من انقلابیم
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   
آبان 1398
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  






رتبه

  • رتبه کشوری دیروز: 3
  • رتبه مدرسه دیروز: 1
  • رتبه کشوری 5 روز گذشته: 29
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 1
  • رتبه 90 روز گذشته: 13
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 1




  • محرم



      تجربه نگاری تلخ وشیرین یک طلبه   ...

    سال 54 بود، من به شدت بیمار بودم، تازه صاحب یک دختر شده بودیم، در یک خانه 70 متری که نیمه کاره بود زندگی می کردیم. البته پیشنهاد خودم بود که اول یک اتاق بسازیم و ساکن شویم تا از شر اجاره خانه خلاص شویم، در ضمن باید بگویم که پول خرید زمین را از مادرم قرض گرفته بودیم. بنا داشتیم که کارگریش را همسرم انجام می داد. آنروز یک چهارم جگر خرید تا کمی تقویت شوم!

    وقتی جگر را پختم، آمد گفت: بوی جگر به مشام بنای پیر رسیده مقداری بده تا به او نهار بدهم! همه جگر را که اندکی بیش نبود توی سینی گذاشتم تا به بنا بدهد.

    غروب که بنا رفت متوجه شد که پنجره را کج کار گذاشته است. آنشب تا صبح پنجره را کَند و دوباره خودش پنجره را کار گذاشت. پرسیدم چرا خودت این کار را می کنی ؟

    گفت: نمی خواهم صبح که می آید بفهمد که کارش ناقص بوده است و شرمنده شود!

     

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1398-05-10] [ 01:41:00 ب.ظ ]





      تجربه زندگی طلبگی1   ...

    شال و کلاه کردم که به دیدن ماهگل بروم چندین بار به آینه نگاه کردم، تا همه چیز مطابق میل او باشد.
    تازه نامزد شده بودیم ولی هنوز نتوانسته بودم چهره اش را در ذهنم هک کنم.
    روانه خانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شان شدم. با خوشامد گویی ابوالزوجه محترم در اتاق پذیرایی منتظر و چشم به در نشستم.
    صدای دستگیره در مرا به هیجان آورد، با خوشحالی به پرده آویخته جلوی در نگاه کردم، که ابوالزوجه با سینی چای ظاهر شد.
    از جا پریدم که حاج آقا چرا شما زحمت کشیدی، سینی چای را گرفتم و روی پتو نشستیم.
    از همه چیز و همه جا پرسید و من مثل یک شاگرد نمونه جواب دادم.
    حتی از درسم سؤالاتی کرد و تبحرم در صرف و  نحو را ستود.از استاد و حوزمان پرسید، از خاطرات طلبگی خودش گفت.
    پذیرایی به همین منوال گذشت و من تمام گل های روی پرده را هم شمارش کردم و هیچ باری ماهگلم را پس پرده ندیدم.

    با خودم فکر می کردم که نگاه کردن به چهره عالم  و روی زیبا از چند تا موضوعاتی است که عبادت حساب می شود، در این شب فقط دیدن روی عالِم قسمتم شده است.
    بعد از شام ابوالزوجه سفره شام را هم جمع کرد و برد. با خودم گفتم این دفعه حتما می آید و او را می بینم، که صدای دستگیره مثل آهنگی خوش و روح نواز از تخیلات خارجم کرد.
    می خواستم به طرف در پرواز کنم، و پرده را کنار بزنم تا زودتر ببینمش،که تشک و لحاف به داخل اتاق افتاد و پشت سرش جناب ابوالزوجه با یک بالشت وارد اتاق شد.
    بلند شدم با شرمندگی رختخواب را پهن کردم، با شب بخیر گویی ایشان رفت و من آماده خواب شدم.
    خوابم نمی برد، هرچه تلاش می کردم تا چهره ماهگلم را تصور کنم نمی شد، فقط یک لحظه بعد از عقد چادرش سُر خورد و چشمم به چشم های پر از حیای او افتاده بود.از آن روز چند ماه می گذشت.
    بافکرش خوابم برد، نیمه شب بود که از خواب پریدم، در تاریکی اتاق رختخوابی را کنارم دیدم، از خوشحالی می خواستم فریاد بکشم که با دستم جلوی دهانم را گرفتم، آروم دستم را بردم تا صورتش را لمس کنم که از ….

    ادامه دارد

     

    موضوعات: خاطرات  لینک ثابت



    [سه شنبه 1398-05-08] [ 01:18:00 ب.ظ ]





      خاطره اولین اعتکاف   ...

