من انقلابیم
رفتن به جبهه در تقدیرم نبود، در جنگ نرم برای خدا می‌نویسم





مرداد 1400
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          



رتبه

  • رتبه کشوری دیروز: 21
  • رتبه مدرسه دیروز: 1
  • رتبه کشوری 5 روز گذشته: 42
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 1
  • رتبه 90 روز گذشته: 12
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 1

به شرط عروسی در قیامت ...

 

وهب نصرانی شهید کربلا

پیرزن دم خیمه نشسته بود،  و به افق خیره شده بود، منتظر پسر تازه دامادش بود، تا از چرا با گوسفندان بازگردد.
به نوه هایی که در آینده خواهد داشت فکر می کرد، گاهی هم لبخندی چهره چروکیده اش را نوازش می کرد.
در همین افکار خوش و رؤیایی بود که سواری نورانی از دور نمایان شد. وقتی نزدیک شد،نسیمی بهشتی را استشمام کرد؛ به زن سلام کرد و احوالش را جویاشد.
زن از بی آبی صحرا شکایت کرد و گفت تنها پسرم که تازه داماد شده است با عروسش برای چراندن حیوانمان به صحرا رفته اند.
سوار نورانی مشک آبش را به زن بخشید و گفت:سلام مرا به پسرت برسان و بگو ما در همین نزدیکی اطراق کرده ایم، اگر دوست داشتید نزد ما بیایید.
بعد از رفتن سوار نورانی، انگار که دل زن را با خودش برد. زن در رؤیایی دیگر غرق شده بود که خیلی شیرین بود و حاضر نبود، با رؤیای نوه هایش عوض کند.
با خود می گفت: این سوار نورانی عیسی مسیح بود، نه عیسی مسیح قرنها پیش می زیسته است.
ولی گویا خود مسیح بود، با نگاهی مهربان، پر از نفوذ در قلب آدمی؛ که بایک نگاه دل را به تسخیر میکشد.
پیرزن مست زلال نگاه سوار بود، که پسر و عروسش از چرا بازگشتند.
زن دوان دوان بسوی آن دو رفت، و با هیجانی وصف ناپذیر گفت: نمی دانم خیال بود یا واقعیت، امروز مسیح را دیدم!
او اینجا بود، احوال من و تو را جویا شد و مشک آبش را هدیه داد. و به تو سلام رساند.
پسرم آنها در همین نزدیکی اطراق کرده اند، او از ما دعوت کرد تا مهمانشان شویم.
پسر سوار را ندیده عاشق او شد، بلافاصله اندک وسایل را بر روی اسب بستند و راهی را که سوار رفته بود ادامه دادند.
تازه داماد وقتی به اردوی کوچک سوار رسید، و به خیمه وارد شد، با خود گفت: مادرم درست دیده بود، درست عین مسیحی است که ندیده ایم ولی اوصافش را شنیده ایم.
آنجا بود که وهب مسیحی با سوار که امام حسین علیه السلام بود آشنا شد، و شیرینی مسلمانیش را بر ماه عسلش افزود.
وقتی وهب تازه مسلمان خواست به میدان برود، مادر و عروسش او را آماده می کردند.
مادر یراقش را می بست و عروسش اشک ریزان می گفت: به شرطی اجازه می دهم بروی که در قیامت من عروست باشم.

ریاحین الشریعه

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
[جمعه 1398-06-15] [ 10:05:00 ق.ظ ]

اربعین تراوت حسینی ...

اربعین

چرا ما از دیگران عقب مانده ایم!

توی مسیر اربعین می بینی چه زائر چه میزبان از هر دین و مذهب با ما متفاوتند. همه کسانی که تو سفر اربعین هستند با ما از اربعین جا مانده ها از هر جهت اعتقادی ، مادی ، اجتماعی فرق دارند. وقتی صائبی ، مسیحی ، و اهل سنت … برای امام حسین علیه السلام به زائرش رسیدگی می کنه و آرزویی جز تداوم این احسان ندارد، ما کجای این منظومه هستیم؟ این احوال ما که شیعه هستیم و دورکعت نماز می خوانیم و نیمچه اعتقادی داریم ،ما را مغرور کرده است! این حالت مرا به یاد احوال مردم آذربایجان ،نخجوان می اندازد! در حالیکه همه کاری که در دین حرام بود می کردند و با غرور می گفتند ما شیعه هستیم و هفتاد سال در زیر سلطه کمونیستها دین دار مانده ایم!
وقتی مولایمان از پس پرده غیبت ظهور کند می ترسم که از ما پیشی گیرند و ما بازهم جابمانیم!!

چرا ما جدب مغناطیس حسین نمی شویم، امام حسین همان امام حسین 1400 سال پیش است، که از هر گروهی و هر طایفه ای را جذب می کرد از زهیر  فراری و از حر گنهکار و وهب مسیحی. مشکل ما چیست؟ فلز قلبمان زنگ زده است که جذب مغناطیس امام نمی شویم. این همان امام مهربان است که هنوز هم جذب می کند.

امام حسین حتی برای افراد لائیک هم برات می فرسته و جذبشون می کند.

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
[پنجشنبه 1398-06-14] [ 04:03:00 ب.ظ ]

پیمان شهادت هنگام عقد ...

هسران عاشورایی شهدا

عبدالله بن عمیر کلبی ساکن کوفه بود. جوانی دلاور و حماسی از شیعیان کوفه بود. به کوفه آمده ودر نزدیکی بئر العبد خانه ای گرفت و با همسرش به آنجا نقل مکان کرد.وقتی  دید عمر سعد برای جنگ با حسین، لشکر آماده می کند تا از نخیله به کربلا بروند، پیش خود گفت: به خدا سوگند دوست داشتم با مشرکان بجنگم. امیدوارم جنگ با اینها که به نبرد فرزند پیامبر می روند، نزد خدا کم ثواب تر از جنگ با مشرکان نباشد.

این موضوع را با همسرش مطرح کرد، همسر عبدالله بن عمیر، وقتی که  از قصد عبدالله اطلاع یافت، به همسرش گفت: قرارمان هنگام ازدواج این گونه بود که تا بهشت با هم باشیم.از این رو کوله بار همسر را آماده کرد و خودش با او همراه شد.او در روز عاشورا، با تشویق همسرش به نبرد، به یاری او شتافت . و آن گاه که بر سر پیکر پاک همسرش حاضر گشت تا گرد غبار از سر ورویش پاک کند، توسط سپاه دشمن به شهادت رسید . او تنها زن شهید در میدان کربلا بود .
پی نوشت ها:
۱ – شهید مرتضی مطهری، حماسه حسینی، ج ۱، ص ۲۸۹ .

زن انقلابی همچون ام وهب به همسرش گفت: همه می روند جبهه ، تو چرا نشسته ای؟ مردجواب داد: من کار رزمی بلد نیستم. راست می گفت از کودکی در کار کشاورزی کمک کار پدرش بود. واز روستایشان هم بیرون نرفته بود.

زن گفت: بعدا که جنگ تمام می شود همه از خاطراتشان خواهند گفت : و تو افسوس می خوری که چرا به ندای هل من ناصر حسینی لبیک نگفته ای!

و این جنگ ادامه همان جنگ کربلا است، واکنون فرمانده جنگ نائب امام حسین علیه السلام ، امام خمینی است!

مرد گفت : بروم جبهه چه کاری انجام دهم؟ زن گفت برو برای رزمنده ها غذا بپز و چکمه هایشان را واکس بزن و لباسهایشان را بشوی!

مرد تصمیمش را گرفت و با پدرش در میان گذاشت. پدر و مادر وقتی شنیدند ناراحت شدند و گفتند اگر بروی مخارج همسرت به عهده خودت می باشد.

او تا آن زمان برای پدر کار کرده بود و سر سفره پدر می نشست ، از خود سرمایه ای نداشت. و اکنون باید همسر و سه کودک که یک پسر معلول ذهنی بود را بدون آذوقه با تحریم پدر و مادر که از میان شش پسر او را بیشتر دوست می داشتند تنها می گذاشت و می رفت.

با این همه مشکلات مرد عازم شد ورفت و مدت سه ماه برای مرخصی نیامد و این شد شروع رزمندگی او و مردی برای مبارزه با صدامیان.

 

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
 [ 02:16:00 ب.ظ ]

تجربه چهل سالگی انقلاب از کربلا ...

عاشورا   ashura

 

•قیام حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) در مقابل حکومت جبار اموی، اولا برای تغییر ارزش هایی بود که جد بزرگوارش در بعثت تلاش کرد تا مردم را از جاهلیتی که در آن می زیستند نجات دهد، و در سال 61 هجری دوباره مردم به همان جاهلیت برگشته بودند. همان ارزشهای جاهلی دو باره بر افکار مردم موج می زد، زر و زور  شده بود فخر یک عده  و برده داری شده بود صواب. جاهلیت تنها مخصوص عربستان نبود در همه دنیا بر مردم تازیانه میزد. و امام حسین باید با صاحبان زر و زور مبارزه می کرد.درس مقاومت و ایستادگی را به بشریت می آموخت و راه نجات از ستم زورگویان و زیادخواهی سلطه جویان را برای همه اعصار نشان می داد. انقلاب اسلامی که ملهم از قیام عاشورا صورت گرفته و با شکست استبداد داخلی، نبرد با استکبار جهانی را سرلوحه حرکت خویش قرار داده است، بدون تردید حیات ۴۰ ساله انقلاب خود را مرهون اهل بیت(علیهم السلام) ، سیدالشهداء، محرم، عاشورا، کربلا، عزاداری ها، مساجد، منابر، هیات و دستجات مذهبی می باشد و امتداد این راه بدون تمسک به همین اسطوره ها غیرممکن است. برخی از پیام های عاشورا برای مقاومت کنونی ملت مسلمان و عاشورایی ایران عبارتند از:

۱. سازش و تسلیم در برابر حکام ظالم و نالایق، در قاموس اسلام و آل الله جایی ندارد.

۲. ایستادگی در برابر دشمنان اسلام هزینه دارد. هزینه هایی که امام سوم شیعیان با جان و مال و فرزند و همه آنچه در دنیا داشت، پرداخت.

۳. از دشمن ولو با عِدّه و عُدّه زیاد، نباید هراس داشت. رعب و ترس از خصائل منافقین و افراد سست ایمان است چنانچه شجاعت و شهامت جزء مختصات مومنین و شهادت طلبان است.

۴. تحریم اقتصادی و استفاده از هر ابزاری برای وادار کردن جبهه مقاومت به تسلیم جزء خصائل جبهه باطل است.

۵. دشمنان اسلام برای رسیدن به اهداف خود از هیچ خیانت و جنایتی فروگذار نکرده و به هیچ اصل انسانی و الهی پای بند نخواهند بود.

6. در مسیر مقاومت و نبرد با استکبار و مستکبرین، این پیام را باید به دشمن داد که از دادن جان و فرزند ابایی نداریم.

۷. مرگ با عزت و شرف بر زندگی زیر بار زور و ذلت ارجحیت دارد.

۸. مذاکره حضرت اباعبدالله برای لغو تحریم ها و از روی نیاز نبود. کاری که مولی انجام داد برای اتمام حجت و دعوت به حق و نجات حتی یک انسان فریب خورده در جبهه باطل تا آخرین لحظه ها بود.

۹. جبهه مقاومت مقتدر و مظلوم به تکلیف خود عمل کرده ، ولو آنکه در شرایط نابرابر و دشوار باشد.

۱۰. سربلندی دنیا و آخرت مومنان و مسلمانان و انسان های آزاده در گروه مقاومت و پایداری است.

۱۱. جبهه باطل حتی اگر به ظاهر پیروز میدان باشد ، قطعاً به اهداف خویش دست نیافته و بازنده این دنیا و آخرت است.

۱۲. جبهه مقاومت اگر به ظاهر هم شکست بخورد، ناشی از قدرت دشمن نیست. آنچه این جبهه را ضعیف می سازد ، ناشی از خیانت های داخلی و تردید آفرینی عده ای سست ایمان و مرعوب است.

 

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
 [ 11:23:00 ق.ظ ]

لبخند امام حسین ...

 

عابس بن ابی شبیب شاکری

در حال آبیاری باغ بود، که صدای همهمه ای را شنید.

آمد دم در و نگاهی به بیرون انداخت دید لشکری عبور می کند، پرسید کجا می روید مگر جنگ شده است؟

گفتند به جنگ حسین می رویم! همانجا بیل را انداخت و باغ و آبیاری را رها کرد، دوان دوان به خانه رفت، دنبال زره و شمشیرش بود که همسرش پرسید چه می کنی؟ گفت: کوفیان رنگ عوض کرده اند. یک روز از فرزند زهرا دعوت کردند، من خود نامه دعوت را به امام حسین رساندم.

اکنون با شمشیر به جنگ فرزند فاطمه می روند. باید بروم به یاریش، این کوفیان مهمان کش تا من از مکه برگردم مسلم را به شهادت رساندند.

زن به التماس افتاد، حالا که می روی وقتی چشمت به مادرش حضرت زهرا افتاد، برای من هم شفاعت بخواه.

مرد با یک خیز بر روی اسب هی زد و در خم کوچه در گرد و غبار ناپدید شد.

شب بود امام حسین در خیمه یارانش مشغول صحبت بود،می فرمود: اکنون شب است و من اذن دادم، هرکسی  که نمی تواند یاریم کند قبل از شنیدن صدایم در تاریکی راه خویش گیرد و برود، پرده خیمه کنار رفت و جوانمردی با صلابت، سینه کشیده و قامتی بلند وارد شد.

پیشانی بلندش خط تیغی از جنگ صفین داشت، -او زمانی از یاران صدیق امام علی بود، از مردان نخبه شیعه کوفه، دلیر  و شجاع و شب زنده دار، از طایفه بنی شاکر که مدال فتیان العرب را بر سینه ستبرشان داشتند-.

امام همینکه او را دید لبخندی از رضایت برچهره اش نشست.عابس قلبش لبریز از شادی شد که امامش را شاد کرده است.

عابس روز عاشورا به میدان نبرد شتافت، لشکر دشمن یارای جنگ تن به تن با او را نداشتند، عمرسعد دستور داد او را سنگباران کنید؛ عابس زره و کلاه خود و لباس از تن کند و برهنه با آنها جنگید و یک تنه بسیاری از آنها را کشت تا سر انجام به شهادت رسید. سربازان دشمن هرکدام تلاش می کردند که کشتن او را به خودشان نسبت دهند که عمر سعد گفت یاوه گویی بس است عابس کسی نیست که به تنهایی بتوانید بر او غالب شوید برای کشتن او ده ها مرد لازم بود.

عابس نامش بلندش در ناحیه مقدسه ثبت کرد، تا نزد امام زمانش تا قیامت در مرثیه کربلا حضور ی خونین داشته باشد.

سفینه البحار ج2

صفحات: 1 · 2

موضوعات: باز آفرینی محتوای دینی  لینک ثابت
 [ 09:50:00 ق.ظ ]

مردی که همسرش او را بهشتی کرد ...

 امروزه ما بسیار با مادران و همسرانی روبرو می شویم که از همسر زهیر هم سبقت گرفته اند، چرا که او در زمان امام معصومش زندگی می کرد و می توانست او را مشاهده کند، و اما این همسران فقط ندای هل من ناصر حسینی را بعد از 14 قرن از زبان عالمان دین شنیدند و از ولی فقیه و نایب امام زمان پیروی کردند.

در این مسیر پر از سختی همسر خود را تشویق به حضور جبهه های جنگ  و دفاع از حریم حضرت زینب سلام الله علیها کردند.

تاجر پیشه بود، از طرفداران عثمان، در همان مسیر کاروان کربلا در حرکت بود؛ ولی از روبرو شدن با فرزند رسول خدا فراری بود. به همین خاطر به غلامانش دستور داده بود که هرجا امام حسین اطراق کرد و خیمه زد شما حرکت کنید بدون توقف.

تا اینکه دست تقدیر او را در یک  وادی وادار به اسکان کرد، زهیر قبول کرد به شرط آب و علوفه دادن به اسبها و خود در خیمه اش در حال خوردن غذا بود.

زهیر نشسته بود، قاصد حضرت سید الشهدا علیه السلام آمد.عیالش، دخترش، پسرش همه هستند. :همسرش گفت زهیر!آقا با شما کار دارد.لقمه در دستش بود؛ لقمه از دستش افتاد.خشکش زد. عیالش او را می پایید.همه او را زیر نظرداشتند.دُلهم گفت زهیر! مگر از طرف پاره تن زهرا سلام الله علیها نبود؟

گفت: چرا!گفت: یک لحظه هم تامل نباید بکنی.باید تا اسم امام حسین آمد مثل برق از جا بلندمی شدی.زهیر رفت ولی باتفکر.آقا چه می خواهد بگوید؟ اگر جنگ بخواهد من دیگر حوصله جنگیدن ندارم!

وقتی برگشت، میخندید! زهیر گفت چشمم که به چشمان حسین فرزند زهرا افتاد تا عمق جانم نفوذ کرد.

همسرش گفت : مبارکت باشد. دلهم همسر زهیر از زنانی است که با هشدار به همسرش، او را موفق به همراهی امام حسین«علیه السلام» و کسب شهادت نمود.

هنگامیکه امام سرشکافته شده زهیر را بر زانو گذاشت، و قطرات اشک امام حسین بر روی صورت زهیر جاری شد؛ زهیر چشم هایش را باز کرد، گفت حسین جان اگر هزار بار زنده شوم و قطعه قطعه شوم دست از یاری تو نخواهم کشید.

 (ریاحین الشریعه ج3 ص304)

موضوعات: فرهنگی, تاریخ  لینک ثابت
[چهارشنبه 1398-06-13] [ 09:56:00 ب.ظ ]

شب امتحان مقتل ...

 

شب امتحان بود وقتی وارد سالن مطالعه شدم، تعجب کردم دیدم بیشتر کسانی که مطالعه می کنند، اشک می ریزند !!!
خوب که دقت کردم متوجه شدم امتحان سوگنامه «آل محمد صلی الله علیه و آله »دارند. بعد از کمی مطالعه اشعار کتاب از یک نفر پرسیدم :شما اشعار را حفظ می کنی؟
با تعجب به من نگاهی کرد گفت مگر آیین نامه را ندیدی که اشعار جزو حذفی هاست!!! تازه متوجه شدم که من فقط اشعار را خوانده ام!!! خلاصه آن شب تا صبح متن را با اشک و آه خواندم!!

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
 [ 09:15:00 ب.ظ ]

گلویی لطیف تیر سه شعبه بزرگ ...

گلوی پاره پاره

عمه نیستی که بدانی وقتی برادر زاده ات بزرگ می شود و تو می بینی عجب شباهتی!!

با پدر بزرگ عزیز تر از جانت مو نمی زند!

حاضری دست از روزگار بشویی و بنشینی یک دل سیر تماشایش کنی.

عمه نیستی که بدانی وقتی برادر زاده ‌ات می گوید: عمه فلان چیز را می خواهم، آسمان و زمین را به هم می دوزی تا خواسته اش را برآورده کنی!

عمه نیستی که بدانی چه لذتی دارد برادرزادی شیرخوارت را محکم  بغل کنی و با ولع زیر گلوی نرمش را ببویی و ببوسی…. انگار دنیا را به تو داده اند.

اگر عمه باشی می دانی عمه بودن دل می خواهد….

