من انقلابیم
رفتن به جبهه در تقدیرم نبود، در جنگ نرم برای خدا می‌نویسم





مرداد 1400
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          



رتبه


    عاشق چادر مادرم ...

    چادرمادرم را دوست دارم

    در فرهنگ اسلامی، «زیارت» - به معنای ارتباط قلبی و روحی با اولیاءالله- ، اَقرب، اَسهل و اَسرع الطروق الی الله است و زیارتنامه‌های مأثور دربردارنده معانی و مفاهیم تعالی بخش برای حیات حقیقی انسان و جوامع انسانی است. در بین زیارتنامه‌ها، زیارت حضرت فاطمه سلام‌الله‌علیها در عین اختصار متنی، حاوی فرازهای عرشی و متعالی است. متن این زیارتنامه چنین است:
    عیسی بن محمد عریضی گفت: روزی امام باقرعلیه السلام فرمودند: «هنگامی كه به جانب قبر جدّه‌ات فاطمه(س) رفتی بگو: ای امتحان شده‌ای كه خدایی كه تو را آفرید قبل از اینكه تو را بیافریند، تو را آزمود و تو را در امتحان‌ها شكیبا یافت. و گمان داریم كه ما دوستانت و تصدیق كنندگان شما و صبركنندگان به همه چیزهایی كه پدرت (صلی الله علیه و آله) و وصیش (علیه السلام) برای ما آورد، هستیم. لذا از تو درخواست می‌كنیم كه اگر ما واقعاً تو را تصدیق نموده‌ایم، ما را به خاطر این تصدیق به پدرت و وصیش ملحق نمایی، تا به خود مژده دهیم كه حقیقتا با ولایت تو پاكیزه گشتیم.» (إِذَا صِرْتَ إِلَی قَبْرِ جَدَّتِكَ فَاطِمَةَ علیها السلام فَقُلْ: یا مُمْتَحَنَةُ امْتَحَنَكِ اللَّهُ الَّذِی خَلَقَكِ قَبْلَ أَنْ یخْلُقَكِ فَوَجَدَكِ لِمَا امْتَحَنَكِ صَابِرَةً، وَ زَعَمْنَا أَنَّا لَكِ أَوْلِیاءُ وَ مُصَدِّقُونَ وَ صَابِرُونَ لِكُلِّ مَا أَتَانَا بِهِ أَبُوكِ وَ أَتَانَا بِهِ وَصِیهُ، فَإِنَّا نَسْأَلُكِ إِنْ كُنَّا صَدَّقْنَاكِ إِلَّا أَلْحَقْتِنَا بِتَصْدِیقِنَا لَهُمَا، لِنُبَشِّرَ أَنْفُسَنَا بِأَنَّا قَدْ طَهُرْنَا بِوَلَایتِكِ. (تهذیب الأحكام، ج6، ص9؛ مصباح المتهجد، ص711؛ بحار الانوار، ج 97، ص194))

    موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
    [پنجشنبه 1399-11-09] [ 06:19:00 ب.ظ ]

    اشک قلمم جاری می شود ...

    به گوشه ای دنج می روم تا از دیده ها پنهان شوم، چشمهای خدایم را می بینم.

    قلم را بر روی دفترم هدایت می کنم، اشکهای قلمم جاری می شود. می خواهم از عشق به امام از نظر ها غایبم را بنویسم.

    نوشته ها و خطوط دلنوشته های جاندارم  سکوت سنگین را از بین می برند.

    می خواهم از جوانه عشقی سخن بگویم که آمدن مهدی را در دلم همیشه سبز نگه می دارد.

    آقاجان می خواهم بگویم دستمان را بگیر و از گردونه گناه نجاتمان ده.

    شرمنده ام از اینکه گاه و بیگاه افسار هوای نفسم پاره می شود.

    دوست دارم که با کارهای خوبم دل شما را شاد کنم، نیازمند یاری شما هستم.

    فاطمه حسن زاده پایه سوم سیکل

     

    موضوعات: دلنوشته  لینک ثابت
    [پنجشنبه 1397-07-12] [ 05:14:00 ب.ظ ]

    سفر نامه فطرت ...

