من انقلابیم
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   
آبان 1398
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  






رتبه

  • رتبه کشوری دیروز: 3
  • رتبه مدرسه دیروز: 1
  • رتبه کشوری 5 روز گذشته: 29
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 1
  • رتبه 90 روز گذشته: 13
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 1




  • محرم



      کربلا شهر عشق   ...

    زباله های زوار اربعین

    کاش هر نفر زائر اربعین با این شعار که شهر ما خانه ماست، قدم در این سفر عاشقانه بگذارد؛ و شعاری این گونه( کربلا شهر عشق را تمیز نگه داریم) پشت کوله پشتی خود بنر کند. واقعا برای زوار اربعین شرم آور است که به زیارت سلطان عشاق می رود و به موکب، کوچه و خیابان و بیابان رحم نمی کند. و می شود کَلِ بر مردم که دین اسلام چنین افرادی را بسیار نکوهش کرده است. یعنی میزبان به او آب و نوشیدنی  می دهد و مهمان می خورد و می نوشد و زباله کنار رختخواب خود یا زیر پتو می گذارد و می رود! در خیابانهای شهر گروههای حشد شعبی و جوانان جهادی دائم زباله ها را جمع می کنند و چند دقیقه طول نمی کشد که انبوه زباله جای آن را می گیرد. شرم آور است در کنار کیسه زباله نشسته است ولی لیوان چای را به خیابان می اندازد. اگر از موکب دار، و مردم خوب عراق خجالت نمی کشیم از صاحبان اصلی شهر های زیارتی عراق که مرقد شش امام معصوم علیهم السلام هستند خجالت بکشیم. اگر عمری باشد و سال آینده اربعین قسمت شود بروم شعار (کربلا شهر عشق را تمیز نگه داریم )می نویسم و در مرز به کوله پشتی های زوار نصب می کنم.پیشنهاد شما کوثرنتی های عزیز در حل این معضل چیست؟

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



    [سه شنبه 1398-07-30] [ 11:23:00 ق.ظ ]





      مزد سقا   ...

    مشک آب سقا

    وقتی می رفتیم حرم امام علی علیه السلام، از کنار یک مغازه رد شدیم که چشمش به چند تا مشک افتاد که برای فروش روی ویترین بود؛ گفت: دیشب همسرم مشک بدوش سقا شده بود. از قیمت مشک پرسید: مغازه دار گفت: 250000هزار تومان.

    برای شوهرش تعریف کرد، و تعبیرخوابش را خواست. شوهرش گفت: دیشب 250000 تومان به مرد موکب دار دادم تا برای زوار اربعین آب آشامیدنی بخرد. تعجب کردم که چقدر زود مزد سقایی زوار را گرفته است. و فهمیدم که چرا موکب داران عراقی با آن همه تنگ دستی این گونه به زوار اربعین رسیدگی می کنند.

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



     [ 10:41:00 ق.ظ ]





      روز جهانی کودک مبارک   ...

    روز جهانی کودک

    روز 16 مهر روز کودک است که برای  حمایت و تربیت کودکان معرفی شده‌ است. کشورها و سازمان‌های بین‌المللی،  یک روز را به‌ عنوان روز کودک اعلام کرده‌اند و آن روز را جشن می‌گیرند.
    یونیسف اعلام کرده است که فقط با پرداخت پنج دلار برای هر کودک می‌توان جان ۹۰ درصد از کودکانی را که سالانه می‌میرند، نجات داد و برای بهبود زندگی کودکان جهان سوم، کافی است که فقط مبلغ ۶ هفته بودجهٔ تسلیحاتی جهان هزینه شود.
    وظیفهٔ یونیسف، مراقبت از کودکان و آماده کردن نیازهای اولیهٔ آنان در سال‌های ابتدایی زندگی، و تشویق والدین به تعلیم فرزندان است.
    در مقدمهٔ کنوانسیون حقوق کودک آمده‌ است: «کودک باید در فضایی سرشار از خوشبختی، محبت و تفاهم بزرگ شود.»

    این مقدمه ای بود از تلاش جامعه بین الملل، حالا به هر اسم و نامی که معروف است. شاید بعضی ها بگویند در گذشته ای دور - و شاید همین حالا هم در میان فرقه های گمنام،- کودکان را در برابر بتهایشان قربانی می کردند؛ و یا در جاهلیت عربستان دختر کشی مرسوم بوده است، بنابراین لازم است جامعه بین الملل قانونی را برای کودکان تدوین کند.
      ولی اکنون وضعیت کودکان چگونه است؟ آیا کسانی که دم از تمدن و قانون  میزنند، روزی را به نام کودک در تقویم ها ثبت می کنند، برای بهبود زندکی کودکان چه می کنند؟
    مثلا این گزارش سی‎ان‎ان است که در باره تجاوز مسئولان کلیسا که عهده دار نگهداری کودکان بی سرپرست هستند، داده است. «اسامی ۵۰ نفر از مقام‌های کلیسا از جمله کشیش‎هایی که متهم به آزار و اذیت جنسی کودکان در ماه ژوئن بودند، زمانی اسامی متهمان منتشر شد که کلیسای کاتولیک در راس رسوایی جنسی جهانی قرار داشت.»
    در جنگهایی که آمریکا بر کشورها تحمیل می کند، بیشترین کشته ها کودکان هستند.کودکان فلسطین، یمن، ویتنام و… اینها کودک نیستند، شامل قوانین و کمک های یونیسف نمی شوند.
    از خودمان بگوییم،  آنها که به دین ما نیستند، ما بیشترین سفارش را در باره کودکان در معارف اسلامی داریم.
    امام صادق علیه السلام از قول رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «اکثروا الولد، أکاثر بکم الأمم غداً» فرزندان خود را زیاد کنید تا فردا به واسطه (کثرت) شما بر دیگر امم افتخار نمایم.»*
    مادران شیعه ما را چه شده است که با یک اشاره مامای غربالگر تصمیم به ختم باداری می گیرد و فرزند بی نوا را تنها با یک فرضیه بی در و پیکر که همان رؤسای یونیسف چی ها تدوینش کرده اند به گور می فرستد!
    مادرانی که گرفتار شخصیت کاذب شده اند، با اشتغال در ادارات، کارمندشدن و… غیره کودک را از همان نوزادی به آغوش دایه‌های نا مهربانتر از خود می سپارند، این کودکان در روز جهانی کودک؛ کجای این قانون هستند!؟

    فقط به جشن تولدی با هزینه گزاف، که اصلا کودک در آن سهمی ندارد، دل خود را خوش می کند؛ که تجملات زندگیش را در تابلوی چشم و همچشمی  نمایش دهد.وقتی به فرزند آوری سفارش می کنی آه از نهادش بلند می شود که مخارج سنگین است از عهده آن بر نمی آییم.

    در حالیکه این افراد از نظر قرآن بی خردند.قرآن در سوره انعام نیز به این مساله اشاره کرده و کشتن فرزندان را تقبیح نموده است.قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُواْ أَوْلاَدَهُمْ سَفَهًا بِغَيْرِ عِلْمٍ وَحَرَّمُواْ مَا رَزَقَهُمُ اللّهُ افْتِرَاء عَلَى اللّهِ قَدْ ضَلُّواْ وَمَا كَانُواْ مُهْتَدِينَ ﴿۱۴۰﴾كسانى كه از روى بى ‏خردى و نادانى فرزندان خود را كشته ‏اند و آنچه را خدا روزيشان كرده بود از راه افترا به خدا حرام شمرده‏ اند سخت زيان كردند آنان به راستى گمراه شده و هدايت نيافته‏ اند.

    امیرالمومنین علیه السلام می‌فرمایند: “«یُرْخی الصّبیُّ سَبْعاً و یُؤَدَّبُ سبْعاً وَ یُسْتخدمُ سَبْعاً.» کودک در هفت سال اول زندگی آزاد گذارده می شود( آموزش نمی دهیم) و در هفت سال دوم به آن ادب آموزش داده می‌شود و در هفت سال سوم باید مطیع والدین باشد .

    بهترین و کامل ترین قانون در قرآن و سیره معصومین علیهم السلام برای حمایت و تربیت کودک بیان شده است، حتی از جهت اقتصادی هم کودک مستقل است، طبق فتوای مراجع، پدر و مادر بدون اذن کودک نمی توانند در عیدی کودک تصرف کنند.*

     *اجوبة الاستفتائات، سؤال ۱۷۴۹
    مالکیت هدایای تولد نوزاد

    سؤال: آیا هدایایی‌که با متولّد شدن نوزاد، اقوام و خویشاوندان، جهت تبریک می‌آورند، پدر و مادر می توانند تصرف کنند، یا متعلّق به نوزاد است؟
    جواب: تابع نیت اهداکننده است؛ اگر به والدین فرزند هدیه بدهند، متعلّق به آنان است؛ و اگر به فرزند اهداء نمایند، و تحویل ولیِّ او دهند، مِلک فرزند است.

