من انقلابیم
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   
مهر 1398
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      






رتبه

  • رتبه کشوری دیروز: 21
  • رتبه مدرسه دیروز: 1
  • رتبه کشوری 5 روز گذشته: 11
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 1
  • رتبه 90 روز گذشته: 14
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 1




  • محرم



      نوزادی که برای شهادت زنده شد   ...

    نوزادی که برای شهادت زنده شد

    جنگ بود و دو گروه پشت سنگر ها بودند و به طرف هم تیر اندازی می کردند. شنیدم که یکی گفت واقعه کربلاست، ولی با سلاح امروزی می جنگیدند، از شمشیر و نیزه خبری نبود.
    چون همیشه در روضه خوانی ها از حضرت زینب می شنیدم که چگونه در کربلا و در اسارت مقاومت کرده است، شخصیت او را دوست داشتم. برای همین آرزو کردم که کاش من هم مثل حضرت زینب باشم. در کشاکش جنگ از گوشه ‌ای میدان را نگاه می کردم، شنیدم که به من گفتند برادرت شهید کربلا خواهد شد! از خواب پریدم، هراس و ترس میدان کربلا را احساس می کردم، با خودم فکر کردم برادرم که چهار ساله است، چگونه در کربلا شهید خواهد شد، حادثه کربلا در گذشته ای دور، قرنها پیش اتفاق افتاده است، حتما در آینده برادرم به زیارت کربلا می رود و آنجا شهید می شود، ولی راه کربلا هم که بسته است، صدام اجازه زیارت نمی دهد. اینها تعبیر هایی بود که اطرافیانم حدس می زدند، اصلا هیچ کسی گمان هم نمی کرد که انقلابی می شود و حکومت اسلامی تشکیل می گردد و شخصی به نام صدام به ایران حمله می کند و ایران می‌شود،کل ارض کربلا، آن زمان هفت یا شش ساله بودم.
     مادرم در آخرین دوران باروریش در سال 1345 پسری بدنیا آورد، که زنده ماندن نوزاد هم بصورت معجزه بود.
    مادرم در یک زمستان سخت وقتی برای قضای حاجت به حیاط رفته بود، همانجا روی برف، نوزادش بدنیا می آید، وقتی قابله می رسد که فقط بند ناف را با  قیچی  زنگ زده اش می برد. نوزاد که روی برف افتاده بود از سرما کبود شده بود، لای یک تشکچه ای که تکه پارچه ای مندرس دوخته شده بود می پیچند و در کنار اتاق می گذارند تا صبح برای دفن به قبرستان ببرند. صبح که طلوع می کند، قابله هم همانجا کنار مادرم خوابیده بود، آماده غسل نوزاد می شود، به خواهرانم می گوید آن دختر مرده را بیاورید تا غسل دهم،(  چون برق در روستا نبود با چراغ فانوس در تاریکی با ذهنیت قبلی که ربابه دخترا زا است) وقتی نوزاد را داخل تشت آب گرم قرار می دهد، انگار که یخ نوزاد آب می شود، حرکت می کند، قابله با یک جیغ که کودک پسر است و زنده به مادرم خبر میدهد، (بالا اوشاخ اوغلانده و دیریلده،) بچه پسر است و زنده شده، خلاصه برادرم شانزده ساله شده بود که جنگ تحمیلی شروع شد و او هم به کردستان اعزام شد و در پیرانشهر در 1361 به شهادت رسید. خوابی که در کودکی دیده بودم سرانجام بعد از گذر سالها تعبیر شد و خواهر شهید شدم.
    شادی روح شهیدرمضان آقا علیزاده صلوات

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1398-06-28] [ 11:14:00 ب.ظ ]





      راز ماندگار ی انقلاب شهادت   ...

    شهدا حمید را صدا کردند

    خرمشهر بودیم برای اسکان چادر نداشتیم.بناچار یک طویله را تمیز کردیم و قالیچه انداختیم، با آویزان کردن یک پتو، پرده زدیم.
    ما هفت هشت نفر توی طویله نشسته بودیم، که اعزام جدید آمد چند تا چند تا تقسیم کردند توی چادرها،  مشغول خوردن چای بودیم استکان مان هم شیشه های مربا بود. یکی پتوی طویله را کنار زد گفت: برادرها مهمان نمی خواهید؟  یکی از بچه ها گفت اول اسمت را بگو! گفت: حمید.
    همان شخص گفت: مهمان حبیب خداست، یک چایی بریزید برای آقا حمید.جوانی زیبا، خوش تیپ و برازنده بود.