    عباس و حرمش

    حرکت گروه شروع شد، مقصد سرزمین ستارگانی بود که با جا گذاشتن بدن های پاره پاره و چاک چاکشان به کهکشان سعود کرده بودند.

    خلاصه، عبور کاروان به بین الحرمین رسید، روحانی کاروان روضه را شروع کرد. تا این جای سفر حتما دلتان کربلایی شده است و منتظر تلنگری می شوی که تو را به میدان کربلا ببرد.     

                                                                               ######

    #در این حال و هوا صدای چکاچک شمشیر ها توام با رجز خوانی یاران امام حسین به گوش می رسد، از لابلای پرده اشک و غبار، میدان نبرد را می نگری نوجوان کوچکی که به سن بلوغ نرسیده است می بینی که عمامه اش نیمی از عمامه ی عمواست که بر سر دارد، رجز می خواند و شمشیری که هم قد اوست دور سرش می چرخاند و هماورد می طلبد ، بغض راه گلویت را می بندد!

                                                                          ############

    #گروه حرکت می کند، بدنبالشان راه میافتی، بی اختیار دنبال تل زینبیه ای، زینب را بالای تل می بینی ایستاده و نگران به میدان می نگرد، اندوه و اضطراب را پس چشمان خیس از اشکش می فهمی؛ گریه امانت نمی دهد.

    سینه به سینه زائری برخورد می کنی با پوزش از او براه میافتی تا از گروه عقب نمانی.

    #روحانی گروه از خیمگاه می گوید، کودکان و زنان دلواپس را می بینی که آسیمه سر بین خیمه ها بی هدف رفت و آمد می کنند و از یکدیگر  در باره آخر جنگ پرس و جو می کنند.

    #دختر کوچکی را می بینی که گریان است ، بهانه می گیرد، عمو رفته بود برایم آب بیاورد.

    به صحن رسیده ای متوجه پله ها نمی شوی، نزدیک است که زمین بخوری به دیوار چنگ می زنی تا خودت را از افتادن حفظ کنی.

    #در کنار در ایستاده اذن دخول می خوانی، بزرگی می گفت: علامت اذن این است که اشک از چشمانت سرازیر می شود،

     با خود می گویی آقاجان مولای سربریده مدتهاست که اذن دخولم داده ای!

    #صدای گریه بی تاب کودکی تورا به خیمگاه می برد، رباب اصرار دارد تا علی اصغر سینه بی شیر او را بمکد ولی بی فایده است، او نمی داند علی اصغر شیر نمی خواهد …..بلکه تشنه شهادت  است.

    #به کنار ضریح می رسی، صدای شرشر آبی که زائری بروی شبکه های ضریح می ریزد تا تبرک کند، عباس را می بینی که وارد شریعه می شود و دستان بزرگش را که بارها امیرالمومنین بر آنها بوسه زده و گریسته است ،به زیر آب برده و خنکای آن را با تمام وجود حس می کندبا اندوه  تصویر لبهای تشنه مولایش حسین را در آب می بیند…….

    #آب را به نهر زلال می ریزد، دهان تشنه مشک را باز می کند و مشک را سیراب می کند، از شریعه خارج می شود…..، دیگر توان ادامه جریان را نداری ، با آب آبی که بر صورتت می پاشند چشمانت را باز می کنی،چشمه های اشک راه را بر دیدگانت می بندد افراد را تار می بینی و در گوشه ای می نشینی ودوست داری تا قیامت گریه کنی……

    سفر نامه اشک

     

     

    موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
    [شنبه 1396-12-26] [ 08:54:00 ق.ظ ]

    من عاشق شدم ...

     

    وارد صحن طلا شدیم که مادرم به خواهرم گفت :همینجا وایسا اون آقارو نگاه کن، بهش میگن حاج آقا روح الله، من پنج ساله بودم وسط مادر و خواهرم ایستاده بودم؛ اولین بار بود که می دیدمش!!!

    ________________________________________

    امام خمینی آن زمان به حاج آقا روح الله معروف بود.همراه فرزند شهیدش حاج آقا مصطفی و چند نفر دیگر از علما،از صحن آیینه حضرت معصومه به صحن طلا وارد می شدن. از همان روز و همان دیدار، محبت امام در قلبم نفوذ کرد و طعم عشق به انسان کامل را تجربه کردم و همچنان تصویرش در قلبم حک شده است.

