ولی اکنون کار به جایی رسیده که از طرف دوستان، ناآگاهانه با سخنان مسموم دشمن، افکار و اعتقاداتمان بمب باران می شود.

چطور در زمان دفاع مقدس هر کسی صلاحیت رفتن به جبهه را نداشت در این جبهه هم هرکسی صلاحیت ندارد وارد شود.مثل امر به معروف و نهی از منکر که از شرایط آمر، شناخت معروف و منکر است، وقتی کسی اطلاعات ضعیفی داره هر مطلبی را اعم از شایعه، دروغ، تهمت، افشای راز را در این فضا می بیند، باور می کند، نمی تواند دفاع کند و فورا در خاکریز دشمن وارد می شود، دچار خطر بزرگ نابودی اعتقاد می شود؛ که نابودی بنیان های فکری او است که منجر به کفر می شود.در مجلس زیارت عاشورا، خانمی اعتراض کرد، گفت: شما با چه حسابی به عمر سعد و شمر و ابن مرجانه لعنت می کنید. چون این لعنها به خودمان برمی گردد. زیرا خداوند مهربان است و اگر آنها را در قیامت بخشید، چه جوابی خواهید داشت!

وقتی از سند سخنش پرس و جو کردیم، معلوم شد در فضای مجازی به این باور رسیده است! زنی که شیعه و اهل زیارت عاشورا و گریه بر امام حسین علیه السلام بود اینگونه روح و فکرش فاسد شده بود.

بنابراین خدا را سپاس گفتم که اگر چه زن بودم و هستم و نتوانستم در دفاع مقدس و یا دفاع از حرم حضور داشته باشم، ولی همیشه همسرم را در رفتن، اطمینان و آرامش می دادم. اما می توانم در جبهه جنگ نرم در هر موقعیتی هرچند سرباز فوق العاده ای نیستم، اما اگر خداوند قبول کند انشاءالله می جنگم.

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



[جمعه 1398-06-29] [ 11:49:00 ق.ظ ]





  پسرت در آینده به مقام بزرگی میرسد   ...

وقتی پسرم پنج ساله بود، اتفاقی با دعا نویسی روبرو شدم، گفت: «می خواهی از آینده پسرت برایت بگویم؟»

با خودم فکر کردم بگذار بگوید، ببینم چه می گوید؟

گفت:« پسرت در آینده به مقام بزرگی خواهد رسید و مسؤلیت چندین نفر را به عهده خواهد گرفت.» پرسیدم: مقامش خیلی بزرگ است یعنی پادشاه می شود؟ گفت: «بالاتر از پادشاه!»«پسرت مقامی والا نزد پروردگار خواهد یافت.»

پسرم روز به روز بزرگتر می شد، از نان حلالی که از دسترنج پدر کشاورزش، از زمین خودمان تهیه می شد، رشد کرد.

همیشه بعد از مدرسه و کمک به پدر در کار کشاورزی و کارهای خانه، به مسجد می رفت. نماز اول وقتش هرگز ترک نمی‌شد. حتی مرا هم موعظه می کرد، که در نماز و رفتارت مراقب باش، چشم خدا همه جا مارا می بیند. چه لذتی داشت که فرزندت تو را پند دهد.

روزی که قرار شد خبر شهادتش را از جبهه بیاورند، مثل هرروز تنهایی گوسفند را برای چرا به صحرا می بردم، آن روز گوسفند بدون شیطنت و فرار و از راه و بیراهه شدن، راهی بیابان شد! انگار که کسی جلوی گوسفند راه می رفت و حیوان هم بدنبالش می‌کشاند.

تازه به صحرا رسیده بودم که آمدند به دنبالم، برگرشتم به ده دیدم ساک وسایل پسرم را از جبهه آورده اند.

سید صالح حسینی شهید شده بود و به مقام بزرگی که در کودکی خبرش را داده بودند رسید.

موضوعات: فرهنگی, دلنوشته  لینک ثابت



[پنجشنبه 1398-06-28] [ 11:24:00 ب.ظ ]





  نوزادی که برای شهادت زنده شد   ...

نوزادی که برای شهادت زنده شد

جنگ بود و دو گروه پشت سنگر ها بودند و به طرف هم تیر اندازی می کردند. شنیدم که یکی گفت واقعه کربلاست، ولی با سلاح امروزی می جنگیدند، از شمشیر و نیزه خبری نبود.
چون همیشه در روضه خوانی ها از حضرت زینب می شنیدم که چگونه در کربلا و در اسارت مقاومت کرده است، شخصیت او را دوست داشتم. برای همین آرزو کردم که کاش من هم مثل حضرت زینب باشم. در کشاکش جنگ از گوشه ‌ای میدان را نگاه می کردم، شنیدم که به من گفتند برادرت شهید کربلا خواهد شد! از خواب پریدم، هراس و ترس میدان کربلا را احساس می کردم، با خودم فکر کردم برادرم که چهار ساله است، چگونه در کربلا شهید خواهد شد، حادثه کربلا در گذشته ای دور، قرنها پیش اتفاق افتاده است، حتما در آینده برادرم به زیارت کربلا می رود و آنجا شهید می شود، ولی راه کربلا هم که بسته است، صدام اجازه زیارت نمی دهد. اینها تعبیر هایی بود که اطرافیانم حدس می زدند، اصلا هیچ کسی گمان هم نمی کرد که انقلابی می شود و حکومت اسلامی تشکیل می گردد و شخصی به نام صدام به ایران حمله می کند و ایران می‌شود،کل ارض کربلا، آن زمان هفت یا شش ساله بودم.
 مادرم در آخرین دوران باروریش در سال 1345 پسری بدنیا آورد، که زنده ماندن نوزاد هم بصورت معجزه بود.
مادرم در یک زمستان سخت وقتی برای قضای حاجت به حیاط رفته بود، همانجا روی برف، نوزادش بدنیا می آید، وقتی قابله می رسد که فقط بند ناف را با  قیچی  زنگ زده اش می برد. نوزاد که روی برف افتاده بود از سرما کبود شده بود، لای یک تشکچه ای که تکه پارچه ای مندرس دوخته شده بود می پیچند و در کنار اتاق می گذارند تا صبح برای دفن به قبرستان ببرند. صبح که طلوع می کند، قابله هم همانجا کنار مادرم خوابیده بود، آماده غسل نوزاد می شود، به خواهرانم می گوید آن دختر مرده را بیاورید تا غسل دهم،(  چون برق در روستا نبود با چراغ فانوس در تاریکی با ذهنیت قبلی که ربابه دخترا زا است) وقتی نوزاد را داخل تشت آب گرم قرار می دهد، انگار که یخ نوزاد آب می شود، حرکت می کند، قابله با یک جیغ که کودک پسر است و زنده به مادرم خبر میدهد، (بالا اوشاخ اوغلانده و دیریلده،) بچه پسر است و زنده شده، خلاصه برادرم شانزده ساله شده بود که جنگ تحمیلی شروع شد و او هم به کردستان اعزام شد و در پیرانشهر در 1361 به شهادت رسید. خوابی که در کودکی دیده بودم سرانجام بعد از گذر سالها تعبیر شد و خواهر شهید شدم.
شادی روح شهیدرمضان آقا علیزاده صلوات

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



 [ 11:14:00 ب.ظ ]





  همزاد شهیدان بودند   ...

نردبانی از جنس نور

 دوتا داداش بودن، البته سه تا از برادرشون بزرگ بودند، موضوع خاطره، این دو تا هست.به نام عباس و مجتبی، در خانواده روحانی زندگی می کردند.طبق معمول، خانواده های متدین بچه ها را به مدرسه زمان طاغوت نمی فرستادند. این دوتا داداش هم شاگرد پدر بودند، دفترشون یه تخته بود و مدادشون هم گچ، روی آن مشق می نوشتن!!سال 1354 بود.پشت خونشان مدرسه بود. هر روز مجتبی را می دیدم که نشسته روبروی مدرسه و با حسرت بچه ها را تماشا می کند! همسایه ما بودند، گاهی که کاری برایم پیش میآمد،همسرم برای تبلیغ اعزام می شد، به عباس که شاید 9ساله بود می گفتم برایم خرید می کرد؛ موقع رد و بدل پول و وسایل هیچ وقت تو چشمهایم نگاه نکرد، نگاهش به زمین بود!!!

 پدرشان روحانی بود، وقتی غبای پدر مندرس می شد مادر از قسمت های سالم غبا چیزی شبیه کت می دوخت، آندو می پوشیدند.

به شدت به روحانیت علاقه داشتند، شبهایی که روحانیون در منزلشان مهمان بودند، طنابی را در یک اتاق وصل می کردند و با عشق و ذوق عمامه ها را داخل آن می کردند.

تا اینکه انقلاب شد این دوتا تا داداش هر کدام امتحان دادند و رفتند مدرسه یکی رفت کلاس سوم و عباس رفت کلاس پنجم. تازه به آرزویشان رسیده بودن که جنگ شد!!!

من بزرگ شدنشان را ندیدم؛ البته 15- 17 ساله بودند که به جبهه اعزام شدند.
ماهم از قم هجرت کردیم. سال1361 بود، روی ایوان خانه آنها نشسته بودیم و به کوچه نگاه می کردیم.
من به مادر این دو تا داداش گفتم: «می بینی حضرت زینب سلام الله علیها میاد خونه شما»، حضرت زینب سلام الله علیها با امام سجاد علیه السلام با تعدادی کودک، می آمدند به طرف خانه آنها؛ هاله ای نقره ای رنگ روی زمینی که قدم می گذاشتند باقی می ماند. با خودم گفتم« باید برم و از آن خاک زیر پاهاشون که نقره ای شده به عنوان تبرک بردارم.» همون لحظه این دوتا داداش را هم دیدم که تو حیات شان که مثل یک باغ شده بود منتظر حضرت زینب و امام سجاد بودند!!
یهو از خواب پریدم. بعد از مدت ها یک سفر آمدم قم رفتم دیدن همسایه. تا برایش خوابی را که دیده بودم، بگویم فهمیدم این دو تا داداش زمانی که جنگ شروع می شود از مدرسه ای که آرزوشو داشتن دست کشیده بودند و رفتند جبهه و شهید شده بودند. و تعبیر خواب من هم شهادتشون بوده است.