    اعتکاف

    سالی که در اعتکاف شرکت کردم،تازه طلبه پایه اول بودم، خیلی پر انرژی و با حرارت برای اجرای برنامه های فرهنگی در مسجد.
    با دوستان دانشجو و بسیجی هماهنگ شدیم که برای روز میلاد امام علی علیه السلام سرود و تواشیح بخوانیم.
    بعد از کلی تمرین و زحمت ،  وتزئین جایگاه ،به خانم ها خبر دادیم که در برنامه شرکت کنند .
    خانم های معتکف گروه گروه باهم بصورت ده نفری دور یک باسواد جمع شده بودند ودعاهایی که توسط او خوانده می شد گوش می دادند تا سوابی نسیبشان گردد و این کار برایشان خیلی مهم بود.
    و حالا همه مجبور شده بودند تا در برنامه ما شرکت کنند.
    ماهم با مجری و اجرای همه سین برنامه شروع کردیم و سرودمان هم تواشیح عربی بود که بندگان خدا چیزی از آن برایشان مفهوم نداشت.
    برنامه که تمام شد اکثرا با غرولند رفتند سر جاهاشون نشستند و اعتراض داشتند که در خواندن دعا هاشون وقفه ایجاد شد وحسشون را ازدست دادند!


    وقت سحری شد و خواستم که رادیو را روشن کنم و باصدای مناجات همه را بیدار باش بدهم،چون عده ای بیدار در حال باز کردن سفره بودن و عده ای که شب را بیدار بودند هنوز از رختخواب کنده نشده بودند.
    همین که رادیو را روشن کردم و میکرفن را در کنارش گذاشتم ،صدای اذان پخش شد، بی اختیار با صدای بلند گفتم ای وای اذان شده!
    همه کسانی که توی رختخواب بودند مثل اینکه اسرافیل در سور دمیده ،ایستادند و کسانیکه مشغول پذیرایی بودند وسط مسجد خشکشان زد، و آنهایی که لقمه در دهان داشتند متحیر بودند که لقمه را چکار کنند!
    با دستپاچگی موج رادیو را می چرخاندم و انواع اذان ها از میکرفن پخش می شد تا اینکه موج رفت روی  رادیوتبریز و صدای مناجات قبل از دعای سحری را پخش کرد.
    یه نفس عمیقی کشیدم و گفتم خانم ها اذانی که شنیدید مال مشهد بوده ، باخیال راحت سحری بخورید.
    از شب های بعد از مسئولیت کار فرهنگی مسجد در اعتکاف انصراف دادم.

    موحده انتظاری طلبه سطح سه رشته فلسفه

    موضوعات: خاطرات  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-01-14] [ 01:07:00 ب.ظ ]





      #چی_شد_طلبه_شدم   ...


    پنج ساله بودم،که با توصیه مدیر مدرسه محله که با مادرم دوست بود ، ثبت نام شدم.سال 1339 بود. مادرم بدون اطلاع پدر که مخالف مدرسه رفتن دختر به مدارس زمان طاغوت بود، در فاصله زمانی که پدر در تبلیغ بود، به صورت مستمع آزاد به مدرسه فرستاد.همکلاسی هایم از من بزرگتر بودن!! از هشت سال تا دوازده سال!!هرروز قبل از شروع کلاس دختری با دامن کوتاه و جورابی تا مچ پا، بالای ایوان ترانه می خواند و همه از آموزگاران و دانش آموزان باید گوش می دادن! اون زمان باید یقه سفیدی به گردن گره می زدیم و روبان سفید هم سرروی سرمان می زدیم این علامت دانش آموزیمان بود و هرکسی با هر لباسی به مدرسه می رفت!!!
    البته من از سن پنجسالگی با چادر به مدرسه می رفتم و مدیر به مادرم قول داده بود که هنگام حضور بازرسان، اجازه می دهم که دخترت چادر سر کنه.

    من در آن سن می فهمیدم ترانه خوانی آن دختر کار زشتی است ولی به علت علاقه زیادی که به مدرسه رفتن داشتم هیچوقت از این موضوع با مادرم حرفی نزدم.البته کسی هم در باره مدرسه ازم چیزی نمی پرسید! تا اینکه پدر از مسافرت تبلیغی برگشت و متوجه مدرسه رفتنم شد اجازه نداد.برم،دلیلش هم پرورش بی دینی مدارس بود .از مدرسه به مکتب خانه منتقل شدم بعد از مدتی پدر متوجه شد که معلم مکتب خانه هم نمی تواند قرآن بیاموزد،بنابراین قرار شد نزد پدر درس بخوانم.باید اول قرآن را فرا می گرفتم بعد دروس دیگر را آموزش می دیدم. بعد از قرآن، کتاب جامع المقدمات را شروع کردم در حالیکه هشت ساله بودم!ولی من به شدت به کتاب های ابتدایی که در مدارس رواج داشت علاقه داشتم.؛به عکس ها و مطالب آسان برای یادگیری مثل «سارا انار دارد و آن مرد در باران آمد»و از موضوعاتی مثل مفرد و صیغه و عین الفعل . مفتوح و …چیزی نمی فهمیدم و جرات پرسیدن آن را هم نداشتم که مفتوح یعنی چه؟!
    و همیشه در درونم این حس مرا آزار می داد که حتما کند ذهنم !
    شنیده بودم که بانو امین در اصفهان برای دختران متدین مدرسه ای تاسیس کرده است، همیشه در دعاهای کودکانه ام از خدا می خواستم که مراجع عظام هم در قم مدرسه ای برای دخترای خانواده های مذهبی تاسیس کنند تا منهم به مدرسه برم.
    تا اینکه به سن دهسالگی رسیدم در جلسات هفتگی محلمان شرکت کردم و قرار شد هفته ای یک روز نزد خانم نور الحاجیه درس صرف و نحو آقای انصاری را بخوانیم . وقتی کتاب را مطالعه کردم، از خوشحالی می خواستم پرواز کنم، چون فهمیدم فتحه ،کسره و ضمه همان زبر، زیر و پیشی بود که به آن_َ____ِ_____ُ_می گفتن!!