یک دل بزرگ برای تحمل خیلی چیزها…

تحمل دیدن قامت تکه تکه برادر زاده جوانت…

تحمل شنیدن صدای دخترانه ‌ای که می گوید: عمه جان ، بابایم را می خواهم .
یک دل بزرگ برای بوسیدن گلویی که برای پاره کردنش تیر سه شعبه زیادی بزرگ بود .
یک دل صبور تا بتوانی تن بی جان و کبود از تازیانه ‌ی دختر کوچک برادرت را در زیر خاک غربت پنهان کنی .
امان از دل زینب!!!
تقدیم به صبورترین و بهترین عمه دنیا
سلام بر زینب کبری…

نفس المهموم

مهجده انتظاری

موضوعات: فرهنگی, باز آفرینی محتوای دینی  لینک ثابت
 [ 08:59:00 ب.ظ ]

تجربه نگاری مدیر ...


وقتی موسس که همسرم بود پیشنهاد داد که مدیر حوزه شوم گفت :«حقوقت هم هر ماه بیست و پنج هزارتومان میشه،» سال 1378 بود.پذیرفتم.در ضمن تعدادی از درس ها را تدریس می کردم. بعد از اینکه دوهفته ای از حقوق گرفتنم گذشت، وقتی لیست ارزاق منزل را دید گفت:« کمی پول بده تا برم خرید! »این قضیه گذشت تا ماه بعد همین اتفاق تکرار شد! و ماه سوم رسید، و باز همین صحنه و تقاضای پول! دیگر نتواستم خودم را کنترل کنم، گفتم : این کار شما مرا به یاد شکایت خانم هایی که به شما مراجعه می کنند و از گرفتن حقوقشان، توسط شوهران گله دارند، می اندازه!و شما به آنها  توصیه می کنید ، نفقه خانم هر چند که خودش مالی داشته باشد؛ به عهده شوهر است. حالا شماهم!!! فقط خندید، وقتی اصرار کردم گفت: حقوقِ منِ امام جمعه پنجاه هزار تومانه که نصف آن را به شما حقوق دادم تا تشویق بشی!!!
گفتم این که شد از این دیگ به آن دیگ. کی از شما حقوق خواسته .

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
[چهارشنبه 1398-06-06] [ 08:55:00 ب.ظ ]

یاد مدیری بزرگ که با حوزه های علمیه زنده است ...

مدیری بزرگ

یاد روزهای طلایی با ریاست حوزه های علمیه خواهران، مرحوم آیت الله شرعی یاد باد
وقتی به خاطراتم در ایام مدیریت مردی بزرگ در مرکز مدیریت حوزه های علمیه خواهران فکر می کنم، شیرینی غرور آن روز ها را هنوز احساس می کنم. روزهای نوپایی مرکز که با مدیریت مردی نستوه سرعت گرفت و خیلی زود توانست جامعه بانوان را در زیر چتر علمی_فقهی_اجتماعی به درختی تناور تبدیل کند. آری در سایه سار تقوا این مرد مبارز بود که علاوه زنان و دختران ایران بلکه دختران سایر کشور های دنیا در دور ترین نقاط هم در زیر این چتر معطر شوند.
مرکزی که معاونت فرهنگی آن به عهده حجت الاسلام پناهیان بود و آموزش آن به عهده حجت الاسلام حمید محمدی، مردان انقلابی که هم و غم آنها رشد اعتلای طلاب خواهر بود.
این مرد بزرگ تا بود، قوانین مرکز هرگز تابع روابط نبود فقط ضوابط حاکم بود. به مدد نفس قدسی انقلابی مدارس چنان رشد کردند که برای همگان تعجب آور بود.
مدیران میانی مرکز هم مانند رئیس انقلابی بودند، متاسفانه این روز ها بعضی از مدیران میانی تکلیف خودشان هم را هم نمی دانند. به عنوان مثال دغدغه رهبری از جهت جمعیت بارها بیان شده است، ولی مدیرانی که متولی فرهنگ حوزه ها هستند خودشان هنوز در خم کوچه تک فرزندی هستند و مدعی هدایت فرهنگی طلاب هستند!
فقط تا فرصت داشته اند درس خوانده اند و باصطلاح خودشان مدرک دکتری گرفته اند و حالا برای پانصد حوزه کشور طرح می دهند! چه خوب گفته اند هرچه بگنند نمکش میزنند وای بروزی که بگندد نمک.

برای شادی روح بزرگ آیت الله شرعی صلوات

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
[دوشنبه 1398-06-04] [ 11:18:00 ق.ظ ]

مشاوره زورکی ...

مشاوره کاربردی

برای مراقبت از مادرم رفته بود قم، که خانم جوانی آمد و از مادرم تقاضای کمک کرد. مادرم گفت: همراه این خانم برو از شوهرش بخواه که او را به خانه راه بده! پرسیدم جریان چیه گفت: این خانم توی این شهر غریبه و هر از گاهی شوهرش او را از خانه بیرون میکنه، همیشه پدرت واسطه می شد تا آشتی کنند.الان که پدرت نیست شما برو!

بعد در تعریف آن زن، گفت: این خانم خیلی متدین است، هنگام عبور در کوچه مانند پیرزنان راه می رود تا نامحرمان نفهمند که او جوان است،به جای کفش از گالش پیرزنان استفاده می کند.

جرات سرپیچی از دستور مادرم را نداشتم. و ته دلم راضی نبودم از رفتن و دخالت در کار آنها نگران بودم. وقتی با او می رفتیم تا به منزلشان که یک کوچه با کوچه ما فاصله داشت، هزار جور فکر در ذهنم مشغول بود. با خودم می گفتم وقتی یک مرد همسرش را در یک شهر غریب از خانه بیرون بیندازه، من چگونه و با چه ادبیاتی با او سخن بگویم. دفعات قبل پدرم، یک روحانی که جای پدرش حساب می شد واسطه میشد.

حالا من یک خانم که سن و سال زیادی هم ندارم ، چه برخوردی با من خواهد داشت. تا آنجا آیت الکرسی خواندم و صلوات برای سلامتی امام زمان که بتوانم مشکل شان را حل کنم. رسیدیم به در خانه، زن. در زد مرد پرسید کیست؟ زن گفت: باز کن . مرد گفت باز نمی کنم. زن گفت : باز کن همسر امام جمعه همراه من آمده. مرد گفت: چرا با همان حاج آقا نیامدی؟
خلاصه در باز شد، به زن گفتم : برو تو، گفت: شما بیا تا به من کتک نزند، من اجبار ا داخل خانه شدم، باخودم گفتم حالا اگر به من کتک زد جواب شوهرم را چه بگویم، بگوید تو بدون اجازه من آنجا چه می کردی؟
خلاصه با این افکار توی پذیرایی خانه نشستم ، زن گفت بیا بگو با مشت به شکم من میزنی. زن حامله بود. مرد توی آشپزخانه بود، حاضر نبود جواب زن را بدهد، گفتم آقای محترم من مشکل همسر شما را نمیدانم، لطفا بگویید تا بتوانم او را راهنمایی کنم. با شنیدن این سخن مرد از آشپز خانه خارج شد ، لباس هایش را آورد جای بریده شدن هایش را نشان داد، گفت : من یک طلبه هستم، او هم طلبه است! پدرم آمد خانه ما مهمان بود، وقتی از درس رسیدم دیدم سرکوچه نشسته، گفت: پسرم برایم بلیت بگیر بروم تهران، آمدم خانه فهمیدم که پدرم را از خانه بیرون کرده است.

وقتی مهمان داریم می گوید چرا از ظروف جهیزیه من استفاده می کنی! تمام روزهای ماه شعبان تا ساعت ۳ بعد از ظهر در مسجد می ماند تا زیارت شعبانیه بخواند، من باید غذا آماده کنم و سفره بیندازم وقتی می آید اعتراض می کند که چرا بشقاب و قاشق جهیزیه مرا برداشتی، به او گفته بودم که مادرم یک جفت قمری دارد، تا حرف می شود، می گوید: برو با اون مادر کفتر بازت .

زن هم دائما روی یک کتاب می کوبید که به این قرآن قسم، من این کار را نکردم. وقتی دقت کردم دیدم یک کتاب درسی بود، زن گفت: چرا به من کتک میزنی، گفتم: آقای محترم به شکم خانم که حامله است میزنی درست نیست، مرد گفت: به خاطر اینکه هر وقت و پیش هرکسی به صورت من سیلی میزند. مرد گفت: چون در زمان جنگ با برادرش جبهه بودم توفیق حاصل شده بود نماز شب می خواندم، حالا به من گیر میدهد تو چرا نماز شب نمی خوانی! گفت در مهمانی ها به من اعتراض می کند چرا همه غذایت را خوردی یا چرا مقداری از نوشابه‌ را  باقی نگذاشتی، آبروی من را بردی! وقتی از کم و کیف ماجرا با خبر شدم و خانم را مقصر دیدم گفتم: شما طلبه هستی و این همه مشکلات را برای همسرت بوجود می آوری اولا که به فرهنگی جامعه الزهرا رفتارت را خواهم گفت: تا تکلیفشان را با شما روشن کنند دوم: از این به بعد حق نداری مزاحم پدرم بشوی که واسطه شما بشود. شما یک طلبه جانماز آبکش هستی، فقط تظاهر به تقوی می کنی از عمل خبری نیست. به آقا هم گفتم شما با زدن به شکم همسرتان به جنین آسیب میزنی، و از خانه خارج شدم وقتی رسیدم مادرم پرسید چکار کردی گفتم: از این به بعد به حرف او پدر را به خانه آنها نفرست. بعد ها از مادرم پرسیدم از آن خانم چه خبر گفت: دیگر برای شکایت نیامد ، یک روز  که نوزادی در آغوش داشت  آمد تا بچه را من ببینم. خدارا شکر کردم که با لطف خداوند  بامشاوره اجباری مشکلشان حل شده بود.

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
 [ 09:30:00 ق.ظ ]

مباهله واجب رکنی امامت ...

 واجب رکنی ولایت

 مباهله از نگاه رهبر معظم انقلاب اسلامی

 مباهله؛شاخص روشنگر تمایز حق و باطل

روز مباهله، روزی است که پیامبر مکرم اسلام، عزیزترین عناصر انسانی خود را به صحنه می‌آورد. نکته‌ی مهم در باب مباهله این است: «و انفسنا و انفسکم» در آن هست؛ «و نسانا و نساکم»در آن هست؛ عزیزترین انسانها را پیغمبر اکرم انتخاب میکند و به صحنه میآورد برای محاجه‌ای که در آن باید تمایز بین حق و باطل و شاخص روشنگر در معرض دید همه قرار بگیرد.

هیچ سابقه نداشته است که در راه تبلیغ دین و بیان حقیقت، پیغمبر دست عزیزان خود، فرزندان خود و دختر خود و امیرالمومنین را - که برادر و جانشین خود هست - بگیرد و بیاورد وسط میدان؛ استثنائی بودن روز مباهله به این شکل است.

یعنی نشان دهنده‌ی این است که بیان حقیقت، ابلاغ حقیقت، چقدر مهم است؛ میآورد به میدان با این داعیه که میگوید بیائیم مباهله کنیم؛ هر کدام بر حق بودیم، بماند، هر کدام بر خلاف حق بودیم، ریشه‌کن بشود با عذاب الهی.(۲۲آذر ماه۸۸)

 

مباهله مظهر حقانیت واقتدار ایمانی

️ مباهله در واقع مظهر اقتدار ایمانی و تکیه بر حقانیت است و ما همواره نیازمند اقتدار ایمانی و تکیه بر حقانیت نظام اسلامی در مقابل استکبار هستیم و در شرایط کنونی نیز برآیند گرایش های افکار عمومی، اطمینان نسبت به بر حق بودن حرکت و مسیر نظام اسلامی است.(۱۵ شهریور ۹۵)

 محرم؛ ایام مباهله عملی اباعبدالله علیه السلام

مقام معظم رهبری ، در بیانات زیبایی ،محرم را هنگامه مباهله عملی برای حقانیت اسلام ناب دانسته و فرموده اند:

️همین قضیه در محرّم اتفاق افتاده است به شکل عملی؛ یعنی امام حسین (علیه الصّلاة و السّلام) هم برای بیان حقیقت، روشنگری در طول تاریخ، عزیزترین عزیزان خود را برمیدارد میآورد وسط میدان. امام حسین (علیه‌السّلام) که میدانست حادثه چه جور تمام خواهد شد؛ زینب را آورد، همسران خود را آورد، فرزندان خود را آورد، برادران عزیز خود را آورد.

️اینجا هم مسئله، مسئله‌ی تبلیغ دین است؛ تبلیغ به معنای حقیقی کلمه؛ رساندن پیام، روشن کردن فضا؛ ابعاد مسئله‌ی تبلیغ را این جوری میشود فهمید که چقدر مهم است. در آن خطبه «من رأی سلطانا جائرا مستحلّا لحرم اللَّه ناکثا لعهداللَّه … و لم‌یغیّر علیه بفعل و لا قول کان حقّا علی اللَّه ان یدخله مدخله»؛یعنی وقتی او دارد فضا را به این شکل آلوده میکند، خراب میکند، باید یا با فعل یا با قول آمد روشنگری کرد. و امام حسین (علیه‌السّلام) این کار را انجام میدهد، آن هم با این هزینه‌ی سنگین؛ عیالات خود، همسران خود، عزیزان خود، فرزندان امیرالمؤمنین، زینب کبری، اینها را برمیدارد می‌آید وسط میدان.(۲۲آذر ماه ۸۸)

بدان امید که در راه تبلیغ و ترویج این روز بزرگ و  عظیم که از مصادیق بارز ایام الله است بیش از پیش  تلاش مجاهدانه خود را تداوم بخشیده و تقویت کنیم. 2

 منبع: ) سایت مقام معظم رهبری .امام خامنه‌ای

 

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
[جمعه 1398-06-01] [ 11:25:00 ق.ظ ]

مباهله یا غدیر دوم ...

 مباهلهمباهله

روز مباهله یعنی روز به چالش کشیدن همه ادیان در زمان برتری دین اسلام و واجب رکنی امامت .

مباهله را باید از مجهول القدرترین اعیاد و ایام اسلامی دانست که در بین عموم مسلمانان و حتی خواص از ایشان مظلوم و غریب است.حضرت آیت الله جوادی آملی حفظه الله در این باره بیان هشدار دهنده و عبرت آموزی دارند: “ازغریب ترین ایام زندگی ما ایام مباهله است.خیلی از ما عالمانه حرف می زنیم و عوامانه فکر می کنیم در نتیجه آن ارکان ولایت را تقریبا از دست می دهیم در حالی که اجزای غیررکنی را خیلی محترم می شماریم.

مانند اول ذیحجه،که سالروز ازدواج مبارک حضرت امیر بافاطمه زهرا (سلام الله علیهما)است.اینها واجبات غیررکنی است.و حال آنکه ما در نماز یک واجب رکنی داریم و یک واجب غیر رکنی ؛در خصوص امامت و ولایت نیز همین طور است ؛عیدغدیر جزء واجبات رکنی امامت است.”مباهله” جزء واجبات رکنی ولایت است و با سالروز ازدواج فرق می کند.در حالی که نه رسانه ها از او نام می برند و نه در حوزه ها خبری هست!!!آن وقت آن مسائل واجبات غیررکنی را خیلی دامن می زنیم .آنها هم واجب هستند امام مثل اجزای نماز است .لکن حمد و سوره کجا  ورکوع و سجود کجا؟!حمد وسوره واجب غیر رکنی است و رکوع وسجود واجب رکنی است. “

 ️زمان مباهله

در باره روز مباهله،تقریبا اختلافی بین مورخان مسلمان نیست،اما در باره سال وقوع مباهله اختلاف است.برخی  مباهله را در سال ششم هجری می دانند،گروهی آن واقعه را سال دهم و عده ای هم سال نهم را ذکر کرده اند.اگر چه در بیشتر کتب تاریخ و تفسیر، سال مباهله را دهم آورده اند،لکن به نظر می رسد سال نهم دقیقتر و صحیحتر باشد،چرا که اکثر مورخان بر این باورند که مباهله قبل از واقعه غدیر اتفاق افتاده است.چنانچه قائل به سال دهم باشیم ،باید قبول کنیم مباهله چند روز بعد از واقعه غدیر به وقوع پیوسته است که چندان درست به نظر نمی آید.

 مباهله در لغت

 «مباهله» از ریشه «بَهْل» به معنای لعن است اما راغب اصفهانی معتقد است که «بهل» (بر وزن اهل)، به معناى رها کردن و قید و بند را از چیزى برداشتن است؛ به همین جهت هنگامى که حیوانى را به حال خود واگذارند تا نوزادش بتواند به آزادى شیر بنوشد، به  او«باهل» مى‏ گویند، و« ابتهال» در دعا به معناى تضرع و واگذارى کار به خدا است؛ مانند سخن خداوند که در آیه مباهله می فرماید: «ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْکاذِبِین؛ آن گاه مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم». سپس در پایان می گوید: کسی که ابتهال را به لعن و دوری از خدا تعریف کرده، به این جهت است که استرسال و رها کردن و واگذار کردن بنده به حال خود این نتایج را به دنبال مى ‏آورد.

 مباهله در اصطلاح

با توجه به آیه61 سوره آل عمران، مباهله به معناى نفرین کردن دو نفر نسبت به یکدیگر است بدین ترتیب که افرادى که درباره یک مسئله مهم مذهبى با هم نزاع دارند در یک جا جمع شوند و به درگاه خدا تضرع کنند و از او بخواهند که دروغ گو را رسوا ساخته و مجازات کند. پس مورد تشریع مباهله، مخصوص اختلافات و منازعات دینی و مذهبى است تا جایى که با گفت و گو حل نشود و کار به انکار و مکابره بکشد. به بیان دیگر مباهله یعنى نفرین کردن یکدیگر تا هر کس بر باطل بوده مورد غضب الاهى قرار گیرد و آن کس که بر حق است شناخته شود و بدین گونه حق از باطل تشخیص داده شود. طبیعی است که طرفین مباهله، باید معتقد به پروردگار باشند تا بتوانند اقدام به چنین کاری نمایند، چون فردی که خداپرست نیست، نمی تواند از خداوند درخواستی داشته باشد.

مباهله در هر زمان قابل وقوع است.

با توجه به شأن نزول آیه شریفه ،مباهله که روى سخنش تنها به پیامبر اسلام (ص) است شاید گفته شود که مباهله، مخصوص زمان پیامبر (ص) است، ولی این سخن درستی نیست و نمی توان مباهله را ویژه زمان پیامبر (ص) دانست، بلکه دیگر مؤمنان نیز مى‏ توانند مباهله کنند؛ زیرا اولاً بر اساس قانون مسلم اصولی، شأن نزول آیه موجب تخصیص آیه نمی شود. ثانیاً شکى نیست که آیه مباهله هرچند یک دستور کلى براى دعوت به مباهله به مسلمانان نمى‏ دهد بلکه روى سخن در آن تنها با پیامبر اسلام (ص) است، ولى این موضوع مانع از آن نخواهد بود که مباهله در برابر مخالفان یک حکم عمومى باشد و افراد با ایمان که از تقوا و خدا پرستى کامل برخوردارند هنگامى که استدلالات آنها در برابر دشمنان بر اثر لجاجت به جایى نرسد، آنها را دعوت به مباهله کنند.ثالثاً: از روایاتى که در منابع اسلامى نقل شده نیز عمومیت این حکم استفاده مى ‏شود: مرحوم کلینی، در کافی حدیثى از امام صادق (ع) نقل کرده که به یکی از اصحاب خویش فرمود: اگر مخالفان سخنان حقّت را نپذیرفتند آنها را به مباهله دعوت کن. از این رو می توان معتقد بود که هر کس با حفظ شرایطی که بیان شد برای اثبات حقانیت خویش در مقابل دشمنان ایمانش بتواند مباهله کند.