مادر شهید در شهادت پسرانش گریه نمی کرد، ولی از صورتش آب می چکید!! می گفت نمی دانم چرا از صورتم آب می آید !!!  فهمیدم که چرا حضرت زینب سلام الله علیها بدیدنش آمده بود!!!
همینطور که با مادر این دو شهید گرم صحبت بودیم ،دوتا پسر بچه وارد اتاق شدن که اسم یکی مجتبی بود و اسم دیگری عباس بود! درست در همان سنی ( 7ساله و 9 ساله)  که مجتبی و عباس شهید را در کودکی دیده بودم، بطور عجیبی به عمویشان شباهت داشتند؛ من آنها را در کودکیشان دیده بودم و همان قیافه درذهنم مانده بود!!!
با تعجب به مادر شهید گفتم: الله اکبر چه شباهتی! اینها که همزاد  مجتبی و عباس هستند!!
گفت: «اینها برادرزاده های مجتبی و عباس هستن که برادراشون اسم آن دوتا رو روی بچه هاشون گذاشتند.» خواستم به عباس یک هدیه بدهم، وقتی می خواست بگیرد، مثل عموی شهیدش چشمهایش فقط به زمین نگاه می کرد!!!

روح شهدا با مادرشون شاد

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت



 [ 11:01:00 ب.ظ ]





  صدور انقلاب معجزه دیگر امام خمینی   ...

 

وقتی این سخن را از امام راحل شنیدیم « ما از اول گفتیم می خواهیم انقلابمان را صادر کنیم» عده ای با تعجب می گفتند : مگر انقلاب را می توان صادر کرد؟، بعضی از افراد که چندان به انقلاب خوشبین نبودند، با بدبینی، می گفتند: از این به بعد قرار است انقلاب را با بسته بندی های مخصوص به کشورهای دیگر بفرستیم!
درحالیکه از منظر امام راحل مفهوم صدور انقلاب در واقع شناخت و انتقال ارزش‏هاى الهی و معنوی آن و رساندن اين رسالت به گوش جهانيان بود.ایشان در فرازی از سخنانشان فرمودند:«صدور انقلاب به لشکرکشی نیست بلکه می خواهیم حرف مان را به دنیا بزنیم که یکی از آن مراکز، وزارت امور خارجه است که باید مسائل ایران و اسلام و گرفتاریی های یکه ایران از شرق وغرب داشته است،به دنیا برساند و به دنیا بگوید که می خواهیم اینگونه عمل کنیم. (صحیفةنور،جلد 19،صفحة 242،تاریخ 11/8/64.)
طرح صدور انقلاب، گویای این حقیقت بود که انقلاب اسلامی در ماهیت خود یک انقلاب جهانی و یک تحول عقیدتی در ارتباط با همه مسلمانان و مستضعفان جهان است. مطالعه تحولاتی که در کشورهای اسلامی رخ داده است، گواه این مطلب است. بیداری و همبستگی مستضعفان جهان و ملت های مسلمان و قیام در برابر حاکمان داخلی و استکبار جهانی، از مهمترین دستاوردهای انقلاب اسلامی در بعد خارجی است.
چه کسی می تواند منکر این حقیقت روشن شود، که افزایش انقلاب اسلامی در افغانستان، لبنان، الجزایر ، یمن بحرین و عراق در نتیجه این تاثیرات بوده است. وحشتی که غرب از خیزش بیداری اسلامی در میان ملت های مسلمان دارد نشانه صدور انقلاب است. این صدور انقلاب است که الگویی در میان مسلمانان جهان شده است.صدور انقلاب محدود به لبنان و فلسطین نبوده، بلکه در ایجاد اتحاد و تقویت جنبش های اسلامی ترکیه به روشنی پدیدار شده است. پیروزی های لحظه به لحظه در شکست داعش در شام و سوریه، پیروزی یمنی ها و شکست عربستان و در حیرت ماندن صهیونست ها؛همه در گرو همین صدور انقلاب است که باعث شده است ترامپ تصمیم به کشیدن دیوار به دور کشورش نماید،  و هر دم  هذیانی را نشخوار کند.در حالیکه صدور انقلاب از مغز ها عبور کرده و افکار را در نوردیده است و دیوار ها نمی تواند از عبور فکر جلوگیری نماید.

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



 [ 09:40:00 ب.ظ ]





  نذر زن برای شهادت شوهر   ...

زنان پیشرو در دفاع نردبانی از جنس نور 

برادرزاده  همسرش با سن کمی که داشت جذب منافقین شده بود .هر روز با خوشحالی از انفجارها و کشته شدن مسئولین خبر می آورد به هیچ صراطی هم مستقیم نبود.شوهرش به ناچار او را به نیروهای دادگاه معرفی کرد، تا بلکه آنها او را هدایت کنند متاسفانه فایده ای نکرد!

نوجوان دوست داشتنی بود همه فامیل او را دوست داشتند. بعد از دستگیری او ، و بعد از اعدامش همه انگشتها به سوی زن و همسرش نشانه رفت که اینها او را لو داده اند.
از طرفی هر روز خبر شهادت دوستانش در جنگ به او می رسید و از سویی ننگ اعدام برادر زاده‌اش و نگاه های سرزنش بار پدر و مادر …باعث بیماری همسرش شد و تمام اعضای بدنش از کار افتاد و دکتر ها از معالجه‌اش نا امید شدند.

قبل از بیماریش شب های جمعه برای دعای کمیل به مسجد می رفتند. ولی مدتها می گذشت و زن، دیگر به مسجد نمی رفت، در کنار او پرستاری می کرد، و با گوش دادن به صدای دعای کمیل که از مسجد پخش می شد اکتفا می کرد؛ شوهر بیمار، همانطور که روی تخت افتاده بود، قطرات اشک از گوشه چشمانش سرازیر بود، گفت: «برو مسجد برای من دعا کن یا شفا یا مرگ»!

زن رفت مسجد، دلش خیلی گرفته بود، گفت: «خدایا دوست ندارم همسرم در رختخواب بمیره»، نذر کرد: «اگر شفایش بدهی او را به جبهه می فرستم تا شهید بشه»، چون قبلا هر وقت می خواست برود به جبهه با او مخالفت می کرد. از مسجد سراسیمه به خانه برگشت، چون اصلا حال شوهرش خوب نبود، آمد بالای سرش هیچ حرکتی نداشت؛ نگران شد و گوشش را گذاشت روی قلبش، شوهرش چشمهایش را باز کرد گفت: نترس زنده ام. وقتی  که زن صبح بیدار شد با کمال تعجب دید روی تخت نشسته است!زبان زن برای یک لحظه بند آمده بود، از او آب خواست تا وضو بگیرد.

 در حالی که چندین ماه بود که او در بستر افتاده بود. با کمک زن وضو می گرفت. اما آن روز  خودش وضو گرفت و نماز خواند، صبحانه اش را خودش خورد و برای ظهر به حمام رفت. تا یک هفته خوب شد و رفت اداره. همکارانش شگفت زده شدند که او چگونه شفا یافته است!
زن هم خوشحال بود از شفای یافتن او و هم نگران بود، که این روزها خیلی زود سپری می شود؛ و باید نذرش را را  ادا می کرد. بعد از چند روز دوست شوهرش از ادراره زنگ زد. و گفت: ما می خواهیم اعزام شویم به جبهه، شوهر شما می گوید: شما رضایت نمی دهی! قلبش هری ریخت، یاد  نذری که کرده بود افتاد.

زن گفت:« من من راضی هستم». شوهرش آمد خانه و باخوشحالی از زن تشکر کرد. زن گفت: «عباس من راضیم که بروی ولی ما در خانه پدرت زندگی می کنیم و نگاه سنگین و سرد آنها من را آزار می دهد.کاش مرا از این خانه بیرون می بردی بعد به جبهه می رفتی.» اتفاقا تا اعزام شود از طرف اداره یک قطعه زمین به همسرش دادند.مرد رفت جبهه، توی دل زن غمی بزرگ سنگینی کرد. باز رفت مسجد و باز دعای کمیل، گفت:« خدای درسته من نذر کردم همسرم خوب بشه بره جبهه شهید بشه ولی ما هنوز خانه نداریم و من با دوتا بچه آواره می شوم، به من مهلت بده تا یک سرپناهی بسازه بعد شهید بشه.»

مرد به سلامتی از جبهه آمد و شروع کرد به ساختن خانه و دوباره به جبهه اعزام شد . دوباره خوره غم و اندوه به دل زن افتاد که حتما این بار شهید می شود. شب جمعه بود رفت، دعای کمیل و باز التماس هایش شروع شد گفت: «خدایا من که هنوز اثاث کشی نکرده ام» گفتم:« خدایا این دفعه هم عباس برگردد تا من سروسامان بگیرم.» شوهر برگشت و آنها اثاث کشی کردند رفتند خانه خودشان هم خوشحال بود که صاحب خانه شده است هم غم بزرگی به قلبش چنگ می زد.