    با این اوضاع روز جهانی کودک را چگونه برای کودکان مبارک کنیم؟

    البته شخصیت های بزرگی چون چمران، در لبنان مسئولیت ایتام آن خطه می شود.«  وقتی چمران یتیم‌خانه‌ای در لبنان دایر کرد به خانمش می‌گوید از این به بعد غذایی را می‌خوریم که این یتیم‌ها می‌خورند. همسر لبنانی شهید چمران تعریف می‌کند یک روز مادرم غذای گرم و لذیذی را برای من و مصطفی پخته بود. مصطفی آن شب دیر وقت به خانه آمد. وقتی به او گفتم بیا این غذا را بخور، همین که خواست بخورد از من پرسید آیا بچه‌ها هم از همین غذا خوردند؟ گفتم نه بچه‌ها غذای یتیم‌خانه را خوردند و این غذا را مادرم برای شما پخته، چمران با تمام گرسنگی و ولعی که برای خوردن غذا داشت، این غذا را کنار گذاشت و گفت ما قرار گذاشتیم فقط غذایی را بخوریم که بچّه‌ها بخورند. به او گفتم حالا که بچّه‌ها خوابند و شما هم که همیشه رعایت می‌کنید این دفعه این غذا را بخورید. دیدم چمران شروع کرد اشک ریختن و گفت بچّه‌ها خوابند، خدای بچه‌ها که بیدار است.»

    چمران ویتیم نوازی

    * من لا یحضر الفقیه

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



    [سه شنبه 1398-07-16] [ 05:53:00 ب.ظ ]





      کودکان شهید در دست قاتل   ...

    دوطفلان مسلم

    پیرزن به دشت رفته بود، دو کودک را دید که هراسان به سوی او می آیند.پیرزن پرسید فرزندانم در این دشت چه می کنید؟

    آن دو گفتند:ای مادر به ما پناه بده فردا خواهیم رفت. پیرزن پرسید شما کیستید و از کجا می آیید؟ گفتند:ما از زندان ابن زیاد گریخته ایم.ما از اهل پیامبر تو، فرزند مسلم بن عقیل هستیم.زن به آنها احترام گذاشت و آنها را در خانه اش پناه داد. اما نگران داماد قسی القلبش بود که اگر بفهمد آنها تحویل خواهد داد. نیمه شب داماد مست به خانه آمد، و صدای نفس های دوکودک را شنید و آنها را شناخت که برای سرشان دوهزار درهم جایزه می دهند.کودکان را دستگیر کرد و برد کنار فرات تا آنها را به قتل برساند.

    کودکان مسلم به مرد قاتل گفتند مارا به ابن زیاد تحویل بده تا او حکم کند.مرد قاتل آن دو را به قتل رساند. و سرهای بریده را نزد ابن زیاد برد.ابن زیاد گفت: کودکان از تو چه خواهشی کردند؟ مردک قاتل گفت: کودکان گفتند مارا به ابن زیاد تحویل بده تا او برما حکم کند و هنگام مرگ خواستند که نماز بخوانند و بعد از نماز از خدا خواستند تا بین آنها و من حکم کند.ابن زیاد گفت: اگر آنهارا به من می سپردی به تو چهار هزار درهم جایزه می دادم. تا به جدشان عبدالله بن جعفر منت بگذارم.بعد دستور داد تا سرش را جدا کنند.

    منبع:مقتل جامع سید الشهدا

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



     [ 09:18:00 ق.ظ ]





      مادر بزرگ نامهربان   ...

    نوزاد بی گناه

    پرستار کودک را آورد، از مادربزرگ زائو خواست تا کمک کند که نوزاد از سینه مادرش شیر بخورد. نوزاد که خیلی گرسنه بود، با ولع بسیار سینه مادر را می مکید. همین که پرستار از اتاق بیرون رفت، مادر بزرگ،  سینه مادر را از دهان کودک به زور بیرون کشید.

    سینه خالی بدون شیر خود را به دهان کودک گذاشت! کودک با هر مک که به سینه مادر بزرگ نامهربان پیرش میزد، گریه می کرد و شاکی بود از سینه بی شیر  که عطر سینه مادرش را نداشت.شب تا صبح نوزاد گریه کرد، مادربزرگ اجازه شیر خوردن به نوه کوچولو نداد.و با هربار گریه نوزاد گفت: «غلط می کنی که شیر می خواهی، وقتی رسیدیم به ده تو را توی طویله می اندازم!»

    آن شب را به تلخی گذراندیم، زائویی که من همراهش بودم با بغض در گلو گفت: «برو دختر کوچولو را بیار تا به او شیر بدهم.» مادربزرگ ها همیشه مهربان هستند. ولی او می خواست نوزاد را زنده زنده به گور کند.

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



    [جمعه 1398-07-12] [ 09:32:00 ق.ظ ]





      حسین با این عمامه بسیار زیبا بود   ...

    عمامه امام حسین

    مردک ملعون در جنگ با امام حسین علیه السلام شرکت کرده بود، هنگامه غارت عمامه مبارک امام را به غارت برد.

    از جنگ که برگشت، به زن گفت: برایم آب گرم درست کن تا خودم را از گرد و غبار جنگ بشویم.

    زن هم همه چیز را آماده کرد. مردک ملعون که نامش جابر ازدی بود؛ از حمام بیرون آمد لباس پوشید رفت جلوی آینه، با خودش فکر می کرد که حسین با این عمامه بسیار زیبا بود.

    به زن گفت: بیا مرا با این عمامه تماشا کن، دیگر مرا نخواهی شناخت.زن با شنیدن نام حسین و عمامه او دلش هری ریخت. با خود گفت: عمامه حسین نزد تو چه می کند؟

    زن منتظر عمامه گذاشتن شوهر بود، همینکه عمامه را بر سر گذاشت؛ نعره ای کشید، و آینه را بسوی زن پرتاب کرد.

    زن سر را کنار نکشیده بود صورتش پاره شده بود،از ترس به حیاط دوید.ولی دیگر فایده ای نداشت، مردک ملعون دیوانه شده بود.

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1398-07-11] [ 09:56:00 ق.ظ ]





      درهمهایی که سنگ شد   ...

    اسیران کربلا

    در مسیر اسارت اهل بیت، بانوان بسیار زجر کشیدند.داغ از دست دادن مردان و فرزندان و برادران بس نبود، سر مقدس شهدا را بالای نیزه جلوی کجاوه بانوان حرکت می دادند. ام ‌کلثوم مبلغی به مامور حمل سر شهدا داد و التماس کرد که سر مطهر امام را جلو تر ببر تا نامحرمان کمتر زنان اهل بیت را ببینند. مامور درهم ها را گرفت و سر مقدس را جلوتر برد . فردای آن روز با خوشحالی به عیالش گفت: وعده ای که داده بودم، امروز انجام می دهم.بیا برویم بازار. زن با خوشحالی گفت: همان خلخالی که توی بازار نشان داده بودم؛ برایم می خری؟ به بازار رسیدند، خلخال ها را خرید، وقتی کیسه درهم ها را باز کرد، دستانش داخل کیسه دنبال درهم می گشت که متوجه شد همه درهم ها سنگ شده است! بروی یک طرف سنگ نوشته شده است، ولا تحسبن الله غافلا عما یعمل الظالمون مپندار که که خدا از کردار ستمکاران غافل است.( ابراهیم 42) و در طرف دیگر نوشته شده بود، و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون، ستمکاران بزودی خواهند دانست که به چه مکانی باز می گردند»(شعرا 227)

    منبع :مقتل جامع سید الشهدا

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1398-07-10] [ 06:14:00 ب.ظ ]





      زیر هر سنگی خون تازه بود   ...

     

    شهادت خون حسین

    امام صادق علیه السلام می فرماید:هنگامیکه هشام بن عبد الملک امام باقر علیه السلام را به شام فراخوانده بود، روزی از ایشان پرسید که مردم نواحی مختلف، چگونه از قتل امیرالمومنین علیه السلام آگاه شدند. آن حضرت فرمود:

    در شب شهادت علی علیه السلام تا طلوع فجر، هیچ سنگی از روی زمین برنداشتند، جز اینکه زیر آن خون تازه وجود داشت. این وضعیت در شب شهادت هارون برادر حضرت موسی علیه السلام و یوشع بن نون و شمعون بن حمون صفا ودر شب بالا رفتن حضرت عیسی علیه السلام به آسمان و شب پس از شهادت حسین بن علی علیه السلام نیز اتفاق افتاده است.

    با شنیدن این سخنان چهره هشام از خشم دگرگون شد و از امام پیمان گرفت که تا او زنده است، این روایت را برای کسی نگوید.