 مباهله؛ درسها و پیام ها

۱)  از آن‌جا که مباهله، به‌عنوان آخرین حربه پیامبر، پس از اثر نکردن منطق و استدلال مورد استفاده قرار گرفته، بنابراین منظور آن ظاهر شدن اثر خارجی نفرین است؛ نه یک نفرین ساده بی‌اثر.

۲)  پیشنهاد مباهله را کسی می‌دهد که بر حقانیت خود پافشاری داشته باشد و در این واقعه، پیامبر بود که مباهله را طرح کرد.

۳)  آیه مباهله، مقام نبوت و رسالت پیامبر را هم به روشنی اثبات می‌کند؛ زیرا کسانی که حاضر نشدند با او مباهله کنند، یقین کردند که او فرستاده خداست.

۴)  مباهله، روشنگر این است که حضرت عیسی علیه‌السلام، رسول و پیامبر خداست؛ نه فرزند خدا؛ عابد است و نه معبود؛ مخلوق است و نه خالق.

۵)  زن و مرد، در مسئله دین و دیانت دوشادوش همدیگر هستند (ابناءنا، نساءنا و انفسنا در آیه مباهله اشاره به این مسئله دارد).

۶) در دعا کردن آنچه مهم است، انگیزه‌ها و شخصیت‌هاست؛ نه تعداد (گروه مباهله‌کننده پنج نفر )

۷)  استدلال منطقی آوردن، اولین راه برای بحث با دیگران است.

۸) استدلال را باید پاسخ داد؛ ولی مجادله و لجاجت را باید سرکوب کرد.

۹) اگر شما محکم بایستید، دشمن به دلیل باطل بودنش، عقب‌نشینی می‌کند.

۱۰)  قوام و اساس دین اسلام به خاطر همین پنج نفر است؛ وگرنه پیامبر می‌توانست شخصاً نفرین کند و اهل بیتش را با خودش نیاورد. ولی این قضیه نشان داد که اهل بیت پیامبر، هم‌گام و همراه او برای رسیدن به حق هستند و همواره آماده استقبال از مرگ‌اند.

۱۱) اگر انسان ایمان به هدف داشته باشد، حاضر است خود و نزدیک‌ ترین بستگانش را در معرض خطر قرار دهد. «من بعد ما جاءک من العلمِ»

۱۲) آخرین برگ برنده و سلاح برنده مؤمن، دعاست.«فقل تعالوا ندع»

۱۳) در مجالس دعا، کودکان را نیز با خود ببریم. «أَبناءنا»

۱۴) استمداد از غیب، پس از بکارگیرى توانایى‌هاى عادّى است"نبتهِل”

۱۵) علی ابن ابیطالب جان پیامبر است.(انفسنا)

۱۶) در دعا، حالات اهل دعا مهم است، نه تعداد آنها. گروه مباهله کننده پنج نفر بیشتر نبودند.«أَبْناءَنا»، «نِساءَنا»، «أَنْفُسَنا».

۱۷)  زن و مرد در صحنه‌هاى مختلف دینى، در کنار همدیگر مطرحند.«نساءنا»

۱۸) اهل بیت پیامبر، مستجاب الدعوة هستند.«أَبناءنا»، «نساءنا»، «أَنفسنا»

۱۹) فرزند دخترى، همچون فرزند پسرى، فرزند خود انسان است.«أَبنائنا»، بنا براین امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام فرزندان پیامبرند.

منابع:

۱) تفسیر  نمونه.جلد دوم.صفحه ۴۳۷ تا ۴۳۸

۲) تفسیر نور.جلد دوم.صفحه ۸۴ تا ۸۸

۳) سایت اسراء .کتاب شمیم ولایت .جلسه درس اخلاق و تفسیر

 

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
 [ 11:23:00 ق.ظ ]

تجربه نگاری از نیمه شب ...

 چهره خونی در نیمه شب

سال 1361 بود،همسرم رفته بود جبهه. من و دو فرزندم در غربت تنها بودیم. تقریبا 26 سال داشتم .خانه ما محل مراجعه مردم بود. همسرم امام جمعه بود و به مشکلات مردم رسیدگی می کرد این مراجعات وقت خاصی نداشت، یکی از اتاقهای خانه دفتر ارباب رجوع بود. شب از نیمه شب گذشته بود که زنگ خانه بصدا در آمد، از خواب پریدم، این موقع شب چه کسی در میزند؟ من که در این غریبستان فامیل و آشنایی ندارم؟ با این افکار چادرم را انداختم روی سرم و با عجله رفتم توی حیاط و از پشت در پرسیدم: کیه؟ صدای یک مرد بود که با زبان ترکی گفت: (قاپون آچ ایشیم وار) در را باز کن کار دارم. گفتم امام جمعه نیست، مرد ادامه داد که در را باز کن من کار دارم! خلاصه با اکراه در را باز کردم، دلم هری ریخت! نیمی از صورت مرد پیدا نبود، خون صورتش را گرفته بود. من هاج و واج مرد را نگاه می کردم،

گفت: فامیل مرا به این روز انداخته، من چکار کنم دردم را به چه کسی بگویم؟

گفتم: شما الان برو پاسگاه از کسیکه این بلا را به سر شما آورده شکایت کن، شما را به پزشکی قانونی می فرستند و پرونده شما تشکیل می شود تا امام جمعه برگردد مشکل را پی گیری کند. خیلی دعا کرد، گفت: اگر شما راهنماییم نمی کردی نزدیک بود سکته کنم و رفت.

نفس راحتی کشیدم آمدم دیدم بچه ها همچنان در خواب هستند. همسرم که از جبهه برگشت گفتم وقتی نیستی خیلی نگران کار مردم نباش من به نیابت از شما به مشکلاتشان رسیدگی می کنم. وقتی ماجرا را شنید گفت زن تو چقدر دل گنده ای و آن موقع شب پشت در رفتی و در را باز کردی!

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
[پنجشنبه 1398-05-31] [ 08:52:00 ب.ظ ]

#فقط_به_عشق_علی ...

 غدیریم

 

پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله در روز غدیر فرمود:

لاَنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ قَدْ جَعَلَنا حُجَّةً عَلَی الْمُقَصِّرینَ وَالْمعُانِدینَ وَالْمُخالِفینَ وَالْخائِنینَ وَالْآثِمینَ وَالّظَالِمینَ وَالْغاصِبینَ مِنْ جَمیعِ الْعالَمینَ

  «چرا که خداوند عزّوجل ما را دلیل و حجت قرار داده بر کوتاهی کنندگان به عمد، ستیزه گران، ناسازگاران، خائنان و گنه‌کاران و ستمکاران و غاصبان از تمامی جهانیان.»

وقتی کسی وجودش نور باشد، باعث روشنی دیگران می‌شود. چنین کسی شاهد، حجّت، برهان و دلیل می‌شود.

تمام معاندین، مخالفین، خیانت کنندگان، گناهکاران، ستمگران و غصب کنندگان در همه‌ی جهان و در همه‌ی اجتماعات، باید از معصومین علیهم السّلام نور اقتباس کنند و نور ایشان برای آن‌ها حجّت و دلیل است.

منبع: خطبه غدیر

پ ن

اگر فقط به این سطراز خطبه توجه کنیم، بسیار درس آموز است. یعنی کلاهمان پس معرکه است؛چون با این کلام از همه انسان ها از کفار گرفته تا منافقین و اهل هر فرقه و مذهبی در باره پیامبر و اهلبیت سوال خواهد شد. واگر شیعیان به خاطر عمل نکردن به دستورات مقدسین کیفر می شوند، این گروه های معاند علاوه بر کیفر  عمل نکردن به دستورات ائمه هدا و پیامبر کیفر می شوند، کیفر دومی هم به علت نپذیرفتن ولایت خواهند شد.

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
[سه شنبه 1398-05-29] [ 11:20:00 ق.ظ ]

مژدگانی غدیر،آیه 3 مائده ...

 

مژده سوره مائده

الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ ۚ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا ۚامروز کافران از این که به دین شما دستبرد زنند و اختلالی رسانند طمع بریدند، پس شما از آنها بیمناک نگشته و از من بترسید. امروز (به عقیده امامیه و برخی اهل سنّت روز غدیر خم و خلافت علی (ع) است) دین شما را به حد کمال رسانیدم و بر شما نعمتم را تمام کردم و بهترین آیین را که اسلام است برایتان برگزیدم-مائده3

مژده هایی که آیه میدهد:
غدیر یعنی که کفار تا قیامت مایوس شده اند از برتری گرفتن بر دین اسلام.
غدیر یعنی که هرکسی که با علی نیست در شقاوت است تا قیامت.
غدیر یعنی که اسلام برترین و کامل ترین دین است برای انسان.
غدیر یعنی شکست دشمنان دین، مثل داعشی و وهابی و بهائی، همه در سقوط بوده اند از همان روز  غدیر در سر برکه ای که چون با علی همراه شد دریا شده است در طی قرون.
غدیر یعنی که ظهور نزدیک است از برای لبیک گویی به امام عصر«عج».

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
[دوشنبه 1398-05-28] [ 10:27:00 ق.ظ ]

تجربه نگاری از طلبه مودب ...

فقط به عشق علی

سال 1381 بود، دو نفر طلبه از سقز آمدند. درخواست انتقال کردند، بدون هیچ پیش شرطی پذیرفتم.
وقتی مطمئن شدند که قبول کردم گفتند ما اهل سنت هستیم!
و منتظر عکس العمل من بودند، باز گفتم هیچ مشکلی ندارد، شما می توانید اینجا  ادامه بدهید. پرسیدم چرا انتقال می گیرید، گفتند: کلاس ما منحل شد، یا ازدواج کردند و به مدارس دیگر منتقل شدند.
باز پرسیدم به مدارس نزدیکتر مراجعه نکردید؟
پاسخ دادند پذیرش نکردند.
مدیر محترم سقز نامش یادم نمانده زنگ زد و گفت: تو چه جور مدیری هستی که بدون تایید اخلاقی این دونفر را پذیرش کردی؟
پرسیدم مشکل اخلاقی دارند؟ گفت نه دخترانی به شدت اخلاقی و محترم هستند.
پرسیدم چرا تایید اخلاقی نمی دهی؟
گفت: چون اهل سنت هستند!
گفتم مگر مرکز خودش پذیرش نکرده است و مدرسه شما در شهر سقز تاسیس نشده است که بیشتر مردمش اهل سنت هستند؛ و هدف حضور اینها هم برای یاد گرفتن معارف اهل بیت است. شما از چه نگران هستی؟ خلاصه خیلی به من اعتراض کرد و کار من را اشتباه دانست.
گفتم ما مدعی هستیم که باید به دنیا جوابگو باشیم برای همه ملت های جهان راهنما باشیم.
آمدن این دونفر باعث برنامه های مفید و مستمری شد، مثل دروس امام شناسی در طول سال و درماه رمضان هرشب یک برنامه روایی را بصورت نمایشی از زندگی امیرالمومنین اجرا می شد.
ولی متاسفانه به تعداد انگشتان دست طلابی بودند که باعث آزار و اذیت این دونفر می شدند.آن زمان سریال امام علی در تلویزیون اجرا می شد، که این دونفر خیلی مشتاق تماشای آن بودند و می گفتند ما در خانه خودمان جرات تماشایش را نداریم؛
اما کام این ها بعد از تماشا با سخنان ضد اخلاقی طلاب بی ادب تلخ می‌شد .
موضوع تحقیق پایانی این دو ولایت امیر المومنین بود، وقتی استاد راهنما گفت این موضوع قبلا بهش پرداخته شده است، گفتند ما دوست داریم خودمان این موضوع را پژوهش کنیم!
خلاصه با همه سختی هایی که بچه شیعه های ما برا این دونفر و من مدیر ایجاد کردند؛ درسشان تمام شد و به سقز برگشتند ولی ارتباطشان را قطع نکردند و همیشه مانند دو دوست مثل یک مادر و دختر رابطه داشتیم. و در خوشی هایشان شریک بودم، تا اینکه یکروز خبر ناگواری شنیدم که یکی از این طلاب به بیماری سرطان مبتلا شد، و در طول دوره درمان همیشه کمک کار درمانش بودیم.
چون در سقز بود در ایام اربعین خانه آنها موکبی برای زائران حسینی بود. و متاسفانه با دو فرزند بیماری او را از پا انداخت و فوت کرد.
قم بودیم و منزل مادرم که از سادات بود، و تعدادی از طلاب مشغول تمرین سرود برای امام عصر «عجل» بودند که یکی از اعضای گروه این طلبه مرحوم بود؛ که از خواب پریدم.
هنگامیکه از حوزه رفتند مفاتیح الجنان و حتی کتاب تحقیق شان را با خود نبردند، و همیشه در تقیه بودند.
در برنامه سحر که صدای دعای عهد پخش می شد، بصورت اتوماتیک از خواب می پرید و بالای تخت خوابش می ایستاد و دعا را می خواند، این اوقات زمانی بود که عذر شرعی داشتند.
خداوند غریق رحمتش کند خاطره طلبه مودب را در ذهن من به یادگار گذاشت.

 

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
[جمعه 1398-05-25] [ 11:41:00 ق.ظ ]

مردی برای دو دنیا ...

علی صراط مستقیم است

پدری مهربان، برای فرزندانش امکانات و سرمایه ای گرانبها به ارث باقی گذاشت؛ وسفارش کرد که مبادا فراموش کنید، که بدون این سرمایه نابود خواهید شد.

ولی اگر از این سرمایه مراقبت کنید و همیشه همراه این سرمایه باشید و همه لحظه ای زندگی را با این نعمت سپری کنید به شما تعهد می دهم که راه نجات پیروزی را با شیرینی هایش در آغوش داشته باشید.

آه خداوند چقدر منت گذاشت بر سر خلایق، و چه بسیار مهربانی کرد بر این امت!!

و چه بسیار این امت کوتاهی کرد در برابر نعمت های پرودگارش.

و ما امت کم ظرفیت وهمچون شاگرد تنبل از همان دوره ابتدایی روفوزه شدیم، بمیرم برایت یا علی پدرو مادرم به بفدایت به خاطر کوتاهی مدعیان دوستیت چه اشتباهات غیر قابل جبران کردیم!


علی صراط مستقیم

هان مردمان! صراط مستقیم خداوند منم که شما را به پیروی آن امر فرموده. و پس از من علی است و آن گاه فرزندانم از نسل او، پیشوایان راه راستند که به درستی و راستی راهنمایند و به آن حکم و دعوت کنند.

سپس پیامبر صلّی الله علیه و آله سوره حمد را از «بسم الله الرّحمن الرّحیم * الحمدللّه ربّ العالمین * الرّحمن الرّحیم» - تا آخر سوره قرائت نمود و فرمود: «هان! به خدا سوگند این سوره درباره‌ی من نازل شده و شامل امامان می باشد و به آنان اختصاص دارد .»

مَعاشِرَالنّاسِ، أَنَا صِراطُ الله الْمُسْتَقیمُ الَّذی أَمَرَکُمْ بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلِی مِنْ بَعْدی. ثُمَّ وُلْدی مِنْ صُلْبِهِ أَئِمَّةُ (الْهُدی)، یَهْدونَ إِلَی الْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلونَ. ثُمَّ قَرَأَ: «بِسْمِ الله الرَّحْمانِ الرَّحیمِ الْحَمْدُلِلَّهِ رَبِ الْعالَمینَ…» إِلی آخِرِها، وَقالَ: فِی نَزَلَتْ وَفیهِمْ (وَالله) نَزَلَتْ، وَلَهُمْ عَمَّتْ وَإِیَّاهُمْ خَصَّتْ …، (خطبه غدیر خم)


ای مردم! من راه مستقیم خدا هستم؛ همان راهی که دستور داده، از آن راه بروید.پس از من، امیرالمومنین علی، راه خداست؛و پس از او، فرزندان من که از نسل اویند.

آنها امام اند؛ مردم را به سوی حق رهنمایی می کنند، و از انحراف باز می دارند.

 

موضوعات: فرهنگی, تاریخ  لینک ثابت
 [ 08:50:00 ق.ظ ]

تجربه نگاری فرار از خانه پدرزن ...

اولین سفر
قرار شد بریم کاشان، ما طوری تربیت شده بودیم که هنگام راه رفتن در خیابان هم با شرم حیا حرکت می کردیم .
من با 4 متر فاصله از همسرم به دنبالش میرفتم، و گمان می کردم که بقال و نانوای محله به ما نگاه می کنند و می دانند که نامزد هستیم.
البته خواهر و برادر کوچکم همراهمان بود. شاید افراد ناشناس گمان می کردند که این دو فرزاندان ما هستند، که عجیب بود زن وشوهری با این سن کم بچه 10 و 7 ساله دارند!
پدر مادرم هرکدام به سفر رفته بودند، و قرار شده بود که در نبود آنها همسرم مراقب ما باشد.
سال 1350 بود، رفتیم چهار راه بازار، کاراج ماشین های قم-کاشان آنجا بود.
خلاصه همه صندلی های مینی بوس پر شد.
هدف سفر به کاشان از نگاه همسرم زیارت قبرملا محسن فیض کاشانی بود، که از شاگردان ملاصدرا و داماد او بوده است.
چون علاقه زیادی به ملاصدرا داشت، لذا برای شاگردش حرمت خاصی قائل بود.
دومین هدف سفر دیدار از محل شهادت امیرکبیر شهید بود.
بعد از زیارت این دوبزرگوار که یکی در فلسفه مشهور بود و عالم دین و آن دیگری مبارزی نستوه در برابر انگلستان و وطن دوست و طرفدار علما.
قرار شد در هوای گرم تابستان کاشان مارا به پالوده ای پذیرایی کند.
چون شرم و حیا اجازه نمی داد در انظار مردم پالوده بخوریم و شاید غریبی و بی کسی و طفلی هوس پالوده کند، به ناچار حجره ای را برای 2ساعت کرایه کردیم که به دور از اغیار جای دوستان خالی نوش جان کردیم.
بعد از صرف غذا و تماشای باغ فین،  باغ خلوت بود، چند تا نیمکت چوبی اطراف نهر آب چیده بودند، من هم نشسته بودم روی نیمکت که همسرم امد کنارم بنشیند، مثل جن زده ها از جا پریدم، خواهر برادر کوچکم را نشان دادم ،گفتم این ها می بینند، بنده خدا همسرم فکر کرد که من درست می گویم رفت و روی یک نیمکت دیگر نشست.

خانواده همسرم هم رسوم خاصی برای نامزدها داشتند و تا زمان عروسی حق نداشتند یک دیگر را ببینند، برای همین از کار من شگفت زده نشد!