تا اینکه نوبت چهارم اعزام رسید و شوهر آماده شد، و سر رسیدش را خواست،  وصیت نامه نوشت، زن دیگر طاقت نیاورد و ماجرای نذری که کرده بود را تعریف کرد، شوهر باشنیدن نذر زن خیلی خوشحال شد و گله کرد چرا تا به حال به او نگفته است! شوهر رفت و دل زن را با خودش برد.زن می دانست که دیگر برگشتی نخواهد بود!

در زدند، زن رفت در را باز کرد، آقایی پشت در بود؛ زن پرسید:«چکار داری»؟ آقا گفت: آمده ام پرونده شهدا را بدهم که امضا کنند! زن پرسید: « ما پرونده نداریم» آقا گفت: برای شما هم پرونده دارم؛ چون شما که راضی نیستی، به شما نمی دهم! زن گفت:« راضی هستم»؟آقا گفت: شما زیاد گریه می کنی! زن گفت: «من گریه نمی کنم.»آقا پرونده سبز رنگ را به زن داد و زن امضا کرد. از خواب پرید.فهمید که عباس شهید شده است. رفت خانه پدرش  که برادرش از جبهه آمد، با لباس خاکی و خونی زن پرسید: عباس کو؟ گفت: مجروح شده و بیمارستان است.زن گفت:«راستش را بگو، طاقتش را دارم»؛ برادرش گفت عباس شهید شد.زن های های گریه کرد.فوری برگشت خانه و بساط چای را آماده کرد  و لباس سیاه پوشید و به خواهر شوهرش زنگ زد، گفت:« به مادرت بگو آرزویت برآورده شد، می گفتی الهی روسری سیاه سرت کنی، حالا بیا و عزادار  شدن مرا تماشا کن» زن در آن زمان 17 سال داشت با دو تا پسر کوچک که باید به آنها شهادت پدر را خبر می داد، اما چگونه؟

به بچه ها گفت: «میدونید بابا چی رو زیاد دوست داشت؟ پسرها که به چشمهای اشک آلود مادر نگاه می کردند»، مادر ادامه داد، «بابا دوست داشت بره بهشت، راه بهشت رفتن هم با شهید شدن است، بابا شهید شد رفت بهشت، چون بابا خوشحاله ما هم  باید خوشحال باشیم.» از آن روز به بعد بازی بچه ها شهید بازی شد، روی یک بالشت  پرچم می انداختند، می گذاشتند روی دوش و دور اتاق می گشتند شعار می دادند. شهیدان زنده اند الله اکبر…

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



 [ 09:18:00 ب.ظ ]





  تقاضای یار ی زنان   ...

 

با طرح خلافت یزید، در اواخر عمر معاویه، امام حسین «علیه السلام »برای حج به مکه رفت و از مردان و زنان بنی هاشم و خدمتکاران آنان خواست تا با مهاجران و انصار تجمع کنند. 

امام در تجمع هفتصد تن از تابعان و دویست تن از صحابیان در منی سخنرانی کرد و جنایات حکومت بنی امیه و فضائل اهل بیت علیهم السلام یاد آور شد و دستور داد همه شنوندگان، سخنان او را به مسلمان مورد اعتماد برسانند.

در این واقعه ، آن حضرت از زنان نیز تقاضا نمودند تا روشنگر اذهان خفته امت گردند. بعد از مرگ معاویه و آغاز سلطنت یزید و بیعت نکردن امام حسین «علیه السلام» فعالیت بانوان شروع شد.

شیعیان در بصره در خانه بانویی از قبیله عبدالقیس به نام ماریه دختر سعد جمع می شدند.که امام باقر «علیه السلام» در حق این بانو فرمود:ماریه زنی شیعه بود و خانه اش محل اجتماع و مذاکرات شیعیان بود.

همین اجتماع درون این خانه بود که موجب شد یزید بن نبیط همراه دو پسرش به امام حسین«علیه السلام»به پیوندند و در کربلا به شهادت برسند.

عامر،سیف بن مالک، ادهم بن امیه نیز از خانه آن بانو عازم کربلا می شوند.(تاریخ طبریج 5 ص 353)

موضوعات: فرهنگی, آموزنده  لینک ثابت



 [ 03:39:00 ب.ظ ]





  اربعین زنده و تسخیر قلوب   ...

اربعین با شكوه‏تر از همیشه‏

۱. مراسم اربعین امسال با حضور بیش از ۲۰ میلیون نفر با شكوه‏تر و حماسى‏تر از سال‏هاى گذشته برگزار گردید و پیام هاى الهى، مذهبى، فرهنگى، اجتماعى و سیاسى بسیارى را براى دولت‏ها، ملت ها، جهان اسلام و شیعیان از خود بر جاى گذاشت.

۲. ازجمله دستاوردهاى حماسه اربعین مى‏توان به وحدت امت اسلام به‏ویژه جهان تشیع، ارادت مسلمین به ساحت سالار شهیدان، تبلور تفكر عاشورایى در خلق حماسه‏ هاى بزرگ، قدرت‏ سازى كربلا براى آزادى قدس، همدلى و هماهنگى دو كشور ایران و عراق، بى‏ تأثیر بودن تحریم ‏ها و مشكلات اقتصادى در اراده مردم ایران و… اشاره كرد.

۳. برگزارى با شكوه، امن و مقتدرانه حماسه اربعین و تجمع میلیون ها مومن عاشق آل الله ‏بى‏شك بدون برنامه‏ریزى و هماهنگى میان دستگاه‏هاى دولتى، زحمات شبانه روزى همه نهاد ها، تلاش ‏بى‏ شائبه و مستمر سربازان گمنام امام زمان(عج)، خدمات مستمر و بى ‏دریغ ارگان‏ ها، خدماتى، پزشكى، بهداشتى، امدادى و … دو كشور ایران و عراق ممكن نبود اما آنچه شایسته تقدیر و تشكر فراوان است، نقش دو ملت ایران و عراق در اكرام و تكریم زائران حسینى است كه جلوه‏ هاى زیبایى از ایثار، گذشت، مهمانوازى، انسان دوستى و… به نمایش گذاشتند.

۴.      در حالى كه رسانه‏ هاى وابسته به آمریكا و غرب چشمان خود را بر بزرگترین همایش فرهنگى جهان بسته بودند و اجازه انعكاس صحنه‏ هاى جذاب و زیبا آن‏را ندادند، ارتش نژاد پرست نیجریه با حمله به زائران حسینى و قتل عام بیش از ۵۰ تن از آن‏ها عمق كینه و وحشت استكبار جهانى و ایادى آن‏ها از شیعیان و پیام روشنگرانه عاشورا را نشان داد.

ولی اربعین زنده است همچنان در تسخیر قلوب آزادگان است.

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



 [ 03:23:00 ب.ظ ]





  بی وفاتر از کوفی صفتان   ...

کوفی صفت ashura

بی وفایی

از خصوصیات آشکار مردم کوفه بی وفایی بوده است. تا حدی که در زبان مردم کوچه و بازار مثل شده اند.

اهل کوفه  ازجهت اعتقادی دو گروه بودند، سخن ما سر آن گروه افراد است که به دوازده امامی مشهور بودند، از شیعیان بودند. کوفیان شیعه در دوره های گوناگون در امتحان شکست خوردند.

در زمان حکومت امیرالمومنین علیه السلام، با ایشان بیعت کردند و بیوفایی کردند. در زمان امام حسن علیه السلام، ایشان را در جنگ با معاویه تنها گذاشتند.

با مسلم بن عقیل پیمان بستند و نامه های دعوت را برای امام حسین علیه السلام فرستادند، او را در کوفه تنها گذاشتند تا بوسیله گروهی که پیرو خلفا بودند به شهادت رسید.

وقتی امام حسین تصمیم گرفت که به کوفه برود، عده ای اورا از بیوفایی اهل کوفه برحذر داشتند. و امام حسین هم روز عاشورا عهد شکنی و بی وفایی آنها

را یاد آوری کرد. …« یا اَهل کُوفه! قُبحاً لکم و ترحاً، بُؤساً لکم و تَعساً، اِستصرختُمونا والهینَ…»البته از کوفیانی که پیرو خلفا بودند هم از امام دعوت کرده بودند؛ که در جنگ در مقابل حضرت در صف دشمنان بودند.

یعنی هم کسانی که حضرت  را امام خود می دانستند و هم کسانی که پیرو خلفا بودند، هردو گروه برای ایشان نامه دعوت فرستاده بودند. ولی در جنگ غیر شیعان بر او شمشیر کشیدند، و شیعیان او را تنها گذاشتند.

و حضرت زینب در خطبه اش در کوفه، کوفیان را به بی وفایی سرزنش می کند.:«یا اهل الکُوفه! یا اهل الخَتلِ و الغَدر» که اشاره ریا و تزویر، نفاق و بی وفایی آن مردم بود.

همین اهل کوفه با مختار بیعت کردند، و در هنگامه کارزار جنگ  با زبیریان او را تنها گذاشتند؛ نتیجه همان شد، که با اهلبیت کردند.

بر اساس این رفتارها، یکی از شعارهای مردم ایران پس از پیروزی انقلاب اسلامی ودر زمان هشت سال دفاع مقدس، در حمایت از رهبری این بود که« ما اهل کوفه نیستیم امام تنها بماند». «ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند.»

پ ن

ماهم هم منتظر امام عصر «عج» هستیم، باید در پیمان با امام خامنه ای (مسلم) زمان و فاداری را تمرین کنیم.

بنابر این باید، پنج صفت زشت را که شاخصه های کوفی بودن است نداشته باشیم .