    منبع: مقتل جامع سید الشهدا

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



    [سه شنبه 1398-07-09] [ 02:17:00 ب.ظ ]





      جوشش خون تازه زیر سنگ   ...

     

    جوشش خون زیر سنگ

    مرد شامی با خانواده اش برای رسیدگی به مزرعه رفت، خودش مشغول آبیاری کرت هایش شد. متوجه شد که خون در کرت جاری شده است. با تعجب به سرچشمه رفت که ببیند حیوانی را ذبح کرده اند، چیزی نیافت.در  تلاطم این فکر بود که خون از کجا وارد آب شده است که صدا جیغ و فریاد دخترش را شنید؛ که دوان دوان بسوی پدر می آمد. در حال که ترسیده بود، گفت :پدر آنجا زیر سنگ خون بود، خون تازه!

    پدر کرت را رها کرد. دوید به طرف جایی که دخترش نشان داد. خون تازه را دید که از زمین می جوشید.

    وحشت تمام وجودش را فراگرفته بود. مزرعه را رها کرد، به شهر برگشت. از کنار بازار برده فروشان عبور می کرد، شنید که می گویند حسین بن علی را کشتند!

    فهمید که لکه ننگ امام کشی بنامشان رقم خورد، و تا پایان تاریخ  ملعون هستند.

    ابن قولویه در روایتی، سخن فردی از اهالی شام را گزارش کرده است:« به خدا سوگند ما اهالی بیت المقدس  واطراف و نواحی آن، شام قتل امام حسین علیه السلام را چنین شناختم که هر سنگ و کلوخی را برمی داشتیم، زیر آن خون تازه بود. منبع : مقتل جامع سید الشهدا

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



    [یکشنبه 1398-07-07] [ 10:16:00 ق.ظ ]





      خون گلوی علی اصغر   ...

     


    مرد به شترش هی زد، شتر تشنه بود. مرد هم تشنه بود. رسید به دره ای که همیشه آب گوارایی از آن عبور می کرد. شتر به طرف دره روان شد. قرظه بن عبیدالله از دور برق خورشید را در آب می دید، وقتی به آب رسید، دیگر آب نبود، خون بود!!!

    شتر آب نخورد نعره زد، با خودم گفتم، امروز تو آب را به روی حسین و خاندانش بستی، امروز عاشورا است و تو شتر غنیمتی را از خیام حسین با خود می‌بری، این همان خون گلوی علی اصغر است که رود را خونین کرده است!

    این سزای مردمی بود که با دشمنان اهلبیت همگام شده بودند.

    منبع: مقتل سید الشهدا

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1398-07-04] [ 07:12:00 ب.ظ ]





      خونین شدن غذا   ...

     ashuraکربلا

    مرد در تاریکی شب با خوشحالی افسار شتر را کشان کشان به خانه برد.

    زن وقتی مرد را با غنائم دید خوشحال شد، گفت: مرد اگر همسای‌ها شتر را ببینند، خواهند پرسید که این شتر را از کجا آورده اید؟

    آنگاه در جوابشان چه بگویم؟ اگر همسایه ها بفهمند از ما روگردان می شوند. خواهند گفت: شویش به غارت خیمه های امام حسین رفته و غنیمت آورده است.

    مرد گفت: برای شتر فکری دارم، او را نحر می کنیم و گوشتش را قورمه و ذخیره می کنیم.

    زن خوشحال شد، در تاریکی کوچه نگاهی به هر سو انداخت؛ کسی را ندید خیالش راحت شد.

    مرد تا طلوع فجر، شتر را نحر کرد و گوشت آن را به مطبخ برد تا زن آن ها را طبخ کند. گوشت ها را داخل دیگ ریخت، و در درش را محکم کرد که بوی گوشت به در و همسایه نرسد.

    ظهر شده بود و مرد گرسنه سر سفره نشسته بود و بچه ها هم دور سفره بودند.

    زن دیگر را آورد، در دیگ را باز کرد؛ چشمش به خون داخل دیگ افتاد، فریادی کشید و از سر سفره بلند شد. مرد از جیغ زن مضطرب شد به سر دیگ دوید، با شگفتی خون را داخل دیگ دید.

    بر اساس روایتی که گزارش شده است:« صبح روزی پس از قتل امام حسین علیه السلام، هر دیگی که در آن غذا پختند، همه خونین شد.»این حادثه برای آن دسته از مردمی اتفاق افتاد که در غارت خیام امام حسین علیه السلام شرکت داشتند. منبع: مقتل جامع سید الشهدا

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1398-07-03] [ 05:56:00 ب.ظ ]





      اینروزها دلم کمی....کمی نه!   ...

     

    اینروزها دلم کمی….کمی نه!!

     بسیار زیاد…طوفان میخواهد!

    طوفان با طعم منطق!

    …بیاید و هرچه بی منطقست و بی منطقی…برچیند ببرد!?

    …نمیدانم چرا بعضی ها با منطق مشکل دارن

    .. تا اسمش میاید یاد افلاطون و ارسطو میافتند

    یاد مسائلی خشک و بی روح!

    ….چه تهمت ناروایی

    اصلا تو

    تو که با منطق میانه نداری

    میدانی منطق چیست!؟

    د نمی دانی دیگر!

    ….میدانستی ک حال و روزت این نبود

    منطق ینی بلد باشی فکر کنی

    درست فکر کنی!!!

     
    طعمی از این بهتر سراغ داری!؟

    ح-ر

     

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



     [ 03:06:00 ب.ظ ]





      درخت ام معبد خون گریست   ...

    درخت خونبار

    رسول خدا در مسیر سفر هجرت به مدینه، به خیمه ام معبد رسید.

    ام معبد از رسول خدا پذیرایی کرد. چیزی نداشت جز یک بز لاغر بی شیر و یک درخت تمشک وحشی با تیغ های بسیار و بدون میوه.رسول صلی الله علیه و آله خدا هنگام وضو آب وضویش را پای آن درخت ریخت.

    به برکت عبور حضرت از کنار خیمه ام معبد، بز ام معبد دارای شیر فراوانی شد.

    که همه مهمانان ام معبد که در اطراف پیامبر بودند از شیر خوردند.

    درخت خشکیده خارهایش ریخت، و ریشه اش قوی شد و برگ وبارش زیاد شد و میوه های خوشبویی به بار آورد.

    درخت ام معبد در دل بیابان خشک، برای رهگذران مایه برکت  و شفای بیماران بود.حتی گوسفندان و شترانی که از برگ آن می خوردند، چاق و پرشیر می شدند.

    کم کم اسم آن درخت شد “مبارکه". تا اینکه یک روز مردم آن ناحیه با تعجب متوجه شدند که میوه هایش ریخت و برگهایش زرد شد.مدتی بعد مردم شنیدند که  در همان روز رسول خدا رسول صلی الله علیه و آله رحلت کرده است.

    از آن پس، درخت ام معبد کمتر بار داد ودیگر میوه هایش خوش طعمی قبل را نداشت.

    درخت سی سال به همان وضع ماند، تا آنکه روزی دیدند، دوباره خارها روییده و می وهایش ریخته، زرد و افسرده شده است. به دنبال آن خبر شهادت امیرالمومنین علیه السلام را شنیدند.

    سالها گذشت تا اینکه مردم دیدند از ساقه درخت، خون تازه جاری شده  و برگ های آن نیز، مثل گوشتی که از آن خونابه جاری باشد، خونین شده است. مردم متوجه اتفاق عظیمی شدند که رخ داده است.

    ناگهان در اوایل شب، صدای ناله ای از درخت شنیدند که این بیت را زمزمه می کرد.«ای فرزند نبی و ای فرزند وصی. وای کسی که باقی مانده سروران بزرگواری بود!» رفته رفته صدای ناله نامفهوم شد. بعد از این قضیه خبر شهادن امام حسین علیه السلام به گوش مردم آن ناحیه رسید. و آن درخت کاملا خشکید و اثری از آن باقی نماند. منبع: مقتل جامع سید الشهدا

    موضوعات: فرهنگی, دلنوشته  لینک ثابت



    [سه شنبه 1398-07-02] [ 08:25:00 ب.ظ ]





      دست موکب دار ببوس   ...

    بانوی موکب گردان اربعین

    تجربه نگاری اربعین

    به موکبی رسیدند، که کارگردانش خانم سالمندی بود، که همسر شهید بود. همسرش توسط داعشی های ملعون به شهادت رسیده بود.

    این خانم با داشتن هشت تا فرزند، در خانه های مردم کلفتی می کرد، و هزینه خود و فرزندانش را تهیه می کرد.

    او یک سوم درآمدش را برای زائران اربعین هزینه می کرد!

    باید در سفر اربعین دست موکب گردان را بوسید، و به تغذیه ای که هدیه می کند به عنوان تبرکی نگاه کرد.

