من انقلابیم
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   
آبان 1398
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  






رتبه

  • رتبه کشوری دیروز: 3
  • رتبه مدرسه دیروز: 1
  • رتبه کشوری 5 روز گذشته: 29
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 1
  • رتبه 90 روز گذشته: 13
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 1




  • محرم



      به شرط عروسی در قیامت   ...

     

    وهب نصرانی شهید کربلا

    پیرزن دم خیمه نشسته بود،  و به افق خیره شده بود، منتظر پسر تازه دامادش بود، تا از چرا با گوسفندان بازگردد.
    به نوه هایی که در آینده خواهد داشت فکر می کرد، گاهی هم لبخندی چهره چروکیده اش را نوازش می کرد.
    در همین افکار خوش و رؤیایی بود که سواری نورانی از دور نمایان شد. وقتی نزدیک شد،نسیمی بهشتی را استشمام کرد؛ به زن سلام کرد و احوالش را جویاشد.
    زن از بی آبی صحرا شکایت کرد و گفت تنها پسرم که تازه داماد شده است با عروسش برای چراندن حیوانمان به صحرا رفته اند.
    سوار نورانی مشک آبش را به زن بخشید و گفت:سلام مرا به پسرت برسان و بگو ما در همین نزدیکی اطراق کرده ایم، اگر دوست داشتید نزد ما بیایید.
    بعد از رفتن سوار نورانی، انگار که دل زن را با خودش برد. زن در رؤیایی دیگر غرق شده بود که خیلی شیرین بود و حاضر نبود، با رؤیای نوه هایش عوض کند.
    با خود می گفت: این سوار نورانی عیسی مسیح بود، نه عیسی مسیح قرنها پیش می زیسته است.
    ولی گویا خود مسیح بود، با نگاهی مهربان، پر از نفوذ در قلب آدمی؛ که بایک نگاه دل را به تسخیر میکشد.
    پیرزن مست زلال نگاه سوار بود، که پسر و عروسش از چرا بازگشتند.
    زن دوان دوان بسوی آن دو رفت، و با هیجانی وصف ناپذیر گفت: نمی دانم خیال بود یا واقعیت، امروز مسیح را دیدم!
    او اینجا بود، احوال من و تو را جویا شد و مشک آبش را هدیه داد. و به تو سلام رساند.
    پسرم آنها در همین نزدیکی اطراق کرده اند، او از ما دعوت کرد تا مهمانشان شویم.
    پسر سوار را ندیده عاشق او شد، بلافاصله اندک وسایل را بر روی اسب بستند و راهی را که سوار رفته بود ادامه دادند.
    تازه داماد وقتی به اردوی کوچک سوار رسید، و به خیمه وارد شد، با خود گفت: مادرم درست دیده بود، درست عین مسیحی است که ندیده ایم ولی اوصافش را شنیده ایم.
    آنجا بود که وهب مسیحی با سوار که امام حسین علیه السلام بود آشنا شد، و شیرینی مسلمانیش را بر ماه عسلش افزود.
    وقتی وهب تازه مسلمان خواست به میدان برود، مادر و عروسش او را آماده می کردند.
    مادر یراقش را می بست و عروسش اشک ریزان می گفت: به شرطی اجازه می دهم بروی که در قیامت من عروست باشم.

    ریاحین الشریعه

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



    [جمعه 1398-06-15] [ 10:05:00 ق.ظ ]





      یاوران زینب در این فراخوان بزرگ کجایند   ...


    اربعین باید سبک زندگی باشد .
    اربعین پاسخ به هل من ناصر حسین برای همیشه تاریخ است، هل من ناصری که امام حسین برای امام زمان یاور می طلبد.
    زائر اربعین کسی است که به این فریاد پاسخ مثبت داده است.
    اربعین یعنی تا قیامت باید با ظلم مبارزه کرد.
    اربعین یعنی که امام حسین پیروزاست و با شهادتش فرج را نزدیک کرده است.
    زائر اربعین باید همان سبک زندگی را در برگشت به وطنش ادامه دهد.
    دوست دار و غم خوار مردم باشد، باید تلاش کند همان سبک و روش را در میان کوچه و محله خود جاری سازد.
    باید موانع زمینه ساز ظهور را برطرف کند؛ و شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل را ورد زبان خود سازد.

    اربعین تمدن سازی می کند، تمدنی علیه تمدن منفعت طلبی مادی غرب. اگر این تمدن اربعینی به جهان برسد، تمدن های مادی غربی که صفر تا صدش بر اساس منفعت است را زیر رو می کند.

    وقتی که فرمانده اربعین یاور جذب می کند از میان کسانی که شمشیر به فرزندانش کشیده بودند، پس آماده باش تویی که شمشیر نکشیده ای حتما جذبت خواهد کرد.

    پس آماده باش تا در این فراخوان تاریخی ثبت نام کنی.

    موضوعات: فرهنگی, دلنوشته  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-08-08] [ 01:20:00 ب.ظ ]





      شوخی رزمندگان هم شبیه عاشوریان   ...

    شوخی شهیدان

    رضا دادپور، رزمنده گردان بهداری لشکر 25 کربلا بیان می‌کند: بذله‌گویی و شوخی‌های علیرضا کوهستانی نظیر نداشت، طوری که آن شوخی‌ها هیچ‌وقت از ذهن آدم پاک نمی‌شود، یک روز ما در فاو نشسته بودیم، در همان اورژانس خط اول، با علیرضا چای می‌خوردیم، یک لحظه هر دوی‎مان متوجه شدیم که یک مگس روی لبه لیوان چای علیرضا نشست، همین طور خیره به مگس بودیم، مگس روی لبه لیوان راه رفت و راه رفت تا این که یک‌دفعه مثل این که سُر خورده باشد، افتاد توی لیوان علیرضا، علیرضا هم برگشت و گفت: «ببین نگاه کن! می‌رود روی جنازه عراقی‌ها می‌نشیند و غسلش را می‌آید توی لیوان چای ما می‌کند.»

      صبح عاشورا بریر بر خلاف همیشه بسیار بذله‌گو و شوخ شده بود. نقل شده او در صبح عاشورا با عبدالرحمن بن عبد رب انصاری مزاح و شوخی می‌کرد. عبدالرحمن به او اشکال گرفت که این ساعت، زمان شوخی و بذله گویی نیست. بریر در پاسخ گفت:«‌ای برادر! اقوام و خویشان من می‌دانند که زمانی که جوان بوده‌ام اهل بذله گویی نبوده‌ام، چه رسد به زمان پیری و کهولت سن. اما من واقفم به آن چه که به زودی ملاقاتش خواهیم کرد. به خدا سوگند، تنها فاصله ما و حورالعین، حمله این قوم با آن شمشیرهایشان است، چقدر مایلم که آن زمان هم اکنون باشد».

     

     

     

     

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



    [شنبه 1396-07-08] [ 08:57:00 ب.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    مدرسه علمیه فاطمیه جلفا