در پیروی از مقام ولایت تردید نداشته باشیم. معترض به دستورات ولایت نباشیم. از دستورات ولایت پیشی نگیریم. گرفتار توجیه اشتباهات خود نشویم. تماشاچی نباشیم، نگوییم زندگی من خوب باشد بقیه به من مربوط نیست، در مسایل فرهنگی و اقتصادی …غیره.

که مبادا در زمان ظهور گرفتار همان ویژگی های کوفیان شویم. اصولا در معارف دینی گفته اند، هرکسی در زندگی

هر گونه که باشد؛ با همان وضع از دنیا می رود. باز در قرآن خداوند فرموده: در قیامت هر کسی با همان چیزی که دوستر می دارد محشور می شود!

هرگز مباد! که ما با غیر از مقام رهبری و شهیدانمان محشور شویم.

 

منابع: فرهنگ عاشورا

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



 [ 11:24:00 ق.ظ ]





  حرم و بوی سیب   ...

عاشورا کربلا حرم ASHURA

بوی سیب را در روضه خوانی های زائران کربلا می گفتند:« زتربت شهدا بوی سیب می آید» و معروف است، اگر صبح زود به زیارت قبر امام حسین علیه السلام بروید بوی سیب را استشمام خواهید کرد.این سخن ریشه حدیثی دارد. در بحار النوار روایتی مبنی بر این ماجرا دارد.روزی امام حسن و امام حسین علیهما السلام به نزد رسول خدا رفتند، جبرئیل هم آنجا بود. این دو عزیز دور جبرئیل می چرخیدند. جبرئیل در دستش یک انار و گلابی و سیب بود. آنها به حسنین داد. آن دو خوشحال نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند. پیامبر آنها را بویید فرمود: ببرید نزد پدر مادرتان. آندو نیز چنین کردند. میوه ها را نخوردند تا پیامبر صلی الله علیه و آله هم نزد آنها رفت و همگی میوه هارا خوردند ولی تمام نشد. میوه باقی ماند. تا اینکه پیامبر رحلت کرد. امام حسین علیه السلام فرمود: در زمان حیات مادرمان علیها سلام میوه ها تغییری نکرد. تا آنکه مادرم از دنیا رفت، انار ناپدید شد. بعد از شهادت پدرم گلابی هم ناپدید شد. بعد از شهادت برادرم حسن سیب همچنان باقی بود. تا روزی که در کربلا هرگاه تشنه می شدم سیب را می بوئیدم، عطشم تسکین می یافت. چون تشنگیم شدت یافت و دیگر یقین به مرگ داشتم بر آن دندان زدم . امام سجاد علیه السلام می فرماید: این سخن را پدرم یک ساعت قبل از شهادتش فرمود. چون شهید شد، بوی سیب در قتلگاه منتشر شد. دنبال آن گشتیم اثری از سیب نیافتیم، ولی بوی آن پس از حسین از قبرش به مشام می رسید. پس هرکس از شیعیان، ما را زیارت کند، بخواهند بوی سیب را استشمام کنند هنگام سحر به زیارت بروند. منبع: فرهنگ عاشورا

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



[چهارشنبه 1398-06-27] [ 01:05:00 ب.ظ ]





  جاذبه عشق در اربعین   ...

اربعین کربلا عاشورا

این فقط عشق است، که زائر را پیاده به کربلای حسین علیه السلام می کشاند و در این راه انواع خطر را به جان می خرد.

پیاده روی برای زیارت سیدالشهدا، ثواب بسیار دارد. امام صادق علیه السلام فرموده است هرکسی به قصد زیارت امام حسین علیه السلام، پیاده از خانه اش خارج شود، خداوند در مقابل هر قدم او برای او حسنه می نویسد.

معاویه بن وهب از یاران امام صادق وقتی به خدمت ایشان رسیدم، امام صادق علیه السلام در حالیکه درمصلی خود نشسته بود بعد از نماز دعا کرد و فرمود:« خداوندا زائران قبر حسین را بیامرز، اینان در این راه از مالشان هزینه می کنند، جانهایشان در معرض خطر قرار می دهند…خدایا رحمت کن بر چهره هایی که از آفتاب سوخته و تغییر کرده، و صورتهایی که متوجه قبر حسین است و چشمهایی که در محبت ما اشک میریزد… خدایا این جانها به تو می سپارم ،تا کنار حوض کوثر به هم برسیم….». این سنت زیارت پیاده، از زمان ائمه مرسوم بوده  و تا کنون ادامه دارد. فاضل دربندی می نویسد : این پیاده بودن ، یا به جهت فقر زائر بوده که نشان از عشق  لبریز اوست.یا زائر خود را در برابر عظمت شهادت امام ،کوچک می شمارد و در راه او رنج سفر را بر خود هموار می کند؛ که هردو ارزشمند است.  

 منبع:عاشورا

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



[سه شنبه 1398-06-26] [ 09:45:00 ق.ظ ]





  حجاب در اسارت   ...

 

عاشورا کربلا

 

یعقوب عسقلانی از امرای شام بود، یکی از لشکرییان عمرسعد بود. او دستور داد تا شهر  عسقلان را آراستند و به یکدیگر تبریک بگویند. و در همین حالت سرها و اسرا را وارد شهر کردند.مردم در حالی که شادی می کردند ،اهلبیت وارد شهر شدند.

زُریر خزاعی ” بازرگان جوان غریبی بود، می گوید: در بازار عسقلان بودم، دیدم مردم شادی می کنند و به یکدیگر تبریک می گویند؛ پرسیدم: چه خبر است؟ گفتند : همه مخالفان یزید را که در عراق پرچم مخالفت برافراشته بودند، کشتند و اکنون زنان و کودکانشان با سرهای بریده وارد شهر می شوند.

زریر پرسید رهبر مخالفین چه کسی بود و پدرش کیست؟ گفتند حسین فرزند علی بن ابی طالب و ماردرش فاطمه زهرا دختر پیامبر است.

زریر با شنیدن این اوصاف ناراحت شد و به طرف هودجها رفت، چشمش به جوانی افتاد، که غل و زنجیر بر دستها و گرد دارد.خوب که دقت کرد دید این جوان را قبلا دیده است.یادش آمد که او امام سجاد علیه السلام است.گریه کرد حضرت فرمود: ای جوان تو کیستی” او گفت: مرد غریبی هستم. امام علیه السلام فرمود: همه مردم خندانند  پس تو چرا گریه می کنی؟ زریر گفت:من شما را می شناسم کاش به این شهر نیامده بودم و این منظره را نمی دیدم.

حضرت علیه السلام فرمود: ای جوانمرد از تو بوی آشنا می شنوم، خداوند به تو خیر دهد، پول به همراهت داری، برو به حامل سر مقدس حسین علیه السلام بده، و به او بگو، جلو تر برود، تا مردم به سرها بنگرند، (مردان برای دیدن سر مقدس شهدا به عمه هایم نگاه می کنند،) و بانوان در معرض تماشا نباشند.

زریر رفت پنجاه دینار به حامل سر مقدس داد و او با اسبش به پیش رفت و مردم از اطراف شتر ها دور شدند.زریر به خدمت امام سجاد علیه السلام آمد ،گفت: ای پسر رسول خدا اگر خدمتی دیگری بفرمایی انجام می دهم. امام سجادعلیه السلام فرمود: مقداری پارچه داری زیر غل و زنجیر گردنم که زخمی شده است بگذار. زریر می گوید وقتی زنجیر را بلند کردم خون تازه از گردن امام جاری شد. باز از امام پرسید دیگر چه خدمتی می توانم انجام دهم،امام فرمود: اگر جامه ‌ای داری برای زنان بیاور، زریر فوری رفت و جامه های بسیار آورد و به امام علیه السلام داد و بانوان از آن جامه ‌ها برای پوشش خود استفاده کردند. شمر وقتی متوجه شد، دستور داد زریر را آنقدر زدند تا بیهوش شد، نیمه شب بهوش آمد و در حالی که بدنش زخمی بود خود را پنهان کرد.

پ ن

حالا این زنان و دختران شیعه که خود را عزادار امام حسین علیه السلام و غمگین اسارت حضرت زینب علیها السلام می دانند و برای آنها اشک می ریزند؛ کمی فکر کنند، آیا کار حضرت زینب علیها السلام و بقیه زنان دختران اهل بیت اشتباه بود که خود را از نامحرمان می پوشاندند؟!

یا کار این زنان شل حجاب اشتباه است؟ خیلی راحت می توان به پدیده زشت بی حجابی نظر داد.

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



[دوشنبه 1398-06-25] [ 10:44:00 ق.ظ ]





  مبادا کوفی شویم   ...

کوفیان ترسو توجیه گر بی صبر

بیوگرافی مردم کوفه

مردم کوفه از جهت اعتقادی دو گونه بودند. عده‌ای پیرو امام حسین علیه السلام بودند و عده ای پیرو خلفا بودند، امام حسین را امام خود نمی دانستند.

در جریان دعوت امام حسین به کوفه هر دو گروه نامه داده بودند، ولی انگیزه اصلی کوفیان از دعوت امام حسین به کوفه حاکمیت حق و عدالت نبود؛ بلکه میخواستند کوفه از شام مستقل شود و اینها هم مانند آل زبیر و بنی امیه حکومت داشته باشند.

وقتی ابن زیاد کوفیان را تهدید کرد، شیعیان از ترس شمیشر ها را تحویل ابن زیاد دادند و خود را توجیه کردند که چون ابن زیاد راه خروج از کوفه بسته شده دیگر تکلیف از ما ساقط شده است.

گروه دوم که پیرو خلفا بودند، آماده جنگ با امام حسین شدند.

لذا در میان دشمنان امام حسین علیه السلام یک نفر شیعه هم وجود نداشت.