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



    [دوشنبه 1398-07-01] [ 10:06:00 ق.ظ ]





      فرش جهیزه زیر قدم زائر   ...

    اربعین تجربه نگاری

    تجربه نگاری اربعین

    جسم ها از ایستادن توی صف خیلی خسته شده بودند ولی دلها شاد بود، که یک تریلی از راه رسید. انتظار شیرینی بود، وقتی بالا رفتند از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورند؛ تریلی مثل اتاق بود. فرش زیبایی کف تریلی انداخته بود. از راننده پرسیدند چرا این فرش نو را کف ماشین انداخته ‌ای ؟گفت: من سه روز است که داماد شده ‌ام، امروز اولین روز شروع کارم است. توی خانه دنبال یک چیزی برای کف ماشین می گشتم، همسرم این فرش جهیزیه اش را داد و گفت دوست دارم، اول زیر پای زائر اربعین امام حسین علیه السلام  متبرک باشد تا من بتوانم فرزندانم را روی آن بزرگ کنم.

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



    [یکشنبه 1398-06-31] [ 10:58:00 ب.ظ ]





      ولادیمیر مسیحی از قرآن می گوید   ...

    قرآن هدیه پوتین به مقام رهبری 

    *  روزی که امام خمینی «ره»  نامه معروف و تاریخی  به میخائیل گورباچف آخرین رئیس جمهور شوروی در زمینه مرگ کمونیسم و توجه  به پرهیز از تکیه به غرب هشدار داد .11 دی 1367 امام خمینی در شرایطی از صدای شکسته شدن استخوان‌های مارکسیسم سخن به میان آورد که اتحاد جماهیر شوروی هنوز به عنوان یک مجموعه و یکی از قدرت‌های برتر جهان برقرار بود، جنگ سرد هنوز خاتمه نیافته بود، دیوار برلین به عنوان نماد جدائی شرق و غرب، فرو نریخته و حاکمیت کمونیسم بر قانون اساسی شوروی و مقدرات مردم در جمهوری‌های این کشور، هنوز برقرار بود.

    نامه تاریخی امام خمینی (س) توسط هیأت منتخب ایشان مرکب از آیت الله جوادی آملی، محمدجواد لاریجانی و مرحوم خانم مرضیه حدیده چی دباغ، 13دی 1367در مسکو به گورباچف تحویل داده شد. هیچ کس باور نمی کرد که این نامه نتیجه بدهد! و چه زود پیشگویی آن امام بزرگ روشن شد. ما عوام و خواص همیشه عجول هستیم، منتظر نتایج وعده های خداوند نمی مانیم!

    * وقتی که پوتین هدیه اش برای رهبری قرآن بود، شاید در نگاه اول تقدیم قرآن از طرف یک مقام مسیحی مذهب به یک مقام مسلمان جلب نظر کند و حداکثر نگاه توأم با احترام مقامات روسی به دین اسلام و نظام جمهوری اسلامی ایران را به ذهن متبادر نماید؛ اما با یک تحلیل کوتاه می‌توانیم به جنبه‌های دیگری از هدیه مقام ارشد روسی به رهبر انقلاب پی ببریم.از جهاتی شاید هوشمندانه‌ترین انتخاب پوتین و یا مشاورانش برای دیدار با مقام معظم رهبری بوده است.وقتی ‌که غرب و غول‌های رسانه‌ای‌اش درصدد معرفی اسلام به‌عنوان یک دین خشن که خروجی کتاب مقدسش، گروه‌هایی مانند القاعده، داعش، طالبان، بوکو حرام و… هستند، رئیس‌جمهور روسیه با تقدیم قرآن درواقع نگاه غربی‌ها به دین اسلام و قرآن را به چالش کشیده است، صدالبته وجود جمعیت قابل‌توجه مسلمانان در فدراسیون روسیه و در جمهوری‌های خودمختار این فدراسیون شامل داغستان، تارتارستان، اینگوش، چچن و… در نگاه رئیس‌جمهور فدراسیون روسیه بی‌تأثیر نبوده است.

    *  نتیجه این سوغاتی مقدس، در سخنان پوتین  در پنجمین نشست سه جانبه ایران – ترکیه – روسیه در آنکارا با صدور بیانیه‌‏ای مشترک از سوی روسای جمهور سه کشور مشخص می شود.  این نشست علاوه بر موضوع سوریه ، حاشیه هایی داشت که می‏‌توان حتی آن را پررنگ تر از متن دانست.

    * ولادیمیر پوتین رئیس جمهور روسیه در بخشی از کنفرانس مطبوعاتی مشترک خود با سران ایران و ترکیه با استناد به آیه‏‌ای از قرآن کریم، به تحولات یمن نیز پرداخت. «ولادیمیر پوتین» در نشست آنکارا بحران یمن را فاجعه انسانی توصیف کرد و حل آن را از طریق گفت ‏وگو معرفی کرد.

    * ولادیمیر پوتین اظهار داشت:« از آنجا که در ترکیه کشوری با اکثریت مسلمان حضور دارم نمی توانم به آیه‌‏ای از قرآن کریم اشاره نکنم که در آن گفته شده است، رحمت خداوند را به یاد بیاورید، شما زمانی دشمن یکدیگر بودید». « خداوند قلوب شما را سازش داد و شما را برادر یکدیگر کرد.»* رئیس جمهور روسیه با بیان اینکه فکر می‏کنم با توجه به این(آیه) باید اقدام کرد، افزود:« در رابطه با عربستان باید گفت که در قرآن بر غیرقابل قبول بودن خشونت به غیر از دفاع از خاندان تاکید شده است.»

    * کشورهایی مانند بحرین، امارات و عربستان دستورات قرآن کریم مبنی بر برادری و اخوت و عدم کشتن مسلمانان دیگر را نادیده گرفته اند و در حال به شهادت رساندن مسلمانانی از بحرین، سوریه و یمن هستند. عربستان و امارات تنها در یمن بیش از ۶۱ هزار غیر نظامی و ۸ هزار کودک را به شهادت رسانده اند.

    * در واقع برخی از کشورهای اسلامی در حالی به دنبال کشتار دیگر مسلمان هستند که قرآن کریم به عنوان قانون اساسی برای همه مسلمانان، تکلیف همه مسلمانان را تعیین کرده و چارچوب‏‌های رفتاری را مشخص کرده است.

    * در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام(صلی الله علیه وآله) آمده است: الْمُسْلِمُ أَخُو الْمُسْلِمِ، لایَظْلِمُهُ، وَ لایَخْذُلُهُ، وَ لایُسَلِّمُهُ: «مسلمان، برادر مسلمان است، هرگز به او ستم نمی کند، دست از یاریش بر نمی دارد، و او را در برابر حوادث تنها نمی گذارد».

    * با این همه تاکیدات اسلام بر برادری و اخوت بین مسلمانان و عدم ظلم به دیگر مسلمانان باز عربستان، امارات و بحرین باید این توصیه و دستورات قرآن کریم را از یک رئیس جمهور مسیحی بشنوند. این مسئله بسیار تاسف آور است.

     

     

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



     [ 09:02:00 ق.ظ ]





      نردبانی از جنس نور   ...

    جنگ دفاع خود باوری دشمن ترسانی

    * جنگ تحمیلی هشت ساله علیه مردم ایران، اگرچه هزینه‌‏های انسانی و مادی عظیمی را بر ملت ایران تحمیل كرد، اما بركات زیادی را نیز برای ملت ایران و جهان اسلام به همراه داشت كه گوشه‌ای از آن به شرح زیر است.
    ۱- دفاع مردم ما تنها دفاع از خاك نبود، بلكه دفاع از اصول و آرمان‌‏ها و ارزش‌‏های اسلام و انقلاب و در یك كلام انجام تكلیف الهی بود.

    2- تأمین امنیت پایدار برای كشور ایران در برابر تهدیدات مختلف نظامی، امنیتی و حتی سیاسی و اقتصادی دشمنان ،یکی از دستاوردهای مهم مقاومت مردم ایران بود.


    ۳- قدرت و ظرفیت زایندگی مقاومت مردم ایران را این روزها در عرصه‏‌های مبارزه نیروهای جبهه مقاومت در میدان‏‌های عراق، لبنان، سوریه، یمن و … به روشنی می‏‌توان دید.


    ۴- اجماع جبهه استكبار علیه نظام اسلامی و تحریم ایران در همه ابعاد سبب شد از همان روزهای آغازین دفاع، تلاش برای خودكفایی و رفتن به سمت تولید تجهیزات مورد نیاز به بخشی از راهبرد نظام اسلامی تبدیل شود.


    ۶- دفاع مقدس ظرفیت و قابلیت عظیم مدیریت منحصر به فرد نظام دینی،یعنی «ولایت فقیه» را آشکار کرد.