    با شناختن اسم این سه علامت به صرف و نحو علاقمند شدم. درس را ادامه دادم تا سن 16 سالگی آخرین استادم سرکار خانم زهره صفاتی بود.با تولد اولین فرزند درسم تعطیل شد.تا اینکه انقلاب شکوه مند اسلامی پیروز شد.. با دو فرزند تصمیم گرفتم درس خواندن را به صورت کلاسیک ادامه بدم. برای این هدف به مکتب توحید ،آن زمان که بعدها جامعه الزهرا نام گرفت، مراجعه کردم. گفتن باید گواهی دیپلم داشته باشی،با شنیدن این حرف آه از نهادم برآمد!
    من حتی گواهی اول ابتدایی هم نداشتم!!!!مدتی گذشت تا اینکه شنیدم یکی از همدوره ای های مکتب خانه، که با هم بودیم در کلاسهای نهضت که آن زمان تازه تاسیس شده بود درس می خونه. دوباره علاقه به خواندن در وجودم شعله ور شد.به اداره آموزش و پرورش مراجعه کردم، گفتم می خوام در پایه سوم راهنمایی ثبت نام کنم و امتحان بدهم. مسئول آموزش گفت :باید از پنجم ابتدایی شروع کنی.
    گفت :که به کلاسهای نهضت سواد آموزی مراجعه کنم تا بوسیله مربی نهضت برای امتحانات نهایی معرفی شوم..فردای آن روز رفتم دنبال مدارسی که کلاس نهضت دارن. .خلاصه بعد از چند روزپیدا کردم.رفتم دفتر ، آدرس ته سالن را داد! دیدم بیست نفر روی زمین نشسته اند و خانم معلم هم در حال درس دادنه. گفتم اومدم ثبت نام کنم؛ خانم معلم گفت :برو تو اون کلاس ثبت نام کن. فهمیدم که فرستاده دنبال نخود سیاه. رفتم به کلاسی که اشاره کرده بود، اجازه گرفتم برای ثبت نام، گفت ای بابا بعد از چهار ماه آمدی ثبت نام!من برای این ها چهار ماه زحمت کشیدم تا به اینجا رسیدن.گفتم شما اجازه بده دو سه روز بیام اگر خوشتون نیومد میرم.،اصلا یادم نبود بگم مبتدی نیستم ،.خانم معلم قبول کرد. با کودکم رفتم کنار خانمها روی زمین نشستم؛کلاسشون نیمکت نداشت!خانم معلم گفت: آماده بشید برای امتحان علوم.به خانم ها گفتم:یه خودکار و برگه بدید امتحان بدم.با این حرف ،پچ پچ خانمها شروع شد، این نیومده میخواد امتحان بده!خلاصه راضی شدن یه خودکار سبز با یه ورق که از دفتر کنده شده بود بهم داد وقتی ورقه امتحان را گرفت و خطم را دید گفت از همین امروز میتونی ثبت نام می شوی ، بعد از یکهفته کلاس را به من سپرد و خودش دنبال کارهاش می رفت و من شده بودم معلم. خلاصه بعد از اینکه گواهی کلاس پنجم را گرفتم تا سال چهارم دبیرستان در رشته تجربی به صورت متفرقه خواندم ، بدون معلم . سال 1372 درجامعه الزهرا شرکت کردم تا سطح سه را تمام کردم.و هم زمان دانشگاه را در رشته ادبیات فارسی تا کارشناسی خواندم. در طول طلبگی و دانشجویی بچه داری خانه داری تبلیغ، مدیریت حوزه؛تدریس ، همه را به نحو احسن پیش بردم، فرزندانم که اول دوتا بود به چهار تا رساندم سه نفرشان طلبه شدند دونفرشان از دخترها در رشته فلسفه سطح سه را تمام کردند و پسرم هم در رشته فقه و اصول و علوم سیاسی تحصیل کرد و اکنون استاد حوزه ودانشگاه است. و اینهاهمه از لطف پروردگارم بود.

    ارزش طلبگی, بچه داری, تربیت فرزند بهتر, درس دینی, کاردر منزل

    موضوعات: خاطرات  لینک ثابت



    [جمعه 1396-07-21] [ 09:00:00 ق.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    مدرسه علمیه فاطمیه جلفا