منتها ویژگی های منفی چهار گانه شیعیان کوفه باعث شهادت امام حسین گردید.

دعوت کردند ولی بی وفا بودند.

انگیزه و نیت اصلی شان حکومت خودمختار بود.

صبر بر سختی ها نداشتند.

عزم نداشتند.

منبع: متل جامع

 

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



[یکشنبه 1398-06-24] [ 10:41:00 ق.ظ ]





  میدونستید دختر سه ساله گم شده   ...

دختر سه ساله

انگار که خورشید از شدت غم می خواست سر به زمین بگذارد، هرم آه سوزانش ته مانده آب مشکها را بخار کرد. دشمنان بی رحم برای خود خیمه ای زدند، ولی اهل بیت را در بیابان سوزان  بدون سایبان نگه داشتند.حضرت زینب سلام الله علیها از امام سجاد علیه السلام پرستاری می کرد؛ ایشان خیلی بدحال بود که نزدیک بود جان بدهد، عمه سادات به او فرمود:« ای برادرزاده بر من دشوار است که تو را در این حال بنگرم».

 این منزلگاه که قصر بنی مقاتل بود، حضرت سکینه از شدت تشنگی  و گرما، به دنبال سایه ای می گشت که درختی را دید؛ بطرف آن رفت از خاک برای خود بالشی درست کرد و سر گذاشت روی آن خوابید. هنگلم حرکت، فاطمه بنت الحسین که هم محمل او بود متوجه شد خواهرش نیست. فریاد زد بخدا قسم تا خواهرم را نیابید سوار نمی شوم.

ساربان فاطمه بزور سوار کرد و قافله حرکت کرد؛ تابش آفتاب سکینه را از خواب بیدار کرد، دید قافله رفته است.به دنبال قافله می دوید و می گفت: خواهرم چرا مرا تنها گذاشتی. فاطمه که نگران بدنبال سکینه در دور دست می‌گشت؛ سکینه را دید فریاد زد تا ساربان شتر را نگه دارد، گفت اگر شتر را نگه نداری از همین بالا خودم را به پایین می اندازم و در قیامت شکایت تو را به جدم رسول خدا خواهم گفت. ساربان ناچار توقف کرد  و سکینه را سوار شتر کرد. در طول مسیر در د و سوزش خار مغیلان هم بر مصیبت های دیگرش افزوده شد.

منبع: سوگنامه آل محمد

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



[شنبه 1398-06-23] [ 07:27:00 ب.ظ ]





  این واقعه را می دانستید؟   ...

پیشینه نفوذ بنی امیه

 

بنی امیه معاویه

در زمان ابوبکر یزید بن ابوسفیان به حکمرانی شام  واردن منسوب شد.و در نیمه دوم خلافت عمر بر اثر طاعون درگذشت، عمر برادر او معاویه را به حکمرانی شام فرستاد. معاویه بعد از عمر در زمان عثمان که  خود از بنی امیه بود او را در حکومت ابقا کرد. وقتی امام علی علیه السلام به خلافت رسید؛ که معاویه هفده سال حکومت کرده بود. او در این مدت با اختیارات و آزادی عملی که دو خلیفه به او داده بودند، مردم دمشق را طبق گزارش قزوینی در کتاب آثار البلاد و اخبار العباد چنین توصیف می کند:« اهل آن به کم فهمی  و زیرک نبودن مشهورند» معاویه از این ویژگی سوء استفاده کرد و طی این سالها فرهنگ سازی نمود و محبت بنی امیه را در دل آنها تثبیت نمود و بذر دشمنی با امیرالمومنین علی علیه السلام را در دل کودک و بزرگان شان نشاند.

بر همین اساس به یزید سفارش کرد« آنان را مانند دو چشم خود و از خواص قرار بده و ایشان را برای مدت طولانی از شام بیرون نبر؛ مبادا با افکار و عادات دیگران آشنا شوند.» با توجه به این خصوصیات ،امام علی بارها به اهل کوفه فرمود:« آنها در یاری کردن باطل، وحدت دارند؛ اما شما در دفاع از حق متفرقید. بخدا قسم دوست دارم معاویه در مقابل ده نفر از شما ، یک نفر از یارانش را به من بدهد»!

برای اینکه مردم آگاه نشوند، معاویه ابوذر را که عثمان به شام تبعید کرده بود؛ به مدینه باز گرداند، تا مردم با روشنگری های او مواجهه نشوند.  

پ ن

برای همین دشمنان دین چه در داخل چه در خارج از مرز هاتلاش می کنند که عموم مردم از واقعیت ها دور باشند و مشغول خورد و خوراک و زندگی حیوانی باشند و برای عقول انسانها تلاشی از سوی حکومت ها نمی شود. مثلا در کشور خودمان آقای رئیس جمهور می گوید ما نمی توانیم مردم را بزور به بهشت ببریم!

منبع: مقتل جامع سید الشهدا

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



 [ 06:14:00 ب.ظ ]





  از عمر سعد شدن می ترسم   ...

 عمرسعد

وقتی بهم زنگ زد گفت: «یا حوزه را از این شهر می بری، به شهر دیگه یا مسؤلیت حوزه را می دهی به من!» از شنیدن این سخنان متعجب شده بودم، این عمرسعد است، که برای ریاست بر حوزه این چنین رفتار می کند! عمرسعد برای حکومت ری به جان حسین و خاندانش افتاد؛ چون هم پول و خراج ری را می طلبید. اما او برای چه حوزه را می طلبد، که جز زحمت پیامد دنیایی دیگری ندارد. وقتی این “سخن زور” را به هیئت امنا منتقل کردم، گفتند: او دنبال پست و نام است که در بیلان کاری خود ثبت کند که موسس حوزه شده است!

تازه کارش شروع شده بود، با تحریک چند طلبه حاشیه دار؛ کسانی که در قلبشان حب و بغض های دنیایی بود فریفت، برای رسیدن به مقاصد شیطانی، آبرو ریزی را در دستور کارش قرار داد، فراموش کرد که برای هدایت مردم به آن شهر آمده است! مثل عمر سعد از گندم ری نخورد، به حوزه دست نیافت و امثال خودش را هم از حوزه پاک کرد. باید مراقب عمر سعدهای درون باشیم، تا فریب گندم ری مشاممان را قلقلک ندهد.

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



[جمعه 1398-06-22] [ 06:29:00 ب.ظ ]





  سر مطهر مهمان راهب   ...

عاشورا کربلا سر مطهر دیر راهب

 سلیمان بن مهران اعمش می گوید:زمان حج مشغول طواف بود که دعایی را شنید:

خدایا، مرا ببخش؛ میدانم نمی بخشی!

لرزیدم. به او گفتم: در حرم خدا و پیغمبر و ناامیدی؟! گفت: گناهم بسی بزرگ است.کنجکاو شدم، گفت:از افراد سپاه شوم عمر سعد ملعون بودم. بعد کشته شدن حسین و یارانش؛ من یکی ازچهار نفر بودیم که سر مطهر را نزد یزید بردند.

در مسیر شام در دیر مسیحیان اطراق کردیم، سر بر نیزه بود و نگهبانان همراهش بودند.هنگام غذا خوردن، ناگهان دستی بر دیوار نوشت، « آیا امتی که حسین را گشتند، روز قیامت امید شفاعت از جدش داردند؟» از این قضیه ترسیدیم. بعضی برخاستند تا دست را بگیرند ولی ناپدید شد و همراهان برگشتند. که دوباره دست و برگشت چنین نوشت:«نه به خدا سوگند! آنان شفیعی ندارند و روز قیامت در عذاب خواهند بود». همراهان دوباره به طرف دست رفتند که ناپدید شد. که بار سوم دست شروع به نوشتن کرد:« حسین را فرمانی ستمگرانه کشتند و فرمانشان مخالف  حکم قرآن بود». من دیگر اشتها نداشتم، راهب دیر که ما را نگاه می کرد، نوری که از ساطع بود را دید؛ رفت سوی نگهبانان گفت: از کجا آمده اید و این سر کیست؟! گفتند: این سرحسین است ، با او جنگیدیم. پرسید: حسین پسر فاطمه و پسر پیامبرتان؟! گفتند: آری،گفت: مرگتان باد! به خدا اگر عیسی بن مریم پسری داشت، او را بر چشم هایمان می گذاشتیم. من ده هزار دینار میدهم تا زمان کوچ، در اختیار من قرار دهید. عمرسعد فهمید، گفت: «پولهارا بگیرید و سر را به او بسپارید» پول را گرفتیم و سر به او سپردیم. پول هارا بعد بررسی به عمر سعد دادیم؛ او به کنیزش سپرد. راهب سر را با مشک و کافور شست و خوشبو کرد و در پارچه حریری پیچید تا صبح بر آن اشک ریخت. نگهبانان رفتند و سر را از او گرفتند. او به سر خطاب کرد گفت: من بر کسی سلطه ندارم. فردای قیامت نزد جدت گواه باش که من به خدا و پیامبری حضرت محمد شهادت می دهم. من به دست تو مسلمان شدم. بعد به عمر سعد گفت: با این سر آنگونه رفتار مکن و از صندوق بیرون نیاور. راهب به کوه زد و مشغول گریه وعبادت شد.عمر سعد وقتی به دمشق رسید. به کنیز گفت سکه هارا بیاور، وقتی مهر کیسه ها را باز کرد، دید سکه به سفال تبدیل شده است! در یک طرف نوشته است «ولا تحسبن الذین الله غافلا عما یعمل الظالمون و بر روی دیگرش نوشته است: وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.» عمر سعد گفت: «دنیا وآخرت را باختم» بعد سکه ها را در نهر آب ریخت. و روز بعد سرمطهر را نزد یزید برد.