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



     [ 08:42:00 ق.ظ ]





      پله پله تا دوزخ   ...

     امام نشناسی نمیر دوزخی

    پله پله در سقوط تا دوزخ

    پله اول-حصین بن نمیر کندی، در دوران خلیفه اول از طرف خلیفه وظیفه جمع‌آوری زکات قبایل جنوب عربستان را بر عهده گرفت.

    پله دوم-وی در دوران خلیفه دوم در چندین نبرد از جمله قادسیه و جنگ با امپراطوری روم شرکت کرد. وی در نبرد قادسیه به فرماندهی سعد بن ابی وقاص، فرمانده سواره نظام مسلمانان بود و پس از پیروزی در آن جنگ و فتح عراق به دستور خلیفه همراه با چندین تن از فرماندهان دیگر مأمور پایگذاری یک پایگاه بزرگ نظامی در جنوب عراق شدند که پس از پایان جنگ آن پایگاه نظامی گسترش یافت و به یک شهر بزرگ تبدیل شد و کوفه نام گرفت.

    پله سوم- او همچنین در فتح فلسطین و سوریه (که زیر نظر امپراطوری روم بودند) مشارکت داشت. نقل است که در جنگی در جنوب شام (فلسطین) رشادت‌های زیادی انجام داده و چندین تن از رومیان را در آن جنگ کشته و یکی از موثرترین فرماندهان در فتح فلسطین بوده. وی پس از انتخاب معاویه بن ابی سفیان به عنوان والی شام در شام ماندگار شد.تا اینجا اشتباه او این بود که از کسانی که غاصب حکومت امیرالمومنین بودند، پیروی می کرد.

    پله چهارم-امیرالمومنین در روز های آخر عمرمبارکش، بر منبر رفت، از مستمعین خواست:«سلونی قبل اَن تفقدونی» بپرسید از من قبل از آنکه مرا از دست بدهید. که اگر مردم آن زمان درک حضور چنین ابر مردی را داشتند، می‌توانستند مجهولاتشان را تا زمان قیامت، معلوم کنند و از دایره زمان خارج شوند، درحوزه معلومات فرازمانی وارد گردند.برای ما هم ارثیه گرانبهایی از علم لدنی امام باقی بگذارند!کسی از میان جمعیت چیزی نپرسید، کاش به همین نپرسیدن ختم می شد. که ناگهان سکوت مسجد با صدای نکره و تمسخر آمیز یک ملعون شکسته شد. ملعون پرسید یا علی تعداد موهای سر و صورت من چند تا است؟! امیرالمومنین علیه السلام فرمود: علاوه بر تعداد، می دانم که در زیر هر دانه ریش تو چند شیطان آویزان است.

    پله پنجم-او از سران اموی، از قبیله کنده بود، در جنگ صفین در سپاه معاویه و در ایام یزید فرماندهی عده ای از سپاه بود.

    او برای دستگیری حضرت مسلم در کوفه، رئیس پلیس ابن زیاد بود و باعث شهادت مسلم بن عقیل شد.

    پله ششم-او، مامور کشتن قیس بن مسهر بود.

    پله هفتم- در حادثه عاشورا، از فرماندهان گروه تیرانداز بود که به سپاه امام حسین علیه السلام حمله کرد.

    پله هشتم- پس از شهادت حبیب بن مظاهر، سر مقدس او را برگردن اسب خویش آویخته بود و در کوفه می گرداند تا بر افتخاراتش بیفزاید.

    پله نهم- به دستور یزید مدینه را محاصره کرد و دستور داد به زنان و دخترانی که در مسجد النبی پناهنده شده بودند، سه روز تجاوز کردند؛ که به گواه تاریخ، بیشتر آن زنها باردار شدند و فرزندانی از گناه به دنیا آوردند.

    پله دهم- همین ملعون در جنگ با عبدالله بن زبیر، برکوه ابوقبیس منجنیق گذاشت و کعبه را آتش باران کرد.

    پله یازهم- به جنگ توابین رفت و سلیمان بن سرد خزاعی و گروه تواب را کشت.

    پله دوازدهم- به جنگ مختار رفت و در نهایت به دست ابراهیم بن اشتر کشته شد ، او، حصین بن نمیر ملعون بود.

    پ ن

    نتیجه امام نشناسی این می شود، که پله تا جهنم میرود، و دیگرانی که ائمه علیهم السلام را تنها گذاشتند گرفتار چنین سفاکان بیرحمی شدند.

    منبع: فرهنگ عاشورا

     

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



    [شنبه 1398-06-30] [ 05:27:00 ب.ظ ]





      سنگر بانوان در جنگ   ...

    زنان مبارز نردبانی از جنس نور جنگ

    آن روز‌ها که تازه انقلاب پیروز شده بود، ما خوشحال و مسرور که دعا هایمان مستجاب شده است. از اینکه زحمات و تلاش مجاهدان ثمر داد و به آرزویمان رسیده ‌ایم، سپاسگزار خدای شهیدان گلگون کفن بودیم؛ که دیدیم کشورمان از اجانب بی دین پاک شد. حاکمیت کشور بدست رهبری فرزانه و امامی که نیابتش از امام عصر (عج) بود، برخود می بالیدیم.

    چه روزهای خوشی بود و تازه داشتیم لذت استقلال، و آزادی را در فضای جمهوری اسلامی مزمزه می کردیم، که صدای نفرین شده غرش بمب های صدام ملعون، شیرینی را در کام مان خشکاند.

    همسرم دائما به جبهه می رفت و من با دوتا بچه در خانه می ماندم، در روزهایی که او نبود به آموختن کمک های اولیه و آشناشدن با انواع اسلحه و انواع تله ها و سنگر ها، مشغول بودم، هرچند جنگیدن برای زنان واجب نیست ولی دفاع از خود برهمگان واجب بود.

    لذا احساس قدرت زیاد و اعتماد بنفس بالایی را در وجودم زبانه می کشید . با خود گفتم، این بار نوبت من است که بروم به جبهه برای تیمار مجروحان و کمک در پشت جبهه.این فکر حدیث نفسی شده بود که شب و روز مرا به خود مشغول می کرد.

    وقتی همسرم آمد، بی رودربایستی گفتم: «نوبتی هم باشد، این بار نوبت من است که بروم.» خیلی با خونسردی بدون تعجب پذیرفت که برو. باورم نمی‌شد که اجازه داده است!

    هر نهادی که در قم بود پرس و جو کردم، از ستاد ارتش گرفته تا سپاه پاسداران مراجعه کردم، گفتند: اعزام خانم نداریم، کار هر روزم شده بود، از صبح دست پسر چهارساله ام را می گرفتم، و به هر اداره ای که به جنگ و جبهه ارتباطی داشت سر زدم.

    بلاخره یکی آدرس هلال اهمر را داد.« برو هلال احمر آنها اعزام دارند.» احساس می کردم بال درآورده ام و رفتم هلال احمر ی که در میدان آستانه قم مستقر بود، بعد از پر کردن برگه توانایی هایم؛ ثبت نامم کردند. مسؤل مربوطه گفت: بعد بیست روز اعزام خواهید شد.

     با خوشحالی آمدم و خبر ثبت نامم را به همسرم دادم، نزدیک روز های اعزام بود که متوجه شدم که باردار هستم و دکتر گفت: باید چهار ماه استراحت کنی و گرنه جنینت سقط می‌شود! آه از نهادم برآمد، دوستانم رفتند و من از قافله عشق عقب ماندم.

    این اتفاق باعث شد که همیشه افسوس بخورم، که نتوانستم در دفاع مقدس و دفاع از حرم بوده و هست شرکت کنم.وقتی جنگ نرم را در فضای مجازی دیدم این جبهه را بسیار خطرناک تر از جنگ با توپ و تانگ دیدم. در جنگ سخت، شما می دانی خاکریز دشمن کجاست، پناهگاه و سنگر کجاست و در نهایت این جسم من و تو است که در میدان معرکه تکه تکه، یا مجروح می شود.

    اما در فضای مجازی: نه از خاکریز و نه از پناهگاه و نه صدای آژیر قرمز هیچ خبری نیست. اما نارنجک ها و مین های ضد فرهنگی دشمن در زیر لاحاف حتی در آغوش مادران، فرزندان ما را در هر ثانیه بمب باران می کنند. فکر و ذهن و حتی جسم و روح خانواده و فرزندانمان را تکه تکه می کنند. اگر در جنگ مسلحانه، فقط دشمن ما را می کوبید، ولی اکنون کار به جایی رسیده که از طرف دوستان، ناآگاهانه با سخنان مسموم دشمن، افکار و اعتقاداتمان بمب باران می شود.