    چند روزی با ما بود، یکی از بچه ها گفت: حواستون هست حمید نماز نمی‌خواند، - چون همه بچه ها اهل نماز شب و جماعت بودند- بچه های دیگرهم هرکدام گفتند همینطوره؛ منهم باهاش بودم نماز نخواند. یکی ازبچه ها گفت به روحانی گردان بگوییم. حسن گفت: از خودش بپرسیم شاید مشکلی دارد.
    گفتیم: کار خوبیه. حسن رفت تا از او بپرسد، رفت و پکر برگشت گفت: حمید می گوید نماز نمی خوانم.

    همان موقع حمید آمد تو و او هم پکر بود. گفت: من نماز نمی خوانم چون بلد نیستم. چون در محیطی بزرگ شدم که بد بود و کسی نماز نمی خواند تا من یاد بگیرم.  بردیمش پیش روحانی گردان تا نماز یادش بدهد. روحانی از صفر شروع کرد، از وضو تا نماز و رکوع و سجود و احکام  را به جوان 23 ساله یاد داد.
    مدت ششماه با ما بود.یک روز بچه ها از او پرسیدند، تو با این وضعیت زندگی و تربیت و خانواده، اینجا توی جبهه. چکار می کنی؟

    گفت: یک شب جمعه‌ای توی خونه روی مبل نشسته بودم، پدرم آنطرف روی مبل نشسته بود. من ویدئو نگاه می کردم.

    تعجب کردیم! ویدئو، شما ویدئو داشتید؟ گفت :آره تلویزیون کنترلی .

    بابام داشت تلفنی با دوستانش حرف می‌زد. بابام گفت: حمید شامت خوردی ؟ گفتم آره باباجون خوردم.-.می‌گفت: خیلی به پدرم احترام می گذاشتم با اینکه از وضعشون خوشم نمی آمد- بابام رفت بادوستانش گردش.

    مادرم آمد گفت حمید شامت را خوردی؟ گفتم نه، می‌خورم، مادرم هم رفت پارتی!
    آیفن خونه زنگ زد، -پرسیدیم آیفن دارید سال 1363- یکی پشت آیفن اسم خواهرم را برد گفت: بگو فلانی بیاد منتظرم! خواهرم هم رفت گردش شبانه!
    من فیلم جنگی تماشا می کردم، بی اختیارفکر و ذهنم از آن محیط خارج شد، توی حال هوای دیگری بودم، بی اختیار دستم رفت روی دکمه کنترل و تلویزیون روشن شد؛ رزمنده هایی را نشان می داد که آماده رفتن به خط مقدم بودند.خبرنگار می پرسید چه حالی دارید؟
    می گفتند خوشحالیم که شهادت قسمتمان می‌شود! از یکی پرسید گرسنه ای ؟ داشت نان خشک می خورد، گفت گرسنه بودم .من تعجب کرده بودم این‌ها برای کشته شدن می روند و خوشحال هستند. در همین بین یک صدایی شنیدم گفت :"حمید می خواهی باما باشی “؟
    ترسیدم! به این طرف و آن طرف نگاه کردم صدا زدم مامان کسی نبود.فکر کردم شاید از تلویزیون صدا آمده، اسم یکی از رزمنده ها حمید است، رفتم طرف تلویزیون، باز صدا گفت “حمید می خواهی باما باشی"؟
    بازهمان صدا گفت: “نه ما تو را خواستیم و صدا کردیم، تو از ما هستی.”
    خود بخود رفتم طرف کمد و لباس هایم را برداشتم، از خانه رفتم بیرون.
    مساجد همه پاس داشتند. رفتم پیش یکی از برادرها که پاس می داد پرسیدم: ازکجا جبهه می برند.
    گفت: چه عجله ای داری؟ صبر کن پاس من که تمام شد با هم می‌رویم مسجد ما اعزام هست.
    با هم رفتیم  همان جا کنج مسجد خوابیدم، صبح با بقیه برادرها صبحانه خوردم، مسئول اعزام آمد پرسید تخصصت چیه؟