منبع: مقتل جامع سیدالشهدا

 

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



 [ 05:44:00 ب.ظ ]





  گریه امام حسین برای یاران   ...

گریه تباکی ثواب بهشت

روز یازدهم عاشورا امام حسین علیه السلام، اشعاری را به سکینه آموخت که در مدینه برای شیعیان بخواند، و این گونه خواند: شیعتی مهما شربتم ماء عذبٍ فاذکرونی، «شیعیان هر وقت آب گوارایی نوشیدید برای من ندبه کنید،» امام وقتی کنار هر شهیدی می رسید، از وصف او می گفت و گریه می کرد، امام حسین نگاهی به قتلگاه کرد دید پیکر بخون طپیده 72 نفر از اصحاب و هیجده نفر اهل بیتش به زمین افتاده و  در خون خود غلتان  و شهید شده اند، گفت: «ای سکینه، ای فاطمه، ای زینب و ای ام کلثوم، اکنون آخرین دیدارم با شماست، و اندوه جانکاه به شما نزدیک است».امام در این حال می گریست، زینب (ع) عرض کرد: خدا چشمت را نگریاند چرا گریه می کنی؟ امام فرمود: «چکونه گریه نکنم با اینکه بزودی شما را به صورت اسیر در میان دشمنان حرکت می دهند، گریه ام برای خودم نیست، برای اسارت شما است.»  بانوان حرم با شنیدن سخن امام ، با صدای بلند گریه کردند و فریاد می زدند: « اکنون هنگام وداع و جدایی است» در این هنگام سکینه نزد پدر آمد و صدا زد: « ای بابا آیا تسلیم مرگ شده ای، بعد از تو به چه کسی پناه ببرم» امام حسین فرمود: «ای نور چشم من ،چگونه کسی که یار و یاور ندارد، تسلیم مرگ نشود، ولی بدان که رحمت و یاری خدا در دنیا و آخرت از شما جدا نگردد، دخترم بر قضای الهی صبر کن و شکایت نکن، دنیا محل گذر است ولی آخرت خانه ابدی است.»

منبع: سوگنامه آل محمد

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



[پنجشنبه 1398-06-21] [ 05:41:00 ب.ظ ]





  نگاه حسین به گریه کننده اش   ...

اشک گریه تباکی

چقدر زیبا و باشکوه است، وقتی اشک میریزی برای عاشورا و مصیبت بر امام حسین و یارانش؛ از پشت پرده اشک، نگاه مهربان امام حسین علیه السلام را با چشم دل ببینی که تورا تسلا می دهد.

گریه

کدام کریه زیبا است ؟

1-گریه شوق

2-گریه دلسوزی و عاطفی

3-گریه تنفر از دشمن

همه اینها می تواند زمینه ای برای هدفی مقدس باشد که اگر برای امام حسین (ع) باشد ارزش پیدا می کند.

تنها گریه عجز و التماس که نشانه ذلت است ناپسند است.

یکی از دانشمندان می گوید:«همیشه زبان، ترجمان عقل بوده ولی ترجمان عشق، چشم است که اشکی را از روی احساس و درد و سوز می ریزد، نشانه حضور عشق است. و جایی که زبان گردش منظم خود، جمله های منطقی می سازد ، عقل حضور دارد.

بنابراین همانطور که استدلالات منطقی و کوبنده می تواند همبستگی گوینده را با اهداف رهبر مکتب، آشکار کند، قطره اشکی نیز می تواند اعلان جنگ عاطفی بر ضد دشمنان مکتب حساب شود»

برای همین ائمه معصوم علیهم السلام به آنان که آمادگی گریه کردن ندارند، سفارش به «تباکی» کرده اند.تا حسین در تمامی قرون و اعصار زنده بماند.

امام صادق علیه السلام فرمود: هرکسی به شنیدن مصیبت حسین (ع) خود را به گریه زد، مستحق بهشت میشود.»امالی صدوق مجلس 29

نتیجه این که: گریه حضرت زینب (ع) واهل بیت(ع) گریه عاطفی و گریه پیام آمور و به نوعی نهی از منکر و شعار شور انگیز  و سوزاننده و رسواگر طاغوتیان و ستمگران بود، و ادامه این راه همواره «جنگ عواطف» بر ضد طاغوتیان و ستمگران است.

یکی از اساتید فرمود: وقتی کسی برای مصیبت امام حسین علیه السلام اشک می ریزد، در آن لحظه توجه امام حسین به او بوده است.

«خداوند درود می فرستد بر پیامبر و برگریه کننده حسین.»

«امام صادق علیه السلام می فرماید: گریه کننده بر حسین در زمان ظهور رجعت می کند.»

«پیامبر شفاعت می کند گریه کننده بر حسین را و از حوض کوثر می نشاند که مقدمه بهشت است.»

چرا یک قطره اشک گریه بر امام حسین (ع) مساوی ثواب صد شهید در معرکه جنگ است؟

چون این این برانگیزاننده بر ظلم است و مقدمه شورش علیه ظالم است.

 

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



 [ 12:15:00 ب.ظ ]





  نور در میان خاکستر   ...

عاشورا تنور خولی

چندین شب بود که زن بی نوا خواب از چشمش ربوده شده بود، آن شب هم نتوانست بخوابد. خصوصا وقتی شوهرش برگشت، دید با هوویش پچ پچ کرد.

و هوو خوشحال بود. هرچه در رختخواب غلت زد خوابش نبرد. به ناچار از رختخواب کنده شد و به حیاط رفت. هوا خیلی گرفته بود، نفس کشیدن برایش سخت شده بود. رفت کنار چاه تا آبی از چاه بکشد و وضویی بگیرد؛ که از سوی تنور نوایی را احساس کرد. با کنجکاوی به طرف تنور رفت، صدا از داخل تنور بود. در تنور را کنار زد، نوری به سوی آسمان تابید. بوی بهشت را از تنور اسشمام کرد.

نوای گریه با سوز و گداز فرشتگان شنید، و سر بریده امام حسین را خاکستر تنور دید، جریان را فهمید؛ گریه کنان به نزد خولی رفت و از او بیزاری جویید و هرگز حاضر به ادامه همسری با او نشد.

منبع: سوگنامه آل محمد

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



[چهارشنبه 1398-06-20] [ 04:17:00 ب.ظ ]





  زن شل حجاب گریان   ...

عاشورا نهی از منکر

عصر عاشورا رفته بود مزار اموات تا فاتحه‌ای بخواند و ثوابی از عزاداری هایش را نثار آنها کند.
زنی که تقریبا نیمه برهنه بود، سر و وضعش اصلا مناسب عصر عاشورا و عزادری امام حسین علیه السلام نبود،
یهویی به او گفته بود اگر من مردم، من را یک جایی توی این قبرستان دفن کنید.
رسید سر قبر یکی از سادات، گفت: اینجا دفن نکنید؛ او مرا با موهای بیرون از شالم نمی پذیرد! همینطور ادامه داد تا رسید کنار قبر یک مومن دیگر گفت: اینجا دفن کنید، بعد دوباره گفت: نه او هم قبول مرا با این ناخنهای بلند رنگین نمی پذیرد! یکی یکی قبر ها را انتخاب می کرد و بعد از ویژگیهای منفی خودش را نام می برد واعتراف می کرد که  اینها هم مرا نمی پذیرند.
مخاطب به او گفته بود، حالا این افراد که مرده اند و قدرتی ندارند که تو را بپذیرند یا نپذیرند.
مهم زمانی است که آن دو فرشته مقرب تو را ملاقات می کنند، خواهند گفت: چرا او را پوشانده اید، وقتی زنده بود همه جایش را نامحرمان می دیدند!
تا این سخن را شنید شروع کرد به گریه و های های گریه کرد، مانده بودند که گریه اش برای چه بود؟!

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



 [ 12:40:00 ب.ظ ]





  چشم عباس در چشم علقمه   ...

کربلا یک دهان عمو می گفت و حسین یک چشم همه تمنا بود و همه نگاه ها از جنس خواهش.

عباس و حسین دست خالی از فرات بازگشتند و امام آنها را نفرین کرد.

همه جاشده بود عطش، عباس از کودکی سقا بود. وقتی  ام البنین به او می گفت برای حسین آب ببر، با دستهای لرزان برای برادرش حسین آب می برد؛ می ایستاد نوشیدن او را تماشا می کرد و با غروری کودکانه می خندید. خوشحال از سیراب کردن برادر . حسین هم بازوی آب آوری عباس را بوسه باران می کرد.

در روز عاشورا دیگر ام البنین نبود تا بگوید برای حسین آب بیاور، حسین و خیمه و کودکان و زمین و آسمان با عباس از آب می گفتند.

خود عباس از همه تشنه تر بود. بارها به میدان رفته بود، زخمی ها را از میدان آورده بود. شب عاشورا میان خیمه گاه تا سپاه دشمن حرکت کرده بود.

وارد خیمه شد در برابر نگاه چشمان تشنه کودکان مشکها را برداشت، کودکان آرام شدند.

از میان لشکر دشمن با هیبت حیدری گذر کرد، صدای عمو عمو آب، هنوز در گوشش بود، علقمه منتظر عباس بود.

وارد علقمه شد، اسبم بنوش، اسب شرمسار منتظر نوشیدن سوار بود.

کسی در درون عباس فریاد می زد بنوش تا توان جنگیدن داشته باشی.

چیزی از فرات کم نمی شود. حسین هم راضی است.نه نه ،موجی قوی تر می گوید حسین تشنه، اصغر تشنه، کودکان سینه بر زمین گذاشته اند.