    چطور در زمان دفاع مقدس هر کسی صلاحیت رفتن به جبهه را نداشت در این جبهه هم هرکسی صلاحیت ندارد وارد شود.مثل امر به معروف و نهی از منکر که از شرایط آمر، شناخت معروف و منکر است، وقتی کسی اطلاعات ضعیفی داره هر مطلبی را اعم از شایعه، دروغ، تهمت، افشای راز را در این فضا می بیند، باور می کند، نمی تواند دفاع کند و فورا در خاکریز دشمن وارد می شود، دچار خطر بزرگ نابودی اعتقاد می شود؛ که نابودی بنیان های فکری او است که منجر به کفر می شود.در مجلس زیارت عاشورا، خانمی اعتراض کرد، گفت: شما با چه حسابی به عمر سعد و شمر و ابن مرجانه لعنت می کنید. چون این لعنها به خودمان برمی گردد. زیرا خداوند مهربان است و اگر آنها را در قیامت بخشید، چه جوابی خواهید داشت!

    وقتی از سند سخنش پرس و جو کردیم، معلوم شد در فضای مجازی به این باور رسیده است! زنی که شیعه و اهل زیارت عاشورا و گریه بر امام حسین علیه السلام بود اینگونه روح و فکرش فاسد شده بود.

    بنابراین خدا را سپاس گفتم که اگر چه زن بودم و هستم و نتوانستم در دفاع مقدس و یا دفاع از حرم حضور داشته باشم، ولی همیشه همسرم را در رفتن، اطمینان و آرامش می دادم. اما می توانم در جبهه جنگ نرم در هر موقعیتی هرچند سرباز فوق العاده ای نیستم، اما اگر خداوند قبول کند انشاءالله می جنگم.

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



    [جمعه 1398-06-29] [ 11:49:00 ق.ظ ]





      پسرت در آینده به مقام بزرگی میرسد   ...

    وقتی پسرم پنج ساله بود، اتفاقی با دعا نویسی روبرو شدم، گفت: «می خواهی از آینده پسرت برایت بگویم؟»

    با خودم فکر کردم بگذار بگوید، ببینم چه می گوید؟

    گفت:« پسرت در آینده به مقام بزرگی خواهد رسید و مسؤلیت چندین نفر را به عهده خواهد گرفت.» پرسیدم: مقامش خیلی بزرگ است یعنی پادشاه می شود؟ گفت: «بالاتر از پادشاه!»«پسرت مقامی والا نزد پروردگار خواهد یافت.»

    پسرم روز به روز بزرگتر می شد، از نان حلالی که از دسترنج پدر کشاورزش، از زمین خودمان تهیه می شد، رشد کرد.

    همیشه بعد از مدرسه و کمک به پدر در کار کشاورزی و کارهای خانه، به مسجد می رفت. نماز اول وقتش هرگز ترک نمی‌شد. حتی مرا هم موعظه می کرد، که در نماز و رفتارت مراقب باش، چشم خدا همه جا مارا می بیند. چه لذتی داشت که فرزندت تو را پند دهد.

    روزی که قرار شد خبر شهادتش را از جبهه بیاورند، مثل هرروز تنهایی گوسفند را برای چرا به صحرا می بردم، آن روز گوسفند بدون شیطنت و فرار و از راه و بیراهه شدن، راهی بیابان شد! انگار که کسی جلوی گوسفند راه می رفت و حیوان هم بدنبالش می‌کشاند.

    تازه به صحرا رسیده بودم که آمدند به دنبالم، برگرشتم به ده دیدم ساک وسایل پسرم را از جبهه آورده اند.

    سید صالح حسینی شهید شده بود و به مقام بزرگی که در کودکی خبرش را داده بودند رسید.

    موضوعات: فرهنگی, دلنوشته  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1398-06-28] [ 11:24:00 ب.ظ ]





      نوزادی که برای شهادت زنده شد   ...

    نوزادی که برای شهادت زنده شد

    جنگ بود و دو گروه پشت سنگر ها بودند و به طرف هم تیر اندازی می کردند. شنیدم که یکی گفت واقعه کربلاست، ولی با سلاح امروزی می جنگیدند، از شمشیر و نیزه خبری نبود.
    چون همیشه در روضه خوانی ها از حضرت زینب می شنیدم که چگونه در کربلا و در اسارت مقاومت کرده است، شخصیت او را دوست داشتم. برای همین آرزو کردم که کاش من هم مثل حضرت زینب باشم. در کشاکش جنگ از گوشه ‌ای میدان را نگاه می کردم، شنیدم که به من گفتند برادرت شهید کربلا خواهد شد! از خواب پریدم، هراس و ترس میدان کربلا را احساس می کردم، با خودم فکر کردم برادرم که چهار ساله است، چگونه در کربلا شهید خواهد شد، حادثه کربلا در گذشته ای دور، قرنها پیش اتفاق افتاده است، حتما در آینده برادرم به زیارت کربلا می رود و آنجا شهید می شود، ولی راه کربلا هم که بسته است، صدام اجازه زیارت نمی دهد. اینها تعبیر هایی بود که اطرافیانم حدس می زدند، اصلا هیچ کسی گمان هم نمی کرد که انقلابی می شود و حکومت اسلامی تشکیل می گردد و شخصی به نام صدام به ایران حمله می کند و ایران می‌شود،کل ارض کربلا، آن زمان هفت یا شش ساله بودم.
     مادرم در آخرین دوران باروریش در سال 1345 پسری بدنیا آورد، که زنده ماندن نوزاد هم بصورت معجزه بود.
    مادرم در یک زمستان سخت وقتی برای قضای حاجت به حیاط رفته بود، همانجا روی برف، نوزادش بدنیا می آید، وقتی قابله می رسد که فقط بند ناف را با  قیچی  زنگ زده اش می برد. نوزاد که روی برف افتاده بود از سرما کبود شده بود، لای یک تشکچه ای که تکه پارچه ای مندرس دوخته شده بود می پیچند و در کنار اتاق می گذارند تا صبح برای دفن به قبرستان ببرند. صبح که طلوع می کند، قابله هم همانجا کنار مادرم خوابیده بود، آماده غسل نوزاد می شود، به خواهرانم می گوید آن دختر مرده را بیاورید تا غسل دهم،(  چون برق در روستا نبود با چراغ فانوس در تاریکی با ذهنیت قبلی که ربابه دخترا زا است) وقتی نوزاد را داخل تشت آب گرم قرار می دهد، انگار که یخ نوزاد آب می شود، حرکت می کند، قابله با یک جیغ که کودک پسر است و زنده به مادرم خبر میدهد، (بالا اوشاخ اوغلانده و دیریلده،) بچه پسر است و زنده شده، خلاصه برادرم شانزده ساله شده بود که جنگ تحمیلی شروع شد و او هم به کردستان اعزام شد و در پیرانشهر در 1361 به شهادت رسید. خوابی که در کودکی دیده بودم سرانجام بعد از گذر سالها تعبیر شد و خواهر شهید شدم.
    شادی روح شهیدرمضان آقا علیزاده صلوات

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



     [ 11:14:00 ب.ظ ]





      صدور انقلاب معجزه دیگر امام خمینی   ...

     

    وقتی این سخن را از امام راحل شنیدیم « ما از اول گفتیم می خواهیم انقلابمان را صادر کنیم» عده ای با تعجب می گفتند : مگر انقلاب را می توان صادر کرد؟، بعضی از افراد که چندان به انقلاب خوشبین نبودند، با بدبینی، می گفتند: از این به بعد قرار است انقلاب را با بسته بندی های مخصوص به کشورهای دیگر بفرستیم!
    درحالیکه از منظر امام راحل مفهوم صدور انقلاب در واقع شناخت و انتقال ارزش‏هاى الهی و معنوی آن و رساندن اين رسالت به گوش جهانيان بود.ایشان در فرازی از سخنانشان فرمودند:«صدور انقلاب به لشکرکشی نیست بلکه می خواهیم حرف مان را به دنیا بزنیم که یکی از آن مراکز، وزارت امور خارجه است که باید مسائل ایران و اسلام و گرفتاریی های یکه ایران از شرق وغرب داشته است،به دنیا برساند و به دنیا بگوید که می خواهیم اینگونه عمل کنیم. (صحیفةنور،جلد 19،صفحة 242،تاریخ 11/8/64.)
    طرح صدور انقلاب، گویای این حقیقت بود که انقلاب اسلامی در ماهیت خود یک انقلاب جهانی و یک تحول عقیدتی در ارتباط با همه مسلمانان و مستضعفان جهان است. مطالعه تحولاتی که در کشورهای اسلامی رخ داده است، گواه این مطلب است. بیداری و همبستگی مستضعفان جهان و ملت های مسلمان و قیام در برابر حاکمان داخلی و استکبار جهانی، از مهمترین دستاوردهای انقلاب اسلامی در بعد خارجی است.
    چه کسی می تواند منکر این حقیقت روشن شود، که افزایش انقلاب اسلامی در افغانستان، لبنان، الجزایر ، یمن بحرین و عراق در نتیجه این تاثیرات بوده است. وحشتی که غرب از خیزش بیداری اسلامی در میان ملت های مسلمان دارد نشانه صدور انقلاب است. این صدور انقلاب است که الگویی در میان مسلمانان جهان شده است.صدور انقلاب محدود به لبنان و فلسطین نبوده، بلکه در ایجاد اتحاد و تقویت جنبش های اسلامی ترکیه به روشنی پدیدار شده است. پیروزی های لحظه به لحظه در شکست داعش در شام و سوریه، پیروزی یمنی ها و شکست عربستان و در حیرت ماندن صهیونست ها؛همه در گرو همین صدور انقلاب است که باعث شده است ترامپ تصمیم به کشیدن دیوار به دور کشورش نماید،  و هر دم  هذیانی را نشخوار کند.در حالیکه صدور انقلاب از مغز ها عبور کرده و افکار را در نوردیده است و دیوار ها نمی تواند از عبور فکر جلوگیری نماید.