    گفتم رانندگی ماشین های سنگین. گفت: خوب شد راننده لازم داریم، شناسنامه داری؟ بهشان دادم چون سن من بزرگ بود لازم نبود رضایت نامه بدهم.مارا آوردند دوکوهه
    یک لودر بهم دادند گفتند سوار شو، خیلی راحت رانندگی کردم، گفتند خوبه. چون پدرم شغل راه و ساختمان داشت این جور ماشین زیاد دیده بودم.
    دیدند بلدم، مستقیم آوردند خرمشهر.
    یک روز حمید آمد و یک چاقوی قشنگ داشت و گفت: این چاقو را از توی یک خانه پیدا کردم. -خانه های خرمشهر را با سوراخ کردن از داخل وصل کرده بودند تا برای رفت و آمد، از چشم بعثی ها دور باشند .
    یکی از بچه ها گفت: حمید، شاید صاحب چاقو راضی نباشد و یک روز برگردد و دنبال چاقو بگردد.
    حمید، تا شنید گفت صاحبش راضی نباشد، حالا من چکار کنم! اگر روز قیامت یقه من را بگیرد !
    چند نفر راه افتادند تا آن خانه را پیدا کنند و چاقو را سر جایش بگذارند. با حمید رفتیم به هر خانه که می رسیدیم حمید شک می کرد که همان خانه است یانه.
    به او گفتیم: همین جا بگذار، با گریه گفت: خدایا شاهد باش من خیلی گشتم که چاقو را سر جایش بگذارم.
    چند ماه گذشت و در ام الرصاص عملیات ایذایی شد.
    فرمانده ما سید محمد که بعد ها شهید شد. بچه ها را تقسیم کرد. وحمید توی تقسیم نبود.
    حمید گفت: من چی؟ فرمانده گفت: شما همین جا مراقب وسایل و قرارگاه بمان.
    رفت جلوی چشم فرمانده گفت: آقا سید خودت که از ماجرای آمدن من خبر داری. یک حرفی می زنم اگر فهمیدی که هیچ اگر نفهمیدی هرچه تو بگویی انجام می‌دهم.گفت: همان صدایی که از تهران از توی خانه من را صدا زد آورد اینجا، حالا همان صدا می‌گوید بیا پیش ما .
    سید محمد گفت: تو هم با بچه ها برو. یکی از بچه ها گفت: حمید تو که آموزش تیر اندازی ندیدی. حمیدرفت یک تیربار گذاشت روی دوشش و خشاب ها را دور بدن خودش پیچید گفت: این ها را می‌برم تا یک بچه رزمنده باهاش تیراندازی کند.
    رفتیم تا اینکه در یک دوراهی تقسیم شدیم و حسن باهاش بود . می‌گفت دیدم حمید نور بالا میزند، فهمیدم که شهید می شود.
    گفتم اگرشهید شوی چه وصیتی داری گفت برو از پدر مادرم بخواه من را حلال کنند.
    و حرف دیگر که با خدا دارم آنهم این است که جنازه ام برنگردد و هنوز برنگشته است.

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-11-07] [ 09:41:00 ب.ظ ]





      محسن جان قدمت مبارک   ...

    شهید حججی
    به پا خیز ای ایران آماده شو برای تشییع یک شهید بی سر که از میدان جنگ می آید… میدان جنگ، خیمه، آتش، اسارت همه و همه و یک صحرا و یک شهید بی سر… کربلا و تن بی سر امام حسین علیه السلام …
    میدان جنگ و حججی و استقبال امام حسین علیه السلام از او… سرت سلامت ای شهید خوشا که این چنین از شاخه جستی و قید پیکر بی سر را زدی این قفس دنیا را شکستی و بی سر پر کشیدی به سوی شهید کربلا… امام حسین یارت از کربلا بگو محسن جان بگو چه شد آن پیکر بی سرت بگو چه حسی داشت همانند امام حسین سر بر تن نداشتن… خوش آمدی مقدمت به دیده…
    عاشورای دگری در راه است
    عاشق معتبری در راه است
    او سرش رفته که قولش نرودبسم رب الشهدا و الصدیقین
    به پا خیز ای ایران آماده شو برای تشییع یک شهید بی سر که از میدان جنگ می آید… میدان جنگ، خیمه، آتش، اسارت همه و همه و یک صحرا و یک شهید بی سر… کربلا و تن بی سر امام حسین علیه السلام…
    میدان جنگ و حججی و استقبال امام حسین علیه السلام از او… سرت سلامت ای شهید خوشا که این چنین از شاخه جستی و قید پیکر بی سر را زدی این قفس دنیا را شکستی و بی سر پر کشیدی به سوی شهید کربلا… امام حسین علیه السلام یارت از کربلا بگو محسن جان بگو چه شد آن پیکر بی سرت بگو چه حسی داشت همانند امام حسین علیه السلام سر بر تن نداشتن… خوش آمدی مقدمت به دیده…
    عاشورای دگری در راه است
    عاشق معتبری در راه است
    او سرش رفته که قولش نرود

    شبنم آرمون

    موضوعات: دلنوشته  لینک ثابت



    [یکشنبه 1396-07-02] [ 10:49:00 ق.ظ ]





      یک شهید اسوه   ...