به کاراج ماشین های قم –کاشان برگشتیم ،در کنار کاراج دستفروشی خیار می فروخت، خیار های بزرگ و کاملا رسیده بود که پوستشان زرد شده بود. می خواستیم با خوردن خیار در طول سفر رفع تشنگی کنیم.
خیارها همچنان سنگینی سفر شدند، به خاطر اینکه بوی خیار در میان مسافران منتشر می شود از خوردن آن ها هم خودداری کردیم.
وقتی رسیدیم به خانه، در را که باز کردم، پرده در حیاط را کنار زدم، با کمال ترس دیدم پدرم توی حیاط روی گلیم نشسته مشغول نوشتن است.
-گلیم ها از نوارهای پارچه ای بود که از لباس ها و چادرهای مندرس که قابل استفاده نبود تهیه می شد.
خانم هایی بودند که با نخ چله(نخ مخصوص لحاف دوزی)گلیم می بافتند.چون از پارچه های پنبه ای بود که برای نشستن در تابستان خنک بود.- فوری پرده را رها کردم و به همسرم گفتم: آقام توی حیاط نشسته، چکار کنم؟

همسرم خیارها را از جیب های قبایش در آورد، و ریخت توی دامنم و فرار را بر قرار ترجیح داد.
با شرمی آمیخته با ترس از پشت پرده بیرون آمدم، نفهمیدم پله ها را دوتا یکی کردم، رسیدم سر حوض خیار ها را ریختم توی حوض که خنک شود.
به پدرم سلام کردم، همانطور که سرش توی کتاب و تفسیر بود؛ گفت علیک السلام ، کجابودید؟ گفتم : صبح رفته بودیم کاشان. گفت نباید خانه را تنها می گذاشتید.
من آهسته عقب عقب رفتم تا از سنگینی نگاه نکرده پدر فرار کنم.
پدرم  معروف به دختر دوستی بود، ولی روش تربیتی اش به گونه ای بود که ابهت خاصی داشت.

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
 [ 08:46:00 ق.ظ ]

تجربه نگاری طلبه دهه پنجاه ...


رفته بود خونه پدرزن تا نامزدش را ببینه،می دونست که وقتی پدر زن خونه نیست، باید به دیدن نازگل بره.
این از قوانین لایتغیر دهشون بود.
نازگل سرِ چشمه راپُرت بابا رو داده بود، که امشب بابا میره آبیاری باغ و تا صبح نمیاد.
مادر نازگل هم براش کوفته آماده کرده بود.
ننه چراغعلی هم برای عروسش نان گردویی پخته بود و گذاشته بود توی یه دستمال گل دوزی شده که دخترش تازه تموم کرده بود.
چراغعلی نمی دونست کوچه ‌هارو چه جوری طی کنه که زود تر برسه، چون زمان به سرعت در حال گذر بود و احساسش می گفت همین الآن صبح میرسه و ممنوع الورود میشم.
نزدیک بود با سر بخوره به درخت کهنسال توت وسط میدون ده و یکی دوبار هم پایش لیز خورد و نزدیک بود بیفته توی نهرآب وسط کوچه.
به هر زحمتی بود رسید و خوشبختانه ناز گل هم پشت در منتظرش بود.
مادر زن مهربونش هم با سلام احوال پرسی بخچه نان داغ را گرفت و از چراغعلی تشکر کرد.
خلاصه سر سفره با خوشی کوفته ها با نان داغ میل شد.
بعد از شام نوبت شب نشینی، تخمه و چای…. رسید.
آنهم با خوشدلی گذشت، مادر نازگل به دخترش گفت پاشو رختخواب ها را ولو کن بخوابیم.
همگی مثل سرباز خونه کنار هم دراز به دراز خوابیدند، خونه نازگل فقط یه اتاق داشت، اکثر خونه های ده یک اتاقه بود.
تازه مادر نازگل فتیله چراغ گردسوز را پایین کشیده بود، که صدای پای پدر ناز گل که از پله ها بالا می آمد، بگوش چراغعلی رسید.

ادامه دارد

 

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
 [ 08:41:00 ق.ظ ]

#فقط_به_عشق_علی_غدیر ...

غدیر روز نجات

نا امید بود از گناهانش، می گفت : اشکم خشکیده، چون مطمئنم که خدا مرا نمی بخشد!

گفتم: این گناهت از همه گناهانی که کرده ای و من بی خبرم بزرگتر است! گناه نا امید بودن از بخشش پروردگار.

اتفاقا روز عید غدیر بود، و ما در جشن بودیم، گفتم : چه روز خوبی! همین جا عیدی بگیر  و گفتم پس نمی دانی

خدا در عید غدیر چکار می کند؟!بعداین حدیث را خواندم:

«فَإِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ لِکُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ وَ مُسْلِمٍ وَ مُسْلِمَةٍ ذُنُوبَ سِتِّینَ سَنَةً» خدا گناه شصت سال را می‌بخشد «وَ یُعْتِقُ مِنَ النَّارِ ضِعْفَ مَا أَعْتَقَ فِی شَهْرِ رَمَضَانَ وَ لَیْلَةِ الْقَدْرِ وَ لَیْلَةِ الْفِطْرِ»

(تهذیب‌الاحکام/6/24)

و خدا در روز عید غدیر دو برابر شب قدر، دو برابر شب عید فطر، دو برابر ماه مبارک رمضان، از آتش جهنم نجات می‌دهد.

موضوعات: فرهنگی, باز آفرینی محتوای دینی  لینک ثابت
[پنجشنبه 1398-05-24] [ 04:04:00 ب.ظ ]

خنده های حلال ...

طنز لبخندلطیفه واقعیبرای آزادی خرمشهر رفته بود جنوب، توی شهر دوری زده بودند و به رزمندگان سر زده بود، از توی یک سنگر یه قمقمه پیدا کرده بود، یادگاری باخودش برداشته بود! سوار قطار که شدند، یک از پاسدار ها آمده بود، گفته بود هرچی که برداشتید بدهید؛ اینها همه اموال مردم خرمشهره!

میگه ماهم خیال می کردیم که غنیمت بعثی هاست؛ تازه فهمیدیم که به مال مردم خرمشهر پاتک زده ایم.

####
رفته بودیم مهمونی، میزبان شربت آورد؛ بعد نوشیدن شربت دیدم دخترا پچ پچ می کنند و می خندند.
گفتم بازم شما خندتون شروع شد، گفتند اگر شما هم باشی از خنده روده بر میشی.
معلوم شد دوستشون نی شربت خوری را که سرش هم شبیه قاشق بوده فکر کرده یخه و گاز زده شکسته که بخوره دیده شیشه است!
حالا مونده بودن که چجوری به صاحب خونه بگن!

####
دکتر به یکی از سالمندهای خانواده شیاف داده بود، بنده خدا فکر کرده بود که کپسول خورده بود، وقتی پرسیدیم استفاده کردی گفت خیلی بزرکه قورت دادنش سخته!

####
از مشهد که اومد یه مُهر آورد گفت: بهش میگن مهر امین، همسرش پرسید فایده اش چیه گفت: رکعت شماره!
حالا این بنده خدا روی مهر خالی را بدون دستگاه سجده می کرد، به هرطرف مهر نگاه می کرد تا تعداد رکعات را ببینه خبری نبود!

####
بنده خدا سواد نداشت رفت دکتر بهش دوتا شیشه دارو داد یکی بخور بود یکی شربت سینه.
بخور را خورده بود، شربت سرفه را هم بخور داده بود،بعد گفت شربتش خیلی بد مزه است.

####
اولین باری بود که سوار ماشین می شد،کفش هاشو در آورد وقتی به مقصد زسید پیاده شد دنبال کفش هاش می گشت.

####
اولین بارش بود حمام عمومی رفته بود، بجای اینکه لباس هاشو توی کمد مخصوص خودش قرار بده خودش وارد کمد شده بود، فکر می کرد که از اونجا وارد حمام می شوند.

####
اولین بار بود که از رادیو صدا می شنید،کسی که رادیو داشت، کنار رادیو ایستاده بود و خواننده زن هم ترانه می خواند، جمعیتی که تماشا می کردند فکر می کردند که اون آقا با صدای زنانه خوانندگی می کنه!

####
اولین باری که تلوزیون دید، همون لحظه که وارد اتاق می شد، تصویر مردی را دید، که به یک نفر می گفت بفرمایید تو؛ بسرعت به عقب برگشت گفت: من نمی روم توی اتاق، اونجا مرد نامحرم هست.

 

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
 [ 03:47:00 ب.ظ ]

#فقط_به_عشق_علی ...

فقط به عشق علی

 عید غدیر؛ عیدُ اللهِ‏ الاکبر
هجدهم ذی ‏الحجه، روز «عیدُ اللهِ‏ الاکبر»، «عید اهل ‏بیت محمد(ص)»، «اشرف الاعیاد» یعنی «عید غدیر» است؛ روزی که در آن مهم‏ترین واقعه تاریخ اسلام و آخرین و مهمترین ماموریت رسول گرامی اسلام(ص) یعنی تعیین «امام و ولی جامعه اسلامی» توسط خاتم پیامبران در آن روز رقم خورد.

دلیل اهمیت این موضوع که در حقیقت بیانگر هدف اصلی آن است، همان مسئله ای است که در ابلاغ خداوند به شخص پیامبر اسلام(ص)بیان شده است یعنی اتمام و اکمال دین و ارسال پیامبران و رسالت پیامبر خاتم که با تعیین ولی و امام جامعه صورت می پذیرد: «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک وان لم تفعل فما بلغت رسالته والله یعصمک من الناس» (۶۷/مائده).اصلی ترین پیام واقعه غدیر ابلاغ مقام حاکمیت جامعه اسلامی است که تنها امام معصوم و برگزیده شده از جانب خداوند شایسته دریافت آن است.

در حقیقت اصلی‏ترین جایگاه در دین اسلام و تداوم رسالت، مقام حاکمیت و زعامت مسلمین است و تنها فردی که شایسته آن بود و از جانب خداوند به این مقام نائل شده بود، حضرت علی(ع) بود. امامان معصوم(ع) نیز همواره بر محوریت آن در تمام امور تأکید می‏‌کردند تا این موضوع را تبیین نمایند که کمال دین تنها به بیان احکام الهى نیست بلکه این دین به مبیّن و شارح و مجرى معصوم و در حقیقت حاکم و ولی نیاز دارد که هم دین را به‌‏طور صحیح بیان کند و هم از تحریف و ایجاد بدعت در دین جلوگیرى نماید و هم آن را به‏‌طور صحیح و کامل اجرا نماید.
امام حسن(ع) در ماجرای مصالحه با معاویه برای این‏که به او یادآوری کند که حق با اوست، ماجرای غدیر خم را شاهد گرفت. امام حسین(ع) نیز در مراسم حج، بنی‏ هاشم و دیگران را جمع کرد و ماجرای غدیر را یادآوری نمود. امام عسکری(ع) نیز در جواب سؤال فردی که پرسید: «این سخن پیامبر که فرمود: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» یعنی چه؟» حضرت جواب داد: «خداوند اراده فرمود که این جمله، نشان و پرچمی باشد تا حزب خدا هنگام اختلاف ها با آن شناخته شود.»

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
 [ 03:31:00 ب.ظ ]

تجربه نگاری تربیتی ...

موقع خواباندن پسر دوسال و نیمه اش، از قصه گرفته تا مسائل سیاسی برایش می گفت تا بخوابد.
کودک گفت: من یک پسرآمریکایی هستم!(شاید از بحث خانوادگی که در باره آمریکا شده بود این واژه را شنیده بود و در ذهن داشت و نمی دانست که آمریکا چیست؟)
مادر پاسخ داد، شما آمریکایی نیستی، شما پسر خوب و ناز من هستی.
کودک پرسید آمریکا چیست؟ مادر توضیح داد، آمریکا یک آدم بدی است که می‌خواهد اسباب بازیهای شما بگیرد و بابا و مامان ها را بکشد و خانه هایشان را خراب کند.
برای همین شهیدان با آمریکا می جنگنند تا آمریکای بد نتواند بیاد بچه ها را اذیت کند.
کودک گفت: من پسر یک شهید هستم!

پ ن

دشمنان  از کودکی روی آنها کار می کردند و  آنها را با شخصیت و هویت دلخواه خود تربیت می کردند.

معاویه ملعون برای اینکه تخم دشمنی امیر المومنین را در دلها بکارد، از همان دوره شروع کرد. مثَل غلط معروف را بنیان گذاری کرد.

برای هر خانواده یک بره فرستاد و گفت معاویه برای کودکتان هدیه داده است،وقتی کودک با بره انس گرفت، شبانه مامورانش را با نام علی فرستاد و بره ها را برد و شایع کرد که «نعوذ بالله» علی دزدید.

و بدینگونه کینه  امیرالمومنین را قلب کودکان کاشت و نتیجه اش را در کربلا برداشت کرد.

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
[دوشنبه 1398-05-21] [ 09:58:00 ق.ظ ]

تجربه نگاری طلبه از حج ...

سفر به سرزمین آرزوها

سفر به سرزمین آرزوها

اولین مکانی که باید در آن جا حاضر می شدیم میقات جحفه بود. در مسجد جحفه بعد از غسل احرام، لباس های زیبای ظاهری را از تن کندیم، و با تن پوشی سفید مثل کفن  خود را ملبس کردیم.

خانه خدا یکی از بهترین مکان ها برای بازسازی انسان است، خداوند ما را از دنیا کَند و در میقات جحفه ملافه‌ای که یادگار کفن است بر تن ما کرد……

. از پس سالها انتظار، پژواک اذان ابراهيمى در سراپردۀ عالم انسانى: وَ أَذِّنْ فِي النّٰاسِ بِالْحَجِّ ، مرا واله و حيران خود كرده است.

در اين فراخوان، با شوق لقاءْ به حجاز عشق و ميقات مى‌كشاندم، با احرام به حرم الهى و بلد امن مكّه مى‌برد، به زمزم و صفا مى‌رساند، در عرفان عرفات غرق مى‌كند، در شب روشن مشعرْ روشنایی بدون غروب خورشيد حق را مى‌نماياند، به مُناى عشق مى‌كشاندم و تا در مسلخ آرزوها، دوستىِ غير او را ذبح کنم و شيطان و نفس سركش انسانى را رمى نمایم تا آنگاه كه مرا خالص گرداند و واصل نماید و به درون كعبه بخواندم و آنگاه خداى تعالى خود به كعبۀ دلم درآيد؛ كه «القلب حرم الله» ، و شاید که مرا به محضر احبابْ بار دهد و نهال محبت و مودّت اهل‌بيت نبوت علیهم السلام را در جانم غرس كند، و خسی شوم در میقات.

ساعت پروازمان ساعت 3 نیمه شب بود، نگران نماز صبح شدیم، که باید نماز را در هواپیما اقامه کنیم، خلاصه دست به دامن شهدای گمنام شدیم که مشکل نمازمان حل شود که خوشبختانه هواپیما از جده با تاخیر به فرودگاه رسید؛ درست بعد ازاقامه نماز حجاج در فرودگاه.

صفحات: 1 · 2

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
 [ 09:26:00 ق.ظ ]

تجربه نگاری نهی از منکر طلبگی ...

با خانواده رفته بودند رستوران، می خواستند یک روز متفاوت را تجربه کنند.
میز کناریشون هم یک خانواده هفت هشت نفری آمدند نشستند.یکی از خانم ها شالش را انداخته بود روی شانه اش.
با مشورت از شوهرش رفت تا به آن خانم بی‌حجاب تذکر بدهد.
به آرامی و مودبانه سلام کرد، طوری که بقیه افراد صدایش را نشنوند، گفت: «میشه لطفا حق_شهروندی من را رعایت کنید »پاسخ داد:« این به حق شهروندی من به شما ربطی نداره، این حق شخصی من است، هرکسی هر جوری دوست داره آزاده».گفت: «پس دیگران هم می‌تونند با تاپ یا نیمه عریان بیرون بیاند و یا روابط جنسی شون را بیارند توی رستوران یا حیونی مثل مار بوا یا خرس با خودش بیاره توی رستوران، این باعث سلب آرامش من میشه». پاسخ داد :«من هم مخالف آن رفتارها هستم قانون اجازه نمیده این کار ها را بکنند،» گفت:قانون به شما هم اجازه نمیده، هرطوری دلت خواست بیرون ظاهر بشی، پوشش افراد تا وقتی یه مسئله خصوصیه که توی حریم خونه‌ی خودشون باشه وقتی میاد توی اجتماع دیگه خصوصی نیست، پرسید: شما از طرف نهادی آمدی؟ گفت: نه خانوادگی آمدیم. پاسخ داد «میدونی امر به معروف جایی واجبه که احتمال بدی که طرف حرفت را گوش بده »گفت :  «توی رساله نوشته میتونید به طرف بارها تذکر بدید».
پاسخ داد: دیگه بیشتر از این دوست ندارم در این باره حرف بزنیم. باهاش خداحافظی کرد رفت سرمیز خودشان، بعد دید طرف شالش را سرکرده است.

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
[یکشنبه 1398-05-20] [ 09:29:00 ب.ظ ]

تجربه نگاری جشن عروسی طلبه ...

جشن عروسی بدون گناه و پر از ثواب

قرار شد برای عروسی یک جشن بگیریم، عروس گفت: من به شرطی حاضرم که مراسم باشد که برنامه های فرهنگی را اجرا کنم؛ و گرنه حاضر نیستم هزینه سه میلیونی برای عروسی خرج کنیم.

از دو هفته قبل شروع کرد، کتب احادیث را وسط اتاق ولو کرد، در یک صفحه A4 حدیث های کوچک مربوط به ازدواج و حفظ حریم محرم و نامحرم و احکام رقاصی زنان و شنیدن موسیقی مطرب و کیفر مردانی که اجازه می دهند همسرانشان نیمه برهنه در حضور نامحرمان ظاهر شوند و….تایپ شد.

اطراف صفحه هم با نقاشی گل و… تزیین گشت.بعد این صفحه را که در یک بروشور سه لایه تنظیم شده بود، لوله کرد، روی آن را کاغذ کادو پیچید و به شکل یک شوکولات در آورد .

یک سبد  از جنسی الیاف درست کرد و دسته اش را با مروارید تزیین کرد.شوکولات های تبلیغی را ریخت داخل سبد، این مخصوص خانم ها بود.

برای آقایان هم احادیث مردانه و غیرت مردان را نوشته بود، در یک سینی در وردی تالار به مهمانان مرد داده می شد.

برای سرور شادی زن ها هم با دوستان طلبه هماهنگ شدند که عروس را دوره کنند و با دست افشانی اشعار شاد بخوانند که اشعار را هم خودش سروده بود.

یکی از طلاب که ید طولایی در نمایش طنز داشت در مراسم نمایش خواستگاری را اجرا کرد ، و آن دیگری مداحی خواند.

خلاصه در شروع مراسم مهمانان همه مشغول مطالعه بروشور ها شدند، سالن شبیه کتابخانه شده بود، بعد هم نمایش طنز و مداحی و دست افشانی بود.

وقت تالار تمام شده بود ولی مهمانان حاضر به ترک سالن نبودند!

کسانی که اولین بار بود در چنین عروسی شرکت می کردند.

مادر داماد به من گفته می ترسم مهمان ها با گوشی موبایل رقاصی کنند، گفته بودم نترس خودم جریان را مدیریت می کنم.

نتیجه جشن این بود که گفتند اگر عروسی ها اینگونه باشد، ما هم استقبال می کنیم.

موضوعات: فرهنگی, باز آفرینی محتوای دینی  لینک ثابت
[چهارشنبه 1398-05-16] [ 01:14:00 ب.ظ ]

تجربه نگاری عالم مستجاب الدعوه ...