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



     [ 09:40:00 ب.ظ ]





      نذر زن برای شهادت شوهر   ...

    زنان پیشرو در دفاع نردبانی از جنس نور 

    برادرزاده  همسرش با سن کمی که داشت جذب منافقین شده بود .هر روز با خوشحالی از انفجارها و کشته شدن مسئولین خبر می آورد به هیچ صراطی هم مستقیم نبود.شوهرش به ناچار او را به نیروهای دادگاه معرفی کرد، تا بلکه آنها او را هدایت کنند متاسفانه فایده ای نکرد!

    نوجوان دوست داشتنی بود همه فامیل او را دوست داشتند. بعد از دستگیری او ، و بعد از اعدامش همه انگشتها به سوی زن و همسرش نشانه رفت که اینها او را لو داده اند.
    از طرفی هر روز خبر شهادت دوستانش در جنگ به او می رسید و از سویی ننگ اعدام برادر زاده‌اش و نگاه های سرزنش بار پدر و مادر …باعث بیماری همسرش شد و تمام اعضای بدنش از کار افتاد و دکتر ها از معالجه‌اش نا امید شدند.

    قبل از بیماریش شب های جمعه برای دعای کمیل به مسجد می رفتند. ولی مدتها می گذشت و زن، دیگر به مسجد نمی رفت، در کنار او پرستاری می کرد، و با گوش دادن به صدای دعای کمیل که از مسجد پخش می شد اکتفا می کرد؛ شوهر بیمار، همانطور که روی تخت افتاده بود، قطرات اشک از گوشه چشمانش سرازیر بود، گفت: «برو مسجد برای من دعا کن یا شفا یا مرگ»!

    زن رفت مسجد، دلش خیلی گرفته بود، گفت: «خدایا دوست ندارم همسرم در رختخواب بمیره»، نذر کرد: «اگر شفایش بدهی او را به جبهه می فرستم تا شهید بشه»، چون قبلا هر وقت می خواست برود به جبهه با او مخالفت می کرد. از مسجد سراسیمه به خانه برگشت، چون اصلا حال شوهرش خوب نبود، آمد بالای سرش هیچ حرکتی نداشت؛ نگران شد و گوشش را گذاشت روی قلبش، شوهرش چشمهایش را باز کرد گفت: نترس زنده ام. وقتی  که زن صبح بیدار شد با کمال تعجب دید روی تخت نشسته است!زبان زن برای یک لحظه بند آمده بود، از او آب خواست تا وضو بگیرد.

     در حالی که چندین ماه بود که او در بستر افتاده بود. با کمک زن وضو می گرفت. اما آن روز  خودش وضو گرفت و نماز خواند، صبحانه اش را خودش خورد و برای ظهر به حمام رفت. تا یک هفته خوب شد و رفت اداره. همکارانش شگفت زده شدند که او چگونه شفا یافته است!
    زن هم خوشحال بود از شفای یافتن او و هم نگران بود، که این روزها خیلی زود سپری می شود؛ و باید نذرش را را  ادا می کرد. بعد از چند روز دوست شوهرش از ادراره زنگ زد. و گفت: ما می خواهیم اعزام شویم به جبهه، شوهر شما می گوید: شما رضایت نمی دهی! قلبش هری ریخت، یاد  نذری که کرده بود افتاد.

    زن گفت:« من من راضی هستم». شوهرش آمد خانه و باخوشحالی از زن تشکر کرد. زن گفت: «عباس من راضیم که بروی ولی ما در خانه پدرت زندگی می کنیم و نگاه سنگین و سرد آنها من را آزار می دهد.کاش مرا از این خانه بیرون می بردی بعد به جبهه می رفتی.» اتفاقا تا اعزام شود از طرف اداره یک قطعه زمین به همسرش دادند.مرد رفت جبهه، توی دل زن غمی بزرگ سنگینی کرد. باز رفت مسجد و باز دعای کمیل، گفت:« خدای درسته من نذر کردم همسرم خوب بشه بره جبهه شهید بشه ولی ما هنوز خانه نداریم و من با دوتا بچه آواره می شوم، به من مهلت بده تا یک سرپناهی بسازه بعد شهید بشه.»

    مرد به سلامتی از جبهه آمد و شروع کرد به ساختن خانه و دوباره به جبهه اعزام شد . دوباره خوره غم و اندوه به دل زن افتاد که حتما این بار شهید می شود. شب جمعه بود رفت، دعای کمیل و باز التماس هایش شروع شد گفت: «خدایا من که هنوز اثاث کشی نکرده ام» گفتم:« خدایا این دفعه هم عباس برگردد تا من سروسامان بگیرم.» شوهر برگشت و آنها اثاث کشی کردند رفتند خانه خودشان هم خوشحال بود که صاحب خانه شده است هم غم بزرگی به قلبش چنگ می زد.

    تا اینکه نوبت چهارم اعزام رسید و شوهر آماده شد، و سر رسیدش را خواست،  وصیت نامه نوشت، زن دیگر طاقت نیاورد و ماجرای نذری که کرده بود را تعریف کرد، شوهر باشنیدن نذر زن خیلی خوشحال شد و گله کرد چرا تا به حال به او نگفته است! شوهر رفت و دل زن را با خودش برد.زن می دانست که دیگر برگشتی نخواهد بود!

    در زدند، زن رفت در را باز کرد، آقایی پشت در بود؛ زن پرسید:«چکار داری»؟ آقا گفت: آمده ام پرونده شهدا را بدهم که امضا کنند! زن پرسید: « ما پرونده نداریم» آقا گفت: برای شما هم پرونده دارم؛ چون شما که راضی نیستی، به شما نمی دهم! زن گفت:« راضی هستم»؟آقا گفت: شما زیاد گریه می کنی! زن گفت: «من گریه نمی کنم.»آقا پرونده سبز رنگ را به زن داد و زن امضا کرد. از خواب پرید.فهمید که عباس شهید شده است. رفت خانه پدرش  که برادرش از جبهه آمد، با لباس خاکی و خونی زن پرسید: عباس کو؟ گفت: مجروح شده و بیمارستان است.زن گفت:«راستش را بگو، طاقتش را دارم»؛ برادرش گفت عباس شهید شد.زن های های گریه کرد.فوری برگشت خانه و بساط چای را آماده کرد  و لباس سیاه پوشید و به خواهر شوهرش زنگ زد، گفت:« به مادرت بگو آرزویت برآورده شد، می گفتی الهی روسری سیاه سرت کنی، حالا بیا و عزادار  شدن مرا تماشا کن» زن در آن زمان 17 سال داشت با دو تا پسر کوچک که باید به آنها شهادت پدر را خبر می داد، اما چگونه؟

    به بچه ها گفت: «میدونید بابا چی رو زیاد دوست داشت؟ پسرها که به چشمهای اشک آلود مادر نگاه می کردند»، مادر ادامه داد، «بابا دوست داشت بره بهشت، راه بهشت رفتن هم با شهید شدن است، بابا شهید شد رفت بهشت، چون بابا خوشحاله ما هم  باید خوشحال باشیم.» از آن روز به بعد بازی بچه ها شهید بازی شد، روی یک بالشت  پرچم می انداختند، می گذاشتند روی دوش و دور اتاق می گشتند شعار می دادند. شهیدان زنده اند الله اکبر…

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



     [ 09:18:00 ب.ظ ]





      تقاضای یار ی زنان   ...

     

    با طرح خلافت یزید، در اواخر عمر معاویه، امام حسین «علیه السلام »برای حج به مکه رفت و از مردان و زنان بنی هاشم و خدمتکاران آنان خواست تا با مهاجران و انصار تجمع کنند. 

