من انقلابیم
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   
آبان 1398
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  






رتبه

  • رتبه کشوری دیروز: 3
  • رتبه مدرسه دیروز: 1
  • رتبه کشوری 5 روز گذشته: 29
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 1
  • رتبه 90 روز گذشته: 13
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 1




  • محرم



      خطر در کمین دختر   ...

    صدای لرزان دختر از تلفن کاملا مشخص بود.گفتم:آروم باش، شمرده حرف بزن تا بفهمم چی میگی؟کمی آروم شد بغضش ترکید وگریه کرد.گفتم:حالا بگو چی شده؟گفت: خانم دایی چقدر به آدم محرمه؟ گفتم: اگر جوان است شما فقط به او دست بده اما اگر پیر و سن سال دار است، پیشانی شمارا ببوسد. گفت: دایی من وقتی کنار من می نشینه بعضی از قسمت هایی از بدن مرا لمس می کنه.گفتم: به مادرت بگو. گفت: مادرم به داییم خیلی اعتماد داره و چون تحصیلکرده است، حتما من را متهم می کنه. گفتم شماره تلفن مادرت را بده من با او حرف بزنم، گفت: می فهمه که من به شما گفتم. گفتم شماره تلفن دایت را بده تا به اداره آگاهی بدیم جلویش را بگیرند. خلاصه هر راهی را گفتم قبول نکرد، مثل مکانهایی که من برای سخنرانی می رفتم، گفت مادرم اهل جلسه این جور مجالس نیست.آخر یادش افتاد که مادرش جلسه انجمن اولیا مدرسه را شرکت می کند. قرار شد من به مشاور مدرسه مشکل را مطرح کنم، او به مادران سفارش کند که مراقب دخترانشان باشند. تنها راه حلی که دختر بفکرش می رسید این بود که هروقت دایی خانه آنها بود، مادرش میرفت بیرون، دختر در حیاط را باز می گذاشت وتوی حیاط می ماند تا مادرش به خانه برگردد.

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت



    [جمعه 1398-03-24] [ 09:53:00 ق.ظ ]





      امر به معروف یه دختر کوچولو   ...

      زهرا و زینب

     سه ساله بود توی اتوبوس روی پای باباش نشسته بود.

    یه آقایی که دوست باباش بود داشت با باباش صحبت می کرد.

    این دختر کوچولو که  مقنعه سرش بود کمی از موهاش از مقنعه بیرون بود.

    در حالیکه موهاشو می کرد زیر مقنعه، به اون آقا گفت: کاشکی مامانم موهام رو می تراشید!

    اون آقاپرسید: برای چی بتراشه؟!

    دختر کوچولو گفت: آخه پیداست!

    اون آقا گفت خب پیدا بشه!

    دختر کوچولو گفت:آخه نامحرم ها می بینند!

    اون آقا گفت اینجا نامحرها همه پشتشون به طرف شما است!

    دختر کوچولو گفت : مگر تو نامحرم نیستی همش من را نگاه میکنی!

    اون آقا تا آخر سفر دیگه به طرفش نگاه نکرد یعنی دیگه با باباش هم نتونست صحبت کنه!

     

    موضوعات: خاطرات  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1396-05-05] [ 08:37:00 ق.ظ ]





      وقتی یه دختر چهار ساله نهی از منکر می کند   ...

    زهرا زینب

    هنوزچهار سالش تموم نشده بود فرستادمش مهد کودک بعد از یه هفته گفت :خانم معلمم رو دست ندارم!

    پرسیدم :چرا گفت:موهاش و میزاره بیرون ،گفتم دخترم شماها همه دخترید نامحرم نیستید!گفت: بابا آمده بود دفترش، پیش بابا موهاش بیرون بود!گفتم خب بابات که بهش نگاه نمی کنه برا همین موهاش بیرون بوده!

    گفت بابا نگاه نکنه اون باید موهاش و می پوشوند!

    گفتم من میام مهد بهش میگم که موهاشو بپوشونه!

    گفت خودم بهش میگم!

    باورم نشد که جدی میگه!

    بعد از مدتی رفتم مهد کودک تا از وضعش پرس وجو کنم، دیدم معلمش مقنعه شو کشیده پایین ابروهاش، منهم فکر کردم حتما نامحرمی اون دور برهاس ولی متوجه شدم که از نامحرم خبری نیست!

    خانم معلمش گفت: چه دختر بی تربیتی داری؟!

    با تعجب پرسیدم مگر چکار کرده؟!

    گفت: اومده راست راست توی چشم من نگاه می کنه میگه خانم معلم من تورا دوست ندارم چون تو موهات رو پیش نامحرم بیرون میزاری!!

    موضوعات: خاطرات  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1396-05-04] [ 11:59:00 ب.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    مدرسه علمیه فاطمیه جلفا