 بلعم باعورا

تجربه نگاری عالم مستجاب الدعوه
وقتی که از اولیاء دین می شنویم که همیشه از خداوند بخواهیم که یک لحظه ما را به خودمان واگذار نکند، خیلی هامون تعجب می کنیم مگر می‌شود که من با این همه علم و عمل و عبادت و خدا شناسی ، راه را کج بروم!
عارف بزرگوار مرحوم آیت الله بهجت سفارش می کردند که دعای غریق را در قنوت نمازهایتان فراموش نکنید.
با مطالعه در تاریخ اسلام و قصص قرآن به تجربیات خطرناکی برمی خوریم که یک عمر عبادت طرف در یک لحظه باد هوا شده است ، وَقَدِمْنَا إِلَىٰ مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَنْثُورًا فرقان 23

وقتی در دروه معاصر خودمان هم کمی بصیرانه به اتفاق‌های اطرافمان نگاه می کنیم تکرار همین ماجرا را مشاهده می کنیم که وزیر و عالم و مجتهد بر اثر مال پرستی و آقازاده پرستی به هلاکت رسیدند؛ این یک زنگ خطر است که باید دائما مراقب نفس اماره باشیم.
طلحه و زبیر ها هم بعد از زحمات بسیار در همراهی پیامبر با جدا شدن از ایشان گرفتار وسوسه های آقازاده هایشان شدند.
بلعم باعورا که از همراهان حضرت موسی علیه السلام بوده و در کلاس موسوی به بالاترین حد علم و عبادت رسیده بود و حضرت موسی علیه السلام او را به عنوان مبلغ دین به کنعان می‌فرستد تا مردم را به دین خدا دعوت کند.
اولین مشکل بلعم از آنجا شروع شد که همسر و آقازاده‌هایش جذب رفتار پوشش خلقیات مردمی می شوند که قرار بود پدر آنها را هدایت کند.
دومین مشکل وقتی شروع شد که وسوسه های خانواده اش او را از حضرت موسی علیه السلام جدا کرد.
سومین مشکل، سردمداران کفر بعد جذب همسر و فرزندانش او را جذب کردند.
از بلعم تقاضا کردند، که موسی قرار است به کنعان حمله کند و تو بیا و با نفرین او را شکست بده، بعد تو پادشاه ما می‌شوی. بلعم با همسر و فرزندانش مشورت کرد آنها هم او را ترغیب کردند.
بلعم بیچاره سوار الاغ فهیمش شد تا به کوه برود و با توسل به اسم اعظم پروردگار، سپاه موسی را شکست بدهد!
الاغ فهیم بلعم حاضر نشد او را به بالای کوه ببرد، به زبان آمد و او را نهی از منکر کرد، که ای بلعم تو با خود چه می‌کنی؟
بلعم آنقدر به حیوان زد تا جانسپرد و چون برای گفتن حق کشته شده بود از حیواناتی است که به بهشت می رود. وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ کمَثَلِ الْکلْبِ اِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ اَوْ تَتْرُکهُ یَلْهَثْ اعراف.مثل او همچون سگ [هار] است که اگر به او حمله کنى، دهانش را باز کرده، زبانش را بیرون مى آورد، و اگر او را به حال خود واگذارى، باز همین کار را مى کند . اینجاست که مثل عالمانی که همچون الاغ هستند را در می یابیم البته به دور از محضر الاغ بلعم!

مَثَلُ الذینَ حُمِّلوا التّوراةَ ثُمَّ لَمْ یحْمِلوهَا کمَثَلِ الحِمارِ یحمِلُ اسفاراً(413) کسانی که مکلف به تورات شدند، ولی حق آن را ادا نکردند، مانند الاغی هستند که کتابهایی حمل می کنند.مَثَلُ الذینَ حُمِّلوا التّوراةَ ثُمَّ لَمْ یحْمِلوهَا کمَثَلِ الحِمارِ یحمِلُ اسفاراً(413)کسانی که مکلف به تورات شدند، ولی حق آن را ادا نکردند، مانند الاغی هستند که کتابهایی حمل می کنند.

القصه بلعم خود را به بالای کوه رساند و همینکه خواست اسم اعظم را به زبان بیاورد و نفرین کند، زبانش ورم کرد و از دهانش بیرون ماند و قدرت تکلم را از دست داد.
پایین کوه سردمدان کفر منتظر نتیجه بودند که بلعم با زبان بیرون زده آمد، از او پرسیدند که چه کردی؟ با اشاره فهماند که نشد، ولی به آنها دلداری داد که می‌توان از راه دیگر موسی را شکست داد!
دستور داد به دختران آموزش رقص بدهند و به عنوان دستفروش در مسیر سپاه موسی بفرستید؛ چون سپاه موسی نقطه ضعف شان غریزه جنسی است.
بعد که آنها گمراه شدند زنان بیمار به ویروس طاعون را در میانشان رها کنید.
با این روش بیماری طاعون را به آن ها سرایت دهید و شکست موسی حتمی می باشد.
با این روش شیطانی، یکی از مهمترین سرداران موسی که دست یکی از این دختران گرفته بود آمد نزد حضرت موسی علیه السلام گفت: خدای تو می‌گوید که با این دختر همخوابگی نکنم، تو نگاه کن که چگونه این کار را خواهم کرد؛ به چادر خود برد.
براثر بیماری طاعون هفتاد هزار نفر از سپاه موسی بر اثر بیماری نابود شدند.

پ ن

قابل توجه مسئولین کشور که فرزندانشان در غرب و اروپا مشغول زندگی و تحصیل هستند، اولین خطر مرعوب روش زندگی غرب می شوند و دومین خطر که جاسوسان سیا به سراغ این‌ها می آیند و با وعده های فریبنده این آقازاده و دختر زاده  و دامادها را جذب می کنند و این گروه مسئول جذب پدران وزیر و وکیل و نماینده و حتی رئیس جمهور می شوند!

این افرادی که مسئولیت دارند هیچگاه به درجه علم و تقوای بلعم نمی رسند ، پس خطر خیلی نزدیک است.

 

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
 [ 12:39:00 ب.ظ ]

تجربه نگاری همسر طلبه ...

پشت بام کاهگلی

سال 1356 بود همسرم رفته بود تبلیغ، زمستان آن سال برف زیادی باریده بود. سقف خانه ها را کاهگل می کردند؛ برای همین باید برف را از بام خالی می کردیم تا آب به داخل اتاق چکه نکند.

یک نوع اشتغالی هم برای افراد بود، از صبح مردان پارو به دست، با صدای «برف روفی می کنیم» در کوچه ها بلند بود.

حساب کردم دیدم هزینه برف روبی را ندارم که بدهم، تصمیم گرفتم خودم برف ها را از پشت بام پایین بریزم.چادر را دور کمرم محکم بستم نردبان را به پشت بام تکیه دادم، پارو به دست از نردبان بالا رفتم، به اطراف نگاه می کردم که مردان همسایه مرا نبینند؛ وقتی که به آخرین پله نردبان رسیدم، چشمتان روز بد نبینه، نردبان سر خورد با من از آن بالا افتادیم پایین. من فقط نگران بودم که مبادا مردان همسایه که در حال برف ریزی بودند مرا به ببینند!

خدا همیشه مهربان بوده و لطف کرده، وقتی می‌گویند خداوند از مادر مهربانتر است یعنی همین؛ یک مادر نمی تواند کسی را که از چهار متری پرتاب می شود حفظ کند هرچند اگر دلش بخواهد.

القصه یک معاینه سطحی به کمر و سر و دست و پاهایم کردم دیدم هیچ مشکلی پیش نیامده است، پارو را گوشه حیاط گذاشتم، خدا را شکر کردم، گفتم: اگر سقفمان چکه کرد، زیرش تشتی یا لگنی می گذارم بچه هاهم داخل اتاق آب بازی می کنند!

 

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
[سه شنبه 1398-05-15] [ 10:40:00 ق.ظ ]

تجربه نگاری از زندگی امام خامنه ای ...

زندگی رهبری

خانه ما طبق معمول اغلب خانه های ایرانی، با قالی مفروش بود؛ دیدم این قالی ها از زوائد است لذا آنها را فروختم. تنها دوقالی در اتاق مهمانی همسرم باقی گذاشتم. به خود گفتم: این دوقالی به جای قالی های جهیزیه همسرم باشد. وقتی تصمیم به فروش قالی ها گرفتم، موضوع را از همسرمم پنهان کردم. برادران و دایی هایش تاجر فرش بودند، میدانستم که آنها نمی گذارند این کار را بکنم. به حاجی صفاریان برادرش که تاجر فرش در مشهد است گفتم بیا این فرش هارا بفروش و بجای آنها چند تا زیر انداز بخر. وقتی همسرم از زیر اندازها را دید گفت چرا این دوتا قالی را نفروختی این هارا هم بفروشید و زیر انداز بگیرید.
منبع: کتاب خون دلی که لعل شد

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
[شنبه 1398-05-12] [ 12:38:00 ب.ظ ]

خدا کند که بختها گشوده شود ...

دعا کلید گنج

از امام علی (ع) پرسیدند: دلیل خدا را شناختید ولی مستجاب نشدن دعا چیست؟
فرمودند: دل‌های شما به هشت چیز خیانت کرده است!
اول- خدا شناختید و لی حقش را ادا نکردید، آنچه برشما واجب بود انجام ندادید، چون شناختتان سطحی بود؛ برایتان مفید نشد.
دوم- به پیامبر ایمان آوردید، ولی به سنت روش او رفتار نکردید.
سوم- قرآن را خواندید ولی به توصیه‌هایش عمل نکردید.
چهارم- گفتید از دوزخ می ترسیم، ولی با اعمال گناه به سوی دوزخ حرکت کردید.
پنجم- همیشه خود را دوست داربهشت معرفی کردید، ولی با رفتار زشت وگناه از بهشت دور شدید.
ششم- از نعمت‌های پروردگار استفاده کردید، اما هرگز سپاسگزاری نکردید.
هفتم- خداوند امر به دشمنی با شیطان کرد، ولی شما با شیطان دوستی کردید.
هشتم- عیوب مردم را دیدید اما عیوب خودرا فراموش کردید.
با این اوصاف برای قبول شدن آرزو‌هایمان باید، همیشه دعا کنیم و هرگز نا امید نباشیم.
دعا خود گونه‌ای از عبادت است، که بیشترین حضور ذهن را داریم. هرگز هنگام دعا حواسمان پرت نمی شود، به گونه ای که در نماز خیال مارا از نزدیکترین تا دورترین نقاط کره زمین سیر می دهد به جز نماز!
بنابراین، باید در دعا خودمان را کوچکترین قطره در برابر دریای عظمت پروردگار به تماشا بنشینیم.
غرور ، تکبر و خودپسندی را که سرچمشمه همه زشتی‌ها است از روحمان بزداییم؛ تا محبت خود به خداوند بیشتر کنیم.
چند تا دعا برای گشایش بخت از کتب ادعیه قدیمی به دستم رسیده است، برای بهره مند شدن دوستان بارگذاری می‌کنم.

صفحات: 1 · 2

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
 [ 11:01:00 ق.ظ ]

وظایف زوج در خانه بهشتی ...

مشاركت زوجین در انجام امور خانواده‏
از بهترین الگوهاى رفتارى در خانواده حضرت على و حضرت زهراسلام الله علیها، رعایت مشاركت طرفین در انجام كارهاى خانه است. رسول خدا در اولین شب ازدواج على علیه السلام و زهراسلام الله علیهاكارهاى آنان را به این شكل تقسیم نمود: خمیر كردن آرد و پختن نان و تمیز كردن و جارو زدن خانه به‏ عهده فاطمه سلام الله علیها باشد و كارهاى بیرون منزل از قبیل جمع‏ آورى هیزم و مواد غذایى را على علیه السلام انجام دهد. پس ‏ازآن بود كه حضرت زهراسلام الله علیها فرمود: «جز خدا كسى نمى‏ داند كه از این تقسیم‏ كار تا چه اندازه خوشحال شدم، زیرا رسول خداصلی الله علیه و آله مرا از انجام كارهایى كه مربوط به مردان است، بازداشت.»

موضوعات: فرهنگی, تاریخ  لینک ثابت
 [ 10:57:00 ق.ظ ]

تجربه نگاری از زندگی مولا امیراالمومنین ...

. همراه و همیار فراز و فرودهای زندگی
از مهمترین معیارهای انتخاب همسر، همراهی او در شرایط سختی و روزهای راحتی است که اگر همسران در زمانهای مختلف زندگی با شناخت و مدیریت درست بتوانند از تمامی امکانات و تواناییهای خود بهره برده و همدیگر را یاری رسانند، نه تنها مشکلات زندگی به راحتی حل خواهد شد، بلکه زمینه موفقیت‌های بیشتر را فراهم خواهد کرد، بخصوص در ابتدای زندگی که معمولا برای بیشتر زوج ها، شرایط مادی و اقتصادی به خوبی و به طور کامل فراهم نیست، این همیاری و همراهی، بیشتر لازم است.
در این زمینه، حضرت زهرا(س) بهترین همراه و همیار صبور و شکیبای حضرت علی(ع) در تمامی شرایط سخت و دشوار زندگی بودند. در ابتدای زندگی آن بزرگواران، زندگی فقیرانه‏‌ای را آغاز کردند، زیرانداز آن‏ها پوست گوسفندی بود که شب بر روی آن می‏خوابیدند و در روز به شتر آبکش خود بر روی آن علوفه می‏‏دادند. رواندازشان نیز تکه عبای مندرس یمنی بود که آن‏قدر بزرگ نبود که هم‏زمان هم‏روی سر و هم پایشان را بپوشاند. بالشی از چرم داشتند که درونش با لیف خرما پرشده‏ بود؛ اما علی‏رغم همه این شرایط سخت، هنگامی‏که علی(ع) از جهاد و جبهه جنگ برمی‏‌گشت، فاطمه(س) استقبال گرمی از او می‏کرد، شمشیر او را گرفته و می‏‌شست. در تمام فعالیت‏‌های علی(ع) او را همراهی می‏کرد و نسبت به مسائل او و جامعه حساسیت نشان می‏داد و به این شكل با همراهی، همفكری و رغبتی كه در خود نشان می‏داد خستگی‏‌ها و مرارت‏‌های بیرون را از جسم و روح او دور می‏کرد.
در شرح این شرایط سخت و میزان همراهی حضرت زهرا(س) در تحمل سختی‏ها و مرارتهای زندگی و درک والای آن حضرت از شرایط همسر خویش نقل شده است: «روزی امام علی(ع) به همسر بزرگوار خود فرمود: فاطمه جان! آیا غذا داری تا رفع گرسنگی کنم؟ آن بانوی بزرگوار پاسخ داد: خیر! سوگند به خدایی که پدرم را به نبوت و شما را به امامت برگزید، دو روز است که در خانه غذای کافی نداریم. امام علی(ع) با تأسف فرمود: فاطمه جان! چرا به من خبر ندادی تا غذا تهیه کنم؟ فاطمه(س) فرمود:‏ای ابوالحسن! من از پروردگار خود حیا می‏کنم که چیزی از تو درخواست کنم که فراهم کردن آن در توانت نیست».
در مقابل حضرت علی(ع) نیز ایشان را در انجام امور سخت خانه مساعدت و همراهی می‏نمود تا تحمل این سختی‏ها بر آن حضرت آسان باشد. حضرت زهرا(س) این همیاری را این‏گونه برای پدر بزرگوار خویش نقل می‏کند: «یا رسول‏الله هر دو دستم به علت آرد كردن گندم با آسیای دستی ورم‏کرده، ‏زخم شده است. دیشب را تا صبح به آرد کردن گندم مشغول بودم و علی نیز فرزندانم حسن و حسین را نگهداری می‏کرد.»
به همین دلیل بود که آن بانوی بزرگوار با صبر مثال ‏زدنی‏ای که داشتند بهترین سکینه و مایه آرامش همسر خود محسوب می‏شدند، تا آن اندازه که حضرت امیر نگاه عاشقانه به چهره همسر گرامی خود را مایه زدودن تمامی غم و اندوه‏ها توصیف می‏فرمودند: «سوگند به خدا، من زهرا(س) را تا آن هنگام كه خداوند او را به‏‌سوی خود برد، خشمگین و مجبور به كاری ننمودم، او نیز مرا خشمگین نكرد و هیچ‏گاه موجب ناخشنودی من نشد… من هرگاه به چهره زهرا(س) نگاه می‏کردم هرگونه غم و اندوه از من برطرف می‏شد.» و حضرت فاطمه(س) نیز خطاب به همسرش می‏گفت: «علی جان! جانم فدای تو! جان و روح من سپر بلای جان تو! یا ابوالحسن همواره با تو خواهم بود. چه در خیر و نیكی به سر ببری، چه در سختی‏ها و بلاها گرفتار شوی، همواره با تو خواهم بود.»
حضرت زهرا(س) به این گفته خود حقیقتاً عمل نمود تا آنجا که وقتی حضرت علی(ع) را با اکراه و اجبار برای گرفتن بیعت به مسجدالنبی می‏بردند، بانوی دوعالم، برای دفاع از علی(ع) تا درب مسجد آمد و در تأکید بر یاری همسرش چنین فرمود: «به خدا سوگند،‏ای سلمان! از درب مسجد مدینه پا بیرون نمی‏گذارم، تا آنکه پسرعموی خود را با چشمان خودم سالم ببینم.»
مقام معظم رهبری با استعانت از این ویژگیهای زندگی مشترک آن حضرات معصومین(ع) مجموع این ویژگیها را با تعبیر «سازگاری» عنوان نموده و به زوجهای جوان توصیه می‏کنند: «سازگاری در زندگی، اساسِ بقایِ زندگی است و همین است که محبّت می‏آفریند. همین است که موجب برکات الهی می‏شود. همین است که دلها را به هم نزدیک کرده و پیوندها را مستحکم می‏کند.»
همچنین می‏فرمایند: «قناعت کنید، از قناعت خجالت نکشید. بعضیها خیال می‏کنند که قناعت مال آدمهای تهیدست و فقیر است و اگر آدم داشت، دیگر لازم نیست قناعت کند. نه، قناعت یعنی در حدّ لازم، در حد کفایت، انسان توقّف کند».