عباس مشک ها را سیراب کرد، و از شریعه خارج شد، شبح در شبح ، دشمن به عباس نزدیکتر می شدند. مشک ها امکان جنگیدن را از عباس گرفته بودند.

دست های عباس یکی  یکی از بدن جدا شد. مشک را به دندان گرفت، تیر بر مشک نشست، خون و آب و در هم آمیخت. تیر بر چشمان عباس نشست، خون جوشید ؛ دنیا تیره و تار شد.

صدای محزون زنی پهلو شکسته و قامت خمیده بود، «عزیزم عباس، فرزند مادر، عباس!»

منبع: ماه در آب

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



[سه شنبه 1398-06-19] [ 08:49:00 ب.ظ ]





  وقتی مادر مقتل می خواند   ...

مقتل خوانی حضرت زهرا

شب گذشته با صدای گریه ی دایه ‌ام، که پیرزنی اهل کَرخ و اهل نماز و روزه و تهجد است بیدار شدم، مرا صدا زد. گفتم چه شده است؟

گفت امشب بعد از خواندن قرآن خوابیدم.دیدم گویا در کوچه های کرخ بودم و اتاقی تمیز، سفید و خوش نما از چوب ساج، که در آن باز بود و چند زن کنار آن ایستاده بودند. به آنها گفتم:«چه کسی مرده است؟ چه خبر است؟» آنها به داخل اتاق اشاره کردند، وارد شدم، زن جوانی که هرگز با جلال تر و زیباتر از او ندیده ام؛ با لباسهای زیبای سفید رنگ به تن داشت و در آغوشش سر بریده ای بود که از آن خون می چکید. پرسیدم: بانو کیستی؟ گفت: فاطمه، دختر رسول خدا هستم و این سر پسرم حسین است.به اَصدَق بگو برای پسرم این نوحه را بخواند:«از او پرستاری نکردم تا آرام گیرم؛ نه هرگز! چرا که اصلا بیمار نبود.» که یک باره از خواب پریدم.
ابوالحسن کاتب وقتی این رؤیارا از دایه شنید. باید دنبال اصدق می گشت تا سفارش فاطمه علیها سلام را به او برساند، آن هم در زمانی که حنابله در بغداد به شدت با نوحه خوانی بر حسین مبارزه می کردند.
تا اینکه در نیمه ماه شعبان خود را به حرم امام حسین علیه السلام رساند. و در باره اصدق پرس و جو کرد و او را یافت. و سفارش فاطمه علیها سلام را به او رساند و بیت را بر او خواند او شگفت زده و دگرگون شد. و آن شب فقط باین قصیده نوحه خوانی کرد.
منبع: مقاتل جامع سید الشهدا

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



 [ 02:46:00 ب.ظ ]





  مقتل خوانی مسیحیان   ...

مقتل خوانی مسیحیان

مقتل خوانی غیر مسلمانان

چارلز دیکنز(نویسنده انگلیسی): اگر هدف امام حسین خواسته های دنیای بود، من نمی فهمم چراخواهران و زنان و اطفالش را به همراه برده بود! پس عقل حکم می کند که او فقط برای اسلام، فداکاری کرده.

ادوارد براون (مستشرق معروف انگلیسی): آیا قلبی پیدا می شود که وقتی در باره کربلا سخن می شنود،آغشته با حزن و الم نگردد؟

توماس ماساریک: کشیشان هم با ذکر مصائب مسیح مردم را متأثر می کنند، ولی شور و هیجانی که در پیروان حسین یافت می شود غیر قابل انکار است. مصائب مسیح در برابر مصائب حسین مانند پر کاهی است در برابر یک کوه عظیم.

جرج جرداق(دانشمند مسیحی):  وقتی یزید، مردم را تشویق به قتل حسین و مامور به خونریزی می کرد، آنها می گفتند:«چه مبلغ می دهی؟» اما یارا حسین به او می گفتند: مابا تو هستیم. اگر هفتاد بار کشته شویم،باز می خواهیم در رکابت کشته شویم.

آنطون بارا (مسیحی): اگر حسین از آن ما بود،در هردسرزمینی برای اوو بیرقی بر می افراشتیم و در هر روستایی برای او منبری بر پا می نمودیم و مردم را به نام حسین به مسیحیت می خواندیم.

منبع: فرهنگ عاشورا

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



 [ 11:23:00 ق.ظ ]





  مغناطیس عشق حسین   ...

مغناصیس عشق حسین

برای حسینی شدن و ثبت نام در یاران کربلای حسین باید به زیور محبت حسین آراسته باشی، تا در اثر کهربای عشق به بصیرت برسی.
مانند حربن یزید ریاحی، که با کیمیای عشق به فاطمه زهرا سلام الله علیها به بصیرت حسینی رسید.وقتی  که حر با لشکرش راه امام حسین علیه السلام را بست، امام حسین به حر گفت : سکلتک امک، مادرت به عزایت بنشاند، حر گفت: اسم مادرم را آوردی ولی من نمی توانم نام مادرت را بیاورم چون فاطمه زهرا سلام الله علیهاست. و این محبت بود که حر را نجات داد.

امام حسین با شنیدن این سخن، احتمالا با خود گفت: کاش آن روز در کوچه، پشت در خانه هم کسانی بودند که حرمت مادرم را حفظ می کردند!

سرانجام محبت به فاطمه زهرا مثل نوری ته دل حر را روشن کرد، بسوی امام حرکت کرد وشرمنده وسر افکنده به اردوی حسین وارد شد.و در کربلای عشق به حسین به شهادت رسید و در میان ستارگان کربلا جاودانه گشت.

اگر این حب خالص نباشد، هرچند علم بیاموزی و کتاب بنویسی و در زمره مراجع هم قرار بگیری، سرانجام در درس خارج هم استاد باشی شیطان بر زبانت جاری خواهد کرد که در ماه محرم بر منابر از سیاست نگویید!

یعنی فقط روزه بگیریم و نماز بخوانی، دیگر از امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه با ظلم استکبار سخنی نگوییم.

در نهایت به اسلام سکولار معتقد می شوی!
و یا فتوا می دهی که قمه بزنید تا شیعه حسین را در چشم جهانیان مترود کنی!
حسینی که هر لحظه زندگی و حرکتش عین سیاست بوده است. و اگر قرار است از سیاست در منابر گفته نشود، باید حضرت زینب هم بعد از واقعه عاشورا از ظلم یزیدیان سخنی نمی گفت و فقط از اخلاق و سلوک می گفت! و اگر چنین می شد دیگر نامی از کربلا و اسلامی که امام حسین علیه السلام برای زنده کردن آن به میدان جنگ رفت باقی نمی ماند.
خدایا ما را یک لحظه از حب حسین جدا نکن.

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



[یکشنبه 1398-06-17] [ 09:03:00 ب.ظ ]





  نفرین آمام حسین   ...

انتقام مختار از قاتلان حسین
قاتلان امام حسین علیه السلام، شرکت کنندگان در جنگ و آماده کنندگان حادثه کربلا، همگی یا در همان میدان با نفرین امام حسین هلاک شدند، یا بعد از حادثه با قیام مختار کشته شدند.امام حسین علیه السلام در دعایی عرضه داشت: «پروردگارا! آن جوان ثقفی را بر آنان مسلط کن تا جام تلخ مرگ و ذلت را به ایشان بچشاند. از قاتلان ما کسی را باقی نگذارد … انتقام مرا و دوستان و خاندان و شیعیانم را از اینان بگیرد...».مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج ‏45، ص 10،
طبق پیش‌بینی امام حسین علیه السلام، مختار ثقفی قیام کرد؛ افتاد دنبال هرکسی که در جنگ با امام شرکت داشته و موجب آزار و شهادت امام حسین علیه السلام شده بود و دانه دانه گیر میانداخت و به فجیع ترین وضع می کشت.
و اگر عده ای هم به تله مختار نمی افتادند، به نحوی به هلاکت رسیدند. بعضی از محدثان روایت می کنند، که در کوفه اجتماعی شده بود، و عده ای بودند و در باره سرنوشت جماعتی که در قتل امام حسین شرکت داشتند سخن گفتند: عده ای که به دست مختار قصاص نشده بودند، خودشان به بلایی هلاک شدند. شخصی در آن میان گفت: من در قتل حسین شرکت داشتم و تا کنون بلایی بر سر من نیامده است.
در همین لحظه جرقه آتشی از چراغ بالای سر آن شخص به لباس او پرید و آتش گرفت. هرچه آب بر او ریختند خاموش نشد، انگار که آب و روغن روی او ریخته بودند، اتش شعله ور تر می‌شد تا اینکه آن شخص به طرف فرات دوید و خود را در فرات انداخت، آتش شعله ور ‌تر شد تا به هلاکت رسید.

 

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



 [ 03:39:00 ب.ظ ]





  امام حسین شلوارک را قبول نکرد   ...

لباس امام حسین هنگام شهادتهمه یاران باوفایش کشته شده بودند. پیاده نظام لشکر عمر سعد همچون گرگ های گرسنه از سمت چپ و راست بر باقی مانده سپاه امام حسین علیه السلام حمله کردند و آنان را به شهادت رساندند، تا آنکه جز سه یا چهار نفر از یارانش باقی نمانده بود.
وقتی امام متوجه شد که دیگر فرصتی نمانده است، فرمود: لباسی غیر از لباس خودم بیاورید که برای غارت کردن رغبتی به آن نباشد، من آن را بپوشم تا بعد از کشته شدندم عریان نمانم؛ زیرا من کشته ای هستم که لباسهایش را نیز غارت می کنند؛ یاران برای ایشان شلوارکی آوردند، امام آن را نپوشید و فرمود: این لباس اهل ذمه است. یاران لباس دیگری آوردند که شلوار کوتاهتر و از شلوارک بلند تر بود، امام آن را پوشید.
پ ن

ما کجای عاشورا هستیم؟

عزاداری های عاشورا، چه درسی به ما می دهد؟

ما چگونه خود را به امام حسین و اهل بیتش شبیه کنیم؟
قابل توجه دختر و پسرای شیعه که شلوار های کوتاه می پوشند و خود را شبیه کفار می کنند.
قابل توجه فروشندگان لباس در یک کشور شیعه که متعلق به امام عصر«عج» است، لباس هایی را که مخصوص کفار است تبلیغ نکنند؛ لباس تقوا زیبا ترین لباس است.
منبع: تاریخ مقتل جامع سیدالشهدا

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



 [ 10:37:00 ق.ظ ]





  قطره اشکی آب روی آتش گناه   ...

