مادر شهید ام البنین

گفت : مادر چرا گریه می کنی ؟

گفتم: نمی خواستم تو را از دست بدهم.

گفت : من دوست داشتم در این راه باشم وشهادت آرزوی من بود،

وقتی تو گریه می کنی من غصه دار می شوم. از آن وقت هیچ وقت گریه نکردم.


گفت: برای اینکه تعطیلات تابستان به  کوچه خیابان نروند و اوقات فراغت شون پر باشه ، براشون دارقالی زده بودم، و هر روز برای بافتن فرش بهشون مزد می دادم و گفته بودم که فرش هم مال خودتون باشه. .


از روحیات پسر شهیدش می گفت: به جای اینکه من مادرش بودم مواظبش باشم اون مواظب من بود. شبها اگر لحافم کنار میرفت میرفت می کشید روی من مبادا سرما بخورم.

از قد وبالاش می گفت که چقدر رعنا بود.

از ایثار …..

شهید امینی روحش شاد

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت



[سه شنبه 1398-01-20] [ 09:22:00 ب.ظ ]