هنر خانه داری و همسر داری
یکی از وظایف زوجین در خانواده، گرم نگه داشتن این کانون مهربانی است. در خصوص عمل به این معیار مهم، هر یک از زوجین وظایفی دارند که با نگاهی به شیوه و رفتار حضرت علی و زهرا(س) در زندگی بیشتر قابل درک است.
معیار مهم حضرت زهرا(س) برای گرم نگه داشتن کانون خانواده، عبادت پروردگار به عنوان بهترین زینت باطنی مومن است، موضوعی که باید در حفظ و پایداری آن به عنوان عاملی که زوجین را از افتادن در ورطه بسیاری از خطاها و لغزشها در جامعه امروز حفظ میکند، توجه وافر داشت. چنانکه حضرت حضرت صدیقه طاهره(س) به این موضوع تا آن اندازه توجه داشت که در شب عروسی خود نیز به عبادت پرداخت. نقل است که در شب ازدواج، امام على(ع) فاطمه زهرا(س) را نگران و گریان دید، فرمود: «چرا ناراحتى؟ پاسخ داد: در پیرامون حال و رفتار خویش فكر كردم، به یاد پایان عمر خویش و منزلگاه دیگر به نام قبر افتادم كه امروز از خانه پدر به خانه شما منتقل شدم و روزى دیگر ازاینجا به‏طرف قبر و قیامت خواهم رفت، در این آغازین لحظه‏های زندگى، تو را به خدا سوگند می‏دهم كه بیا تا به نماز بایستیم تا با هم در این شب خدا را عبادت كنیم.»
علاوه بر این رفتارِ عملی معنوی، آن حضرت به زینت‏های ظاهری برای جلب رضایت همسر خویش و آرامش بخشی بسیار توجه داشتند. در سیره و منش آن حضرت نقل است که همواره بر آن بود در محیط خانه و خانواده، خوش‏بو و آراسته باشد و موهبت زیبایی و جمال بی‏مانندش را تنها برای همسرش علی(ع) نمایان می‏ساخت و همیشه نزد خود عطر نگه می‏داشت. ام‏سلمه می‏گوید: «از ریحانه پیامبر خدا(ص) عطر خواستم و گفتم: سرورم! آیا عطر و بوی خوشی نزد خویش دارید؟ ایشان فرمود: آری و بی‏درنگ شیشه عطری آورد و اندکی از آن را بر کف دستم ریخت. بوی خوشی از آن برخاست که هرگز به مشامم نرسیده بود.» حتی آن بانوی گرامی اسلام در واپسین لحظه‏های زندگی‏اش به این موضوع توجه داشت و به اسماء فرمود: «عطر مرا که همیشه خود را با آن عطرآگین می‏کردم، بیاور».
این آموزه‏های رفتاری به خوبی نشان میدهد که برای اینکه کانون عشق و محبت خانواده گرم بماند، علاوه بر اینکه همسر باید خود را در خانواده جذاب و مایه آرامش و سکون قرار دهد، شوهر نیز باید با رعایت تقوا و پاکدامنی، به همسر خویش توجه داشته و از برقراری هرگونه رابطه پرخطری پرهیز کند تا بتواند عشق و علاقه به همسر خویش را همواره گرم و پر نشاط نگه دارد.
مقام معظم رهبری در این خصوص اینگونه توصیه می‏فرمایند: «اسلام که راجع به حجاب حرف می‏زند، آیات قرآن که راجع به حجاب حرف می‏زند، راجع به حدود زن و مرد با یکدیگر دستور دارد، این به خاطر خود مردم است، به خاطر همین خانواده‏هاست. همین دخترهای جوان که شوهرشان را می‏خواهند از دست ندهند، این پسرهای جوان که زن محبوبشان را می‏خواهند از دست ندهند، این، بدون حجاب و بدون رعایت نمی‏شود، آیاتِ قرآن این طور حکمت آمیز و عمیق است.»

هنر تقسیم کار در خانواده
از مهمترین مسائلی که با بروز و ظهور صورتهای جدید زندگی و بخصوص اشتغال همسران در بیرون از خانه، رعایت آن بیشتر در زمانه حاضر احساس میشود، مشارکت در کارهای خانه است. مقام معظه رهبری در این باره راهکار تقسیم کار را ارائه میدهند که حلال بسیاری از نزاعهای خانوادگی است: «وقتی دو نفر در کنار هم قرار می‏گیرند و همسر می‏شوند، بعضی از وظایف وجود دارد که بین اینها مشترک است. مانند کشیدن بارهای خانواده، همکاریهای گوناگونی که در راه بردن خانواده مؤثر است. اینها باید با هم همکاری کنند. این کارها بین زن و مرد مشترک است. حداکثر این است که تقسیم کار شود. گاهی تقسیم کار هم نمی‏کنند امّا بهترش این است که تقسیم کار هم بشود. بخشی از کارها را زن انجام می‏‏دهد، بخشی از کارها را مرد انجام می‏دهد. مثل همه‏‌ی همکاریهایی که وجود دارد؛ مثل همه‌‏ی همسنگریها.»
عمل به این توصیه با توجه به شیوه رفتار حضرت علی(ع) و حضرت زهرا(س) در خانواده خویش بیشتر قابل درک است. چراکه با وجود آنکه رسول خدا(ص) در اولین شب ازدواج علی(ع) و زهرا(س) كارهای خانه و بیرون از خانه را میان آنان تقسیم نمود و فرمود: «خمیر كردن آرد و پختن نان و تمیز كردن و جارو زدن خانه به عهده فاطمه(س) باشد و كارهای بیرون منزل از قبیل جمع‏آوری هیزم و مواد غذایی را علی(ع) انجام دهد»، اما با این حال در روایت است که حضرت علی(ع) در کارهای خانه به همسر خویش کمک می‏کرد. امام صادق(ع) در این باره می‏فرماید: «امیرالمؤمنین(ع) برای منزل هیزم می‏آورد، آب تهیه می‏کرد، منزل را جارو می‏کرد، در پاک کردن عدس کمک می‏کرد. فاطمه علیهاسلام هم گندم و جو آرد می‏کرد، خمیر درست می‏‌نمود و نان می‏پخت.»

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
 [ 09:49:00 ق.ظ ]

ازدواج دختر یک طلبه ...

همگی وارد اتاق شدیم.خانم ها ایستاده بودند، گفتم: بفرمایید بنشینید، چرخی به دور خود زد گفت:کجا بشینیم!
پتو های رنگ و رو رفته را نشان دادم گفتم: بفرمایید.
در این خانه هم سکونت داشتیم، هم یک اتاقش دفتر کار امام جمعه بود.
اتاقی برای پذیرایی مهمان نداشتیم، زندگی مان متوسط بود. اتاق نشیمن بچه ها با فرش ماشینی بیست سال کار کرده مفروش بود. اتاق کار امام جمعه هم با یک موکت زبر مثل اسکاچ ظرف شویی و پتو های زرد رنگ و رو رفته مفروش شده بود!
من فکر کردم این خانم ها برای مساله شرعی آمده اند، وقتی نشستیم، پرسیدم بفرمایید: موضوع چیه؟

که یکی از خانم ها که خواهر داماد بود، گفت: ما برای خواستگاری آمده ایم!
پرسیدم: چه کسی ما را معرفی کرده است؟ گفت: فلان شخصیت که برایم معتبر بود، بعد شروع کرد به تعریف کردن از داماد که: مهندسه، سیده، رزمنده بوده و… در ادامه اضافه کرد که: من پنج تا دختر دارم اگر یک همچون کسی بیاید روی کف دستم دختر بهش میدهم!
من از این نکته اش خوشم نیامد، که برای برادرش دختر خودش را که خواهر زاده ی داماد می شد، مثال زد.
دخترم را صدا زدم. آمد تا خواستگار، او را ببیند. شیرینی را در یک بشقاب ملامین آورد،
نخوردند. روز میلاد پیامبر صلی الله علیه وآله بود، گفتم: این شیرینی میلاد پیامبر و سالگرد ازدواج خودم و تولد پسرم هست، میل کنید، نخوردند و بلند شدند رفتند. برای بدرقه تا دم در حیاط دنبالشان رفتم، توی حیاط طنابی که بچه ها با آن بازی می کردند افتاده بود ، از پشت به چادر خواستگار گیر کرده بود و با او کشیده می شد، پایم را روی طناب گذاشتم تا همراهشان نبرند!

با توجه به امتیازات و شخصیت معرف اگر می پسندیدند حتما برای دامادی می پذیرفتم!
بعد از چهار ماه دوست آن آقا برای خواستگاری از دخترم آمد و توی همان اتاق و همان دکور، ازدواج صورت گرفت.
بعد ها دخترم گفت: مامان خدا به ما رحم کرد که وضع مارا نپسندیدند!
با همان خواستگار که دوست داماد ما بود رفت و آمد داشتند. همسرش از خواهر شوهرش و زخم زبان ها و دخالت های او در زندگیش خیلی شکایت داشت، به طوری که اشک میریخت که دل آدم براش کباب می شد.
آن خواهر شوهر برای زندگی مبلمان و فرش دست باف و دکوراسیون خانه امام جمعه آمده بود، که وضع جگر خراش خانه امام جمعه را دید، فرار را بر قرار ‌ترجیح داد.
دیدم آیه کریمه چقدر زیبا بیان کرده است: “عَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ"، شاید به علت نداشتن امکانات تجملی زندگی از فرار خواستگار نا امید شویم و آرزوی زندگی با تجمل را داشته باشیم، ولی آن زندگی می توانست برای ما شری باشد که قابل تحمل و باعث خوشبختی نبود. و این زندگی خیلی متوسط که باعث کراهت ما بود، بهترین خیر را برایمان داشت.
وقتی جهیزیه ای که در حد متوسط بود را به خانه داماد بردند، داماد اعتراض داشت که من یک بسیجی هستم چرا این همه وسایل آورده اید!

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
 [ 09:43:00 ق.ظ ]

تلخ وشیرین یک طلبه ...

سال 54 بود، من به شدت بیمار بودم، تازه صاحب یک دختر شده بودیم، در یک خانه 70 متری که نیمه کاره بود زندگی می‌کردیم. البته پیشنهاد خودم بود که اول یک اتاق بسازیم و ساکن شویم تا از شر اجاره خانه خلاص شویم، در ضمن باید بگویم که پول خرید زمین را از مادرم قرض گرفته بودیم. بنا داشتیم که کارگریش را همسرم انجام می‌داد. آنروز یک چهارم جگر خرید تا کمی تقویت شوم!

وقتی جگر را پختم، آمد گفت: بوی جگر به مشام بنای پیر رسیده مقداری بده تا به او نهار بدهم! همه جگر را که اندکی بیش نبود توی سینی گذاشتم تا به بنا بدهد.

غروب که بنا رفت متوجه شد که پنجره را کج کار گذاشته است. آنشب تا صبح پنجره را کَند و دوباره خودش پنجره را کار گذاشت. پرسیدم چرا خودت این کار را می‌کنی ؟

گفت: نمی خواهم صبح که می‌آید بفهمد که کارش ناقص بوده است و شرمنده شود!

 

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
[پنجشنبه 1398-05-10] [ 01:41:00 ب.ظ ]

تجربه نگاری یک رهبر ...

زندگی اسلامی

حضرت امام خمینی‏(ره):

نظر اسلام به این است که انسان بسازد معیارهای اسلامی خانواده مطلوب،

نظر اسلام به این بوده است که بشر بسازد، تمام بشر را. … یعنی آمده است که همه بشر را به این صورتی که می‌خواهد درآورد، به یک صورت عادلانه درآورد. … می‌خواهد یک انسان عادل به تمام معنا که انسان باشد، هم عقلیتش عقلیتِ انسان باشد، هم نفسیتش نفسیتِ انسان باشد، هم ظاهرش ظاهرِ انسان و مؤدَّب به آداب انسانی باشد، می‏‌خواهد این مطلب را اجرا بکند.(صحیفه امام،ج۴، ص۴۵۰و ۴۵۱)
* توجه به معیارهای اسلامی انتخاب همسر
اسلام در انسان این نظر را داشته است که آن زوجی که انتخاب می‏‌شود چه جور باشد تا از این زوج یک انسان صحیح پیدا بشود. آن زنی که انتخاب می‏‌کنی چه جور زنی باشد تا از این دو نفر زوجین یک انسان پیدا بشود؛ بعد هم به چه آدابی باید باشد. روی چه ادبی این ازدواج باید باشد، بعد هم در چه حالی باید تلقیح بشود و چه آدابی دارد، بعد هم در ایام حمل چه ادب هایی هست، بعد هم در ایام شیر دادن چه ادب هایی هست؛ همه اینها برای این است که این مکتب‌های توحیدی که بالاترینش اسلام است، آمده اند برای اینکه انسان درست کنند؛ نیامده اند که یک حیوانی منتها دارای ادراکاتی که حدود همان حیوانیت و همان مقصدهای حیوانی باشد، منتها یک قدری زیادتر، نیامده اند این را درست کنند؛ آمده اند انسان درست کنند.(صحیفه امام،ج۸، ص۴۱۴)‏* نقش والای همسران در خانواده
نقش زن در جامعه بالاتر از نقش مرد است؛ برای اینکه بانوان علاوه بر اینکه خودشان یک قشر فعّال در همه ابعاد هستند، قشرهای فعّال را در دامن خودشان تربیت می‏‌کنند. خدمت مادر به جامعه از خدمت معلّم بالاتر است، و از خدمت همه کس بالاتر است. و این امری است که انبیا می‌خواستند؛ می‌خواستند که بانوان قشری باشند که آنها تربیت کنند جامعه را، و شیر زنان و شیر مردانی به جامعه تقدیم کنند.(صحیفه امام، ج ۱۴، ص ۱۹۷)

*ساده‏زیستی خانواده علوی؛ الگوی خانواده‏‌های اسلامی حضرت امیر(ع) که خلیفه مسلمین بود، خلیفه یک مملکتی که شاید ده مقابل مملکت ایران بود از حجاز تا مصر، آفریقا، کذا و کذا، یک مقدار هم از اروپا، این خلیفه الهی وقتی توی جمعیت بود مثل همه ما که نشسته ایم با هم، این هم زیر پایش نبود، همین بود که یک پوست داشتند. به حسب نقل یک پوست داشتند که شب خودش و حضرت فاطمه رویش می‏‌خوابیدند و روز روی همین پوست، علوفه شترش را می‏ریخت، پیغمبر هم همین شیوه را داشت.(صحیفه امام، ج‏۸، ص ۴۲۸)* توجه به معنویات و پرهیز از مادیات
آن مقداری که برکات از کوخ‌ها در دنیا منتشر شده است هیچ در کاخ‌ها پیدا نمی شود. ما یک کوخ چهار پنج نفری در صدر اسلام داشتیم، و آن کوخ فاطمه زهرا(س) است. از این کوخ‌ها هم محقرتر بوده لکن برکات این چی است؟

برکات این کوخ چند نفری آن قدر است که عالم را پر کرده است از نورانیت و بسیار راه دارد تا انسان به آن برکات برسد. این کوخ نشینان در کوخ محقر، در ناحیه معنویات آن قدر در مرتبه بالا بودند که دست ملکوتی‌ها هم به آن نمی رسد؛ و در جنبه‌‏های تربیتی آنقدر بوده است که هرچه انسان می‏‌بیند برکات در بلاد مسلمین هست و خصوصاً در مثل بلاد ماها، اینها از برکت آنهاست.(صحیفه امام، ج‏۱۷، ص۳۷۳) 2مقام معظم رهبری‏(مدظله‏‌العالی):

خانواده، سلول حقیقی مجموعۀ پیکرۀ جامعه اهمیت خانواده از منظر اسلام
آدم تنها، مرد تنها و زن تنها که همۀ عمر را به تنهایی می‏‌گذرانند، از دید اسلام یک چیز مطلوبی نیست. مثل یک موجود بیگانه است در پیکرۀ انسانی. اسلام اینطور خواسته که خانواده، سلول حقیقی مجموعۀ پیکرۀ جامعه باشد نه فرد تنها.»(خطبه عقد: ۵/دی/۷۵)
* ملاک انتخاب همسر و کفویت مدنظر اسلام
در شرع مقدس اسلام آنچه که معین شده است این است که دختر و پسر باید کفو یکدیگر باشند. و عمده مسأله در باب کفو، عبارتست از ایمان؛ یعنی هر دو مومن، هر دو دارای تقوی و پرهیزگاری و هر دو معتقد به مبانی الهی و اسلامی و عامل به آنها باشند، اینکه تأمین شد، بقیه چیزها اهمیتی ندارد… وقتی تقوا و پاکدامنی و طهارت دختر و پسر معلوم شد، سایر چیزها را خدای متعال تأمین می‏فرماید.(خطبه عقد:۱۱/شهریور/۷۲)

* تقدم تقوا و عفاف بر مال و جمال
اگر چنانچه کسی به خاطر مال و جمال ازدواج کند، طبق روایت ممکن است خدای متعال مال و جمال را به او بدهد و ممکن هم هست ندهد. اما اگر چنانچه برای تقوا و عفاف قدم بگذارد و ازدواج بکند، خدای متعال به او مال هم خواهد داد، جمال هم خواهد داد. ممکن است کسی بگوید جمال که اعطا کردنی نیست؛ یک کسی یا جمال دارد یا ندارد! معنایش این است که چون جمال در چشم شما و در دل شما و در نگاه شماست، اگر انسان کسی را که خیلی جمیل هم نباشد، دوست داشت او را جمیل می‏بیند. وقتی کسی را دوست نداشت هر چقدر هم جمیل باشد به نظر او جمیل نمی‌‏آید.(خطبه عقد:۱۳/دی/۷۷)
* پرهیز از تجملات برای رسیدن به خوشبختی حقیقی
یکی از موجبات سعادت خانواده‏ها و اشخاص، این است که تقیّدات زاید و تجمّلات زیادی و پرداختن بیش از اندازۀ لازم به امور مادی، از زندگی‏‏ها دور شود. لااقل بخش اصلیِ زندگی محسوب نشود. یک‏چیز حاشیه‏ای، یک کنار باشد. زندگی را از اوّل باید ساده برداشت و محیط زندگی را باید محیط قابل تحمّلی کرد.(خطبه عقد:۸/خرداد/۷۲).
* اهمیت «سازگاری» در زندگی
اینکه میگویند شما سازگار باشید، یعنی شما با هر وضعیتی که هست و پیش آمده، بسازید. معنای سازگاری این است. یعنی چیزهایی در زندگی پیش می‏آید. خب دو نفرند باهم تا حالا آشنایی نداشتند، زندگی نکردند، ممکن است فرهنگشان دو تا باشد. ممکن است عاداتشان دو تا باشد. اوّل ممکن است یک ناسازگاری‏هایی ببینند، حالا اوّل ازدواج که نه آدم هیچ متوجّه نیست. بعد از (یه) خرده که گذشت، ممکن است یک ناسازگاری‏هایی حس کند، آیا باید اینجا از هم سرد شوند و بگویند: این مرد یا این زن دیگر به درد من نمی‏خورد؟! نه! شما باید خودتان را با این مسأله تطبیق دهید. اگر چنانچه قابل اصلاح است، اصلاحش کنید و اگر دیدید نه، کاری‏اش نمی‏شود کرد، خب با او بسازید.(خطبه عقد:۱۶/فروردین/۷۹)

* نه مردسالاری و نه زن‏سالاری
این‏طور هم نیست که بگوییم همه‏‌جا خانم باید از آقا تبعیت کند؛ نخیر. چنین چیزی نه در اسلام داریم و نه در شرع الرّجال قوّامون علی النّسا، معنایش این نیست که زن بایستی در همۀ امور تابع شوهر باشد. نه! یا مثل برخی از این اروپا ندیده‏‏های بدتر از اروپا و مقلّد اروپا، بگوییم که زن بایستی همه‏‌کاره باشد و مرد باید تابع باشد. نه این هم غلط است. بالاخره دو تا شریک و دو تا رفیق هستید. یکجا مرد کوتاه بیاید، یکجا زن کوتاه بیاید. یکی اینجا از سلیقه و خواست خود بگذرد، دیگری در جای دیگر، تا بتوانید با یکدیگر زندگی کنید.(خطبه عقد:۱۹/فروردین/۷۷).

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
 [ 11:34:00 ق.ظ ]

تجربه زندگی طلبگی از کودکی ...