    شهید بی سرخنجر

    خون… خاک… خنجر…سربریده…کربلایی که تکرار شد و عاشورایی که مصور شد…با همان نشانه ها… اسارت و دستهای بسته ی زینب علیها سلام سر بریده ی اباعبدالله علیه السلام…دستهای بریده ی ابالفضل العباس و حتی پهلوی زخمی حضرت مادرعلیها سلام …
    شهید مدافع حرم بی بی زینب علیها سلام ، محسن حججی که این روزها نه تنها در کشورهای اسلامی که در اکثر رسانه های بین المللی ، به عنوان یک شهید اسوه، شخصی که یادآور کربلای امام حسین علیه السلام است، معرفی شد.

    فاطمه جوادی

    موضوعات: دلنوشته  لینک ثابت



    [دوشنبه 1396-06-27] [ 05:09:00 ب.ظ ]





      ممد نبودی ببینی …   ...

     

    ممد نبودی ببینی…

    وطن و جان یکی از با ارزش ترین چیزها برای هر کس است و از جان با ارزش تر برای هر کس چیزی نیست، به قول معروف جان شیرین است اما شهدا آن را در راه خدا دادند .

     چه معامله ای! هستی را به خدا دادند و خدا و جاودانگی را به دست آوردند،ای خدای بزرگ آنان که روزی جان به تو دادند هیچ دلبستگی به جهان مادی نداشتند، ما را هم چنین کن.

    سوم خرداد !چه نام آشنایی، وقتی بچه بودم فقط حسی غریب از سرود ممدنبودی داشتم که آن را خیلی دوست داشتم، بعدها که بزرگ شدم فهمیدم که آن سرود آزادی خرمشهر است. مدتی بود عراق خرمشهر را به ویرانه ای تبدیل کرده بود به قول خودشان (محمره)دشمن خیال می کرد می توان روی خون هزاران آلاله پاک خانه ظلم خود را بنا کند اما غافل از اینکه ظالم نابود شدنی است.

    دشمن هر چقدر ادوات و تجهیزات هم داشته باشد در برابر ایمان و اراده ی الهی کم می آورد ،همچنان در قضیه جنگ 33 روزه و جنگ 22 روزه غزه مشاهده شد این آمار نشان از سقوط تدریجی دشمن دارد رژیم بعثی عراق هم از قماش همین صهیونست ها بود.

    حالا کجاست مگر به تاریخ پیوست ترسی همیشه قرین دشمنان اسلام و قرآن است .

    سردار جهان آرا و هم رزمانشان مدتها با چشمان اشک بار شهر خود  را یوغ گرگ صفتان (عراقیهای بعثی)و روباه صفتان(آمریکایی ها و همدستشان شرقی و غربی اش / می دیدند و بر لب دعای گشایش و چشم اشک حسرت داشتند اما با دلی امیدوار وخدا همیشه با مومنان و متقیان است و هیچ گاه دشمن پوشالی تاب نیروی بازوان الهی مومنان راندارد و به زوال هلاکت ارمغان آن هاست.

    سوم خرداد یکی از روزهای تجلی قدرت الهی از بازوان جوانان پاک و با ایمان این سرزمین بود که دشمن راخار و ذلیل کرد.

    خدایا ما را هم به خیل شهدا برسان

    آمین یارب العالمین

     

     

     

    موضوعات: نوروز, فرهنگی  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1396-03-03] [ 10:05:00 ق.ظ ]





      دلنوشته های رمضانیم 11   ...

     


    کجایند مردان بی اختلاف1

    کجایند حاجیان در طواف2

    کجاینددختران سراپا عفاف3

    کجایند سفره های بی اسراف4

    کجایند روزه داران شفّاف5

    کجایند شهیدان تشنه ی بی خلاف

    کجایندمدافعان حرم بی طواف6

    محمدی

    ___________________________________________

    1مسئولین شهید :،بهشتی …و

    2 حاجیان شهید منا

    3 دختران اسیر در اسارت

    4 پابرهنگانی که امام هیشه از انها یاد می کرد

    5 شهیدان بی افطار جبهه ها

    6 مدافعان ی که اجسادشان باز نکشته است

     

    موضوعات: دلنوشته  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1395-04-09] [ 10:49:00 ق.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    مدرسه علمیه فاطمیه جلفا