قطره اشک وخاموشی آتش گناهان

 در مشهد مقدس رضوي با جمعی از مؤمنین مجاور بودند تا اینکه روز عاشورا شد، یکی از رفقا کتاب مقتل را گرفت و برای آنها می خواند، رسید به این خبر که از حضرت باقر (علیهالسلام) روایت شده است که فرمودند: هر کس چشم او بر مصیبت حسین (علیهالسلام) بگرید اگر چه به قدر بال مگسی باشد خداوند گناهان او را بیامرزد، حتی اگر  به اندازه کف دریا ها باشد، شخصی در مجلس بود این روایت را باور نکرد، و گفت: این با عقل جور نمیاید، و در باره این موضوع بحث زیاد شد، همه از مجلس خارج شدیم، گفت:قیامت شده بود و من تشنه بودم و هرچه دنبال آب گشتم نیافتم. تا اینکه به حوضی بسیار بزرگ پر از آب  که از برف سردتر بود، که دونفر مرد و یک زن که سیاهپوش بود کنار آن ایستاده بودند. پرسیدم ایشان کیستند؟ گفتند: محمد (صلی الله علیه و آله) و علی (علیهالسلام) و فاطمه (علیهاالسلام) هستند،

با عجله نزدیک حضرت فاطمه (علیهاالسلام) رفتم و آب خواستم، حضرت نظر تندي به من نمود و فرمود: تو منکر فضلیت گریه بر حسین من هستی، و از خواب بیدار شدم و از گفته ‌ي خود استغفار نمودم.

بنابراین نباید مقدار اشک معیار باشد. بلکه عظمت مقام امام حسین و ظلم و بی حرمتی که بر او شده، معیار است.

مثلا هر گاه قلب تو از تصور اینکه آن حضرت را از وطن آواره نمودند، متأثر شود و اشک از چشمت جاري شود،  اَجري که به تو می رسد، در حقیقت اجر آن اشک نیست، تا به نظر بسیار آید، بلکه  اجر آواره گی آن سرور است، و مخصوص او بوده است، زیرا که او را از همه شهرها، و مکانها منع نمودند، حتی  جایی نگذاشتند  براي سربریده اش، آیا آن اجرها  براي این مصیبت زیاد است؟

همچنین اگر براي عطش آن جناب متأثر شوي، و اشک تو جاري شود،آن اجر اشکست نیست، و نه اجر عطش او تنها، بلکه اجر کباب شدن جگر آن سرور است، و مجروح شدن زبانش، و خشکیدن لب و دهانش، و تاریکی چشمانش، و سوختگی دلش از شماتت دشمنان، «که آب به تو نخواهیم داد تا اینکه از حمیم جهنم بیاشامی»، پس این اشک اگر در جهنم بیفتد، و سبب خاموشی آن شود اجر آن سوختن قلب فرزند پیامبر است، نه اجر یک قطره اشک.

چون قلبت براي زخمهاي او متأثر شود، و اشک در چشم حلقه زند، اجر آن  براي تحمل ایشان است که زخم روی زخم، بر آن بدن شریف وارد گردید، زیرا که بدنی که هفت شبر طول او باشد، از پیش رو چهار هزار زخم تیر، و هفتاد و اندي زخم شمشیر، و به همان اندازه زخم نیزه داشته باشد، نمی شود مگر آنکه بعضی روی بعضی وارد گردد، پس باید اشک باید بر آن خون  گریست  .

هر گاه قلبت  به جهت کشته شدن آن جناب متأثر شود برای  صبر و اشک جاري شود، پس اجر آن نه برای اشک است، و نه به جهت قتل است، و نه به جهت ذبح است به مانند ذبح گوسفند، بلکه به جهت آن است که به ضرب شمشیر او  « وا لهفاه علیک یا مظلوم »[ چه قدر مصیبت تو عظیم است بر اهل آسمانها و زمینها». ، را ذبح نمودند.

منبع: اشک های روان بر امیر کاروان

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



 [ 09:56:00 ق.ظ ]





  تیر سه شعبه بزرگ   ...

عاشورا سه شعبه
تصور کنید، در کویر سفر می کنید؛ و راه را گم کرده اید. ماشین هم خراب شده است. آب و نوشیدنی هم تمام شده است. نوزادی هم با شماست، که تشنه شده است.
مادر هم از شدت گرما و تشنگی دچار استرس شده است، شیری در سینه اش یافت نمی شود. شما حال این مادر را تصور کنید که برای نجات کودک چه باید بکند؟ دشمن هم فقط طبیعت است، یعنی گرما و خرابی ماشین و گم گشتی در کویر. دشمن انسانی وجود ندارد، که مرد را به قتل برساند و آماده حمله به زن باشد!
ظهر عاشورا است، خورشید بر بالاترین نقطه خویش رسیده، از شدت شرم نمی داند چگونه خود را پنهان کند، در کویر گداخته ابری هم باقی نمانده است. گویا ابرها هم از شدت اندوه سر بکوه و دریا گذاشته اند.
امام حسین علیه السلام، نگاهی به میدان انداخت، دیگر کسی از مردانش باقی نمانده است، جز دونفر، زین العابدین و علی اصغر شیر خوارش.
فریاد زد:آیا حمایت کننده ای هست از حرم رسول الله خدا حمایت کند؟

آیا یگانه پرستی هست که در باره ما از خدا بترسد؟

آیا فریاد رسی هست که در فریادرسی ما امید به خدا داشته باشد؟

آیا یاری کننده ای هست که در باره ما به آنچه نزد خداست امیدوار باشد؟
در همین حال صدای ضجه زنان بلند شد. امام حسین بسوی خیمه آمد متوجه شد کودک تشنه لب که نای نفس کشیدن نداشت، به ناگاه گریه می کند؛ «یعنی صدای پدر را شنید، اعلام موجودیت کرد» امام فرمود: طفل شیرخوارم را بیاورید تا با او وداع کنم.
امام حسین علیه السلام، لبهای خشکیده و تشنه علی اصغر را دید. طفل شیر خوار را به میدان برد و گفت: ای قوم! اگر بر من رحم نمی کنید، با جرعه ای آب به این کودک رحم کنید.
کودک از شدت تشنگی بیحال با گردن خمیده روی دستان پدر بود،_ چه آب می دادند و یا نمی دادند علی اصغر زنده نمی ماند_ که امام متوجه حرکت و دست و پا زدن او شد؛ خون گرم او در دست امام پر شد.
امام تیری سه شعبه را که برای گلوی کوچک علی اصغر خیلی بزرگ بود، گلوی او را دریده بود، راه نفس او را بسته بود؛ خون فواره میزد.
امام علیه السلام شنید که جبرئیل بشارت داد کودکت را رها کن شیر دهنده ای در بهشت که منتظر شیر دادن به اوست. امام حسین علیه السلام کودک را به حضرت زینب سپرد و با دو دستش خون علی اصغر را به آسمان پاشید، حتی قطره ای از خون علی اصغر به زمین نریخت، فرمود:آنچه برای من پیش آمده است، آسان است؛ چون خدا آن را می بیند.

منبع : مقتل جامع سید الشهدا

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



[شنبه 1398-06-16] [ 04:17:00 ب.ظ ]





  لشکریانی از نطفه زنا   ...

عاشورا اسب بدنهای لگد کوب

عمرسعد ملعون در حالیکه مست رسیدن به حکومت ری بود و خود را بر اریکه حکومت می دید، در میان یارانش فریاد زد: چه کسی حاضر است با اسبش حسین را لگد مال کند(عبیدالله بن زیاد ملعون دستور داده بود بعد از کشتن امام حسین سینه و پهلو و صورت اورا با اسب لگد مال کنند)؟ ده نفر پلید و ددمنش آماده شدند و رفتند تا این جنایت را اجرا کنند و تا آنجا که می توانستند پشت و سینه اش را خرد کردند!
این ده نفر ملعون برای دریافت پاداش نزد ابن زیاد رفتند، اسد بن مالک یکی از ده نفر، بیتی را با این مضمون خواند:«ما با هر اسب درشت استخوان و نیرومند که به شدت مهار شده بود، پشت(حسین) را پس از سینه اش خرد کردیم. ما این کار را با حسین پاک، خدا، پروردگار امور را نافرمانی کردیم».
ابن زیاد ملعون پرسید این ده نفر کیستند ؟گفتند ما کسانی هستیم که با اسب هایمان بدن حسین را لگد کوب کرده ایم، تا استخوان های سینه اش را خرد کردیم.
ابن زیاد پاداشی اندک به آنها داد. ابو عمرو گوید: در احوال این ده نفر تحقیق کردم؛ همه آنان از فرزندان زنا بودند.
منبع:تاریخ قیام و مقتل سیدالشهدا

 

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



 [ 01:30:00 ب.ظ ]






  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

 
 
مدرسه علمیه فاطمیه جلفا