از بچگی طعم زندگی طلبگی را با تمام وجود و تک تک سلولهای خاکستری مغزمون چشیدیم. من بودم و هفت هشت خواهر برادرای دیگر، با یک پدر طلبه که باید شکم این همه نون خور را سیر می کرد.
سر کوچه ی ما یک کبابی بود با مهتابی سبز و ریحانهای سبز ترد و نان سنک، که هر ظهر قبل از نهار بوی کبابش اشتها را تحریک می کرد!
من و هیچ یک از برادرانم هرگز از این میل سخنی بر زبان نیاوردیم، این زمان به سالهای دهه چهل قبل از انقلاب مربوط است. اتفاقا بعد ازدواج، منزلی که اجاره کردیم، کنار مغازه کبابی بود با همان مختصات خانه پدری!
منتها با این تفاوت که در خانه پدری کودک بودم، ولی در موقعیت جدید من دوران بارداری را می گذراندم، آنهم در سن 17 سالگی.
این بوی کباب باز هم اشتهای مرا تحریک می کرد و همسرم یک طلبه بود، با شهریه ای شصت تومان و منزلی که کرایه اش نود تومان بود! یعنی علاوه برکسری کرایه باید هزینه آب و برق و مخارج خورد و خوراک راهم تامین می کرد.
القصه ما همینطور که در کودکی پا روی نفسمان گذاشته بودیم، این هنر در زمان بارداری هم یاری مان کرد نفسمان را لگد کوب کردیم؛ هرگز از بوی کباب سخنی به میان نیاوردیم.
این سرکوب کردنها در تربیت فرزندان بسیار تاثیر گذار بود، باعث شد که به شدت قدرت نه گفتن داشته باشند.
وقتی یک مادر باردار گرفتار خرافات می شود که اگر هوس چیزی کرد باید حتما از آن بچشد، اگر نچشد روی بچه اش تاثیر بد می گذارد، برعکس اثر می کند و سبب می شود که کودک و ارضای خواسته هایش کم تحمل شود و نتواند کنترل نفس داشته باشد.

این مقاومت نفسانی در زمانی که  وسعت مالی هم به لطف خداوند پیش آمد باز هم هرگز برای لذت غذایی را نخوردیم بلکه فقط برای رفع نیاز بدن؛ منظور هیچ وقت به قول خرافاتی ها عقده ای نشدیم.

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
[چهارشنبه 1398-05-09] [ 11:59:00 ق.ظ ]

تجربه زندگی طلبگی2 ...

با خودم گفتم، ابوالزوجه خیلی بی رحم نبوده. ماهگل را فرستاده تا دلتنگیم را برطرف کند…. که نزدیک بود از وحشت سکته کنم، منتظر پوست لطیف ماهگل بودم؛ که دستم پر از ریش شد، چشماهاش باز شد.

توی تاریکی فهمیدم که به کاه دون زده ام!

فوری دستم را برداشتم و سرم را بردم زیرلحاف، فکر می کردم که ابوالزوجه بوده از شدت شرم و ترس بدنم به لرزه افتاده بود.

برای توجیه شرمندگی توجیهات زیادی را ساختم که خودم را خلاص کنم ولی نمی شد.

دست آخر بعد از نماز صبح بدون خداحافظی فرار را بر قرار ترجیح دادم، هنوز که هنوز است از روبرو شدن با ابوالزوجه کراهت دارم.

http://blog101.kowsarblog.ir/%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B2%D8%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D8%B4%D8%B5%D8%AA%DB%8C

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[سه شنبه 1398-05-08] [ 02:59:00 ب.ظ ]

تجربه نگاری یک استاد ...

 

تا چراغعلی از رختخواب کنده بشه، مادر ناز گل گفت: دیدی چه خاکی بسرم شد! نازگل گفت: بدو برو توی پستو قایم شو.

چراغعلی بلند شد دوید به طرف پستو، دوباره برگشت کلاه طلبگی و قبای مخصوصش را ورداشت دوید توی پستو.

پستوی تاریک مثل فضایی پر از قیر، افتاد لابلای دیک و تشت و خلاصه وسایل انباری.همونجا گیر کرد نه راه پس داشت، نه راه پیش!

ضربان قلبش به شدت می تپید، گمان می کرد الآن که پدر نازگل بشنوه!

کم کم سکوت بر اتاق مسلط شد، چراغعلی آهسته پایش را که کج شده بود، کمی دراز کرد؛ خدا روز بد نیاره، ملاغه بزرگ سمنوپزی سر خورد و افتاد روی دیک و صدای وحشتناکی تولید کرد.انعکاس صدا آنقدر بلند بود، که چراغعلی یه لحظه گمان کرد که دچار ایست قلبی شده است!

چند ثانیه طول نکشید که پدر ناز گل با فانوس بالای سرش ایستاده بود، دستش را به طرف چراغعلی دراز کرد و گفت: بالام (پسرم) چرا اینجا؟!

رنگت چرا اینطور سفید شده؟!روکرد به مادر نازگل، آرواد(زن) مهمان را توی پستو پذیرایی می کنی؟!

بعد به چراغعلی گفت: برو توی رختخوابت بخواب، الآن صبح میشه.

خدا رحمتش کنه بنده خدا استاد خوبی بود.

نام ها مستعار هستند .

 

 

 

 

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
 [ 01:24:00 ب.ظ ]

وقتی انگلیسی حرف زد ...

چند تا مرد هیپی(توریست‌های دهه پنجاه، شلوار جین پاره و موهای بلند ژولیده) آمدند جلوی من و همسرم و شروع کردند با انگلیسی حرف زدند.
ما هم که انگلیسی بلد نبودیم، نمی فهمیدیم چی می پرسند! که همسرم جوابشون را داد!
با لهجه انگلیسی، گفت: من فارسی بلد نیستم، درحالیکه داشت فارسی حرف می زد.
من هم هاج واج کنارش ایستادم با تعجب نگاهش می کنم!
خلاصه گارسن رستوران به دادمان رسید، آمد با یک کلمه انگلیسی و یک کلمه فارسی جوابشون را داد.
پ ن
به طلبه هامون سفارش می کردم که حداقل در کلاس درس ادبیات فارسی، با زبان فارسی حرف بزنید.
وقتی از شما سؤال می کنند بتوانید جواب درستی بدهید، حالا زبان عربی و انگلیسی بماند که هر کدام برای یک مبلغ یک ابزار مهمی است، تا بتواند با دیگران ارتباط برقرار کند.

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
 [ 01:21:00 ب.ظ ]

تجربه زندگی طلبگی1 ...

شال و کلاه کردم که به دیدن ماهگل بروم چندین بار به آینه نگاه کردم، تا همه چیز مطابق میل او باشد.
تازه نامزد شده بودیم ولی هنوز نتوانسته بودم چهره‌اش را در ذهنم هک کنم.
روانه خانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شان شدم. با خوشامد گویی ابوالزوجه محترم در اتاق پذیرایی منتظر و چشم به در نشستم.
صدای دستگیره در مرا به هیجان آورد، با خوشحالی به پرده آویخته جلوی در نگاه کردم، که ابوالزوجه با سینی چای ظاهر شد.
از جا پریدم که حاج آقا چرا شما زحمت کشیدی، سینی چای را گرفتم و روی پتو نشستیم.
از همه چیز و همه جا پرسید و من مثل یک شاگرد نمونه جواب دادم.
حتی از درسم سؤالاتی کرد و تبحرم در صرف و  نحو را ستود.از استاد و حوزمان پرسید، از خاطرات طلبگی خودش گفت.
پذیرایی به همین منوال گذشت و من تمام گل های روی پرده را هم شمارش کردم و هیچ باری ماهگلم را پس پرده ندیدم.

با خودم فکر می کردم که نگاه کردن به چهره عالم  و روی زیبا از چند تا موضوعاتی است که عبادت حساب می شود، در این شب فقط دیدن روی عالِم قسمتم شده است.
بعد از شام ابوالزوجه سفره شام را هم جمع کرد و برد. با خودم گفتم این دفعه حتما می آید و او را می بینم، که صدای دستگیره مثل آهنگی خوش و روح نواز از تخیلات خارجم کرد.
می خواستم به طرف در پرواز کنم، و پرده را کنار بزنم تا زودتر ببینمش،که تشک و لحاف به داخل اتاق افتاد و پشت سرش جناب ابوالزوجه با یک بالشت وارد اتاق شد.
بلند شدم با شرمندگی رختخواب را پهن کردم، با شب بخیر گویی ایشان رفت و من آماده خواب شدم.
خوابم نمی برد، هرچه تلاش می کردم تا چهره ماهگلم را تصور کنم نمی شد، فقط یک لحظه بعد از عقد چادرش سُر خورد و چشمم به چشم های پر از حیای او افتاده بود.از آن روز چند ماه می گذشت.
بافکرش خوابم برد، نیمه شب بود که از خواب پریدم، در تاریکی اتاق رختخوابی را کنارم دیدم، از خوشحالی می خواستم فریاد بکشم که با دستم جلوی دهانم را گرفتم، آروم دستم را بردم تا صورتش را لمس کنم که از ….

ادامه دارد

 

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
 [ 01:18:00 ب.ظ ]

طلبه ای که مردنی بود ...

طلبه ای که مردنی بود

آمد پیشم گفت: دارم می میرم.
گفتم:دکتر دیگه‌ای، خارج کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن؛گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم:ان شاء الله خدا کریمه، بهت سلامتی میده.
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ای است.
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: از وقتی فهمیدم دارم می میرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم کارم شده بود در اتاق موندن و غصه خوردن. تا اینکه یک رو به خودم گفتم تا کی#منتظر مرگ باشم؟
خلاصه یک روز از خونه زدم بیرون مثل همه شروع بکار کردم. اما با مردم فرق داشتم، چون قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت.
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتار ای غلط مردم اذیتم نمی کرد. با خودم گفتم بگذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن. آخه من#رفتنی ام و اونا انگار نه.
سرتونو درد نیارم من کار می کردم اما حرص نداشتم بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم ودوستشون داشتم. ماشین عروس که می دیدم ار ته دل شاد می شدم و دعا می کردم.

گدا که می دیداز ته دل غصه می خوردم و بدون اینکه حساب کنم کمک می کردم. مثل پیرمرد! برا جونا آرزوی خوشبختی می کردم. الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم.
حال سوالم اینه که من به خاطر #مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن رو قبول می کنه؟
گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه.
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت می رفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!

یک چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرر وقت دارم. با تعجب گفتم : مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!!

گفتم: پس چی؟

گفت:فهمیدم #مردنیم، رفتم دکتر گفتم: می تونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه!

گفتم: خارج چی؟ و باز گفتنند:نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟ باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد…!

پناهیان

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
[دوشنبه 1398-05-07] [ 10:35:00 ق.ظ ]

طلاب در المپیک ورزشی یا هتل 5 ستاره ...

 ورزش طلاب

نرمش در حیاط مدرسه

دنیای عجیبی است، چشمها حقیقت را نمی بیند و گوشها حق را نمی شنود، علت حسادت است یا بی بصیرتی یا سوء مدیریت!
هر از چند گاهی برای بازرسی از مرکز به مدارس می آیند، طلاب را جمع می کنند و یک فرمی به آنها می‌دهند؛ تارضایت طلبه از مدیر و کادر بدست آورند.
یک مدیر  نمی تواند همه را راضی کند، مگر امام علی علیه السلام توانست همه مردمش را راضی کند، (کتاب جاذبه و دافعه علی)، می گویند اهالی یک ده نزد مجتهد شان رفتند و از ملای ده تمجید بسیار کردند که همه اهالی از او رضایت دارند، مجتهد عصبانی شد گفت: بگویید ملای منافقی دارید که توانسته است همه راضی کند. در میان طلاب هستند کسانی که تخلف دارند، مثلا یکی دوست دارد سر جلسه امتحان تقلب کند، و بعضی پیدا می شوند که رفتارهای غیر شرعی دارند و از طرف مدیر تذکر لسانی و بعد کتبی می گیرند.
این افراد چون هیچوقت به تعالی فکری نمی رسند و اجبارا مدیر آنها را تحمل می کند (چون اخراج نمی شوند)تا دوره تحصیلی آنها تمام شود؛ لذا این افراد در مدرسه برای خود همفکرانی هم از هر پایه جمع می کنند.
مثالا وقتی امسال برای بازرسی آمده بودند، بعد از دیدار با طلاب، به مدیر گفتند ،که طلاب می گویند ورزش نداریم، در حالیکه وسایل بدنسازی در حیاط مدرسه نصب شده با ان هیکل بزرگشان را نمی دیدند و فقط به گفته طلبه بیمار فکر گوش داده بودند. قرار نیست ما طلاب را برای المپیک جهانی بفرستیم، مهم این است که طلبه صبح که بیدار می شود نرمش کند.
یکی دیگر گفته بود ما استاد اخلاق نداریم، در حالیکه هر هفته امام جمعه و یکی از علما برای اخلاق در جمع طلاب اخلاق سخن می گوید، همان طلبه که می گوید استاد اخلاق نداریم، او را باید بزور به کلاس اخلاق بیاوریم که همیشه مشغول بازی با موبایل است وقتی هم میگویی موبایل نباید بیاورید به مدرسه از مدیر شاکی می شود و گزارش عکس می دهد.
یا از غذای مدرسه می پرسند؛ طلبه گمان می کند که به هتل 5 ستاره آمده است و باید هر وعده کباب بختیاری یا شیشلیک و برگ و یا چلو مرغ بخورد، چیزی که در خانه خودشان هم شاید سالها نخورده باشد!

حوزه مکانی برای ترفیع علوم دینی است نه ایستگاه شکم!
و این بازرسان خوش باور یا حسود هم همان را نقاط ضعف  بزرگ می کنند و نتیجه اش لغو مجوز خوابگاه می‌شود. چرا می گویم حسود چون مدارسی را می شناسم که یک اتاق را خوابگاه کرده اند نه مسئول خوابگاه دارند و نه امکانات مدرسه مارا ولی مجوزشان لغو نشده است.
علت دارد که حسود می شناسمشان چون اساتید مدرسه ما همه مجوز تدریس دارند ولی مدرسه ای که نام اساتید مجوز دار حوزه برداران را در سامانه اساتید قرار داده بود ولی از طلاب بدون مجوز استفاده میکرد، با آنکه می دانستند هیچ تذکری نمی دادند ولی دائم به مدرسه ما گیر می دهند!
چرا این کار را می کنند جون وقتی وارد مدرسه می شوند همه جای مدرسه را پر از کلام امام خمینی و رهبری میبیند، می فهمند که کدام مدرسه انقلابی است و کدام مدرسه انقلابی نیست و یا حتی طرفدار فتنه سبز بوده است لذا ناخود آگاه از آن مدارس حمایت می کنند و مدارسی مثل مدرسه مارا را سنگ اندازی می کنند.

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
[جمعه 1398-05-04] [ 10:16:00 ق.ظ ]

گاندو در حوزه ...

از طرف سپاه جلسه بود شرکت کنندگان بسیجی های آقا و خانم بودند. سخنران که پاسدار بود اول یک کلیپی از سخنرانی حاج آقا انصاریان پخش کرد که در آن کلیپ حجت الاسلام انصاریان موضوعی را بیان کرد که پاپ 7000 نفر از کشیش هارا دعوت کرد و پرسشی داشت از آنها که چه ایده ای دارید تا دین اسلام را نابود کنیم؟ همه 7000 نفر ایده دادند. از میان 7000 ایده یک ایده بهترین ایده شناخته شد. آن ایده این بود که تلاش کنید که دختران مسلمان بدون پوشش در کوچه خیابان و پارکها ولو شوند تا جوانها با آنها مشغول گردند. تا اینجای قضیه چیز عجیبی نیست؛ این کار سابقه ای در اندلس دارد که منجر به شکست اسلام شد، یعنی غیر از این کار از دشمن توقع نباید داشت؛ او وظیفه ی شیطانیش را به نحو احسن انجام می دهد.
و ایشان ناله و فریاد می کرد که در قیامت حوزه های علمیه و علما …باید جواب گو باشند.
تعجب من از بعضی مدیران استانی حوزه‌های علمیه است، که متولیان واقعی فرهنگ اسلامی هستند در این وانفسای تلاش دشمن بر انحراف دختران جامعه، به جای اینکه به تقویت حوزه علمیه به پردازد؛ در مدرسه را تخته می‌کند، مجوز خوابگاهی سطح دیپلم و مجوز پذیرش سیکل که تنها مدرسه در استان است را لغو می کند.مدرسه ای که انقلابی و از هر جهت استاندارد است.
آیا کار او با پاپ تفاوتی دارد؟ آیا کار او با گاندو هماهنگ نیست؟ آنها هم هدفشان  به انحراف کشیدن زنان مسلمان است.
فقط گاندو از آمریکا هزینه دریافت می کرد ولی اینها با پول بیت المال در مسیر غیر مسقیم پاپ و آمریکا هستند، چون نتیجه یکی است.رها شدن تعدادی دختر مسلمان که قرار بود وارد حوزه شوند و مسائل دینی را آموزش ببینند.
وقتی طلبه را جذب حوزه می کنیم به اعتراف خودشان می گویند اگر حوزه نمی آمدیم حتما پوشش مان غیر از چادر می شد.

این افراد مصداق این آیه نیستند؟، «وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن مَّنَعَ مَسَاجِدَ اللَّهِ أَن يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ وَسَعَىٰ فِي خَرَابِهَا ۚ أُولَٰئِكَ مَا كَانَ لَهُمْ أَن يَدْخُلُوهَا إِلَّا خَائِفِينَ ۚ لَهُمْ فِي الدُّنْيَا خِزْيٌ وَلَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ » بقره114
کیست ستمکارتر از آن کس که از بردن نام خدا در مساجد او جلوگیری کرد و سعی در ویرانی آنها نمود؟! شایسته نیست آنان، جز با ترس و وحشت، وارد این (کانونهای عبادت) شوند. بهره آنها در دنیا (فقط) رسوایی است و در سرای دیگر، عذاب عظیم (الهی)!!

ترجمه
كیست ستمكارتر از آنكه نگذاشت نام خدا در مساجد الهى برده شود و سعى در خرابى آنها داشت؟ آنان جز با ترس و خوف، حقّ ورود به مساجد را ندارند. بهره ‏ى آنان در دنیا، رسوایى و خوارى و در آخرت عذاب بزرگ است.

آیا کاری که در حوزه علمیه انجام می‌شود با مسجد تفاوت دارد؟ بینشی که طلبه در حوزه دریافت می کند او را  در مسیر مسجد قرار نمی دهد؟نتیجه اینکه وقتی درب حوزه ای را بستند یعنی در مسجد را بستند!

طلبه‌ای داشتم که از نظر روابط محرم و نامحرم ضعیف بود، تصمیم گرفتم که عذر او را بخواهم، با قرآن استخاره کردم، آیه 114 بقره آمد، متوجه شدم که اخراج او یعنی مانع شدن از ورود به مسجد است؛ لذا منصرف شدم و در تربیت او تلاش وافر کردم.

حجت الاسلام رئیسی سخن مسئولانه‌ای را فرمود: ایشان فرمودند در هر مجموعه ای فسادی را دیدید باید اقدام کنید، اقدامی که بنده می توانم بکنم همین است که در فضای مجازی منتشر کنم، تا روز قیامت متهم به سکوت و ترس نشوم.

جناب آقای ازغدی هم پند موثری فرمودند: اگر مدیر تخلف کرد و به شکایت شما اعتنا نکرد بهترین راه برای امر به معروف او فضای مجازی است تا متوجه اشتباهش بشود.

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
[سه شنبه 1398-05-01] [ 10:54:00 ب.ظ ]

خمینی مشهد ...

 

 خمینی جهان شد

 

 بازجو وارد اتاق شد. بعد ـ چنان که گویی با دیدن من غافلگیر شده ـ گفت: این چیست؟

این هم در زندان یک نوع سؤال معروف است، چون من هرگز نشنیدم که بازجویی در مورد یک زندانی بگوید: این کیست؟

بازجو پاسخ داد: این خامنه‌ای است و از مشهد است. مرد تازه‌وارد، مثل اینکه با شنیدن نام من شگفت‌زده شده باشد، گفت: عجیب! این همان است؟ این همان کسی است که می‌خواهد «خمینی مشهد» بشود؟ این هم عبارتی بود که در پرونده‌ی من بارها تکرار شده بود: می‌خواهد خمینیِ مشهد باشد! بعد افزود: دکتر! او مرد خطرناکی است. سپس سرش را تکان داد و خطاب به من گفت: خامنه‌ای! تو از اینجا جان سالم به در نمی‌بری

پ ن

با اینکه باز جو های طاغوت اکثرا بیسواد و پر از حماقت بودند ولی این موضوع را بخوبی تشخیص داده بودند که او خمینی خواهد شد.