    السلام علیک یا روح الله

    موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
    [چهارشنبه 1396-11-11] [ 11:17:00 ب.ظ ]

    معلم عشق طلبه ...

     

    خداوند متعال عشق و ایثار را خلق کرده بود،عشق سراب بود،

    حقیقت معنایی نداشت،و دلها تشنه ی عشق بود،عطش انسان ها به اخرسیده بود،

    ایثار با دلسردی و یاس گوشه ای نشسته بود،چرا که عشق و ایثار بی معنا ترین حقیقت های زندگی بودند!
    انگار دنیا چیزی را کم داشت تا معنای عشق و ایثار رابه کمال برساند!

    نوری در دل تاریک وظلمانی دنیا روشن شد،دلهای سرد و بی نور منور شدند،

    غل و زنجیر زنگ زده ی دلها از هم گسست،و عینک های آهنی ازمقابل چشمان بشریت به کنار رفتند…مخلوق عظیم الشانی به نام معلم خلق شد،

    و با آغاز خلقت این مخلوق،بهار نیزمتولد و متبلور شد!نفس عشق گرم شد،ایثار به نشانه ی ادب درمقابل مقام معلم سر تعظیم فرود آورد…همه جا گلباران شد..

    و در میان این بحبوحه،بابا در باران نان آورد!و هیچکس نفهمید که بابا با چه سختی و با دست های پینه بسته نان آورد،

    جز آن معلمی که جوانه ی عشق به پدر و مادر را در وجود کودک دبستانی رویاند!عقربه های بی رحم زمان به سرعت سپری میشدند و معلم ما همچنان مشغول تعلیم عبودیت به انسانیت بود…

    و در این میان زمان چه کینه توزانه دانه دانه سپیدی را در میان موهای معلم به یادگارمیگذاشت ،

    او همچنان مشغول بود،و زمان همچنان چین و چروک هایی بر سر و صورت و پیشانی او نقاشی میکرد،

    باز هم فداکارانه مشغول تعلیم بود و هیچوقت به این فکر نمیکرد که وقتی این پروانه های زیبا از پیله رها شوند و به پرواز درآیند چقدر آشیانه را بوی تنهایی و غم فراخواهد گرفت!

    چرا که او شعله ی عشق را عاشقانه در دل فرزندانش روشن میکرد و نهال عشق چون حقیقی باشد هیچگاه نمی خشکد!و همیشه جوان و سرسبز است

    تقینژاد.

    موضوعات: دلنوشته  لینک ثابت
    [سه شنبه 1396-02-12] [ 11:25:00 ب.ظ ]

    طلبه نالان عاشق ماه رجب ...

    بنام خالق پیدا و پنهان که پیدا و نهان داند به یکسان
    ماه رجب،ماه عاشقی
    راه گم کرده وسرگردانم،همچومرغ عشق در سوی تو من نالانم
    نمیدانم چه کردم با دلم،آن میدانم که باز حیرانم
    این حوالی بود آن نور امید،این دل چه کرده است با من که حیرانم هنوز
    میرسد باز نشانی از سوی یار،آری این ماه،ماه عشق است چه خوشحال است دلم
    چه خوشحال است دلم باز می یابد تورا،همه باید تو باشی ،چون امید است در دلم
    سر در خاک گذارم به هوای عشق تو،می ستایم من تورابه امید بوی تو
    آری همه باید او باشد …
    محبوبه نوروزی

    موضوعات: دلنوشته  لینک ثابت
    [یکشنبه 1396-02-03] [ 09:42:00 ق.ظ ]

    شروع داستان عشق وایمان ...

    خوشا «ذی‌الحجه» روز عید قربان
    شروع داستان عشق و ایمان

    خواهی که تو را کعبه کند استقبال
    مایی و منی را به منا قربان کن

    الحمدلله که این نعمت نصیبمان شد تا بار دیگر عید قربان را گرامی بداریم و انشاءالله  اگر سالهای قبل نتوانستیم،

    امسال بتوانیم از خواسته دل در راه خواسته دین چشم بپوشیم و از داشته ها و خواسته هایمان بگذریم

    عید قربان مبارک

    موضوعات: نوروز  لینک ثابت
    [دوشنبه 1395-06-22] [ 01:39:00 ب.ظ ]

    محبت به اهل بیت یعنی مثل اویس ! ...