    امام در تجمع هفتصد تن از تابعان و دویست تن از صحابیان در منی سخنرانی کرد و جنایات حکومت بنی امیه و فضائل اهل بیت علیهم السلام یاد آور شد و دستور داد همه شنوندگان، سخنان او را به مسلمان مورد اعتماد برسانند.

    در این واقعه ، آن حضرت از زنان نیز تقاضا نمودند تا روشنگر اذهان خفته امت گردند. بعد از مرگ معاویه و آغاز سلطنت یزید و بیعت نکردن امام حسین «علیه السلام» فعالیت بانوان شروع شد.

    شیعیان در بصره در خانه بانویی از قبیله عبدالقیس به نام ماریه دختر سعد جمع می شدند.که امام باقر «علیه السلام» در حق این بانو فرمود:ماریه زنی شیعه بود و خانه اش محل اجتماع و مذاکرات شیعیان بود.

    همین اجتماع درون این خانه بود که موجب شد یزید بن نبیط همراه دو پسرش به امام حسین«علیه السلام»به پیوندند و در کربلا به شهادت برسند.

    عامر،سیف بن مالک، ادهم بن امیه نیز از خانه آن بانو عازم کربلا می شوند.(تاریخ طبریج 5 ص 353)

    موضوعات: فرهنگی, آموزنده  لینک ثابت



     [ 03:39:00 ب.ظ ]





      اربعین زنده و تسخیر قلوب   ...

    اربعین با شكوه‏تر از همیشه‏

    ۱. مراسم اربعین امسال با حضور بیش از ۲۰ میلیون نفر با شكوه‏تر و حماسى‏تر از سال‏هاى گذشته برگزار گردید و پیام هاى الهى، مذهبى، فرهنگى، اجتماعى و سیاسى بسیارى را براى دولت‏ها، ملت ها، جهان اسلام و شیعیان از خود بر جاى گذاشت.

    ۲. ازجمله دستاوردهاى حماسه اربعین مى‏توان به وحدت امت اسلام به‏ویژه جهان تشیع، ارادت مسلمین به ساحت سالار شهیدان، تبلور تفكر عاشورایى در خلق حماسه‏ هاى بزرگ، قدرت‏ سازى كربلا براى آزادى قدس، همدلى و هماهنگى دو كشور ایران و عراق، بى‏ تأثیر بودن تحریم ‏ها و مشكلات اقتصادى در اراده مردم ایران و… اشاره كرد.

    ۳. برگزارى با شكوه، امن و مقتدرانه حماسه اربعین و تجمع میلیون ها مومن عاشق آل الله ‏بى‏شك بدون برنامه‏ریزى و هماهنگى میان دستگاه‏هاى دولتى، زحمات شبانه روزى همه نهاد ها، تلاش ‏بى‏ شائبه و مستمر سربازان گمنام امام زمان(عج)، خدمات مستمر و بى ‏دریغ ارگان‏ ها، خدماتى، پزشكى، بهداشتى، امدادى و … دو كشور ایران و عراق ممكن نبود اما آنچه شایسته تقدیر و تشكر فراوان است، نقش دو ملت ایران و عراق در اكرام و تكریم زائران حسینى است كه جلوه‏ هاى زیبایى از ایثار، گذشت، مهمانوازى، انسان دوستى و… به نمایش گذاشتند.

    ۴.      در حالى كه رسانه‏ هاى وابسته به آمریكا و غرب چشمان خود را بر بزرگترین همایش فرهنگى جهان بسته بودند و اجازه انعكاس صحنه‏ هاى جذاب و زیبا آن‏را ندادند، ارتش نژاد پرست نیجریه با حمله به زائران حسینى و قتل عام بیش از ۵۰ تن از آن‏ها عمق كینه و وحشت استكبار جهانى و ایادى آن‏ها از شیعیان و پیام روشنگرانه عاشورا را نشان داد.

    ولی اربعین زنده است همچنان در تسخیر قلوب آزادگان است.

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



     [ 03:23:00 ب.ظ ]





      بی وفاتر از کوفی صفتان   ...

    کوفی صفت ashura

    بی وفایی

    از خصوصیات آشکار مردم کوفه بی وفایی بوده است. تا حدی که در زبان مردم کوچه و بازار مثل شده اند.

    اهل کوفه  ازجهت اعتقادی دو گروه بودند، سخن ما سر آن گروه افراد است که به دوازده امامی مشهور بودند، از شیعیان بودند. کوفیان شیعه در دوره های گوناگون در امتحان شکست خوردند.

    در زمان حکومت امیرالمومنین علیه السلام، با ایشان بیعت کردند و بیوفایی کردند. در زمان امام حسن علیه السلام، ایشان را در جنگ با معاویه تنها گذاشتند.

    با مسلم بن عقیل پیمان بستند و نامه های دعوت را برای امام حسین علیه السلام فرستادند، او را در کوفه تنها گذاشتند تا بوسیله گروهی که پیرو خلفا بودند به شهادت رسید.

    وقتی امام حسین تصمیم گرفت که به کوفه برود، عده ای اورا از بیوفایی اهل کوفه برحذر داشتند. و امام حسین هم روز عاشورا عهد شکنی و بی وفایی آنها

    را یاد آوری کرد. …« یا اَهل کُوفه! قُبحاً لکم و ترحاً، بُؤساً لکم و تَعساً، اِستصرختُمونا والهینَ…»البته از کوفیانی که پیرو خلفا بودند هم از امام دعوت کرده بودند؛ که در جنگ در مقابل حضرت در صف دشمنان بودند.

    یعنی هم کسانی که حضرت  را امام خود می دانستند و هم کسانی که پیرو خلفا بودند، هردو گروه برای ایشان نامه دعوت فرستاده بودند. ولی در جنگ غیر شیعان بر او شمشیر کشیدند، و شیعیان او را تنها گذاشتند.

    و حضرت زینب در خطبه اش در کوفه، کوفیان را به بی وفایی سرزنش می کند.:«یا اهل الکُوفه! یا اهل الخَتلِ و الغَدر» که اشاره ریا و تزویر، نفاق و بی وفایی آن مردم بود.

    همین اهل کوفه با مختار بیعت کردند، و در هنگامه کارزار جنگ  با زبیریان او را تنها گذاشتند؛ نتیجه همان شد، که با اهلبیت کردند.

    بر اساس این رفتارها، یکی از شعارهای مردم ایران پس از پیروزی انقلاب اسلامی ودر زمان هشت سال دفاع مقدس، در حمایت از رهبری این بود که« ما اهل کوفه نیستیم امام تنها بماند». «ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند.»

    پ ن

    ماهم هم منتظر امام عصر «عج» هستیم، باید در پیمان با امام خامنه ای (مسلم) زمان و فاداری را تمرین کنیم.

    بنابر این باید، پنج صفت زشت را که شاخصه های کوفی بودن است نداشته باشیم .

    در پیروی از مقام ولایت تردید نداشته باشیم. معترض به دستورات ولایت نباشیم. از دستورات ولایت پیشی نگیریم. گرفتار توجیه اشتباهات خود نشویم. تماشاچی نباشیم، نگوییم زندگی من خوب باشد بقیه به من مربوط نیست، در مسایل فرهنگی و اقتصادی …غیره.

    که مبادا در زمان ظهور گرفتار همان ویژگی های کوفیان شویم. اصولا در معارف دینی گفته اند، هرکسی در زندگی

    هر گونه که باشد؛ با همان وضع از دنیا می رود. باز در قرآن خداوند فرموده: در قیامت هر کسی با همان چیزی که دوستر می دارد محشور می شود!

    هرگز مباد! که ما با غیر از مقام رهبری و شهیدانمان محشور شویم.

     

    منابع: فرهنگ عاشورا

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



     [ 11:24:00 ق.ظ ]





      حرم و بوی سیب   ...

    عاشورا کربلا حرم ASHURA

    بوی سیب را در روضه خوانی های زائران کربلا می گفتند:« زتربت شهدا بوی سیب می آید» و معروف است، اگر صبح زود به زیارت قبر امام حسین علیه السلام بروید بوی سیب را استشمام خواهید کرد.این سخن ریشه حدیثی دارد. در بحار النوار روایتی مبنی بر این ماجرا دارد.روزی امام حسن و امام حسین علیهما السلام به نزد رسول خدا رفتند، جبرئیل هم آنجا بود. این دو عزیز دور جبرئیل می چرخیدند. جبرئیل در دستش یک انار و گلابی و سیب بود. آنها به حسنین داد. آن دو خوشحال نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند. پیامبر آنها را بویید فرمود: ببرید نزد پدر مادرتان. آندو نیز چنین کردند. میوه ها را نخوردند تا پیامبر صلی الله علیه و آله هم نزد آنها رفت و همگی میوه هارا خوردند ولی تمام نشد. میوه باقی ماند. تا اینکه پیامبر رحلت کرد. امام حسین علیه السلام فرمود: در زمان