وقتی خداوند بخواهد موسی را در بغل فرعون حفظ می‌کند، همانگونه که یوسف را در چاه و زندان بزرگ کرد؛ امام خامنه ای را در زندان های طاغوت نگه می دارد.

کتاب را حتما بخوانید «دل خونی که لعل شد» خاطرات رهبر معظم انقلاب از روز های کودکی تا زندان و شنکنجه توسط ماموران ساواک.

 

 

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
[یکشنبه 1398-04-30] [ 11:49:00 ق.ظ ]

آموزش بی حجابی ...

دخترم از مدرسه نامه آورد که در جلسه‌‌ای که برای آموزش اولیا برگزار می شد شرکت کنم. اولین باری بود که به چنین جلسه‌‌‌‌‌‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌‌‌‌ دعوت می شدم، و این آخرین فرزندم که 15 ساله می شد.
با خودم فکر کردم که حتما باید شرکت کنم، شاید نکته‌‌‌‌‌های مهمی را تذکر بدهند که من تا حالا ازش بی خبر بودم.
زمانش را یادداشت کردم که فراموش نکنم و به کسی برای سخنرانی وعده ندهم.
جلسه شروع شد، آقای کارشناس شروع به سخن کرد. از اولین حرفش شخصیت خودش را نشان داد که از آن لیبرال‌های اصلاح طلب تندرو اصلِ اصل!
گفت و گفت: تیشه به ریشه تربیت دختران زد، اصلا ریشه را سوزاند. خیلی دلم برای خودم می سوخت که با چه خوشبینی آمده بودم که نکته‌‌‌های جدید تربیتی یاد بگیرم.
ضربان قلبم به شدت تند شد، احساس می‌کردم قلبم از پشت کمرم بیرون زده است.
تنم داغ شده بود، به سختی خودم را کنترل می‌کردم حرفی نزنم.
باخودم فکر کردم اگر نگویم این مادران یکی یکی کجا پیدا کنم بگویم، این شیطان است به سخنانش گوش نکنید.
بی‌غیرت می گفت: شما مادران نباید نگران آرایش دخترانتان باشید، این‌ رفتار‌ها اقتضای سنی فرزندان شما است!
شما فقط مراقب دخترانتان باشید که با پسران بیرون از خانواده دوستی برقرار نکنند، اما پسرعمو، پسرخاله، پسرعمه، پسردایی‌ها هیچ ایرادی ندارد!
دیگر طاقت نیاوردم، حرف‌‌هایم مثل گلوله شلیک می شد، بی وقفه حرف می زدم.
گفتم: مستند سخنان شما چیست؟ قرآن چنین دستوری داده؟ پیامبر چنین فرموده؟ ائمه این چنین راهنمایی کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند؟ عقلا و دانشمندان دین گفته‌‌‌‌‌‌اند: دختران در سن نوجوانی و جوانی آرایش کنند، به نظر شما قانون حجاب برای پیرزنان است، که مایوس از ازدواج هستند.
طبق نظر شما ماردران دختران را در ارتباط با نامحرمان فامیل آزاد بگذارند و قتی در این آزادی دخترش باردار شد، بین کدام یک از پسرعمو و پسرخاله و پسرعمه‌ها.دنبال پدر بگردد؟
منافقانه بلافاصله حرف را عوض کرد. که بله تربیت دختر خیلی مهم است باید از قبل از ازدواج به فکر آن بود.
خصوصا از سن هفت سالگی باید تربیت شود چون وظیفه مادری آینده را به عهده خواهد داشت…و از این حرف‌ها….
از جلسه آمدم بیرون به مدیر گفتم: این بی دین را از کجا آوردی که این مادران را گمراه کند!
گفت: کارشناس نداریم، گفتم چون کارشناس ندارید باید هر دزدی را برای گمراهی مردم بیاوری؟
این ماجرا در زمان دولت خائن خاتمی اتفاق افتاد. همان سال‌ها در اجلاس مدیران شرکت کردم و این ماجرا را برای یکی از مدیرا ن تعریف کردم، با شگفتی گفت: همین حرف‌ها را در در مدرسه شهر ما برای مادران دانش آموز، کارشناس گفته است.
معلوم شد که به آموزش و پروش ابلاغ کرده‌اند که در همه مدارس جار بزنند و حیا زدایی کنند.

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
[پنجشنبه 1398-04-20] [ 12:12:00 ق.ظ ]

تور گردشگری آنلاین ...

  آبشار آسیاب

ایرانگردی با قرآن

من از سرزمین زیبای ارس برایتان گزارش می نویسم.

همیشه مشتاق بودم تا از نزدیک سرنوشت مناطق جغرافیایی امت هایی را که از طرف خداوند گرفتار عذاب شده اند، ببینم؛ و اکنون سرزمین اصحاب ارس است که قرآن برایمان معرفی می کند.

گزارشی مستند از قرآن.

حتما داستان قوم ارس را در آیه 38سوره فرقان وَعَادًا وَثَمُودَ وَأَصْحَابَ الرَّسِّ وَقُرُونًا بَيْنَ ذَٰلِكَ كَثِيرًا با عنوان اصحاب الرس خوانده اید.

روایت این گردشگری را از زبان امیرالمومنین به تماشا می نشینیم.

در تفسیر صافی ذیل کلمه رس از امام صادق علیه السلام روایت شده است که وقتی امیرالمومنین در ماه رمضان در بستر استراحت می کرد ،مردی از بنی تمیم از حضرت تقاضا کرد تا در باره اصحاب رس برایش توضیح دهد.

حضرت فرمود تو از اخباری می پرسی که تا کنون کسی سؤال نکرده است.

 یافث بن نوح بعد از طوفان در کنار نهر «رود شاب» درخت صنوبر کاشته بود. این درخت مورد احترام مردم بود.

قوم رس مردمی بودند که درخت صنوبر را می پرستیدند،این قوم بعد از عصر سلیمان زندگی می کردند.12 شهر داشتند که در کنار رود ارس در بلاد مشرق واقع شده بود. شهر رود ارس از بزرگترین شهرها بود که گواراترین آب را داشت.آن12 شهر از این آب سیراب می شدند.

نامهای آن شهر ها عبارت بود از آبان، آذر، دی، بهمن، اسفند، فروردین، اردیبهشت،خرداد، تیر ،مرداد، مهر، شهریور.بزرگترین شهر که مرکز پایتخت آن شهر بود ، شهر اسفندیار بوده است.

پادشاه آن «ترکوذبن عابود» که فرعون معاصر حضرت ابراهیم بود، چشمه آب ارس و درخت صنوبر در این شهر بود که به سایر شهرها هم کشیده شده بود ودر هر شهر کاشته بودند.

درخت سر بفلک کشیده مقدس بود که کسی حق نداشت نه از آب چشمه بنوشد نه به درخت نزدیک شود.

اگر کسی تخلف می کرد به قتل می رسید.هرسال در هر شهر و قریه جشن می گرفتند و قربانی می کردند و به میان اتش می انداختند.

شیطان هم در این معرکه بازی می کرد ،به میان درخت صنوبر رفته و صدایی شبیه کودکان تولید می کرد و می گفت از شما راضی هستم.

در این هنگام سجده کنندگان از سجده برمی خواستند، شراب می نوشیدند و شادی می کردند.

خداوند پیامبری به نام حنظله را براین قوم مبعوث کرد، تا هدایت شوند. قوم ارس نپذیرفتند، به ناچار پیامبرشان از خدا خواست تا درخت را بخشکاند.

دعای پیامبر مستجاب شد، روز عید، قوم ارس دیدند درختشان خشک شده است عصبانی شدند که خدایمان از ما ناراحت شده است، پس باید این پیامبر را که با سحرش درخت را خشکانده است به قتل برسانیم.

به نقلی در کف همان چشمه چاهی کندند و او را در آن چاه زنده بگور کردند، پیامبر همچنان راز و نیاز می کرد تا از دنیا رفت.

خداوند برای این قوم که پیامبرشان را به قتل رسانده بودند، بلا نازل کرد.

عده ای از این قوم که مومن بودند برای فرار از بلا نزد عالمشان رفتند، او آنها را به پناه بردن به غار هدایت کرد. آنها به آن غار پناه بردند و به عجز ولابه در پیشگاه خداوند مشغول شدند.

بعد از چند روز بلا آمد و قوم ارس را نابود کرد از غار خارج شدند.

پ ن

وجه تسمیه جلفا یعنی بافنده، از قدیم الایام جلفا کانونی برای تولید کرم ابریشم بوده و اکنون در روستاهای این شهر ادامه دارد.سفر های مارکوپلو هم از اروپا به این شهر برای تجارت ابریشم بوده است.

ساکنی بومی جلفا در دوره صفویه به علت تهاجم عثمانی و قتل و غارت ارامنه به جلفای اصفهان منتقل شده اند، بنابراین ساکنین کنونی این منطقه از روستاهای اطراف به جلفا مهاجرت کرده اند که شیعه هستند.

رود ارس رود مرزی بین ایران و شوروی سابق است

از شهرهایی که برای آن قوم مقدس بوده است، آثار باقیمانده خرابه‌ای به نام بهمن در جلفا وجود دارد.

شهری به نام مغری در کناره روستای دوزال وجود دارد که همان شهر مهر است.

بخش خروانا همان شهر خرداد بوده است.و اردوباد که آن سوی رود ارس در کشور خودمختار آذر بایجان قرار گرفته است همان شهر اردیبهشت است.

غاری که مومنان قوم ارس به آن پناه بردند، آن طرف رود ارس در کنار شهر نخجوان با نام غار اصحاب کهف قرار دارد .

از آن تاریخ بعد از نزول عذاب کناره های رود ارس هیچوقت سبز و خرم نیست، در حالیکه هرجاییکه آب شیرین جریان دارد؛ مردم از برکات آب استفاده می برند ولی کناره ارس چنین چیزی وجود ندارد.در تمامی سواحل رود ارس جز درخچه ها گز خودرو چیزی نمی بینی.

قبر جرجیس نبی در دره شام واقع شده است که در نقل ها همان حنظله پیامبر است که بدست قوم ارس به قتل رسید.

کرامتی از کرامات جرجیس نبی

وارد مقبره شد بعد از کمی استراحت چشمش به در سبز رنگی افتاد که یه کناری به دیوار تکیه داده بود، باخودش فکر کرد این بیخود مانده و موریانه نابودش می کند ؛ بهتر است با خودم به خانه ببرم و استفاده کنم.
با طناب به کمرش بست و راه افتاد ، نیمه های راه خسته شد خواست که استراحت کند. آهسته طناب را باز کرد و کمرش را به تپه نزیدک کرد که در نیفتد . طناب را رها کرد ولی در از کمرش جدا نشد. وحشت زده شده بود، به پشت به زمین خوابید و هرچه تلاش کرد در جدا نشد. افرادی که از مسیر ده عبور می کردند، خواستند کمکش کنند فایده ای نداشت. آخر فرستادند دنیال پیرمرد مومن  از ده ،آمد کنار گوشش آهسته گفت در را از کجا آورده ای بگو تا راحت شوی .نگفت ،پیرمرد گفت اگر می خواهی ابرویت حفظ شود بگو.
مرد ناچار در گوش پیرمرد گفت از مقبره جرجیس آورده ام.
پیرمرد گفت ببر همانجا تا از در جدا شوی. مرد با کمک افراداززمین برخاست راهآمده را بازگشت به مقبره رسید در حالیکه اشگ می ریخت از جرجیس نبی پوزش طلبید و خواست تا اورا ببخشد و در را از اوجدا کند.

منبع:کتاب جرجیس پیامبر

شدت آب ارس هم به حدی خطرناک است که ظاهرا آن را آرام می بینی ولی فشار آب در عمق بسیار زیاد است که اگر یک کامیون در آن بیفتد بلافاصله غرق می‌شود.

مزار شهدای گمنام سال 1320یادمان شهدای شهریور 1320 برای جلوگیری از ورود متفقین و روس هاچهار نفر غیورانه جنگیدن و در نهایت مظلومانه به شهادت رسیدن، عظمت این سربازان باعث شد فرمانده دشمن آنها را با احترام در کنار پل رود ارس دفن کرد.

قبور شهدا با المانهای آنهاقبور شهدا شهریور در کنار پل آهنی که مرز بین ایران و شوروی سابق است که بر اثر بی عرضگی قاجار از ایران جدا شده است.این ریل از جهت اندازه باریل راه آهن ایران متفاوت است؛ یهنی قطار آنها نمی توانست وارد ریل آنها شود.

شناسنامه شهدای گمنام شهریور 20

شناسنامه شهدای شهریور 20 که ماجرای شهادت و دفاع جانانه سربازان وطن است.

 کاروانسرای خواجه نظر که محل اتراق تجار ابریشم

 کاروانسرای خواجه نظر

کاروان تجار ابریشم

 مجسمه تجار ابریشم

 رود ارس که برای اصحاب ارس مقدس بود

رودخانه ارس  از ارتفاعات هزار برکه در جنوب ارزروم در کشور ترکیه شروع می‌شود و از نزدیکی دوالو تا قره دونی در مرز ایران جریان دارد. این رودخانه زیبا نزدیک به ۱۰۷۲ کیلومتر طول دارد و از غرب به شرق سرازیر شده و از استان‌های اردبیل، آذربایجان‌غربی و آذربایجان شرقی می‌گذرد و در نهایت به دریای خزر وارد می شود.آب آن شیرین و انواع ماهی آبهای شیرین را دارد.آب رود همیشه شفاف بوده این روز ها به علت بارانی بودن آب و هوا سیلابی شده است.

آبشار آسیاب خرابه

آبشار آسیاب خرابه یکی از قشنگ‌ترین نقاط دیدنی طبیعی در آذربایجان‌شرقی است. این آبشار زیبا  حدود 80سال پیش محل آرد کردن گندم های مردم آن اطراف بوده است ،به دلیل آب فراوان یک آسیاب آبی که در آنجا قرار داشته است، به این نام معروف شده است.من دهسال پیش با یک خانم مسنی همسفر بودم ، می گفت وقت دختر بچه بودم همراه پدرم برای آرد کردن گندم به آبشار آسیاب خرابه می رفتم که نامش خرابه نبود.

 برج دوزال مقبره امامزاده شعیب

روستای زیبای دوزال در کنار رودخانه ارس در مرز کشور ارمنستان در بخش سیه‌رود شهر جلفا جای گرفته است. این روستای بی‌نظیر، امامزاده‌های فراوانی مربوط به دوره سلجوقیان را دارد که در میان آن‌ها امامزاده شعیب که  برادر امام رضا علیه السلام در برج دوزال قرار دارد. مردم دوزال همیشه فکر می کردند که فقط یک برج باستانی روی کوه قرار دارد. تا اینکه یکی از اهالی مومن چندین شب پی در پی در عالم رؤیا دید که شخصی از او می خواهد تا وی را از زیر خاک خارج کند.

با اهالی تصمیم می گیرند زیر برج را که درخاک مدفون بود کنار بزنند، بعد از برداشتن خاک ها دریچه های مقبره باز شد.

معلوم شد که در زمان هجوم عثمانی  ها یا افاغنه برای حفاظت از مقبره مردم آن را با پوشاندن خاک مخفی کرده بودند.

 ساخت برج تاریخی دوزال به قرن هفتم هجری قمری و دوره حکومت ایلخانان می‌رسد. عین همین برج در نخجوان وجود دارد که مقبره خانمی از امامزاده ها مدفون است شاید نامش حلیمه خاتون باشد.می گویند معمار هر دو برج را یک نفر انجام داده است.

موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
[چهارشنبه 1398-04-19] [ 03:14:00 ب.ظ ]

کرامت امام رضا به طلبه ...

 

مدتی بود که دلم هوایی حرمش شده بود .اما دیسک کمرم اجازه نمیداد به زیارت بروم.

اولا باید نزدیک ترین هتل به حرم می شد تا بتوانم به حرم بروم.

سال قبلش هم بخاطر دوری هتل مشهد نرفته بودم.

این بار گفتم هتل نزدیک هم نباشد می‌رم و  حرم می‌مونم. گفت: کجا استراحت می‌کنی؟ گفتم یک گوشه‌ای پیدا می‌کنم.

هتلی که قرار بود همسرم برای اجلاس ساکن باشه که از حرم دور بود.

قرار شد من در حرم بمونم و او در هتل . وقتی از فرودگاه مشهد خارج می‌شدیم یکی از مسئولین آماده سازی اجلاس آمد و نامه‌ای را به همسرم داد.

سفارش اتاق همان هتل ولایت که نزدیک حرم بود که مدتها برای رزرو آن تلاش کرده و موفق نشده بودیم.

روز تولد امام رضا علیه السلام مهمانش بودیم.با هر مشقتی بود از هتلی که فاصله پنج دقیقه‌ای با حرم داشت را طی می‌کردم چندین جا روی زمین می‌نشستم تا به حرم می‌رسیدم.

در حرم برای خواندن زیارت نامه از پا می‌افتادم.

خادمین حرم مرا از افتادن هشدار می‌دادن و باورشان نمی‌شد که من حالم خرابه!


موقع وداع با امام صحبت کردم گفتم آقا جان اگر خوب نشم دیگر قدرت زیارت آمدن را ندارم.

به امام گفتم مگر شما ضامن آهو نشدی یعنی من از آهو کمترم?!

همین که از مشهد برگشتیم دکتری را معرفی کردند که دیسک مصنوعی را برایم تجویز کرد، جراحی کمرم انجام

شد، رفت و برگشت و هزینه هتل و هزینه بیمارستان همه رایگان بود، دیدم امام مهربان ضامن ما هم شد!

____________________

بابی انت و امی یا علی بن موسی الرضا

موضوعات: خاطرات  لینک ثابت
[دوشنبه 1398-04-17] [ 10:00:00 ق.ظ ]

برات زیارت امام رضا ...

برات زیارت

بعد از پایان جنگ همسرم خواست ما را به زیارت ببره. البته تا زمانی که جنگ بود هر وقت زیارت را پیشنهاد کردم، گفت: «هر روز جوانان شهید را تشییع می‌کنیم و بقیه در جبهه ها می‌جنگند و تو می‌خواهی بری زیارت، چه گونه از خدای امام رضا اذن دخول می‌گیری؟»

ادامه »

موضوعات: فرهنگی, خاطرات  لینک ثابت
 [ 09:54:00 ق.ظ ]

کرسی آزاد اندیشی امام رضا ع ...

 میلاد امام رضا علیه السلام مبارک

تمامی مناظرات  و بحث های فقهی ، فلسفی و کلامی …امام رضاعلیه السلام  با مبنا قرار دادن قرآن بوده است.

امام علیه السلام در مناظراتش با توجه به همان کتاب و دین افراد«شناخت خدا و توحید» را طوری بیان می کردند که مخاطبین با دل و جان فهم می کردند، و در همین بزنگاه مناظره حقانیت پیامبر و اسلام و خاندان اهلبیت را متذکر می‌شدند.

ادامه »

موضوعات: علمی  لینک ثابت
 [ 09:46:00 ق.ظ ]