     

    پیامبر مهربانی ها فرمود

    « من مات علی حب آل محمد مات شهیداً»

    کسی که با محبت محمد و آل محمد بمیرد شهید محسوب می شود1.

    اویس قرنی حضرت رسول صلی الله علیه و آله را ندیده چنان در محبت رسول صلی الله علیه و آله خدا ذوب شده بود که وقتی شنید دندان مبارک ایشان در جنگ احد شکسته،  از کسی که خبر آورده بود پرسید :کدام دندان مبارک آن بزرگوار؟ گفت نمی دانم .سپس اویس با سنگ دندان خود را شکست و گفت : «الخلیل موافق لخلیله» دوست باید با دوست خود موافق باشد.

    واعظ سبزواری در کتاب «انسان» خود می نویسد: وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله شنید اویس دندان خود را شکسته ،فرمود: هرکس دندانش درد کند دستش را به همان محل درد بگذارد و سوره حمد را بخواند و ثواب آن را به روح اویس قرنی نثار کند، آن درد انشالله برطرف خواهد شد.2

    1.جامع الخبار ،ص 473

    2 رمضانی، محمد،سی مجلس، ص 202

     

    موضوعات: آموزنده  لینک ثابت
    [پنجشنبه 1395-05-28] [ 07:37:00 ب.ظ ]

    امام میدانست... ...

    امام میدانست…

    من مستاجر نیستم…
    خانه ام بیت رهبری ست و ماه ایستاده دم در خانه من !
    عشق به امام خامنه ای ،عشق به همه خوبی ها نیست؟!خوب ترین عشق عالم ،عشق به امام خامنه ای ست…
    از تو می پرسم…. هست یا نیست؟؟؟؟

    بابای ما نیست که هست…
    نائب خورشید نیست که هست…
    حضرت ماه نیست که هست…
    علمدار انقلاب نیست که هست…
    ضربان قلب ما با عشق به رهبر تنظیم می شود….
    ماه تویی- اخترشناسان دنبال چه می گردنند من نمی دانم ؟
    اگر دیدن نباشد…
    اگر دیدن ماه نباشد به چه کار آید چشم…
    شنیدن نور نباشد به چه کار آید گوش…

    مدح ماه نباشد به چه کار آید قلم…
    راه سید علی نباشد به چه کار آید قدم…
    روی زیبای ماه نباشد به چه کار آید نگاه؟!؟!
    بشکند…
    بشکند دست مسئولینی که اوقات شما را تلخ میکنند….قدر شما را مادران شهدا می دانند…
    اگر شما نبودی دلتنگی غروب آدینه می کشت ما را…
    درب خانه ات چقدر ساده است…
    مثل خانه آن شهید روستایی…
    پلاک خانه شما همین چفیه ای است که روی دوش می اندازی…
    امام….
    امام می دانست که شما می شوی ناخدای باخدای کشتی انقلاب والا با دلی آرام و قلبی مطمئن نمی رفت…
    اساسی ترین قانون ما دستخط توست…
    ما شما را فقط وقت فتنه یاد نمی کنیم…
    در روز هم قدر ماه را باید دانست وما ثانیه شماری میکنیم که شما باز هم در
    مقابل این در آفتابی شوی و بیایی برای ما نماز عید بخوانی…
    آسمان،قلب ماست و زمام قلب ما دست امام خامنه ای ست…
    من مستاجر نیستم…
    خانه ام بیت رهبری ست…
    خانه ای ساده،صمیمی،با باغچه ای کوچک و چند عدد گل پیچک و صاحبخانه ای که رهبر یک مملکت است اما ویلا ندارد!
    و هنوز باشکوهترین جای خانه اش کتابخانه اش است…
    قربان تو ای عزیز فاطمه
    !…روحی فداک…!

    استفاده از وب شهید گمنام

    موضوعات: متن ادبی, دلنوشته  لینک ثابت
    [سه شنبه 1395-03-04] [ 06:30:00 ب.ظ ]